خلق الساعه

00361_HD

حتما این کلمه به گوشتان خورده است و یا لااقل در کتب علمی با آن برخورد کرده اید. نظریه ای که در حال حاضر بیش از آنکه به نظریه علمی شباهت داشته باشد به خرافه ای نادرست شبیه است و کاملا مخالف عقل بوده و بیان می کند که:

“موجودات خود به خود به وجود می آیند.”

این نظریه که توسط ارسطو بیان شد، قرن ها مورد توجه بود ولی سرانجام توسط پاستور و آزمایش معروفش کم کم از صفحه ی علم روزگار محو گردید و تبدیل به خرافه ای بی ارزش شد.

یکی از تعالیم دوازده گانه ی بهاییت تطابق دین با علم و عقل است. ولی گویا سخنان جناب عبدالبهاء چیز دیگری را می رساند. جناب عبد البهاء که در همه جا فریاد تطابق دین با علم و عقل بر می آورند، در صفحه ۲۴ جلد دوم مکاتیب این چنین گفته اند:

«بدان که مخلوقات بر چند قسم اند:قسمی خلق ارحام است که در ارحام خلق می شوند؛ و قسمی خلق الساعه است که بنفسه متکون کردند؛چون حیوانات که در اثمار تولید یابند و قسمی در بیضه موجود شوند و این اقسام خلقت اجسام است.»

ایشان در این گفته به صراحت خلقت گروهی از موجودات را بدون علت صحیح منطقی پنداشته و وجود آنها را از خودشان می دانند. با این مطلب جناب عبدالبهاء تحقیقات مکرر دانشمندان و آزمایشات علمی آن ها را رد کرده و خود را تنها دانشمند روی زمین می دانند که هنوز به این نظریه ی منسوخ معتقد است!

مسلما هر انسان عاقل و حقیقت گرایی با خواندن این مطلب متوجه این موضوع می شود که حداقل در این مورد “تطابق دین با علم و عقل” وجود ندارد و ده ها مورد مشابه از این دست وجود دارند که این نکته را ثابت می کنند.

به نقل از یار جوان

محروم از المپیک

olympic

تابستان سال۲۰۱۲، تنها یک روز مانده به برگزاری بازیهای المپیک لندن، باراسکیف خریستو ورزشکار دو میدانی پرش سه گام یونان، به دلیل توهین به سیاه پوستان آفریقایی از حضور در این مسابقات محروم شد. وی بر روی صفحه توییتر خود نوشته بود: با وجود سیاهان آفریقایی پناهنده در یونان … پشه های غرب نیل حداقل غذای خانگی خواهند خورد.

 رئیس هیئت ورزشی یونان پس از انتشار این نوشته در واکنش به این رویداد اعلام کرد که خریستو با این اقدام اصول ارزشی بازیهای المپیک را نقض کرده است و دیگر نمی تواند هیئت یونانی را همراهی کند.

رفتار نژاد پرستانه در همه ی دنیا نکوهیده وناپسند است و همگان بر این موضوع متفق القولند که ملاک برتری افراد، رنگ پوست و ملیت آن ها نیست. حال به نظر شما اگر رهبری از بهاییان جای رییس هیئت ورزشی یونان بود چه می کرد؟

شاید می بایست طبق آیین بهایی و وحدت عالم انسانی[۱] آن بهایی نیز او را از لیست ورزشکاران حذف می کرد .

ولی اشتباه می کنید زیرا سیاهان آفریقایی استثنا هستند.

در اوائل قرن بیستم، جناب عبدالبهاء در سخنرانی خود، در مقام تعریف و تمجید از سیاهان آمریکایی و مقایسه ی آنان با سیاهان آفریقایی، چنین می فرمایند:

مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند؛ ‏آنان متمدن و با هوش و با فرهنگ ‏هستند‏(خطابات ، ص ۱۱۹) .

بله! بنا به فرموده ی جناب عبدالبها سیاهان افریقایی استثنا هستند چون آن ها گاوند نه انسان ‏و ازین استثناها چه زیاد است[۲]

و این است معنای وحدت عالم انسانی در نظر بهاییان! لسان الغیب چه زیبا سروده است :

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل وهنوز   ……   باطل در این خیال که اکسیر می کند                                                           

 


[۱]یکی از ۱۲ تعلیم اجتماعی دین بهائی است. این تعلیم، هدف اصلی دین بهائی است. جمیع تعالیمی که در دین بهائی آمده‌است حول این محور یعنی وحدت علم انسانی می‌گردد(مقدمه‌ای بر آئین بهائی ص۱۷) .به اعتقاد بهائیان وحدت عالم انسانی، نیاز بارز زمانی است که در حال حاضر جهان در آن وجود دارد. وحدت خانواده، وحدت قبیله، وحدت حکومت شهری و وحدت ملی ایجاد شده است واکنون هدفی که دنیا برای رسیدن به آن تلاش می‌کند وحدت عالم انسانی است. مرحله ایجاد کشورها به پایان رسیده‌است. آشوب ناشی از برخورد قدرت‌های ملی به نهایت خود می‌رسد و دنیا که در جهت کمال پیش می‌رود باید وحدت و تمامیت روابط انسانی را بشناسد(جلوه مدنیت جهانی، شوقی افندی،، صفحه ۱۱۰)

[۲]الف:شیعیان :بهاالله دراشراقات از آنان با تعابیری چون “شیعه شنیعه” و “پستترین حزب و امت” یاد کرده ب: در همان جا علمای تشیع را (به دلیل نپذیرفتن ادعای باب و بهاء) با تعبیر <فراعنه و جبابره> و پراکندگان <اوهام> در بین مردم مورد طعن و لعن قرار داده است و..( پس گفتن گاو, شنیعه و لعن جزو وحدت عالم انسانی است)

به نقل از یار جوان

نکته ای علمی از عبدالبهاء

آینه بغل

22

«اجسام از آنچه که در آینه می بینید به شما نزدیک ترند». این جمله را کمتر کسی است که بر روی آینه بغل خودروها ندیده و یا در کتب درسی دوران تحصیلش پیرامون مسئله ی آینه های محدب مورد بررسی قرار نداده باشد. همان طور که می دانید آینه ی طرفین خودروها از نوع آینه ی محدب است تا بتواند اجسام را در چشم انداز وسیع تری در معرض دید قرار دهد و به خاطر همین اجسام را کوچکتر و نزدیک تر از فاصله ی واقعی خودشان نمایش می دهد.

دلیل این خاصیت این است که این آینه پرتو های نور را حتی اگر موازی یا متمرکز هم باشند تا جایی که می تواند پراکنده می کند.

این مطلب در تمامی منابع علمی مربوط به اپتیک در مورد آیینه ها مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته و درستی آن اثبات گردیده است ولی گاهی اوقات برخی افراد یا برخی از گروه ها سخنانی متناقض با علم روشن روز بیان می کنند.

به عنوان مثال جناب اشراق خاوری، یکی از بزرگترین مبلغان مسلک بهائیت که تالیفات زیادی نیز دارد، مطالبی را درباره آینه ها بیان کرده که شنیدن آن خالی از لطف نیست. ایشان در کتاب ایام تسعه ی خود می گوید: «مانند آفتاب که در مرآت مسطح تأثیر تام ندارد؛ ولی چون در مرآت مقعر یا در مرآت محدب تجلی نماید جمیع حرارت در نقطه ای جمع شود و آن نقطه از آتش، حرقتش بیشتر است»! این جمله و تمامی متن کتاب ایام تسعه به تأیید رسمی لجنه نشر آثار امری رسیده است و از این رو، شرعاً مورد تأیید اهالی آئین بهائیت است. این یعنی، بهائیان جهان، شرعاً معتقدند که آینه ی محدب و مقعر مثل هم رفتار می کنند و هردو نور را همگرا می کنند و در یک نقطه جمع می کنند.

اتفاقا همین نویسنده و هم کیشان او قائل به اصل مهمی در دیانتشان هستند که اگر بخواهند دینشان را در دوازده جمله خلاصه کنند یکی این است که «دین باید با علم و عقل مطابق باشد».

در این باره جناب عبدالبها دوم شخص آیین بهائیت چنین تأکید می کنند: «دین و علم توأم است، از یکدیگر انفکاک ننماید و از برای انسان دو بال است که به آن پرواز نماید جناح واحد کفایت نکند هر دینی که از علم عاری است عبارت از تقالید است و مجاز است نه حقیقت.[۱]»

حالا یک سؤال: آیا بهائیان، شرعاً برای متمرکز کردن نور از آیینه های محدب استفاده می کنند یا خیر؟!

 ————————————————————————-

[۱] پیام ملکوت صفحه ۸۸ به نقل از خطابات طبع مصر صفحه ۳۲

به نقل از یار جوان

 

بهائیت در یک نگاه

bahaiat

در اوایل قرن سیزدهم هجری قمری، در پی ادعاهای آشکار و نهانِ شخصی به نام «شیخ احمد احسایی»، مبنی بر ارتباط با امام زمان علیه السلام، فرقه‌ای پدید آمد که بعدها با الهام از نام وی «شیخیه» نامیده شد. پس از شیخ احمد، جانشین او «سیدکاظم رشتی» به ادعاهای شیخ احمد، آب و رنگ بیشتری داد و پایه‌های شیخیه را مستحکم‌تر نمود و جمعی از شیعیان را گرد خود فراهم آورد. اما پس از آن ناخواسته باعث پدید آمدن فرقه‌ی بابیه شد.

پس از فوت سید کاظم، از آن‌جا که او به جانشینی شخص معینی به عنوان (رکن رابع ایمان)[۱] یا همان رابط میان امام زمان و مردم، تصریح نکرده بود؛ میان شیخیان اختلاف برخاست. هرچند بیشتر آنان از حاج کریم خان کرمانی تبعیّت کردند، اما گروهی از شیخیان جوان، در پی یافتن جانشین سید، به تکاپو افتادند و یکی از آنان به نام ملاحسین بشرویی، به سبب آشنایی پیشین با میرزا علی‌محمد شیرازی، به شیراز آمد و با او ملاقات کرد و به دنبال ادعای میرزا علی‌محمد، به عنوان رکن رابع ایمان یا باب امام زمان علیه السلام، به او گروید. میرزا پس از اظهار آشکار ارتباط مستقیم با «حجه بن الحسن العسکری»، ادعای «بابیت امام زمان علیه السلام» را علنی ساخت.[۲]

 سید باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری ادعای بابیت کرده بود و این ادعا تا سال ۱۲۶۴ هم‌چنان ادامه داشت.[۳] در همین سال که باب در زندان به سر می‌برد،[۴] گروهی از بابیان در دشت خوش آب و هوایی نزدیک شاهرود به نام «بدشت» گردآمدند تا تکلیف خود را روشن سازند. کارگردان اصلی و میزبان این گردهم‌آیی، یکی از بابیان جوان به نام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی بود. دیگر سران این جمع، زرین تاج و محمدعلی بارفروشی بودند. آنان پس از مدتی گفت‌وگو، به این نتیجه رسیدند که دوران اسلام به سر آمده است و باید نسخ آیین اسلام را اعلان کنند. در همان ایامی که ماجرای بدشت به وقوع می‌پیوست، باب دعوی قائمیت نمود.[۵] البته چندی بعد پا را فراتر نهاد و دعوی نبوت کرد و دین تازه و کتاب تازه‌ای به نام «بیان» آورد[۶] و در اواخر عمر، پرده را بالاتر زد و دعوی خدایی کرد![۷] البته ایشان پس از اصابت ۱۱ ضربه چوب به پاهایش، از هر آنچه که ادعا کرده بود، توبه نمود.[۸] در حاشیه‌ی متن توبه‌نامه‌ی باب، تصریح شد که علت عدم صدور حکم اعدام، آن است که او را دیوانه تشخیص داده‌اند.[۹] اما چندی بعد به دستور و اصرار امیرکبیر، به خاطر جنگ‌های داخلی که به تحریک باب و توسط پیروانش درگرفته بود، به منظور نابودی عامل فساد، محاکمه و در شعبان سال ۱۲۶۶ هجری قمری تیرباران شد.[۱۰]

