حقیقتِ تلخ را تحری لازم نه

کلمه تحری به معنای جست و جو کردن است. در زبان عرب گویند: التحری؛ طلب ما هو اخری یعنی تحری جستجوی چیزی است که سزاوارتر باشد.

تحری حقیقت، عبارتیست است که از قدیم الایام در همه‌ی مکاتیب و ادیان الهی و نزد اهل معرفت متداول بوده. ما مسلمانان نیز دستور به تحری حقیقت را در قران کریم یافته‌ایم آنجا که می‌فرماید: «فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم الوالباب» زمر/۱۸ (پس بشارت بده بندگان مرا، کسانی که سخن معروف را می شنوند و بهترین نحو از آن پیروی می کنند، اینها کسانی هستند که خداوند هدایتشان فرموده و آنها (ایشان) خردمندانند.)

حال چند صباحی است این واژه‌ را با برچسب تعالیم دوازده گانه از بهاییان می‌شنویم. عباس پسر بزرگ بهاالله که خود را عبدالبهاّ می‌خواند، چنین گفته است: «اول تعلیم بهاالله، تحری حقیقت است و باید انسان تحری حقیقت کند و از تقلید دست بکشد.» کتاب خطابات مبارکه جلد دوم ص۱۴۴

اما آیا در مقامِ عمل هم این سخن در آیین بهایی، به شدت شعارشان است؟

آیا خود بهاییان از تقالید کورکورانه دست کشیده‌اند و حقیقت واقعی دینشان را به تیغ تحری سپرده‌اند؟

اصلا خود رهبران بهایی به این آموزه‌ی بدیع!!! خود عمل می‌کنند یا  بر سخنان باطل و عقاید غلط  تعصب می‌ورزند؟

نمونه‌ای از عملکرد این رهبران بدون تعصب و طالب حقیقت ما را به پاسخ هر چه دقیق‌تر این سؤالات راهنمایی می‌کند.

 علی محمد باب شیرازی در یکی از آثار خود به نام دلائل السبعه که پیروانش آن را از الهامات خداوندی می‌دانند، دچار اشتباهی بس عجیب شده است. وی پنداشته است که داوود پیامبر(ع) مدتی مدید پیش از موسی کلیم الله(ع) می‌زیسته در حالیکه داوود(ع) از پادشاهان و پیامبران بنی اسرائیل است و به تصریح قرآن مجید و تورات، قوم یهود پس از موسی(ع) زندگی می‌کردند. میرزا علی محمد در این باره می‌نویسد: «نظر کن در امت داود، پانصد سال در زبور تربیت شدند تا آنکه به کمال رسیدند. بعد که موسی ظاهر شد، قلیلی که از اهل بصیرت و حکمت زبور بودند، ایمان آوردند، مابقی ماندند.» کتاب الاسرا الاثار ص۱۰۹

این سخن بر پیروان باب گران آمد اما در دوران حیاتش از وی چیزی نپرسیدند. پس از مرگ باب، مکرر از بهاالله سوال می‌نمودند که مگر ممکن است داود پیش از موسی ظهور کرده باشد؟

بهاالله به جای آنکه راه انصاف را در پیش گیرد و به خطای باب اذعان کند، در دفاعی متعصبانه از باب چنین می‌گوید: «الی حین چند کره اهل باین سوال نموده‌اند که حضرت داود صاحب زبور بعد از حضرت کلیم علیه بهاالله الابهی بوده لکن نقطه اولی روح ما سوی فداه (علی محمد باب) آن حضرت را قبل از موسی ذکر فرموده و این فقره، مخالف کتب و ما عندالرسل است» کتاب اشراقات اثر بهاالله ص۱۸
سپس بدین اشکال چنین پاسخ داده است: «سزاوار عباد آن که مشرق امر اللهی (علی محمد باب) را تصدیق نماید و در آنچه از او ظاهر شود چه که به مقتضیات حکمت بالغه، احدی جز حق آگاه نه.»

آیا بهاالله نمی‌دانست که آن خطای تاریخی، قابل انکار نیست و با مقتضیات حکمت بالغه تفاوت دارد؟ اگر نمی‌دانسته که معاذ الله، ولی اگر او بدین امر واقف بوده، می‌توان گفت که برای اول تعلیم خود ارزشی قائل نه و ترک تعصب و تحری حقیقت را به فراموشی سپرد و وای به حال یازده تعلیم بعد.

عبدالبها چون این غلط آشکار را در آثار باب دید، به جای آنکه دیده‌ی انصاف گشاید و تسلیم حقیقت شود، از پدر پیروی نموده و او نیز در مقام توجیه برآمده واین چنین نوشت: «در لوح حضرت اعلی، ذکر داودی است که پی از حضرت موسی بود، بعضی را گمان چنان است که مقصود داود بن یسا است و حال آنکه حضرت داود بن یسا بعد از حضرت موسی بود. لهذا مغلین و معرضین که در کمین‌اند این بهانه را نمودند و بر سر منابر استغفرالله ذکر جهل و نادانی کردند. اما حقیقت حال این است که دو داود است، یکی پیش از حضرت موسی دیگری بعد از حضرت موسی» اسرار الاثار ص۱۱۰

این توضیح خود تعصب و غفلت عبدالبها را می‌رساند، زیرا در سخن باب و نیز در گفتار بهاالله ذکر داودی رفته است که صاحب زبور بوده است و این همان داود بن یسا(ع) است که مدت‌ها بعد از موسی(ع) زندگی می‌کرد و از انبیا بنی‌اسرائیل به شمار می‌آمد، نه داودی که پانصد سال قبل از موسی(ع) می‌زیسته و دارای امتی بوده است، که اتفاقا هیچ نام ونشانی از او در میان نیست! چنین داودی جز در تخیلات متعصبانه عبدالبها، آن هم درتنگنای جدل یافت نمی شود!

این داستان فقط نمونه‌ای از بی‌کران حکایات رهبران بهایی در باب تعلیم بدیع تحری حقیقت است و با کمی تحقیق و مطالعه در آثار این بزرگان، نمونه‌های شگفتی از این رویکردهای عاری از هرگونه تعصب جنابانشان را می‌توان یافت نمود. حال انتخاب با شماست، بهایی یا غیر بهایی، فرقی نمی‌کند، می‌توانید به دور از ذره‌ای تعصب، حقیقت را همانطور که هست، بپذیرید و یا به راه توجیه و تاویل گرویده‌ و از شدت تعصب، تحری حقیقت را به دستان پر مهر فراموشی بسپارید.