 پس از مرگ باب، بنا به وصیت او، جوانکی هجده ساله به نام «میرزا یحیی» معروف به صبح ازل، جانشین او شد. این جوانک ناپخته و کم‌تجربه از عهده‌ی اداره‌ی امور بابیان برنیامد. لذا در عمل زمام امر بابیان، دست برادر بزرگترش میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) افتاد. پس از چندی میان دو برادر بر سر جانشینی باب، اختلاف و نزاع ایجاد گشته و ضربه‌ی بزرگی به بابی‌گری وارد آمد که سرانجام میرزاحسینعلی توانست گوی سبقت را ربوده و زمام کار را دست گیرد. بهاءالله نیز همچون باب دعاوی گوناگونی داشت؛ افزون بر مقام «من یظهره اللهی»[۱۱] و پیامبری، گاهی خود را نمله‌ی فانیه[۱۲] (مورچه‌ی مردنی) می‌شمرد و گاهی هم پا از اریکه‌ی الوهیت فراتر می‌نهاد و خویشتن را خدای خدایان می‌پنداشت[۱۳] و این همه، در حالی بود که با صراحت تمام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را فرجام پیامبران و رسولان می‌دانست.[۱۴] سرانجام بهاءالله در سال ۱۳۰۹ هجری قمری در شهر عکای اسرائیل از دنیا رفت و مقبره‌ی او در آنجا هم اکنون قبله‌ی بهاییان است.

 بنا بر لوح عهدی (وصیت نامه بهاءالله) قرار بود بعد از درگذشت بهاء، دو فرزند او عباس و سپس محمدعلی زمام‌دار اهل بهاء شوند. اما بعد از مرگ پدر، میان فرزندان جدایی افتاد و بر یکدیگر شوریدند و همان ماجرایی که میان یحیی صبح ازل و بهاءالله رخ داده بود، میان فرزندان بهاءالله نیز اتفاق افتاد. به گونه‌ای که همچون ماجرای گذشته موجب رد و بدل گشتن نسبت‌های زشتی میان آنها شد. در این رقابت عباس افندی با کیاست و حمایتی که از خارج داشت، توانست برادر را از گردونه‌ی رقابت قدرت، خارج کرده و رهبری را از آن خود کند. ایشان ارتباط نزدیکی با دولت انگلیس داشت و از این رو به وی نشان عالی knighthood اعطا گردیده و سِر (sir) لقب گرفت.[۱۵] عباس افندی در سال ۱۳۴۰ هجری قمری درگذشت و در حیفا کنار قبر باب دفن گردید. گفتنی است که حتی در تشییع جنازه‌ی وی نیز نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند.[۱۶] او فرزندِ پسر نداشت و با نوشتن «الواح وصایا» برای رهبری بهائیان، سلسله‌ی «ولایت امرالله» را تاسیس کرد.

 طبق مضامین الواح وصایا ولی امرها یکی بعد از دیگری خواهند آمد و هر یک باید جانشین خود را تعیین کنند و ایشان رئیس دائمی مجلس بیت العدل[۱۷] می‌باشند. براساس این نوشته، اولین ولی امر، نوه‌ی دختری عبدالبهاء، «شوقی افندی» است و بعد او فرزندان ذکور او «بکراً بعد بکرٍ»[۱۸] ولی امر بهائیان خواهند بود.[۱۹] با روی کارآمدن شوقی، گروهی او را نپذیرفته و جدایی[۲۰] دیگری در بهائیت پدید آمد. وی در ایام ریاست خود، به بهائیت صورت تشکیلات حزبی داد و محافل منتخب ملی و محلی بوجود آورد. اما برخلاف پیش‌گویی عباس افندی، شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت. او حتی تا زمان مرگش یعنی سال ۱۳۳۶ هجری شمسی جانشینی معین نکرد و در نتیجه، پس از او کشمکش‌های زیادی میان بهائیان صورت گرفته و انشعاباتی بوجود آمد.[۲۱]

 هم‌اکنون هدایت و کنترل جامعه بهائیت به عهده‌ی نُه عضو مجلس بیت العدل (در غیاب ولی امرالله) می‌باشد، که مقر آن در حیفای اسرائیل است.

 

[۱] شیخ می‌گفت: میان امام غائب و مردم بایستی مردی الهی باشد که واسطه‌‌ی فیض و رابط بین خلق و حجت خدا گردد و او را به اقتباس از قرآن کریم، قریه‌ی ظاهره‌ی بین امام و رعیت می‌نامید.

[۲] رحیق مختوم، ج۱، ص۲۲ یا ۳۴

[۳] رحیق مختوم، ج۱، ص۵۸۱ تا ۵۸۵

[۴] باب پس از گریختن از شیراز به اصفهان، از حمایت حاکم اصفهان برخوردار شده و در عمارت او پنهانی اقامت می‌گزیند که از بخت بد ایشان با مرگ حاکم، ماجرای اقامت پنهانی برملاشده و او را در قلعه‌ی ماکو زندانی می‌کنند.

[۵] سید باب اعلان کرد: «إنَّنی أنَا القائِمُ الحَقُّ الَّذی أنتُم بِظُهُورِهِ تُوعَدُون…»من همان قائم حقی هستم که شما به ظهورش وعده داده شده‌اید. (پاورقی ظهورالحق ص۱۷۳)

[۶] نام کتاب تشریعی باب

[۷] لوح هیکل الدین: ان علیا قبل نبیل ذات الله و کینونیته

[۸] متن توبه نامه باب در کتاب «کشف الغطاء عن حیل الأعداءِ» آمده است.

[۹] الکواکب الدریه، ص۲۴۱

[۱۰] قرن بدیع، ج۱، ص۲۵۶

[۱۱] موعود کتاب بیان

[۱۲] آثار قلم اعلی، ج۴، ص۳۶۴

[۱۳] مکاتیب، ج۲، ص۲۵۵

[۱۴] اشراقات، ص۲۹۳

[۱۵] قرن بدیع، ج۳، ص۲۹۹

[۱۶] قرن بدیع، ج۳، ص۳۲۱ تا ۳۲۳

[۱۷] مجلسی با شرکت ۹ نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده می‌شوند و مسولیت قانون‌گذاری در بهائیت به عهده‌ی آنهاست.

[۱۸] یعنی نخستین فرزند ذکور در پی نخستین فرزند

[۱۹] الواح وصایا چاپ مصر، ص۱۱تا ۱۶

[۲۰] برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت هم‌چون عبدالحسین آیتی، فضل الله مهتدی معروف به صبحی (کاتب عبدالبهاء)، میرزاحسن نیکو و عده‌ای دیگر، از بهائیت دست کشیده و به دامان اسلام بازگشتند و هرکدام تالیفاتی جداگانه از فساد شوقی منتشر ساختند.

[۲۱] عده‌ای با تاسیس بیت العدل، ۶ سال پس از مرگ شوقی، اطاعت از آن را در پیش گرفتند و عده‌ی دیگری نیز با دلایل قوی آن را بی‌اعتبار دانستند و به سرکردگی شخصی به نام «ریمی» انشعابی در بهائیت بوجود آوردند.

 به نقل از یار جوان

وقتی بهائی بودیم… (۲)

وقتی بهائی بودیم… تحلیلی از زندگی صبحی(ادامه)

تجلیل دوباره از صبحی 
اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد… لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
” هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن …و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. “

بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها

“با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم…”

سر در گمی در جانشینی عبدالبها

به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یکسو خود عبدالبها کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش (غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

“اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، دربارۀ او بدگمان شده بود
و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر می گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.))

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام ” کتاب عهدی” نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من ” غصن اعظم” ( عبدالبهاء) و پس از او ” غصن اکبر” ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی” شوقی” – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود…”

چرا شوقی ؟! 

تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبها آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت
نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد:

“…متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت!

اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند…”

شخصیت شوقی 

اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبها و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد لذا با شنیدن خبر جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:

“…به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جملۀ این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است . 

در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! 

شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که معمولا جوانان می کنند می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم وبازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده… من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟! 

شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!! 

مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد…” 

آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!

تردیدها، مقدمه آگاهی 

با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود . دیگر به آداب بهایی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود…

“بگذریم. … به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد. 

این زن، پاینام ((ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینۀ (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و دربارۀ او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.)) 

با همۀ اینها ، من رابطۀ خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقۀ علیا هم نامۀ بلندی برایم نوشت. باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.)) 

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطۀ فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.))  حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال ۱۳۰۵ شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطۀ انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) . “

طرد و پی آمدهای آن 

نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:

“عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه دربارۀ کارها و سخنان من کردند.البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.)) 

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود.  تا آنکه نوروز ۱۳۰۷ در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان(ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی ، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانۀ خود بیرون کنی. 

در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید. پس از چند روز دوتن به خانۀ ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت. 

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند.  روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم. 

نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم…. ولی … 

از خانه بیرون آمدم.کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم! 
که مرا راه خواهد داد و به دیدۀ دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایستۀ کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد.

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می گشتم….خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچۀ سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانۀ آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. 

دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،… 

… اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند: 

نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همۀ اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم….”

تشرف به آستان صبح 

رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافکند و پاسخی شیرین دریافت کرد:

“… سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفتۀ سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم! 

چون اندیشۀ من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم . مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی…از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش نیست…”و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود… 

جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی! 

“…سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند]

که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند. از این گونه کارها بسیار کرده اند… 

اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد …با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی راندۀ هر در است و کسی به او نمی نگرد… از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه 
برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از 
ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانۀ ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است ؟… 

(فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند ودشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!)

نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید . 

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهرۀ آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند… 
هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست. 

… هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشۀ گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت…” 

جاودانگی در پناه حقیقت 

آری ،صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود… پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید.. .ودر ساعت چهار و ده دقیقۀ صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان۱۳۴۱در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: “خدا همۀ شما را به سلامت دارد.

در مجموع “صبحی” نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود.  اما پس از مرگ او نیز ( به گفتۀ یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال  نوارهای قصۀ او، مجدداً از رادیو پخش می شد…

خدایش رحمت کنادکه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو با پژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند…

به نقل از بهائی پژوهی

وقتی بهائی بودیم… (۱)

وقتی بهائی بودیم… تحلیلی از زندگی صبحی

براستی چه شد که او به همه این اعتبار و منزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشید و خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟ 

آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب بنشیند؟ کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود… 
رشته سخن را به دست خود او می دهیم: 

“…به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم… “

اولین قصه گوی صبح جمعه رادیو 

“نام فضل الله مهتدی مشهور به “صبحی” از پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان ایران و گرد آورنده قصه های فولکلوریک ، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است.بچه های چند نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیک به بیست و دو سال در رادیو علیرغم فشاربعضی از مسئولان رژیم حاکم ( از سال تأسیس رادیو از چهارم اردی 

بهشت ۱۳۱۹ تا هنگام مرگ در هفدهم آبان ۱۳۴۱) به اجرای برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت . از این پژوهشگر ، یازده اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده.” 

او در یک خانواده بهایی چشم به جهان گشودو در همین فرهنگ بالیدن گرفت و به جوانی پر شور  در تبلیغ بهائیت تبدیل شد که به قول خودش می خواست همگان را بهایی ببیند.مراحل ترقی را تا بدانجا طی کرد که به مقام کتابت و همنشینی با عبدالبها در خلوت و جلوت و در سفر و حضر نائل شد .مقامی که آرزوی هر بهایی بود و به خاطر همین مقام مورد تکریم و احترام شدید 
بهائیان قرار داشت. الواحی در مدح او به قلم عبدالبها صادر گردید که بر اعتبار و مکانت او افزود… 

عوامل باز گشت از بهائیت 

سوال اصلی این است: 

براستی چه شد که او به همه این اعتبار و متزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشیدو خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟ 
آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب بنشیند؟ 

کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود… 

رشته سخن را به دست خود او می دهیم: 

“…به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم. 

اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی اورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به گوش پیروان خود می خواندند که آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی چیزهایی پیش می آورد تا هر کس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود ( ! ) و همۀ اینها برای آزمایش بندگان است . از اینرو پیروان کیش بهائی هر چیزی را که با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(! ) … روزها گذشت، ماهها سپری شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر می شد… ” 

در اشارات صبحی دقیق می شویم: 

۱- مطالعه و تفکر بیشتر 

۲- مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان 

۳- دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم 

تردیدها و دلتنگی هایی برای او پدید آورده بوداما او خود را بر اساس تلقینات قبلی مبلغان و مربیان در معرض امتحان دیده آن تردید ها را در درون خود سرکوب می نمود…

حسب و نسب و نشو و نمای صبحی 

گفتیم که صبحی در خانواده ای بهایی به دنیا آمد و تحت تربیت بهایی قرار گرفت.خانواده او از طریق مادر نیز انتسابی با یکی از همسران بهاءاله داشتند و از این بابت نیز مورد احترام ویژه بودند. صبحی خود این موضوع را این چنین گزارش می کند: 

” نیای من یکی از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علی اکبر ، در شهر کاشان در برزن پنجه شاه می زیست. زنش که از بابیان بود از او چهار پسر و دو دختر داشت هر چند کیش خود را در خانۀ شوهر آشکار نمی کرد… آن زن فرزندان خود را به کیش بابی و سپس بهایی در آورد و پس از گذشت نیای من ، به نام رهسپاری مکه ، با داماد و یکی از فرزندان خود، نخست به “مکه” و آنگاه به “عکا” رفت. این را هم بدانید که یکی از زن های بهاء ( میرزا حسینعلی رهبر بهائیان) که گوهر خانم نام داشت و در میان بهائیان به ” حرم کاشی” نامبردار بود برادر زادۀ مادربزرگ من بود، و از این رو، بهاء از زبان زن کاشی خود او را ( یعنی مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مکه، حاجی عمه خانم می خواند…” 

” پدر من که نامش محمد حسین بود و عبدالبهاء او را ” میرزا حسین” و “ابن عمه” می خواند از همه خواهران و برادران خود کوچکتر بود و در تهران زن گرفت… زنش بهائی بود ولی آشکار نمی کرد و در نهانی دختران و پسران خود را به کیش بهائی درآورد و همه دختران را به شوهر بهائی داد…” 

” در شش سالگی نزد پدرم، “ایقان” می خواندم و آن دفتری است که به گفته بهائیان ، بهاء در پاسخ پرسش های دایی سید باب نوشته… ( بعدها) مرا به آموزشگاه ” تربیت” که بهائیان آن را راه انداخته بودند و خویشاوندان ما نیز همه آنجا می رفتند، بردند…” 

صبحی در ردای مبلغین 

اما تربیت صبحی چنانکه خود ترسیم نموده در فضای خاص و محدود و یکسو نگر و نزد معلمان بهایی شکل گرفت که نتیجتاً از او مبلغی ساخت که جز بهائیت را حق نمی دید و با ترفند های تبلیغی که آموخته بود می توانست جوانان غیر بهایی را بسوی کیش خود متمایل سازد: 

“…چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از کیش و آیین تازه فرا می گرفتم و خود را آماده می کردم که به جان مردم بیافتم و آنها را به این کیش بخوانم. استادان من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی، فاضل شیرازی ، میرزا عزیز الله خان مصباح و شیخ کاظم سمندر قزوینی بودند . در میان شاگردان ایشان من سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن ها می خواندم و سخن پردازی می کردم. در آموزشگاه نیز، همشاگردی های خود را به کیش بهائی راهنمائی می کردم و در این راه چند بار چوب خوردم…” 

ترفند های تبلیغی 

“رفته رفته دانشم در این روش چنان شد که با هر مسلمانی که روبرو شدم و گفتگو می کردم در مانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می کردم و می کردیم که از روز پیدایش گیتی تا کنون کیشی و آیینی چون این آیین پدید نشده و هر پانصد هزار سال یک بار چنین کیشی پدیدار می شود که همه دستورها و فرمان ها یش با ترازوی خرد برابری می کند و برای آسایش مردم گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست “(!) 

و چنان در رگ و ریشۀ ما این اندیشه ها جا گرفته بود که نمی خواستیم جز این چیزی بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این کار تردستی هایی داشتیم : 
چنانکه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید و چون با آن ها که ما رو به رو می شدیم نه از آیین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما که برای پیشرفت این کیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می توانستیم گروهی را به این کیش در آوریم.” 

دقت در بعضی اشارات صبحی پرده از اسرار تبلیغی آن روزگار مبلغان بهایی بر می دارد: 

معرفی بهائیت به هر کسی مطابق افکار و روحیات او به نوعی که با فرهنگ او جور در بیاید و راحت آن را بپذیرد: 

“با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید”… 

یعنی نفوذ در نظام فکری هر کسی از راه مقبولاتش با ترفند هایی خاص وبه تعبیر خود صبحی “نیرنگ هایی که برای پیشرفت این کیش روا می دانستیم “ … آن هم برای کسانی که از آئین مسلمانی به درستی آگاه نبودند و اطلاعات چندانی از متون و آموزه ها نداشتند و لذا آن ترفند ها در آنها موثر می افتاد و به این ترتیب به آن کیش متمایل می شدند …
تجربیات سفر پدر صبحی وقتی دلتنگی و تردید و سرد شدن پسرش را در بهائیت مشاهده کرد تصمیم گرفت او را به سفر بفرستد تا بلکه هم حال و هوای او عوض شود وهم تردیدهای او بر اثر دیدن همکیشان در شهرهای دیگر بر طرف شده دوباره به آن شور و حال قبلی باز گردد. اما در این سفرها صبحی چیز هایی از وضعیت بهائیان و مبلغین مشاهده کرد که نه تنها تردیدهایش را ذوب نکرد بلکه بر دلتنگی هایش افزود…: 

“…به ناچار پدرم مرا با یکی از دوستان زردشتی که برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان شهر روانه کرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم که به گفتن در نمی آید… 

…چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذکار ، نمازخانه بهائیان ، که ساختمانی با شکوه و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند… در این شهر و دیگر شهر های مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند. 

در عشق آباد بسیار به من بد گذشت . زیرا گذشته از اینکه به نام ترک و فارس ، بهائیان هر روز به سر و مغز یکدیگر می کوفتند. [ بهائیان آنجا ] دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردی بود… 

در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله [ از مبلغان مشهور بهائی] را دیدم و هر روز و هر شب درباره تاریخ کیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم که او بسیار چیزها می داند که از گفتن آنها دریغ می کند و چنین می پندارد که اگر من از آنها آگهی یابم در کیش بهائی سست می شوم…” 

تجربه ای که در این سفرها نصیب صبحی گردید،تجربه مغتنمی بود: 

“در تمام این سفرها کار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته کمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در این میان دریافتم آن بود که در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و کیش و آیین خود را نهان نمی کردند و رفتارشان ستودۀ دیگران نبود با آنکه فرمانروایان روس کمک شایانی به آنها می کردند و دست آنها را در هر کار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند، با این همه نه تنها کسی بهائی نشد بلکه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل ماندند.” 

رفتار بهایی زادگان 

صبحی تحلیل جالبی دارد از یک ترفند تبلیغی بهائیان آن روزگار در توجیه رفتار های ناپسند برخی همکیشانشان در جهت محکوم نمودن مسلمین: 

“در ایران در آن روزگار هر گاه کسی به بهائیان خرده گیری می کرد که چرا شما گرفتار خوی های نا پسند و کارهای زشت هستید پاسخ می شنید که ما این ها را از زمان مسلمانی ، که دین پدران ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. [ آنان] مردمی راست گفتار و درست کردار ، از دروغ و ناسزا بیزار ، نیکخواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهندۀ جان وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید که روی زمین فردوس برین می شود.ولی در عشق آباد این سخن بیهوده در آمد.زیرا ما کسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در ناپاکی و تباهی مانند نداشتند.در تاشکند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرزو بوم همه آنهایی بودند که از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها کسی بدین آیین در نیامده بود جز در سمرقند که یک نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند. 

در تاشکند هم چند زن روس هر جایی دیدیم که شوهر ایرانی داشتند. در تاشکند بیشتر بهائیان آنهایی بودند که کردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند که بهائیان عشق آباد آنها را از خود رانده بودند! 

گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در “کتاب صبحی” نوشته ام و اکنون دوباره گوئی نمی کنم…” 

منشی مخصوص عبدالبها 

صبحی تصمیم می گیرد به دیدار عبدالبها برود تا از نزدیک بتواند تحقیقش را کامل کند و بر تردید ها فائق آید.این آرزوی او اینچنین برآورده می شود: 

“در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد که ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید.  نخستین کاروانی که از تهران آهنگ آن سوی نمود کاروان ما بود.  با آنکه تحصیل جواز عبور و تذکره راه به سهولت ممکن نبود به محبت و همت آقاینعیمی، گذشته از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد…سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم… 
بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود. به ویژه که سه چهار روز را در عکا و روضۀ مبارکه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء می گذراندند و یکی دو روز هم به دنبال کارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن عبدالبهاء و آرامگاه و بوسیدن آستانۀ [بهاء] چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء و نزدیکانش ، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست پیمان می کرد و به همین روی بود که بهائیان حیفا و عکا، دلبستگی بهائیان دور افتادۀ او را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانۀ دل خود نمی دانستند. 
من شب و روز در این اندیشه بودم که چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانکه دلم می خواهد از نزدیک ، بررسی در کارها کنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم. 
آنگاه به طور اتفاقی ، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم . عبدالبهاء وقتی نامه را خواند خط من مورد پسندش افتاد.پیشتر نیز که در یکی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده بود. در نتیجه از من خواست که در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم…”

مشاهده از نزدیک 

صبحی از راز مهمی پرده برمی دارد: مشاهده خوی و روش عبدالبها و نزدیکانش از نزدیک، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمودو آنها را سست پیمان (عبارتی که تشکیلات برای افراد متزلزل در بهائیت به کار می برد) می کرد به همین خاطر بود که به شهادت او بهائیان حیفا و عکا که از نزدیک با عبدالبهاو نزدیکانش در تماس بودند،دلبستگی بهائیان دور افتاده را نداشتندو گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.حتی امروز هم بهائیانی را که با برنامه ریزی قبلی برای زیارت به اسرائیل می برندبیش از نه روز در آنجا نگه نمی دارند و اجازه تماس به آنها نمی دهندتا با اعضای بیت العدل و تشکیلات بهایی در آنجا از نزدیک روبرو نشوند و پرس و جو ننمایند تا بر اساس همین سخن صبحی ،سست پیمان نشوند! 