سوالاتی مهم و خواندنی از پیروان آیین بهائیت

میرزا حسینعلی نوری (مؤسس فرقه ضاله بهائیت) ادعا می کند،ازجانب خدا آمده و برای ادعای خود آئین وشریعتی آسمانی وجدید را عرضه می کند.درحالی که با کمی بررسی معلوم می شود احکامی که او به عنوان الگو قرارداده و استفاده ابزاری نموده است تعریفی برعکس و مغرضانه ازدین مبین اسلام می باشد.

بهائیت

آنان ادعا دارند آئینی آسمانی هستند. اما به راحتی به یکدیگر توهین و فحاشی می کنند.به عنوان نمونه به درگیری میرزا حسینعلی با برادرش (صبح ازل) بر سرجانشینی باب اشاره می کنیم، این دو برادر یکدیگر را با القابی زشت و به هدف رسیدن به قدرت؛ با القابی مانند: گاو و … مورد خطاب قرار دادند و کار تا جایی پیشرفت که یکدیگر را حرام زاده خواندند. سؤال اینجاست چگونه می شود پیامبری که ادعا می کند از سوی خدا آمده است به خود اجازه دهد، به راحتی و به هر بهانه ای به دیگران توهین کند، حتی نسبت به برادر خود که ادعای جانشینی باب را دارد! درحالی که چنین افرادی باید به عنوان الگو و سرمشق باشند.

میرزا حسینعلی نوری ادعا دارد ازسوی خدا آمده و لذا باید برنامه ای کامل وجامع به پیروان خود ارائه نماید تا بتواند زمینه هدایت افراد را مهیا سازد، درحالیکه مشاهده می کنیم هرگز برنامه ای درجهت هدایت از طرف وی به پیروانش نرسیده است.نکته اول: مورد دیگری که از سوی آنان مطرح می شود، دخالت نکردن بهائیان درسیاست است.

در این باره بهاء در کتاب اقدس آورده است: «حق هیچ کسی نیست که بربندگان خدا حکومت کند واعتراض کند. رها کنید، کار آنها را و فقط توجه کنید به امور قلبی.» با خواندن این حکم از سوی وی این سؤال مطرح می شود، اگرحکام خوب هستند نیازی به اعتراض نیست، ولی اگر بد هستند (که هستند) چرا شخص حق انتقاد و اعتراض ندارد؟!! چرا این فرقه ضاله حق انتقاد را ازمردم گرفته و خیلی عادی پیروانش را مورد ظلم قرار می دهد؟؟

نکته قابل تأمل این جاست، بهاء که به دیگران توصیه می کند با سیاست کاری نداشته باشید چه طور به سفیر روس پناه می برد و درکتابش خطاب به پادشاه روس می نویسد: «یکی از سفیران تو ای پادشاه به من کمک کرد و به خاطر این رفتار او خداوند به شما مقامات عالی میدهد.» چه دلیلی دارد فردی ایرانی از شخصی خارجی کمک بگیرد و آنها هم به وی کمک کنند و او هم از آنان تشکر نماید؟؟؟

آیا این عمل سیاسی کاری نیست؟؟؟

عباس امانت « یکی از مبلغین بهائیت » حتی وجود پرنس دالگورکی (سفیر روسیه) را نیز نفی می کند، و وی را موجودی خیالی می داند . شوقی از بهاء(جدش) چنین نقل می کند: « ایامی که این مظلوم دراسارت بود سفیر دولت روس ضامن ایشان می شود و او را از زندان بیرون می آورد، ولی پاره ای از علماء شهرتهران در اجرای این منظورممانعت می کنند تا بالاخره براثر پا فشاری و اصرار حضرت سفیر انجام شد.» ( منبع کتاب قرن بدیع قسمت دوم صفحه ۱۷۶ )

سؤالی که درباره همین مطلب مطرح می باشد این است چگونه پادشاه روس فردی را که متهم به سوء قصد به جان پادشاه ایران است و در زندان به سر می برد، با اصرار فراوان نجات می دهد و مورد حمایت قرار می دهد؟!! چرا برای بقیه زندانیان کاری را انجام ندادند؟!! شوقی درادامه کلام خود درقرن بدیع می نویسد: « وسیله استخلاص آن یوسف رحمانی یعنی بهاء از آن چاه ظلمانی ازهر جهت فراهم گردید و ابواب سجن مفتوح شد.(از طرفی دیگر دخالت و اصرار پرنس دالگورکی سفیر روس در ایران را می بینیم، با همه امکانات ممکن در صدد آزادی برای بهاء الله کوشید) و موجب استخلاص هیکل مبارک ازچنگال دشمنان لجوج فراهم آورد.» (منبع: قرن بدیع قسمت دوم – ترجمه نصرا..مودت- صفحه ۴۳-۴۴)

میرزا حسینعلی درکتاب اقدس به جانشینی عبد‌البهاء بعد ازخود اشاره نموده و بعد از وی پسر دیگرش میرزا محمد علی را به عنوان جانشین بعد از وی معرفی نمود.اما چرا اینگونه نشد؟

چگونه این افراد به خود اجازه دادند کلام کتاب به اصطلاح مقدس خود را نقض کنند؟
عباس افندی (عبد‌البهاء) برادرخود محمدعلی را عزل نمود، دقیقاً همان کاری که میرزا حسینعلی با برادرش صبح ازل انجام داد.عباس افندی سپس نوه‌ی دختری خود شوقی افندی را به جانشینی بعد از خود انتخاب نمود.این رفتار وی نیز نمونه‌ای دیگر از توهین به کتاب به اصطلاح مقدس بهائیان می‌باشد.درحالی که طبق گفته‌ها وپیش بینی جد وی قرار بر این بود که ۲۳ نفرعلاوه برشوقی به عنوان جانشینان بعد از وی در رأس این فرقه ضاله قرار بگیرند، درصورتی که شاهدیم شوقی مقطوع النسل (عقیم) بود. اما ازطرفی دیگرحس جاه طلبی ازسوی رهبران این فرقه باعث اختلافات شدیدی درمیان طرفداران این فرقه شد و منجر به درگیری بهائیان، ازلیان و بابیان با یکدیگر گشت و هریک ازدیگری دوری گزینند و دیگری را قبول نکردند.میرزا حسینعلی نوری درصفحه ۲۲۷ کتاب اقدس (به منزله وصیت‌نامه) تصریح می‌کند: «عباس همه فرزندان پدر را جمع می‌کند و اعلام می‌کند همانا حسن اکبر (محمد علی) بعد از حسن اعظم (عباس افندی) را به جانشینی برگزیدم.» اگر بهائیان این انتخاب را فرمان خداوند می‌دانند که البته می‌دانند و تردیدی ندارند، چگونه آن را به اجرا نمی‌گذارند؟