او تاکید می کند که : 

“بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود…” 

آری مشاهده از نزدیک در فرصت کافی برای بررسی بن و پایه مطالب یک کیش و بزرگان آن می تواند راهگشا باشد.چیزی که فرصت آن را در اسرائیل به زائران بهایی نداده و نمی دهند… 

فرصت استثنایی 

صبحی که مترصد یافتن فرصتی برای مشاهده از نزدیک بود این فرصت استثنایی نصیبش شد و جزو نزدیکترین افراد به عبدالبها شد بطوریکه در خانه و کوچه همراه و همدم و همراز او گردید: 

“…جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیمروز، نامه های روز پیش را پاکنویس می کردم و در پاکت می گذاشتم و به نزدش می بردم. عبدالبهاء از نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نکته را گاه به گاه می 
گفت… چون کارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می آمد، مرا نخست از مسافرخانه ، به خانۀ یکی از خویشاوندان خود عنایت اله اصفهانی، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر کوچک خود که آن روزها به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی که در حیفا بودم در آن خانه ماندم… 

عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود که بودن من مایۀ شادمانی اوست این را به زبان آورد و به خط خود بر کاغذها نوشت و یکی از آن ها نامه ای است که به پدرم نوشت و او را از این راز آگهی داد… 
خلاصه کنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او می گذشت . همین اندازه بدانید : از آن روزی که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزی که ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچۀ ” جلیل” کشتیرانی کردیم … 
در طبریا با عبدالبهاء مکرر به عکا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار مختلفۀ او را در زندگانی دیدم.”

پوشاندن عقیده 

بهائیان مدعی هستند که تقیه و پوشاندن عقیده نشان از تزلزل و سست پیمانی دارد و در بهائیت جایز نیست وحرام می باشد اما گزارش صبحی از رفتار بها و عبدالبها در عکا ،خلاف این مطلب رانشان می دهد و ثابت می کندکه رهبران بهایی و به تبع آنها سایرین از بهائیان ،عقیده خودرا در عکا می پوشانده اند و خود را مسلمان سنی آن هم از نوع حنفی نشان می داده و  در نمازهای جمعه مسلمانان شرکت می کرده خود را در عداد مسلمانان جا می زده اند: 

“در آنجا دریافتم که از روزی که بهاء و کسانش را به عکا کوچاندند، [ به ظاهر[ روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم، مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران نماز می خواند. ” 

مشاهده فساد 

صبحی که برای پژوهش به نزدیکترین پایگاه بهایی آمده بود هنوز کاملا از بهائیت نبریده بود و چیزی که او را مکدر و اندوهگین می ساخت مشاهده فساد ی بود که در نزدیکان و خویشاوندان رهبری بهائی مشاهده می کرد…اما به خاطر همان تعلیمات قبلی در مورد آزمون ها ،سعی می کرد بر شک خود غلبه یابد و همه آنها را برای خود توجیه کند: 

“در مدت اقامتم در جوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان، ازجمله نزدیک ترین خویشاوندان و اعضای خانوادۀ عبدالبهاء پی بردم و یا بی واسطه ، اینها را مشاهده کردم اما همه را برای خود توجیه می کردم… “

ادامه دارد…

 

به نقل از بهائی پژوهی

برای حضرت عبدالبهاء

با تقدیم تحیات ابدع ابهی محضر شریف حضرت عبدالبهاء

     ساعت­های بسیاری بر من می­ گذرد که در اندیشه­ تان به­ سر می­ برم. موارد بسیاری در ذهن می­ آید و می­ رود و من را به فکر کردن وامی­دارد. چون امکان شرفیابی به محضرتان را ندارم لهذا نامه­ ای نگاشتم و به ذکر چند مورد کوتاه از آن­ موارد بسنده کردم. امید آنکه به دستتان رسیده و از غوغای درونی­ام آگاهتان سازد:

     ان شاءالله که حالتان خوب است. اما اگر جویای احوال ما باشید ملالی نیست جز دوری شما؛ چرا که پس از رفتنتان حیرانی نصیب­مان شد. در وصایای شما خواندیم که فرموده­ اید پس از جناب شوقی افندی بکراً بعد بکر یعنی در سلاله­ ی او[۱] ولایت امر جامعه­ ی بهایی ادامه خواهد یافت. اما پس از مفقودی خواهرزاده ی تان ماندیم چه کنیم!؟ از قضای بد شاخه­ ی دوحه­ ی رحمانیه خشکید و جناب شوقی بدون فرزند، دارفانی را وداع گفت و مجلس اعظم و محکمه­ ی کبریِ آیین نازنین، بدون راهبر و راهنما (ولی امرالله) به اداره جامعه بهایی مشغول شد. ندانستیم تکلیف­مان چیست. اطاعت کنیم یا نه! زیرا عدم مشروعیت بیت العدل برایمان محرز شده بود و خود توصیه فرموده بودید : « حصن متین امرالله به اطاعت من هو ولی امرالله مصون و محفوظ مانَد.»[۲]

   تعالیم بزرگ و روحانی که پس از سفرهایتان به غرب، تعلیممان دادید و تاکید کردید که در هیچ کجا ذکر نگردیده[۳]! اعتماد به نفس عجیبی به ما داد؛ دست­مان را پر دیدیم و سرمان را بالا گرفتیم تا با شور و شوقی که داریم همگان را با این تعالیم آشنا سازیم. خواستیم تعلیم دوم یعنی وحدت عالم انسانی را در تمام عالم فریاد بزنیم اما صدای­مان در نای خشک گردید. از شما برای­مان نقل قول می­ کردند. چیزهای عجیبی می­ گفتند؛ از کلام­تان درباره­ ی سیاهان افریقایی[۴] و قوم ترک[۵] برای­مان می خواندند. کاش مارا در آن حال می­ دیدید. رنگ از چهره باخته بودیم و زبان­هایمان بی­ حرکت مانده بود. ندانستیم کدام را از شما بپذیریم!؟

     خطر را به خود نزدیک می­ دیدیم و به همه شک داشتیم. می­ ترسیدیم کلام­تان به گوش ظالمانی که از ارادت ما به شما آگاهند برسد. در واقع حق دفاع از ما سلب شده بود؛ با وجود تقریرتان در کتاب مستطاب مفاوضات که فرموده­ اید : « اگر نفسی به نفسی ظلمی کند، ستمی کند تعدی کند و آن شخص مقابله بالمثل نماید، این انتقام است مذموم است زیرا زید اگر پسر عمرو را بکشد عمرو حق ندارد که پسر زید را بکشد اگر بکشد انتقام است، این بسیار مذموم است بلکه باید بالعکس مقابله کند. »[۶]  ندانستیم چه بگوییم و چه کنیم!؟ اگر کلامتان را می پذیرفتیم، می­ بایست برای همیشه خطر را به جان می­ خریدیم واگر نه، عقل را ملاک قرار می­دادیم، در مواجهه با چنین موضوعی غیرعقلی، برای جواب دادن به آنان­که چگونگی تطابق آیین بهائیت با علم و عقل را مورد سوال قرار می­ دهند، بدون پاسخ می­ ماندیم[۷].

     « تحری حقیقت » از تعالیم دوازده گانه ی­تان بسیار به مذاق­مان شیرین آمد. خواستیم به دور از تعصبات بیندیشیم و کنکاش کنیم تا راه را از بیراهه بازشناسیم. اما پیش از آن­ که به نتیجه­ ای برسیم، ترس از عقوبت آن، پایمان را سست کرد و سرانجام دست کشیدیم و اعلام کردیم که بهایی مانده­ ایم. چرا که اگر در این تحری به حقیقتی غیر از بهائیت می­ رسیدیم، آینده­ ی شومی در انتظارمان بود؛ منظورم همان طرد و انفصال کامل از جامعه و محروم شدن از سلام و کلام است. زیرا طرد برای یک بهایی بیشتر شبیه به یک کابوس است و با یادآوری خاطرات مطرودین و چگونگی رفتار زجرآور با آنان وحشتی عجیب در دل پدید می­ آید.

     سیره­ ی مقدس شمارا خواستیم که سرمشق تربیت فرزندان­مان قرار دهیم. امید داشتیم با پرورش آن­ها به روش شما خدمتی به جامعه کرده باشیم و دنیا را با گفتار و رفتار آسمانی­تان قدری آشنا کنیم، اما نشد؛ بهتر است بگویم خودمان نخواستیم که بشود. تاریخ را که کمی ورق زدیم از درگیری شما با برادرتان محمدعلی افندی[۸] خبردار شدیم. برخوردتان برای­مان سنگین آمد. از شما که پیوسته دستور می­ دادید خائنان را ملجاء و پناه گردیم و اهرمن را ملائکه شماریم[۹] چنین انتظاری نمی­ رفت. با تأمل در این داستان از خود می­ پرسیدیم: چه شد که حضرت بهاءالله در تربیت اهل و عیال عاجز ماند و چرا شما بدون توجه به جریان میان خود و برادر، تمامی ادعاهای پدر را زیر سوال بردید در کتاب مکاتیب­تان نوشتید: « انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اهل و عیال و آل عاجز مانده چگونه امید به تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره­ای شبهه و تردید است؟ لاولله »[۱۰]

در خاتمه از آن ساحت رفیع تقاضامندم که در این مکتوب به نظر عنایت ملاحظه فرموده و موارد ذکر شده را برای اینجانب روشن نمایند.

به نقل از یار جوان


[۱] الواح وصایا ص ۱۱-۱۴

[۲] همان

[۳] خطابات بزرگ  ص۱۹۱

[۴] برای مطالعه بیشتر به مقاله « مساوی یا نامساوی » مراجعه شود.

[۵] برای مطالعه بیشتر به مقاله « فرار از خون آشام » مراجعه شود.

[۶]مفاوضات ص ۲۰۲

[۷] بهائیت معتقد است که « دین باید مطابق عقل باشد ، مطابق با علم باشد ، زیرا اگر مطابق علم و عقل نباشد اوهام است.» (خطابات۲صفحه۲۱۹)

[۸] برای مطالعه بیشتر به مقاله « تعارفات خانوادگی ۲ » مراجعه شود.

[۹] « اغیار را به مثابه یار نوارش فرمایید دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید،  جفاکار را  مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به مشام رسانید خائنان را ملجآ و پناه گردید» (مکاتیب ج۳  ص۱۶۰)

[۱۰] مکاتیب ج ۲ ص ۱۸۲

حقوق شهروندی در بهائیت(۲)

بخش دوم :حقوق شهروندی از نگاه بها،عبدالبها و شوقی 

یکم: حق انسانیت 

۱-شهروندان غیر بهائی،انسان نیستند! 

از نظر جناب بهاءالله، فقط بهائیان انسان محسوب می گردند و غیر بهائیان ،از بهائم و حیوانات شمرده می شوند.لذا شهروندان غیر بهائی،

سهمی از انسانیت نداشته و اصولا انسان نیستند چه رسد به اینکه حقوق شهروندی داشته باشند.این هم شاهد:

میرزا در کتاب بدیع صفحه ۲۱۳ نوشته است:

«نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور»!!

دوم :حق کرامت و احترام 

۱-شهروندان غیر بهائی دارای احترام و رتبه نیستند! 

بنا بر نصوص بهائی هرکس غیر بهائیان را انسان بنامدیا برای آنها رتبه ای قائل شود، از همه فیوضات و مراحم خداوندی محروم خواهد بود!

حضرت بهاءالله در کتاب بدیع ، صفحه ی ۱۴۰ می نویسد :

«الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید ، از جمیع فیوضات رحمانی محروم است تا چه رسد که

بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید»!!

ملاحظه می فرمایید که جناب بهاءالله نه تنها غیر بهائیان را از دایره انسانیت خارج می داند ، بلکه به فتوای ایشان هرکس که آنها را آدم بداند

، او نیز از جمیع فیوضات رحمانی محروم است.حق شهروندی پیشکش!
در جای دیگر غیر بهائیان را سنگریزه های بی ارزش می شمرد:

‌مائده آسمانی، ج ۴ (چاپ جدید) ص۱۴۰ و (چاپ قدیم) ص ۳۲۷

«احبائی هم لئالی الامر و من دونهم حصاه الارض.» یعنی : (دوستداران من درّ و جواهر و ما بقی ایشان سنگ ریزه های ارض خاکی اند.)

۲- شهروندان غیر بهائی ،زنازاده اند! 

(با عرض پوزش فراوان از خوانندگان)از نظرجناب بهاءالله کسانی که امر بهائی را نپذیرند و انکار نمایند زنا زاده اند.ایشان در مورد منکرین

خویش چنین فرموده اند:

من ینکر هذا الفضل الظاهر المتعالی المنیر ینبغی له بان یسئل عن امه حاله فسوف یرجع الی اسفل الجحیم.

یعنی حتی به برادر و خواهر خود(ازل و عزیه)هم که مخالف او بودند رحم نمی کند و آنها را با این عبارت زنا زاده می نامد!

همچنین شهروندانی هم که بغض جناب بها را در دل داشته باشند باید بدانند که حرام  زاده اند و باید بروند حال خود را از مادر خود

بپرسندچنانکه در صفحه ۷۹ کتاب گنج شایگان و مائده آسمانی صفحه ۳۵۵ باب یازدهم تصریح شده است که:

قل من کان فی قلبه بغض هذا الغلام (بهاء)فقد دخل الشیطان علی فراش امه بگو هرکس در قلبش دشمنی این غلام (بهاءالله) را داشته

باشد قطعا شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است!

۳-باید همچون عذاب باشید برای غیر بهائیان!

ایشان می فرمایند:

برای بهائیان ابر رحمت و برای کافران و مشرکان عذاب محتوم باشید!

مجموعه الواح ، ص ۲۱۶

«انتم یا احباء الله کونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله وبآیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و کان من المشرکین»

۴-عدم معاشرت با دگر اندیشان

ایشان دستور می دهند نه با دگر اندیشان ،نشست و برخاست کن و نه معاشرت و نه از آنها چیزی بشنو و سخنی بگو ، حتی اگر خواهر و

برادرت باشد(!):

مجموعه الواح ، ص ۳۶۰

«ایاک ان لا تجتمع مع اعداء الله فی مقعد ولا تسمع منه شیئاً و لو یتلی علیک من آیات الله العزیز الکریم»

مائده، ج ۴، ص ۳۶۵ (باب نهی از معاشرت با مشرکین)

«لاتعاشری مع المشرکات کذلک یأمرک منزل الایات»

مائده، ج ۸، مطلب ۵۲ ، ص ۳۸

«انا قطعنا حبل النسبه من کل ذی نسبه الا لمن آمن بالله و اعرض عن المشرکین. ان یا عبادی لو یسمع احد منکم بان اعرض اخوه او اخته

عن الله ینبغی له بان یعرض عنه و یقبل الی محبوب المخلصین»

سوم : حق برابری و مساوات 

۱-گاو محسوب شدن شهروندان سیاه آفریقائی ! 

جناب عبدالبها در باره سیاهان آفریقائی و فرقشان با سیاهان امریکائی می گوید:

“مثلاً چه فرق است میان سیاهان افریک (آفریقا)و سیاهان امریک ، اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ

…”!!

‏ ‏(خطابات بزرگ ، ص ۱۱۹)

لذا از نظر ایشان سیاهان آفریقائی گاو هستند(حتی نمی گوید “مثل” گاو هستند بلکه می گوید خود گاو هستند)!

۲-وحشی دانستن شهروندان ترک و اهانت به آنان

اسرار الآثار، ج ۲ ص ۱۵۴ (ذیل کلمه ترک)

«در توقیعی خطاب به حاجی میرزا آقاسی است : اترکوا التروک ولو کان ابوک، ان احبّوک اکلوک و ان ابغضوک قتلوک.» (از ترک زبانان دوری

کن و فاصله بگیر، اگر چه پدرت باشد که اگر دوستت بدارد خواهدت خورد و اگر دشمن بدارد خواهدت کشت!)

۳:جاهل محسوب شدن شهروندان غیر بهائی 

از نظر جناب بها ،شهروندان دگر اندیش (غیربهائی) که تصدیق بهائیت را نکرده اند جاهل و نادان هستند!

او در اقتدارات ص ۱۱۱ می فرماید:

گر مرد دانشمندی در تصدیق امر توقف کند جاهل محسوب می شود!

۴-تبعیض بین شهری و روستائی از نظر حقوق شهروندی 

از نظر شارع بهائی،بین زن شهری و زن روستائی ،فرق وجود دارد.مهریه زن شهری طلاست و مهریه زن روستائی نقره و نباید اعتراضی هم

داشته باشد!

وطبیعتا مرد شهری و روستائی از نظر اقتصادی از هم متمایز می گردندچون یکی موظف به پرداخت طلا و دیگری موظف به پرداخت نقره

است!

۵-تبعیض بین زن و مرداز نظر حقوق شهروندی 

زن بهائی از خانه والبسه شوهرش ارث نمی برد!

دختر بهائی از خانه پدری و البسه او ارث نمی برد!

پسران متوفی بطور یکسان از پدر و مادر ارث نمی برند و ارث پسر بزرگتر از دیگر برادران و خواهران بیشتر است و در مجموع هم پسران از

دختران بیشتر ارث می برند!

زن بهائی از حج رفتن محروم است!

زن بهائی هرگز نمی تواند به عضویت نهاد رهبری بهائیت یعنی بیت العدل در آید!

شهروندان مرد نسبت به شهروندان زن، اقدم و اقوی هستند چنانکه در حیوانات هم اینگونه است! عبارت در کتاب گلزار تعالیم بهائی صفحه

۲۸۸،اینگونه است:

“سؤال خانمی بحضور مبارک عرض شد که گفته بود تا حال از جانب خدا زنی مبعوث نشده و همه مظاهر الهیّه رجال بوده اند . فرمودند: ” هر

چند نساء با رجال در استعداد و قواء شریکند ولی شبهه ای نیست که رجال اقدمند و اقوی حتّی در حیوانات مانند کبوتران و گنجشگان و

طاووسان و امثال آنان هم این امتیاز مشهود “!!

چهارم : حق آزادی 

الف:آزادی بیان 

۱-شهروندان ،حق آزادی بیان علیه تشکیلات را ندارند! 

هیچ شهروند بهائی حق ندارد علیه تشکیلات بهائی (از محافل محلی و ملی و ایادیان و مشاورین ویاران و لجنات و ..گرفته تا برسد به بیت

العدل) سخنی بگوید که در این صورت با مجازات بسیار سنگین “طرد” روبرو می شود.

ب:آزادی سفر

۲-شهروندان حق مسافرت به اسرائیل بدون اجازه تشکیلات را ندارند! 

چنانچه شهروند بهائی بدون اجازه تشکیلات به اسرائیل مسافرت کند و یا حتی بدون هماهنگی هواپیمایش از روی آسمان اسرائیل عبور کند

به مجازات سنگین “طرد “از سوی رهبری بهائیت مبتلا می شود!

افراد متعددی بودند که بدون اجازه شوقی به جاهائی سفر کرده بودند که با خشم او روبرو شده و از سوی او” طرد” شدند!

فحاشی شوقی افندی و طرد کسی که بدون اطلاع او به اسرائیل مسافرت کرده است:

در موضوع صادق فرزند آقا محمد جواد آشچی فرمودند بنویس:

این شخص بداخلاق و پست ‏فطرت اخیرا مخالف دستور این عبد مسافرت به فلسطین نموده و وارد ارض اقدس گشته، ‏تلغرافی راجع به طرد و

اخراج او از جامعه به آن محفل مخابره گردید به والدش صریحا اظهار و ‏انذار نمایند مخابره با او به هیچ وجه من الوجوه جائز نه، تمرد و مخالفت

نتایجش وخیم است! ‏‏(شوقی افندی ، توقیعات مبارکه، (۱۰۲- ۱۰۹) ص ۴۱) ‏

این هم اسامی برخی از افراد دیگری که توسط جناب شوقی طرد روحانی شده اند:

۱- روحی افنان نوه جناب عبدالبهاء به دلیل سفر دوم به آمریکا در سال ۱۹۳۵ بدون تایید شوقی افندی

۲- زهرا خانم نواده دختری جناب عبدالبهاء همسر ورحی افنان بدلیل ازدواج بدون کسب موافقت شوقی افندی

۳- ثریا خانم نواده جناب عبدالبهاء همسر فیضی افنان خواهر روحی افنان به دلیل ازدواج با یک ناقض عهد

۴- فواد افنان نوه جناب عبدالبهاء به دلیل سفر به انگلستان

۵- فیضی افنان نواده جناب بهاءالله

ج:آزادی سیاسی 

شهروندان حق دخالت در سیاست،عضویت در احزاب، شرکت در انتخابات و …را ندارند! طبق متون اصلی بهائی،هیچ شهروندی حق دخالت

در سیاست ،مخالفت با حاکمیت، اعتراض به ظالمان،شرکت در احزاب سیاسی، حضور در انتخابات و خلاصه فعالیت سیاسی در کشور ها را

ندارد!

اعتراض به حاکمان و زمامداران هم جائز نیست:

جناب میرزا در اقدس ،هرگونه اعتراضی رابر حاکمان و زمامداران جائز ندانسته و اکیدا دستور می دهد امور آنها را به خودشان واگذاریدو به آنها

اعتراض ننمائید و به جای آن به قلوب توجه نمائید.عبارت او چنین است:

لیس لاحد ان یعترض علی الذین یحکمون علی العباد!

در نقطه مقابل به اسم رافت دستور همنشینی با خائنان و اهرمنان داده شده است:

دستور همنشینی شهروندان با خائنان و گرگان خونخوار و اهرمنان!

“…اهرمن را ملائکه شمارید. ‏جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید ‏و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به

مشام رسانید. ‏

خائنان را ملجآ و پناه گردید …‏(ص ۱۶۰ ج سوم مکاتیب)‏

د: آزادی های شخصی 

– شهروندان حق تراشیدن سر یا بلند کردن مو (بیشتر از حد گوش)را ندارند!

– شهروندان مطابق دستورات کتاب اقدس،نباید سر خود را بتراشند و موهای خود را بیشتر از دوسه سانتیمتر(تا حد گوش) بلند کنند!

– شهروندان حق ملاقات و دیدار مشرکین و منافقین را ندارند!