مازندرانی درکتاب اسرار الاثار درمورد نامه‌ای از عباس افندی می‌نویسد: «عباس افندی نامه‌ای به این مضمون نوشته است:ای دوستان حقیقی، امروز شوقی شهرت یافته و ازنفوس موثق شنیده شد اخوی (‌بنده) میرزا محمد علی غیراز اینکه محرک لایه مفترحات بوده، بلکه تقریری داده که حضرت بهاء الله طریقتی موافق شرع انور (شرع اسلام) داشته‌اند ولی عباس افندی تغییر و تبدیل داده ومخالفت شریعت کرده و ما به هیچ وجه با وی نیستیم و از وی بیزاریم. همچنین شنیده شد اخوی مذکور بعضی نوشته‌ها را اختراع نموده و نسبت به من داده و به این و آن نشان می‌دهد.» (منبع کتاب اسرار الاثار، نوشته مازندرانی، صفحه ۳۵۶)این اختلافات وفحاشی حتی میان دو برادر در فرقه‌ای که ادعا دارد یکی از روش‌های جذب و تبلیغش اظهار دوستی با یکدیگر است نشان دهنده پوشالی بودن فرامین این فرقه ضاله می‌باشد.

درکتاب مکاتیب عباس افندی چنین آمده: «ای یاران مهربان، بعد از مفقودی این مظلوم (بعد از مرگش) به شوقی مراجعه کنید.» با توجه به اینکه این کلام‌ها ازسوی خدا است به ادعای خودشان چگونه می‌شود این افراد از مقطوع النسل بودن شوقی خبر نداشته باشند؟؟؟!!

با توجه به آنچه گفته شد، به این نتیجه می‌رسیم جانشینی در بابیت و بهائیت همواره مورد اختلاف بوده، و افرادی به دروغ و در راستای هدف و نیت خاصی در پوشش روشن فکر مآبانه به حمایت و طرفداری از چنین افرادی پرداخته‌اند.عبد‌البهاء ادعا می‌کند در هر دوره‌ای به عنوان مثال: در دوران حضرت مسیح (ع) حواریون ۱۲ نفر بودند، در دوران پیامبر خاتم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) جانشینان (فرزندان) بعد از ایشان نیز ۱۲ نفر بودند. با توجه به این دو عدد، دراین دوره ۲۴ نفر جانشین بوده و در رأس امور قرار می‌گیرند این ۲ برابری به این خاطر است که عظمت ظهور بیشتر بوده و چنین اقتضاء می‌کند. (کتاب مفاوضات صفحه ۴۵-۴۶ سال ۱۹۰۸ میلادی)

این ۲۴ نفر چه کسانی و کجا هستند؟ همه این افراد از ابتدای شکل‌گیری این فرقه به دنیا نیامده بودند و وجود خارجی نداشتند! بلکه تنها ۴ نفر بودند که شامل: باب – بهاء –عبدالبهاء و شوقی افندی است.۲۰ نفر باقی مانده کجایند؟؟؟

مصاحبه با خانم‌ مهناز رئوفی یک‌ نجات‌ یافته‌ از بهائیت

خانم‌ مهناز رئوفی، در محیط‌ بهائی رشد یافت، اما فسادها و تناقض هایی‌ که‌ در کار هم کیشان‌ خود (به ویژه‌ سران‌ محفل‌ بهائیت) دید،‌وی را به شدت‌ از این‌ مسلک‌ بیزار کرد‌ و این‌ امر، همراه‌ با مطالعه‌ مستقیم‌ درباره‌ اسلام، باعث‌ تشرف‌ او‌ به‌ اسلام‌ و تشیع‌ گردید.

mahnaz-raoofi
به گزارش “خدمت”؛ خاطرات‌ خانم‌ رئوفی‌ که‌ اخیراً‌ تحت‌ عنوان‌ «سایه‌ شوم؛ خاطرات‌ یک‌ نجات‌ یافته‌ از بهائیت» توسط‌ انتشارات‌ کیهان‌ نشر یافته، حاوی‌ نکات‌ بسیار جالبی‌ در افشای‌ مواضع‌ ضد اسلامی‌ و ضد انقلابی‌ تشکیلات‌ بهائیت‌ است.

با هم‌ بخشهایی‌ از آن‌ را می‌خوانیم:

بهائیان‌ دو دسته‌اند‌

فساد اخلاقی‌ در بهائیت‌ :

در بهائیت‌ هر گونه‌ تعصبی‌ ممنوع‌ است‌ و این‌ ریشه‌ در سیاست‌ استعمار دارد که‌ با ترویج‌ این‌ اعتقاد، تعصب‌ ملی، تعصب‌ دینی، تعصب‌ وطنی‌ و هر عرق‌ و علاقه‌ و غیرتی‌ را از انسان‌ می‌گیرد تا به‌ راحتی‌ بتواند بهره‌کشی‌ کند… خیلی‌ از خانمها[ی‌ بهائی]… لباسهای‌ نازکی‌ می‌پوشیدند و منظره‌ بسیار کریه‌ و زشتی‌ به‌ وجود می‌آوردند و روسای‌ تشکیلات‌ چیزی‌ به‌ آنها نمی‌گفتند و آزادی‌ مطلق‌ داده‌ بودند. دیگر کسی‌ حق‌ اعتراض‌ نداشت.‌ ‌

بی‌بند و باران‌ تشویق‌ هم‌ می‌شوند! :