– از نظر رهبران بهائی، ملاقات دگر اندیشان حرام است:

“إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است”

(مائده آسمانی، ج۴، ص ۲۸۰)

– جالب است دانسته شود که از نظر بهائیت ،شیعیان هم جزو مشرکین محسوب می شوندو طبیعتا لقای این مشرکین هم حرام است

چنانکه درص ۱۴۰ مائده ج ۴ و نیز رحیق مختوم ص ۵۹۵ آمده است:

«لعمرالله (به خدا سوگند)حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور»! یعنی سوگند هم یاد می کند که شیعیان

مشرک هستند و تاکید می نماید که این موضوع در” صحیفه سرخ”(؟!) هم ذکر شده است!

– شهروندان حق معاشرت و موانست با معرضین را ندارند!

سران بهائی صراحتا دستور داده اند که با معرضان از بهائیت ،نشست و برخاست و همنشینی و انس پیدا کردن،حرام است زیرا ممکن است

این دیدارها بهائیان را نسبت به بهائیت دلسرد نمایدو این دستور از آسمان صادر شده است!:

«باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم که قسم به خداکه انفس خبیثه انفس طیبه را می

گدازد چنان که نارحطب یابسه را و حر ثلج بارده را» (بهاءالله، مائده، ج ۸، مطلب ۵۳)

همچنین : «با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم» (بهاء الله،

مائده آسمانی، ج ۸، ص ۷۴ چاپ جدید، باب معاشرت با معرضین جایز نه!)

تصور بفرمائید اگر این معرض از بهائیت، پدر یا همسر یا فرزند یک بهائی باشد ،معاشرت و موانست با او برای شهروند بهائی حرام است تا

جائی که حتی سلام و کلام با او هم جایز نیست!

اصولا طرد روحانی توسط ولی امرالله و محرومیت معاشرت دیگران حتی همسر و فرزند فرد مطرود با مفاد اعلامیه مذکور به ویژه ماده ۱۸ آن

تعارض دارد.

– محدودیت زمانی شهروندان درنگاهداری وسائل خانه !

جناب بها در کتاب اقدس:بر شما نوشته (یعنی واجب )شده است که وسائل و اسباب خانه را بعد از انقضای نوزده سال تجدید نمائید!(یعنی

نگهداری بیش از نوزدهسال وسائل،گناه است!)

– لزوم کناره گیری شهروندان از عالمان دین

جناب بها در ایقان ،علما رابزرگ‌ترین مانع و سدّ هدایت مردم شمرده و همه‌ی ایشان را جاه طلب و دین فروش گفته و ازمردم خواسته است

اصلاً دنبال عالمان نروند و از آنان احتراز جویند واگر می‌خواهند به حقیقت وحقّانیّت باب برسند باید گوش به حرف احدی از علما ندهند و به

آن‌ها متمسّک نشوند که اگر چنین کنند از درک حقیقت و وصول به سرچشمه حیات و معرفت محجوب و محروم گردند.

پنجم : حق داد رسی 

شهروندان بهائی حق ندارند به دادگاههای کشورها مراجعه نمایند و باید در داخل نظام بهائیت داد رسی شوند.ملاک و میزان هم در حل

دعاوی ،کتاب اقدس و متون دیگر میرزاست . برخی از شاخص های نظام داد رسی هم به قرار ذیل است:

۱- شهروندان دزد باید انگ دار شوند! 

مجازات دزدان در بار اول دزدی ،تبعید و در بار دوم ،زندان و در نوبت سوم انگ خوردن بر پیشانی اوست:

اقدس:… در نوبت سوم اگر دزدی نمود ، باید در پیشانی او علامتی حک نمائید تا به موجب این علامت شناخته شود و در شهرهای مختلف

خدا موجب شناسائی او شود تا اورا نپذیرند و اخراج نمایند!(حد دزدی هم مشخص نیست که چقدر باشد تا مشمول این مجازات ها شود)

۲-گرفتن طلا ازشهروندان مرتکب اعمال منافی عفت برای بیت العدل ! 

اگر مرد و زنی بهائی ،مرتکب عمل زنا شدند باید طبق نص کتاب اقدس ،هر کدام نه مثقال طلا به بیت العدل بپردازند. چنانچه برای بار دوم

مرتکب این عمل زشت گردیدند باید هر کدام دو برابر این مبلغ یعنی هیجده مثقال به همان مرکز یعنی بیت العدل بپردازند.

( تکلیف خلافکاران ثروتمند که باید برای بار دهم عمل خلاف خود ۴۳٫۲کیلو و برای بار  پانزدهم خلافکاری خود ۱۳۸۲٫۴ کیلو و برای بار بیستم

زنای خود ۴۴۲۳۶٫۸ کیلو(سه کامیون پانزده تنی) طلا به بیت العدل بپردازند چیست؟ بار ی سی ام و چهلم و پنجاهم  چه می شود؟(ماشین

حساب ها کم می آورند!)

۳-سوزاندن شهروند مجرم 

در بهائیت ،جزای کسی که آپارتمانی را آتش بزند این است که خودش را آتش بزنند!

(هیچ حدی هم معین نشده است)

این عین عبارت کتاب اقدس است:

“ومن احرق بیتا متعمدا فاحرقوه “

اگر کسی عمدا خانه ای را آتش زد باید او را بسوزانید !!( اگر هم خواستید تخفیف بدهید حبس ابدش کنید!)

۴- طلاگرفتن از شهروند محزون ساز! 

جریمه محزون ساختن یکنفر ، نوزده مثقال طلاست که به پول امروز یک میلیون و  هشتصد هزار تومان است.لذا هر شهروندی که کسی را

محزون کند باید این مبلغ را  بپردازد. همین شهروند اگر مرتکب فحشاء شود و زنا کند باید نه مثقال طلا یعنی به پول امروز هشتصد هزار

تومان به بیت العدل بپردازد!

پس جریمه زنا کردن هشتصد هزار تومان ولی جریمه محزون ساختن یک ملیون و هشتصد هزار تومان است!

************************

اکنون با توجه به مدارک ذکر شده باید از بهائیان پرسید:

۱- آیا به حقوق شهروندی که در متون خود دارید پای بندید یا آن را قبول ندارید؟

۲-آیا به مجامع جهانی هم همین ها را عرضه می کنید یا چیز دیگری می گوئید؟

۳-آیاحاضرید متن کتاب باب را که دستور قتل عام شهروندان غیر بابی را می دهدبه مجامع جهانی عرضه نمائید؟

۴-تکلیف شهروندان غیر بهائی که از دید بهاءالله،انسان شمرده نمی شوند چیست؟

۵-محدودیت های غیر قابل قبولی که احکام بهائی برای شهروندان دارد و با امروز سازگار نیست جه می باشد؟

۶-آیا هیچ منصفی حاضر است اسم این احکام را،احکام الهی بشمارد؟

 

به نقل از بهائی پژوهی

بهائیت چگونه شکل گرفت؟ موسس و رهبرانش چه کسانی بودند؟

بهائیت فرقه ای منشعب از بابی گری است(۱). بنیان گذاران بابیت، سید علی محمد شیرازی ملقب به «باب» است. او در سال ۱۲۳۵ق در شیراز متولد شد، در نوزده سالگی به کربلا رفت و در درس سید کاظم رشتی حاظر گردید. پس از مرگ استاد، خود را باب امام زمان(عج) خواند و جمعی افراد ساده لوح و گروهی از فرصت طلب ها با انگیزه های گوناگون به وی گرویدند. پس از مدتی ادعاهای بزرگتری چون مهدویت و رسالت مطرح ساخت. اما در مناظراتی که با علمای ایران در اصفهان و تبریز انجام دا، نتوانست از عهده اثبات مدعیات سنگین خویش برآید و این امر، همراه وجود خطاهای بسیار ادبی و علمی در آثار و الواح وی، مانع سرایت گسترده آیین وی در بین مردم ایران شد.  از سوی دیگر علی محمد نسبت به مخالفان عقیده اش، خشونت شدیدی را سفارش نمود که حاصل کار، آشوب و اغتشاش خونین بابیان در نقاط مختلف ایران بود. پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال ۱۲۶۴ق مریدان علی محمد آشوب هایی در کشور پدید آورده و به قتل و غارت مردم پرداختند. میرزاتقی خان امیرکبیر به جهت فرونشاندن فتنه بابیه و بازگرداندن امنیت به کشور، در صدد سرکوبی آنان برآمد. سرانجام علی محمد باب و یکی از پیروانش به نام محمد علی زنوزی در ۲۸ شعبان ۱۲۶۶ در تبریز تیرباران شدند(۲).

  بهائیت

بنیانگذار فرقه سیاسی و ضاله بهائیت،«میرزا حسینعلی نوری» معروف به بهاء الله است(۳) او فرزند میرزا عباس نوری است و در ۱۲۳۳ ق در تهران به دنیا آمد. در سنین کودکی نزد   پدر و بستگان و معلمان خصوصی به فراگرفتن علوم و فنون مقدماتی ادب فارسی و عربی پرداخت و بدین سبب از رفتن به مدرسه بی نیاز بود. بعد از تحصیلات مقدماتی همچون پدرش که در دستگاه «امام وردی میرزا»(۴) از قاجاریه سمت منشی گری داشت، به خدمت دیوان در آمد و چون شوهرخواهرش هم منشی کنسول روس بود، با ساز و کارهای ایجاد ارتباط با سفارت خانه ها هم آشنایی پیدا کرد. پس از چندی به حلقات درویشان پیوست و مانند آنها زلف و گیسوی بلند گذاشت و لباس قلندری برتن کرد.

در ۲۸ سالگی زمانی که سید علی محمد شیرازی ادعای بابیت نمود در پی تبلیغ نخستین پیرو باب، ملا حسین بشرویه ای معروف به «باب الباب»، در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از آن پس یکی از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابی گری، به ویژه در نور و مازندران، پرداخت. برخی از برادرانش، نیز براثر تبلیغ او به این مرام پیوستند(۵).

درنخستین سال های سلطنت ناصرالدین شاه قاجار شورش های متعددی توسط طرفداران باب در کشور به وجود آمد. درجریان شورش بابی ها درقلعه شیخ طبرسی مازندران، میرزا حسینعلی همراه با برادرش، یحیی، و جمعی دیگر قصد پیوستن به بابی های این قلعه را داشت، ولی در آمل دستگیر و زندانی و سپس روانه تهران شد. به فاصله اندکی، شورش بابی ها در نیریز و مناطقی دیگر مقارن با نخستین سال های سلطنت ناصرالدین شاه قاجار پیش آمد. قرائن تاریخی حاکی است که برخی از این شورش ها ریشه اعتقادی و زمینه اجتماعی و تاریخی داشته و به ویژه از اعتقاد شیعی ظهور امام زمان (عج) متأثر بوده است؛ هر چند گفته می شود که سردمداران انها غالباً در جهت جامه عمل پوشاندن به دستورهای باب به این اقدامات دست زدند.

او در کتاب «بیان فارسی» پنج استان ایران را مختص پیروان خویش اعلام کرده و حضور کافران را در این مناطق حرام خوانده بود. در چنین وضعیتی میرزا تقی خان امیرکبیر،صدراعظم وقت، که استقلال و تمامیت ارضی کشور راسخت درخطر می دید،  وهمچنین جهت مقابله با بدعت ها و انحرافات مذهبی، تصمیم به نابودی بابیان و سرکوب قطعی این شورش ها گرفت، که منجر به اعدام سید علی محد باب پس از صدور حکم ارتداد وی می شود(۶).

بهاء الله

بعد از اعدام باب، عموم بابیه نیرزا یحیی «صبح ازل» را به عنوان جانشین باب پذیرفتند ولی چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت، میرزا حسینعلی «بهاءالله» با زیرکی و شگردهای فریبکارانه زمام کارها را در دست گرفت.  امیرکبیر به دلیل اطلاع از نقش وی در قضایای باب و برای فرونشاندن اغتشاشات و شورش های بابیان، میرزا حسینعلی را از ایران اخراج و به عراق تبعید نمود؛ در این باره امیر کبیر اعلام کرد نامبرده تاکنون پنج کرور تومان (نیم برابر غرامت جنگ های ایران و روس) به خزانه ایران خسارت وارد آورده است(۷).

میرزا حسینعلی به ناچار در شعبان ۱۲۶۷ به کربلا رفت؛ اما چند ماه بعد، پس از مرگ امیرکبیر(۸) در ربیع الاول ۱۲۶۸ و صدارت یافتن میرزا آقاخان نوری، به دعوت و توصیه او به تهران بازگشت. درشوال همان سال جریان سوء قصد و تیراندازی دو تن از بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابی ها انجامید و چون شواهد و دلایل متعددی برای نقش میرزا حسینعلی نوری در طراحی این سوء قصد وجود داشت، حکومت تصمیم به دستگیری او گرفت. اما بهاء الله به سفارت روس پناه برد و شخص سفیر از او حمایت کرد. سرانجام با توافق دولت ایران و سفیر روس، میرزا حسینعلی به بغداد منتقل شد و بدین ترتیب بهاء الله با حمایت قاطع دولت روس از مرگ نجات یافت. او پس از رسیدن به بغداد نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس برای این حمایت قدردانی کرد(۹).

در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز نماینده دولت فرانسه با بهاء الله ملاقات کردند و حمایت دولت های خویش را به او ابلاغ کردند و والی بغداد نیز برای وی مقرری تعیین کرد(۱۰). به دنبال تبعید میرزا حسینعلی، برادرش میرزا یحیی صبح ازل هم با لباس مبدل خود را به عراق می رساند و کم کم اجتماعی از بابیان در خاک عراق ایجاد می گردد که مهمترین هدفشان اذیت و آزار شیعیان بود(۱۱).

از سوی دیگر کشمکش میان دو برادر و طرفداران آنان برسرادعای «موعود بیان» یا «من یظهِرُهُ الله»(۱۲) و رهبری بابیان، شدت گرفت و آدمکشی های شدیدی بین بابیان رواج یافت. قتل، غارت و سایر خرابکاری های بابیان در بغداد باعث شد(۱۳) که توسط دولت عثمانی ابتدا به استانبول و سپس ادرنه تبعید شوند. در این زمان میرزا حسینعلی مقام «من یظهِرُهُ اللهی» را برای خو ادعا کرد. و این در حالی بود که طبق ادعاهای علی محمد باب قرار بود حدود دو هزار سال بعد از او کسی که «من یظهِرُهُ الله» است ظهور کند(۱۴). ولی شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و فقط در بغداد حدود بیست و پنج نفر خود را «من یظهِرُهُ الله» نامیدند. نزاع میان دو برادر بر سر این ادعا موجب افتراق بابیان گردید؛ اطرافیان میرزا یحیی به فرقه «ازلیه» و پیروان میرزا حسینعلی به فرقه «بهائیه» نامیده شدند و آنهایی که به این دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلی «بابی» باقی ماندند(۱۵).

این جدایی باعث شد که در استانبول و ادرنه میان بهاء و ازل و طرفداران آن دو اهانت، تهمت و افترا و کشتار رواج یافته و هر یک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را بازگو و به افشاگری اعمال یکدیگر بپردازند(۱۶) و حتی عزیه، خواهر ازل، کتاب «تنبیه النائمین» را در افشای کارهای بهاء نوشت(۱۷).

سرانجام حکومت عثمانی برای پایان دادن به این درگیری ها بهاء الله و پیروانش را به «عکا» در فلسطین و میرزا یحیی را به «قبرس» تبعید کرد. میرزا حسینعلی «بهاءالله» پس از رسیدن به عکا به صورت کامل و علنی دست ازادعای نائب باب بودن برداشت و رسماً خود را پیامبر نامید و فرقه «بهائیت» را بنیان گذاشت که فوراً از جانب دولت روسیه به رسمیت شناخته شد. دولت استعماری روسیه پس از به رسمیت شناختن فرقه ضاله بهائیت به عنوان یک دین، همه گونه امکانات در اختیار آنها گذاشت. این دولت در نخستین اقدام مرزهای خود را به روی بهائیان گشود و اولین معبد این فرقه را به نام «مشرق الاذکار»(۱۸) در شهر عشق آباد ایجاد کرد.

میرزاحسینعلی به فرستادن نامه (الواح) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. او خود را خدای خدایان، آفریدگار جهان، معبود حقیقی نامید(۱۹).

بهاءالله مدت نه سال در قلعه ای در عکا تحت نظر بود و پانزده سال بقیه عمر خویش را نیز در همان شهر گذراند و در ۱۳۰۹ق،(۲۰) پس از بیست شبانه روز تب ار دنیا رفت و پیروانش با اعتقاد به خدایی او قبرش را قبله خویش گرفتند.

 

عبدالبهاء

مرگ میرزا حسینعلی بحران جانشینی، اختلافات و درگیری های زیادی را در میان فرزندانش به دنبال داشت؛ «عباس افندی»(۲۱) پسر ارشد او که بعدها «عبدالبهاء» لقب گرفت، برادر و مریدانش را با القابی چون خفاش و جغد و روباه و گرگ و باقی درندگان مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید و در مقابل میرزامحمد علی هم جناب عبدابهاء را گوساله و الاغ دو پا خوانده و خود را شیر خدا لقب داد(۲۲). سرانجام این الفاظ رکیک و ناپسند به جایی رسید که عباس افندی سرقت بسیاری از الواح و آثار بهاء و ایجاد نقصان در آیین بهائیت را به برادرانش نسبت داده و اعتراف نمود که «انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل عاجز مانده چگونه تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره ای شبهه و تردید است؟ لا والله!» (۲۳)بالاخره در این جدال قدرت عباس افندی که از زیرکی خاصی برخوردار بود با غلبه بر برادرش محمد علی، و سایر مخالفین، به مقام رهبری بهائیان رسیده و به تجدید حیات بهائیت پرداخت(۲۴).

عباس افندی در محیط حکومت عثمانی و داخل ایران مجالی برای فعالیت خود نمی یافت. بدین جهت در سال ۱۹۱۱م. به اروپا و امریکا مسافرت کرد و به جای روسیه با انگلستان و سپس آمریکا رابطه ویژه ای برقرار کرد و به علاوه این سفرها بر نگرش و عقاید عبدالبهاء نیز تأثیر عمیقی بر جای گذاشت و سبب شد تا او تعالیم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً تحت عناوین روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، تطبیق دهد. او در جریان جنگ جهانی اول(۱۹۱۴) خدمات زیادی برای انگلستان انجام داد، و پس از پایان یافتن جنگ، به پاس این خدمات، طی مراسمی لقب «سر» (sir) و نشان «نایت هود» (knight Hood) که بزرگترین نشان خدمتگزاری به انگلیس است، به وی اعطا شد. بدین صورت بهائی گری به عنوان ستون پنجم و یکی از ابزار سیاست استعماری انگلیس – و نیز آمریکا- مبدل شد(۲۵).

شوقی افندی

 

پس از عبدالبهاء، «شوقی افندی» ملقب به «شوقی ربانی» فرزند ارشد دختر عبدالبهاء، بنابه وصیت عبدالبهاء جانشین وی گردید. این جانشینی نیز با منازعات زیادی همراه بود. شوقی بر خلاف نیای خود تحصیلات رسمی داشت؛ او در دارالفنون بالیون لندن، دانشگاه آمریکایی بیروت و سپس در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده و مستقیماً تحت پرورش و تربیت انگلیسی ها رشد کرده بود، در سال ۱۳۰۰ شمسی، یعنی اولین سال به قدرت رسیدن رضا خان به رهبری «بهائیت» برگزیده شد. او خود را «ولی امرالله» خواند. با شعار برابری زن و مرد دستور برداشتن حجاب را صادر کرد و از آنجا که ایران را خواستگاه «بهائیت» دانست به پیروان خود سفارش کرد که کوشش کنند تا این روش قبل از هرجا در تهران و ایران رایج گردد. انتخاب او به رهبری بهائیت با توجه به رذایل اخلاقی که داشت موجب اختلاف و انشعاب های تازه ای در بهائیت شد. حتی فضل الله صبحی مهتدی – سال ها کاتب و منشی نزدیک عبدالبهاء بود- دست از این فرقه پوشالی کشیده و به دامان پاک اسلام رو آورد و خاطرات خود را ار رفتار زشت «شوقی» و افراد دیگر این فرقه انتشار داد(۲۶). فساد عظیم و همه جانبه دستگاه رعبری بهائی گری، انحرافات اخلاقی گسترده و انحطاط معنوی مبلغین بهائی و حرکت این دارودسته سیاسی در راستای تأمین منافع استعمارگران، از دلایل رویگردانی چند تن دیگر از نزدیکان عبدالبهاء از فرقه ضاله بهائیت نیز بود(۲۷).

براساس وصیت و دستورات عبدالبهاء باید رهبری بهائیت در خاندان «شوقی افندی» به صورت موروثی باقی می ماند، اما بر خلاف پیش بینی بهاءالله و عبدالبهاء، شوقی صاحب فرزند نشد(۲۸). به همین سببب او برای اداره جامعه بهائیت، ایجاد تشکیلاتی به نام «بیت العدل» را لازم و ضروری دانست. نقش «اس اسی»(۲۹) او در تاریخ بهائیه، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این فرقه بود و این فرایند به ویژه در دهه شصت میلادی در اروپا و آمریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به «مشرق الاذکار» به اتمام رسید. تشکیلات بهائیان که شوقی افندی به آن «نظم اداری امرالله» نامید، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا (در کشور اسرائیل) که به بیت العدل اعظم الهی موسوم است اداره می گردد. شوقی در زمان حیاتش از تأسیس دولت صهیونیستی حمایت و مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل به رئیس جمهور آن ابلاغ کرد(۳۰). شوقی افندی در سال ۱۳۳۶ شمسی به مرض آنفلوانزا در لندن درگذشت.

انشعابات جدید

پس از مرگ شوقی افندی کشمکش شدیدی بین بهائیان بر سر جانشینی او، درگرفت و بسیاری از آنان رهبری همسر آمریکایی او به نام «روحیه (ماری) ماکسول»  را پذیرفتند. در کنفرانس ویژه ای که سال ۱۳۴۲ شمسی با حضور سران مهم فرقه بهائیت در لندن تشکیل شد گردید، ۹ نفر به عنوان اعضای مجلس بیت العدل انتخاب شدند. آنگاه این بیت العدل به شهر «حیفا» در «اسرائیل» منتقل شد که تاکنون فعال است و هر چند سال یکبار با تجدید انتخابات اعضای آن تغییر کند. ریاست این گروه که به بیت العدل حیفا شهرت دارد، با «روحیه ماکسول»- همسر قوقی افندی- بود که او نیز در سال ۱۳۷۸ شمسی مرد. موافقان روحیه، او را پنجمین پیشوای بهائیت در جهان می دانند (۳۱).