در جامعه‌ مسلمان ها، هر کس‌ در رعایت‌ حجاب‌ و یا خلوت‌ با اجنبی‌ کوتاهی‌ نماید مورد اعتراض‌ و بازخواست‌ افکار عمومی‌ (و نه‌ تشکیلاتی) واقع‌ شده‌ و با او برخورد می‌شود و در جامعه‌ بهائی‌ هر کس‌ بی‌حجاب تر باشد به‌ اصطلاح‌ باکلاس تر و بافرهنگ‌ جلوه‌ می‌کند و هر کس‌ برای‌ ایجاد ارتباط‌ با اجنبی‌ راحت ‌تر و در واقع‌ گستاخ ‌تر باشد امروزی‌ تر و در تشکیلات‌ از عزت‌ و احترام‌ بیشتری‌ برخوردار خواهد بود. من‌ در مقایسه‌ این‌ دو جامعه‌ وقتی‌ به‌ اعمال‌ و رفتار بعضی‌ از مسلمانان…، خصوصاً…به‌ خلافکاران‌ و معصیت‌کاران، فکر می‌کردم، می‌دیدم‌ آنها کسانی‌ هستند که‌ تربیت‌ مذهبی‌ نشده‌اند و از احکام‌ و دستورات‌ اسلام‌ سرپیچی‌ کرده‌اند… اما در بهائیان‌ اگر اعمال‌ خلافی‌ سر می‌زند برای‌ این‌ است‌ که‌ هیچ‌ گونه‌ مانع‌ شرعی‌ ندارند. در واقع‌ اسلام‌ را نمی‌شود در اعمال‌ مسلمانان‌ جستجو کرد ولی‌ بهائیت‌ را در اعمال‌ بهائیان‌ می‌توان‌ یافت؛ چون‌ اگر اعمال‌ نابجایی‌ از افراد مسلمان‌ سر می‌زند به‌ علت‌ بی‌ توجهی‌ به‌ تعلیمات‌ اسلام‌ است.‌ ‌

ارتباط‌ با علما ممنوع!‌ :

بهائیان‌ فقط‌ در صورتی‌ با مسلمانان‌ رفت‌ و آمد دارند که‌ مطمئن‌ باشند هیچ‌ خطری‌ آنها را تهدید نمی‌کند و ضمناً‌ می‌توانند بهائیت‌ را تبلیغ‌ کنند و باعث‌ تبلیغ‌ افکار بهائی‌گری‌ شوند. آنها فقط‌ با افراد کاملاً‌ بی‌سواد و عامی‌ صحبت‌ می‌کردند و من‌ هیچ‌ وقت‌ ندیدم‌ که‌ یک‌ بهائی‌ با یک‌ عالم‌ مسلمان‌ بنشیند و از بهائیت‌ حرفی‌ بزند؛ می‌دانستند که‌ محکوم‌ می‌شوند. لذا اصلاً‌ با عالمان‌ و تحصیل ‌کردگان‌ و خـصـوصـاً‌ روحـانـیـون‌ هـیـچ‌گـونـه‌ بـحـثـی‌ پـیش‌ نمی‌کشیدند.‌ ‌

شستشوی‌ مغزی‌ کودکان‌ :

[زمانی‌ که] معلم‌ مهد کودک‌ بهائیان‌ شدم… برنامه‌هایی‌ که‌ به‌ من‌ می‌دادند تا به‌ بچه‌ها بیاموزم‌ کاملاً‌ در راستای‌ شستشوی‌ مغزی‌ آنها بود و من… می‌دیدم‌ که‌ چگونه‌ از ۳ سالگی، کودکان‌ را نسبت‌ به‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ بدبین‌ می‌کردند و… مغز کوچک‌ آنها را با خرافات‌ و اوهامی‌ که‌ ارمغان… بهاء و عبدالبهاء بود پر می‌کردند و چگونه‌ با آوردن‌ مثالها و بیان‌ داسـتـان هـایـی، آنـان‌ را از خارج‌ شدن‌ از بهائیت‌ می‌ترساندند و با [وجود] این‌ ترس‌ و وحشتی‌ که‌ در دل‌ کودکان‌ از انتخاب‌ راهی‌ به‌ جز راه‌ بهاء می‌انداختند و با وحشتی‌ که‌ آنان‌ از طرد شدن‌ و اخراج‌ شدن‌ از خانه‌ و خانواده‌ داشتند، شعار بی‌اساس‌ «تحرّ‌ی‌ حقیقت» را سر می‌دادند و به‌ ظاهر وانمود می‌کردند که‌ بهائیان‌ در پانزده‌ سالگی‌ پس‌ از تحری‌ حقیقت‌ می‌توانند راه‌ خود را انتخاب‌ نمایند…، در حالی‌ که‌ هیچ‌ کدام‌ از بهائیان‌ حق‌ نداشتند… کتابهای‌ سایر جوامع‌ را مطالعه‌ کنند، حق‌ نداشتند کتابهای‌ ردیه‌ را که‌ بیشتر، بهائیان‌ مسلمان‌ شده‌ آنها را نوشته‌ بودند مورد مطالعه‌ قرار دهند…‌

در زمان‌ جنگ‌ [ایران‌ و عراق] وقتی‌ مردم‌ کشته‌ می‌شدند، بهائیان‌ با بی‌رحمی‌ تمام‌ می‌گفتند از این‌ مسلمانان‌ هر چه‌ کشته‌ شود کم‌ است. خصوصاً‌ وقتی‌ رادیوهای‌ خارجی، آمار شهادت‌ رزمندگان‌ را در جبهه‌ها به‌ اطلاع‌ مردم‌ می‌رساندند… با ناسزاگویی‌ به‌ رزمندگان‌ ابراز مسرت‌ و خشنودی‌ می‌کردند

بگذار مردم‌ با موشک‌ باران‌ صدام‌ بمیرند!‌ :

در زمان‌ جنگ‌ [ایران‌ و عراق] وقتی‌ مردم‌ کشته‌ می‌شدند، بهائیان‌ با بی‌رحمی‌ تمام‌ می‌گفتند از این‌ مسلمانان‌ هر چه‌ کشته‌ شود کم‌ است. خصوصاً‌ وقتی‌ رادیوهای‌ خارجی، آمار شهادت‌ رزمندگان‌ را در جبهه‌ها به‌ اطلاع‌ مردم‌ می‌رساندند… با ناسزاگویی‌ به‌ رزمندگان‌ ابراز مسرت‌ و خشنودی‌ می‌کردند. بهائیان‌ در زمان‌ جنگ‌ با کناره‌جویی‌ از شرکت‌ در جبهه‌ها اعلام‌ کردند که‌ مخالف‌ جنگ‌ هستند و به‌ بهانه‌ عدم‌ دخالت‌ در سیاست‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ سلاح‌ امتناع‌ کردند و کوچک ترین‌ فعالیتی‌ برای‌ دفاع‌ از کشور از خود نشان‌ ندادند… آنها که‌ دائماً‌ در کلاسها و مجالس‌ از عشق‌ به‌ عالم‌ بشریت‌ دم‌ می‌زدند، آنان‌ که‌ از الفت‌ و محبت‌ طوری‌ سخن‌ سرایی‌ می‌کردند که‌ گویی‌ برتر و مهربانتر از همه‌ اقشار عالمند، در عمل‌ نه‌ تنها بویی‌ از انسانیت‌ و محبت‌ نبرده‌ بلکه‌ درنده‌خویی‌شان‌ گُل‌ می‌کند و از خبر شهادت‌ جوانان‌ عزیز این‌ مرز و بوم‌ اظهار خوشحالی‌ و مسرت‌ می‌کنند.‌ ‌

شادی‌ در رحلت‌ امام‌ :

[در جـریـان] رحـلـت‌ امـام(رحمت الله علیه) ازدحام‌ جمعیت‌ دل‌ سوخته‌ و آن‌ نمایش‌ حقیقی‌ مراسم‌ عزاداری‌ در باور نمی‌گنجید. آن‌ همه‌ ایمان…، عشق… و… التهاب، انسان‌ را وادار به‌ حسرت‌ و غبطه‌ می‌کرد. سنگ‌ در آن‌ روز می‌گریست‌ و من‌ شاهد اشک‌ بچه‌های‌ برادرم‌ بودم‌ که‌ قلبشان‌ رئوف تر و پاکتر بود. قلب‌ خودم‌ از جا کنده‌ می‌شد…، اما بهائیان‌ وقتی‌ به‌ هم‌ می‌رسیدند این‌ خبر ناگوار و این‌ مصیبت‌ گران‌ مردم‌ دلسوخته‌ را به‌ هـم‌ تـبـریـک‌ مـی‌گفتند و اگر جشن‌ و پایکوبی‌ نمی‌کردند از ترس‌ مردم‌ بود.‌

یک‌ بسیجی، مرا آگاه کرد‌ :

با اشاره‌ به‌ گفتگویش‌ با یک‌ بسیجی‌ خدمتگزار به‌ نام‌ مهدی‌ صالحی‌ (که‌ چندی‌ پس‌ از جنگ‌ تحمیلی، هنگام‌ خنثی ‌سازی‌ مین‌ در شلمچه‌ به‌ شهادت‌ رسید) می‌نویسد:‌

مهدی‌ ذهنیت‌ مرا نسبت‌ به‌ اسلام‌ تغییر داد و طوری‌ به‌ تبلیغ‌ اسلام‌ پرداخت‌ که‌ واقعاً‌ منقلب‌ شدم‌ و شک‌ و تردیدم‌ نسبت‌ به‌ حقانیت‌ بهائیت‌ بیشتر شد. آن‌ روز… من‌ به‌ مطالبی‌ پی‌ بردم‌ که‌ قبلاً‌ از آنها بی‌اطلاع‌ بودم‌ و در اثر تبلیغات‌ سوء تشکیلات، عکس‌ قضیه‌ در مغزم‌ فرو رفته‌ بود. عمده‌ مطالب‌ این‌ که‌ تشکیلات‌ اسلام‌ را برای‌ ما دینی‌ کوچک‌ و عقب‌افتاده‌ که‌ پر از خرافات‌ و اوهام‌ است‌ معرفی‌ کرده‌ بود و من‌ فهمیدم‌ که‌ بهائیان‌ اعتقادات‌ خرافی‌ بعضی‌ از مردم‌ بی‌سواد و بی‌اطلاع‌ را به‌ عنوان‌ اسلام‌ به‌ ما معرفی‌ کرده‌اند، در حالی‌ که‌ خود اسلام‌ دینی‌ بسیار جامع‌ و کـامـل‌ و بـی‌نـقـص‌ اسـت‌ کـه‌ بسیار انسان‌ ساز و تعالی ‌بخش‌ است.‌

دیگر به‌ بهاء و عبدالبهاء ایمان‌ ندارم!‌ :