به موازات رهبری «روحیه ماکسول»،«چارلز میسن ریمی» فرزند یکی از روحانیون کلیسای ارتدوکس(۳۲) نیز ادعای جانشینی شوقی افندی را نمود و گروه «بهائیان ارتدوکس» را پدید آورد که امروزه در امریکا، هندوستان و استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند. عده دیگری از بهائیان نیر پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان خراسان، به نام «جمشید معانی» روی آوردند. این جوان خود را «سماءالله» نامید و طرفداران او در اندونزی، هند، پاکستان و آمریکا پراکنده اند(۳۳).

پی نوشت:

 (۱). لازم به ذکر است فرقه بابیت خود نیز انشعابی از فرقه شیخیه می باشد. شیخی گری، نوعی انشعاب از تشیع است که در قرن دوازدهم هجری پدید آمد. بنیانگذار آن شیخ احمد احسائی است و پس از مرگ وی پیروانش پیرامون سید کاظم رشتی گرد آمدند.

جهت آگاهی بیشتر ر.ک. : فرق و مذاهب کلامی، علی ربانی گلپایگانی، قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۳، صص ۳۴۶-۳۳۶؛ شیخیه بستر پیدایش بابیت و بهائیت، عزالدین رضانژاد، مجله انتظار، ش۳٫

(۲).در بخش های بعدی کتاب توضیحات جامعی پیرامون عوامل مؤثر بر شکل گیری این فرقه و عقاید آن ارائه می شود. همچنین ر. ک. : محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد: انشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۷۵، ص۸۸ تا ۹۱٫

(۳). آئین بهائیت نام خود را از همین لقب گرفته است.

(۴). شاهزاده امام وردی میرزا، پسر فتحعلی شاه و رئیس گارد مخصوص سلطنتی، از طرفداران نفوذ روس در ایران بود که رد پای ارتباط با سفارت روسیه در کارنامه او مشهود است.

ر. ک. : شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، تهران: زوار، ۱۳۵۷، ج۶، ص۵۲ و ۱۲۶-۱۲۷ و ج۱، ص۱۶۲٫

(۵). تاریخ نبیل زرندی، محمد زرندی، بی جا، بی تا، ص۸۵، ۸۸، ۹۱؛ حاجی میرزا جانی کاشانی، مقدمه براون، ص لج. به نقل از: بهائیت، محمود صدری، دانشنامه جهان اسلام، تهران: بنیاد دایره المعارف اسلامی، ۱۳۷۵، ج۱، ص۱۹-۱۶٫

(۶). دانشنامه جهان اسلام، همان، ج۱ ص۱۹-۱۶ و ج۴، ص۷۳۳٫

(۷). شوقی افندی، قرن بدیع، ترجمه: نصرالله مودت، تهران: مؤسسه ملی مطبوعات امری، ج۱، ص۱۳۱۵؛ به نقل از: بهائیت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۰، صص ۱۴۶-۱۴۵٫

(۸). بر اساس برخی اسناد تاریخی، ترور امیر کبیر را «بابی ها» طراحی کرده بودند. ر. ک. : عبدالله شهبازی، فصلنامه تاریخ معاصر ایران، شماره ۲۷، مورخه پاییز ۱۳۸۲، ص۳۸٫

(۹). آثار قلم اعلی، حسینعلی نوری، تهران: لجنه مطبوعات امری، ۱۲۹ بدیع، ج۱، ص۷۶؛ شوقی افندی، قرن بدیع، ج۲، ص۴۹ به نقل از: دانشنامه جهان اسلام، پیشین.

 (۱۰). آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، رضا برنجکار، قم: طه، ۱۳۷۹٫

(۱۱). شوقی افندی، قرن بدیع، جلد دوم، ص۱۲۲٫

 (۱۲). «من یظهره الله» یعنی «کسی که خدا او را آشکار می کند»، عنوانی است که باب، بعد از ادعای شریعت جدید و تألیف کتاب بیان، برای «موعود بیان» انتخاب کرد.

(۱۳). ر. ک. : مائده آسمانی، عبدالحمید اشراق خاوری، ۱۳۲۷، ج۷، ص۱۳۰؛ تاریخ قدیم و جدید، محمد محیط طباطبائی، مجله گوهر، سال ۳، ش۵، ص۳۴۵٫

(۱۴). کتاب بیان فارسی، علی محمد شیرازی، باب ۱۳ از واحد سوم؛ همچنین موعود ظهور من یظهره الله در باب هفدهم از واحد دوم کتاب بیان فارسی، ۱۵۱۱ سال بعد از ظهور بیان می باشد.

(۱۵). فرق و مذاهب کلامی، علی ربانی گلپایگانی، قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۳، ص۳۴۳-۳۵۰٫

(۱۶). جهت مطالعه بیشتر ر. ک. : از بهائیت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۰، ص۱۹۶؛ از بابی گری تا بهائی گری، عزالدین رضانژاد، فصلنامه انتظار موعود، ش۱۰؛

نقد و بررسی آئین بهائیت، عزالدین رضانژاد، فصلنامه انتظار موعود، ش۱۱ و ۱۲٫

(۱۷). تنبیه النائمین، عزیه خانم نوری، تهران: ازلیان، بی تا.

(۱۸). معابد بهائی تحت عنوان مشرق الاذکار نامیده می شود.

(۱۹). مجموعه الواح، میرزا حسینعلی نوری (بهاء الله)، قاهره: مطبعه سعادت؛ ۱۳۳۸ق، صص ۴۰۰-۴۰۳٫

(۲۰). بهائیت در ایران، پیشین، ص۱۵۰٫

(۲۱). وی در سال ۱۸۴۴ م متولد و در سال ۱۹۲۱ م درگذشت.

(۲۲). ر. ک. : شوقی افندی، توقیعات مبارکه (لوح قرن)، ج۱، ص۱۰۳، به نقل از: بهائیت در ایران پیشین، ص۲۲۳٫

(۲۳). عباس افندی، تذکره الوفاء، حیفا، انتشارات عباسیه، ۱۹۲۴، ص۸۵۱٫

(۲۴). دانشنامه جهان اسلام، پیشین.

(۲۵). فرق و مذاهب کلامی، پیشین، ص۳۴۷٫

(۲۶). جهت آشنائی بیشتر ر. ک. : خاطرات صبحی درباره بهائی گری، فضل الله مهتدی، تبریز: سروش ۱۳۳۴، صص ۱۶-۱۰؛ و همچنین؛ کتاب «پیام پدر» صبحی.

(۲۷). نظیر؛ عبدالحسین آیتی، میرزا حسن نیکو که در بخش های دیگر کتاب توضیح داده می شود.

(۲۸). بنابر تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا، پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان ذکورش نسل بعد از نسل، با لقب ولی امرالله باید رهبری بهائیان را به عهده می گرفتند و هریک باید جانشین خود را تعیین می کرد «تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد» (ر. ک. : عبدالبهاء، مفاوضات، ص۴۵۴۶)، لکن شوقی افندی ربانی، نخستین فرد از این سلسله، عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش، در ۱۳۳۷ ش. دوران دیگری از دودستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد.

(۲۹). شوقی افندی، قرن بدیع، ترجمه: نصرالله مودت، تهران: مؤسسه ملی مطبوعات امری، صص ۴۱-۴۲٫

(۳۰). اخبار امری، سال ۱۰۷ بدیع، شماره ۸، ص۲؛ همچنین ر. ک. : مهدویت و فرقه ها، رضا برنجکار، فصلنامه موعود، ش۲۲٫

(۳۱). اسماعیل رائین، انشعابات در بهائیت، تهران: مؤسسه رائین، ۱۳۵۷، صص ۲۳۳، ۲۲۹٫

(۳۲). ر. ک. : تاریخ ادیان و مذاهب جهان، عبدالله  مبلغی آبادانی، قم: سینا، ۱۳۷۳، ج۳، ص۱۴۱۴٫

(۳۳). دانشنامه جهان اسلام، پیشین

همه با هم برابراند!(۱)

بهائیان مدعی اند که پیامبرشان دینی جدید پس از اسلام آورده که بر خلاف اسلام(!) مطابق با عقل انسان است و تمام نیازهای امروز ما را برآورده می‌کند. یعنی اعتقادی برای امروز. آن‌ها معتقدند که آئین جناب بهاءالله کامل است و از مهم‌ترین دست‌آوردهای آن که در اوضاع کنونی دنیا بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرد، تعلیمی است به نام وحدت عالم انسانی. مشتاق شدیم بدانیم که این تعلیم چیست که گویا تاج افتخار بهائیت شده و آن را نسبت به اسلام برتری داده: جناب بهاءالله، نخستین رهبر بهائیان، می‌فرمایند: «بگو ای دوستان سراپرده‌ یگانگی بلند شد به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار»(مجموعه الواح ص۲۶۵) سخن ایشان کاملا واضح است: همه‌‌ی انسان‌ها با هم برابر اند چون از یک پدر و مادر زاده شده‌اند و تفاوتی میان آن‌ها وجود ندارد. جناب عباس عبدالبهاء، فرزند خلف جناب بهاءالله- که جانشین پدر هم شدند- در تکمیل فرمایشات پدرش می‌گوید:«تعصب جنسی و وطنی و دینی و مذهبی و سیاسی و تجاری و صناعی و زراعی جمیع را از میان بردارید تا آزاد جهان باشید و مشید بنیان وحدت علم انسانی»(مائده، ج۵) (نمونه‌های این سخنان زیاد است که فعلا به همین دو مورد بسنده می‌شود.) واقعا این سخنان حضرات زیباست! اما در بحث روی این موضوعات، ۲ نکته وجود دارد: ۱- بهائیان بنا به ادعای جناب عباس افندی معتقدند که این تعالیم و آرمان‌ها مخصوص خودشان است و هرگز قبلا نبوده است. در حالی که همه‌مان می دانیم که این مفاهیم زیبا که بیان شد، توصیه‌ها و پیام‌های سایر فرستاده‌های الهی به ویژه پیامبر اسلام بوده که رهبران بهائی به نام خود ثبت کرده اند. ۲- جالب اینجاست که اگر این گفته‌ها و شعارها را بپذیریم، گفته‌های دیگر این حضرات را نمی‌توانیم قبول کنیم. برای مثال خود این آقایان بودند که گفتند تعصب سیاسی و جنسی و قومی و قبیله‌ای نداشته باشید و همه را به یک چشم ببینید؛ اما می‌بینیم که همین جناب عباس افندی وقتی به تعریف از سیاهان امریکایی می‌پردازد می‌گوید: «مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک این‌ها خلق‌الله البقر علی صورهالبشراند آنان متمدن و باهوش…» یعنی سیاهان افریقایی در اصل گاو هستند که به صورت انسان درآمده‌اند اما سیاهان امریکایی متمدن و باهوش هستند! گویا همین آقا نبوده که گفته تعصب قومی و ملی را ز میان بردارید!! این است وحدت عالم انسانی؟ همین جناب عباس افندی در جایی دیگر وقتی از خاطرات خود می‌گوید و نقل می‌کند وقتی یکی از بزرگان ارتش عثمانی او را از مفسدین در دین شمرد «… اندیشیدم که ترک است و باید جوابی مضحک و مسکت داد»(اسرارالآثار، فاضل مازندرانی، جلد ۳ ص۴۲) یعنی چون فلان شخص ترک است باید جوابی مضحک به او داد؟! این است نمونه وحدت عالم انسانی و اینکه همه‌ی انسان‌ها باهم برابرند و هیچ فرقی میان آن‌ها نیست؟! باید از افرادی که به این دو بزرگوار اعتقاد دارند پرسید که ما باید به حرف ایشان توجه کنیم یا عملشان را الگو قرار دهیم؟! قضاوت با خوانندگان (ادامه دارد…)