خانم مهناز رئوفی در شرح‌ گفتگوی‌ خود با یک‌ فرد بهائی‌ (به‌ نام‌ آقای‌ منطقی) در خانه‌ خویش، در ایام‌ ناراحتی‌ شدید خود از سران‌ محفل‌ بهائیت‌ می‌گوید:
در حالی‌ که‌ وسایلم‌ را جمع‌ می‌کردم‌ چشمم‌ به‌ تابلوی‌ عکس‌ عبدالبهاء افتاد. با عصبانیت‌ تابلو را برداشتم‌ و بر زمین‌ کوبیدم‌ و با هر دو پا روی‌ آن‌ ایستادم‌ و گفتم: تشکیلاتی‌ که‌ ارمغان‌ اراجیف‌ توست‌ مرا بدبخت‌ کرد… آقای‌ منطقی‌ لبخند تلخی‌ زد و گفت: تو خیلی‌ اشتباه‌ کردی. اتفاقاً‌ اعضای‌ محفل‌ حرفه‌ای‌ ترین‌ خلاف‌ کارهای‌ دنیا هستند و کثیف ‌ترین‌ گناهان‌ از آنان‌ صادر می‌شود. خود من‌ شاهد تعویض‌ زنان‌ محفل‌ با همدیگر بوده‌ام‌ و به‌ حدی‌ از آنان‌ کثافت کاری‌ و رذالت‌ دیده‌ام‌ که‌ اگر پاکترین‌ افراد عضو محفل‌ شوند هرگز به‌ آنان‌ اعتماد نخواهم‌ کرد. حرفهای‌ آقای‌ منطقی‌ برایم‌ تازگی‌ داشت‌ او از غیرانسانی‌ترین‌ اعمال‌ که‌ از اعضای‌ محفل‌ قبل‌ از انقلاب‌ سر می‌زد برایم‌ گفت‌ و ایرادهایی‌ اساسی‌ از خود بهائیت‌ گرفت… من‌ مبهوت‌ و متحیر به‌ آقای‌ منطقی‌ نگاه‌ می‌کردم. او به‌ چه‌ جرأتی‌ چنین‌ چیزهایی‌ را می‌گفت‌ به‌ او گفتم: از این‌ که‌ طرد شوید نمی‌ترسید؟ گفت… تصمیم‌ داریم‌ به‌ خارج‌ از کشور برویم‌ و از دست‌ بکن‌نکن‌های‌ این‌ تشکیلات‌ راحت‌ شویم. گفتم‌ پس‌ چه‌ کسی‌ واقعاً‌ بهائی‌ است؟ همه‌ که‌ یا از ترس‌ بهائی‌ مانده‌اند یا منفعتی‌ را دنبال‌ می‌کنند یا مثل‌ شما، ظاهراً‌ بهائی‌ هستند. پرسیدم‌ به‌ بهاء و عبدالبهاء چه؟ به‌ آنها هم‌ ایمان‌ ندارید؟ عینکش‌ را کمی‌ بالاتر برد، دستی‌ بر محاسن‌ خود کشید و گفت: آدمهای‌ زرنگی‌ بوده‌اند؛ خوب‌ توانستند چیزی‌ مشابه‌ با ادیان‌ دیگر درست‌ کنند. علاوه‌ بر مقام‌ و منزلت، پول‌ خوبی‌ هم‌ به‌ جیب‌ زدند…!

 

مهناز رئوفی بهائی مسلمان شده در گفتگو با ایران

قبله فرقه ضاله بهائیت، اسرائیل است
مهناز رئوفی متولد ۱۳۴۹ در سنندج است. از سادات طباطبایی است ولی به واسطه این که پدرش بهایی بود او نیز بهایی ماند. می گوید اگرچه اجداد او از مسلمانان سرشناس و صاحب احترام و معتمد بودند و هم اکنون آرامگاه های آنان مورد تکریم مسلمانان است ولی پدربزرگ های او به مسلک بهائیت درآمدند. او، برادرانش، همسر برادران و خواهرانش از اعضای فعال تشکیلات بهائیان بودند به شکلی که برادران او هم اکنون نیز از سران بهائیت در ایران محسوب می شوند.رئوفی اسلام آوردنش را تنها خواست و لطف خدا می داند و وقتی از این مسئله سخن به میان می آورد احساسات و شوق کاملاً بر بیانش غالب می شود اگرچه به این واسطه هزینه سنگینی را نیز پرداخت کرده است. او می گوید: اگرچه فردی بسیار عاطفی و وابسته به خانواده هستم ولی به واسطه خروج از بهائیت از خانواده طرد شدم و اجازه پیدا نکردم که بعد از سالها خانواده ام را ملاقات کنم و پدرم هم در این سالها از دنیا رفت و این اتفاق نیز برایم خیلی سنگین بود. با این حال او این مسئله را به جان خرید و حاضر شد برای یافتن حقیقت هزینه آن را نیز پرداخت کند.

اجازه بدهید ابتدای مصاحبه را با یک تاریخچه مختصر از فرقه بهائیت آغاز کنیم.

پیدایش بهائیت از سال ۱۲۶۰ با ادعای جوانی به نام سیدعلی محمد که خود را ملقب به «باب» کرد آغاز شده است. سیدعلی محمد باب ابتدا ادعای مهدویت و سپس ادعای خدایی نمود. این شخص بعد از ۹ سال که توانست پیروانی را برای خود دست و پا کند، توسط امیرکبیر در تبریز اعدام شد. میرزا حسینعلی نوری از پیروان باب بود که پس از اعدام وی ادعای «من یظهر اللهی» کرد و گفت که باب مبشر من بوده و من مهدی موعود هستم و به این شکل ادعای مهدویت نمود و خودش را بهاءالله و پیروانش را بهایی نامید. بعد از بهاء، پسرش به نام عباس افندی که خودش را «عبدالبهاء» یعنی بنده بهاء نامید جانشین وی گردید و پس از او نیز شوقی افندی که نوه دختری عبدالبهاء بود اداره امور بهائیان را برعهده گرفت. پس از این سه نفر و تا امروز زعامت بهائیان برعهده «بیت العدل» است. «بیت العدل» مرکزیتی متشکل از ۹ نفر است که توسط شوقی افندی تشکیل شد چرا که او صاحب فرزندی نشد تا رهبری بهائیان را برعهده بگیرد. تمام دستورات اداری و حقوقی و در کل تمام مسائل بهائیان از «بیت العدل» صادر می شود و همه بهائیان تابع محض این ۹ نفر هستند. بهائیان این ۹ نفر را مصون از هرگونه خطا می پندارند و جمع آنها را (نه تک تک) بری از هر اشتباهی می دانند.

یعنی معتقدند این ۹ نفر معصوم هستند؟

می گویند که این عده ملهم به الهامات غیبیه هستند و عصمت دارند و هر دستوری که از سوی آنها صادر شود از طرف خداست و باید بدون چون و چرا انجام داد.

این عده چگونه انتخاب می شوند؟

توسط خود بهایی ها انتخاب می شوند.

بیت العدل در کجا قرار دارد؟

در اسرائیل. خود بهاء هم در اسرائیل فوت کرد و جالب است بدانید که او می گفت که قبله بهائیان من هستم و باید به طرف من نماز بخوانید و طبعاً وقتی هم که فوت کرد قبرش در اسرائیل بود و الآن قبله همه بهائیان به طرف اسرائیل است.

وقتی بهاء زنده بود چطور به طرف او نماز خوانده می شد؟

این جزو سؤال های پاسخ داده نشده است که چطور می شود رو به یک انسان زنده نماز خواند یا این که خودش چطور نماز می خوانده است! او ادعای خدایی داشت ولی در برخی متون از خدا استمداد می کرد. وقتی از او دلیل این مسئله را می پرسیدند که چرا تناقض گویی می کنی می گفت که شما غافل هستید ظاهر من باطن مرا می خواند و باطنم ظاهرم را!

رابطه این فرقه با رژیم صهیونیستی به چه شکل است؟

طبعاً «بیت العدل» به عنوان مهمترین و مرکزیت این فرقه در سرزمین های اشغالی است و فعالیت های گسترده ای داشته و به لحاظ اقتصادی منافع زیادی دارد.

چطور؟

به خاطر این که مقبره بهاء آنجاست، بهایی ها دسته دسته به آنجا می روند و آنجا به حالت یک مکان توریستی درآمده است و طبعاً درآمد مناسبی هم دارد. ضمن این که خود بهایی ها هر ۱۹ روز یکبار با بهانه های مختلف پول جمع می کنند و به اسرائیل می فرستند. به غیر از این «بیت العدل» از دادن مالیات به دولت اسرائیل معاف است که این خود جای سؤال دارد. ضمن این که اعضای «بیت العدل» در سال یک یا دو بار با رئیس جمهور اسرائیل دیدار می کنند. البته این ملاقات آشکار آنهاست و طبعاً ملاقات های غیرآشکار هم زیاد اتفاق می افتد. باید عرض کنم منافع صهیونیست ها با بهائیان مشترک است و آن از بین بردن اسلام است.

چرا بهاء از همان ابتدا ادعای اولوهیت نکرد و ابتدا گفت من مهدی موعود هستم و سپس ادعای خدایی کرد؟

اصلاً قبل از ادعای بهاء ، باب چنین ادعایی داشت و بهاء پیرو باب بود و در این مورد سکوت کرده بود. پس از اعدام باب عده ای ادعای «من یظهر اللهی» کردند و گفتند که باب ظهور آنها را بشارت داده است، بهاء هم گفت که من در زندان بودم که یک مرتبه به ذهنم رسید و به من الهام شد و متوجه شدم که من پیغمبر بودم و خبر نداشتم!

پیش زمینه چنین ادعایی از جانب بهاء چه بوده است؟

دال گورکی سفیر کبیر روسیه در ایران با بهاء ارتباط تنگاتنگ داشته و هر وقت او دچار مشکلی می شده همیشه روسها و انگلیس ها وارد صحنه می شدند و او را از مخمصه نجات می دادند و این مسئله کاملاً آشکار بوده و پنهانی نیست کما این که در تاریخ آمده زمانی که به واسطه طرح تروری که بهائیان برای ناصرالدین شاه ریخته بودند و به دلیل عدم توفیق عملیات ترور، بهاء به دلیل حمایتی که سفارت روسیه در تهران از او داشت از اعدام و مجازات جان سالم به در برد.
از طرف دیگر با دقت در تعالیم و اصول این فرقه ما متوجه می شویم که این فرقه کاملاً ساخته و پرداخته شده و هدفی خاص را دنبال می کند. با این پیش زمینه کاملاً می شود فهمید که در اینجا کار، کار سیاست بوده است کما این که اسناد آن نیز به وفور در تاریخ وجود دارد و باید به این نکته نیز توجه کرد که استعمارگران، بهائیت را برای انحراف در شیعه و وهابیت را برای انحراف در اهل سنت ایجاد کردند.
حتماً شنیده اید که عبدالبهاء به واسطه خدماتش به انگلیس از این کشور لقب «سر» دریافت کرد.او در کتابش می نویسد که آمدن من به ایران سبب الفت ایران و انگلیس است و نتیجه به درجه ای می رسد که بزودی افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کنند. ضمن این که نخستین کمیسر عالی فلسطین در زمان قیمومیت انگلیس به پاس قدردانی از خدمات بهائیان در دوران جنگ جهانی اول نشان «شهسوار طریقت امپراتوری بریتانیا» را به عباس افندی (عبدالبهاء) اعطا کرد.

رابطه بابیت با بهائیت چگونه است؟
ابتدا من یک پیشنهادی می دهم که شما یک سؤالی را برای بهائیان مطرح کنید. قطعاً این سؤال باعث به فکر افتادن اشخاص بی غرض می شود که گول بهائیت را خورده اند و آن این که اگر باب آمد که فقط بهاء را بشارت دهد پس چطور انبوهی از تعالیم را با خود آورد که به هیچ کدام هم عمل نشد.

چطور؟
چون قبل از اجرایی شدن آن باب اعدام شد و بهاء پس از باب تعالیم جدیدی را آورد و تمام تعالیم باب را به دریا ریخت و این مسئله در آثار بهائیان وجود دارد.
البته یک سری متون از باب وجود دارد که نشانگر این است که باب اختلال عقلی داشته است. این هم در دسترس همه بهائیان نیست مگر این که شخصی جست و جوگر باشد و آن را پیدا کند و به فارسی ترجمه کند و تازه متوجه خواهد شد که متوجه معنی متن نمی شود.

یعنی متون باب قابل ترجمه نیست؟

اصلاً صرف و نحو بشدت در آن خدشه دار است. وقتی هم از او پرسیدند که چرا در نوشته هایت قواعد ابتدایی را رعایت نمی کنید در جواب گفته بود که صرف و نحو را من ابداع می کنم و این صرف و نحو موجود درست نیست! و آنچه من می گویم درست است. یا احکام عجیب و غریبی که در بابیت وجود دارد. مثل این که اگر زنی از همسر خود بچه دار نشد می تواند از مرد دیگری بچه دار شود و احکام بسیار چندش آور دیگری که باب آورد یا این که می گوید همه کتاب ها غیر از کتاب باب باید سوزانده شود یا همه اماکن مذهبی حتی مسجدالحرام باید تخریب شود و تنها ساختمان و آرامگاه او سالم بماند.
اینها هیچکدام عملی نشد و قرار هم نبود عملی شود. وقتی از بهائیان می پرسید که این احکام چرا اینطور است و چرا برخی از آنها حتی قابل فهم نیست می گویند که ما که بابی نیستیم.

مگر باب را قبول ندارند؟

خودشان می گویند باب بشارت دهنده بهاء بوده است و باب را به عنوان یک مظهر مقدسه و کسی که ظهور کرده قبول دارند ولی بلافاصله وقتی از احکام دیوانه وار باب سخن به میان می آید آنها می گویند که ما بابی نیستیم.

یعنی تناقض وجود دارد؟

بله. این تناقض است چون منشا بهائیت از بابیت بوده است.

یکی از بحث هایی که در مورد بهائیت مطرح می شود ازدواج با محارم است. در این مورد توضیح دهید؟

این مسئله در احکام بهائیت به شکلی وجود دارد. بهایر در کتاب اقدس در مورد ازدواج این طور می گوید که ازدواج با زن پدر حرام است و در این بحث موارد دیگری را نام نبرده است و این مسئله باعث سؤال می شود.

جواب آنها چیست؟

می گویند موارد دیگر در اسلام آمده است و نیازی به اشاره مجدد نبوده است! در صورتی که نام زن پدر هم به عنوان کسی که نمی توان با آن ازدواج کرد در اسلام آمده است پس چرا فقط به این مورد اشاره شده است که این سؤالی است که آنها نمی توانند جواب دهند.

شیرین عبادی اخیراً گفته که نباید بهایی ها تحت فشار باشند چرا که آنها مسلمان هستند. این عمدی که وجود دارد تا بهائیت را شاخه ای از اسلام بنامند در چیست ؟

قطعاً اینها به هیچ عنوان مسلمان نیستند و اساساً قائل به منسوخ شدن اسلام و ظهور دین بهائیت هستند. آنها این را می گویند. ضمن اینکه آنها برای بهاء شانیت خدایی قائل هستند و می گویند که خدا در شخص بهاء متجلی شده است و الآن هم روح بهاء را می پرستند. از طرف دیگر از آنجایی که بهاء خود را مهدی موعود نامید از این طریق آنها خودشان را به اسلام می چسبانند.‎/‎/

طبعاً وقتی ادعای خدایی می کند این مسئله هم از بین می رود. منظور من این است که عمد و علت مطرح کردن چنین مسائلی چیست ؟

شگرد آنها این است. هر کجا که باشند می گویند ما از شما هستیم. در مواجهه با مسیحی ها نیز همین را مطرح می کنند و می گویند ما هم مثل شما یک دین هستیم. روش تبلیغی آنها این طور است.

بهائیت یک مشکل ویژه با تشیع دارد. علت آن چیست ؟

همان طور که عرض کردم اینها همیشه سعی داشته اند که اگر با هر مذهب یا دینی روبه رو شدند خودشان را نزدیک به آن دین یا مذهب معرفی کنند. در مورد تشیع هم همین مسئله صادق است و آنها سعی می کنند در ظاهر این طور وانمود کنند در صورتی که خود بهاء از «شیعه» به عنوان «شنیعه» یاد می کرد و بشدت از علما و روحانیون شیعه تنفر داشت و در ذهن خود به دنبال راهی برای نابودی آنها می گشت. اساساً بهائیت با دو مسئله در شیعه بشدت مشکل دارد: یکی روحانیت و دیگری عاشورا.

چرا عاشورا ؟

آنها هم می دانند که همه چیز تشیع از عاشوراست. امام هم فرمود ما هرچه داریم از محرم و صفر است. اینها هم این مسئله را درک کرده اند که استحکام اسلام و تشیع از عاشوراست. آنها می خواهند که اسلام نباشد ولی از آنجایی که اینها چندین چهره دارند حتی برای امام حسین (ع) هم زیارتنامه مخصوصی نوشته اند تا بگویند که اسلام را قبول دارند. من خودم بهایی بودم و می دانم که این زیارتنامه هیچگاه خوانده نمی شود و به آن اعتنایی نمی گردد. ضمن اینکه بهائیان هر سال در روز اول و دوم محرم به مناسبت روز تولد بهاء و باب جشن می گیرند. وقتی از آنها سؤال می کنید که چرا ایام شهادت امام حسین را جشن می گیرید می گویند که اسلام دیگر منسوخ شده است. یعنی از یک سو برای امام حسین زیارتنامه دارند و از سوی دیگر اسلام را منسوخ شده می دانند. این تناقضات در بهائیت بسیار زیاد است.

شگردهای جذب غیر بهائیان توسط این فرقه به چه شکل است ؟

شگرد آنها شست وشوی مغزی افراد است. ابتدا سعی می کنند تمام معتقدات فرد را از او بگیرند و ایمانش را سست کنند و پس از آن می گویند که حالاهر چه اعتقاد داشتی از خود بیرون کن و آماده پذیرش بهائیت شو. بعد از جاهایی شروع می کنند که طرف را علاقه مند کنند. می گویند ما به تساوی زن و مرد معتقدیم، صلح، وحدت بشریت و.‎/‎/ از اعتقادات ماست و برای آن تلاش می کنیم. یعنی سعی می کنند با سفسطه افرادی را که آگاهی درستی از اسلام ندارند از اسلام زده کنند و سپس با شعارهای زیبا او را جذب نمایند.

الآن تعداد بهائیان چقدر است ؟

یکی از دستورات اینها به پیروان خود این است که سعی می کنند تا آنجایی که ممکن است در شهرها و کشورهای مختلف پخش شوند تا حضور خود را در همه جا گسترش دهند. در مورد تعدادشان هم باید بگویم که حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر هستند که در سراسر دنیا پخش شده اند. البته آماری که خودشان می دهند بسیار غلوآمیز است و می گویند جمعیت شان حدود ۳۰۰ هزار نفر است که این طور نیست.

بهائیان در مورد حرمت ورود به سیاست هم گویا دستوری دارند.‎/‎/

بله. در بهائیت ورود به سیاست حرام است اما این مسئله در ظاهر است و دقیقاً عکس آن عمل می شود. شما می دانید که بزرگان بهایی خود در مرکز سیاست بوده اند، عبدالبهاء با پادشاهان اروپایی و مقامات امریکایی ارتباط داشته و برای آنها الواحی صادر می کرده که در آن اینها را ستوده است. ژرژ پنجم و پادشاه عثمانی از جمله این پادشاهان بوده اند. جالب است بدانید عبدالبهاء در یکی از این لوح ها دستور حمله به ایران را صادر کرده است و خطاب به یکی از پادشاهان انگلیس گفته بود که الآن موقعیت خوبی است که به ایران حمله کنید. به هرحال اینها نباید در سیاست دخالت کنند و این مسئله جزو اصول آنهاست.

علت آن چیست ؟

اینها بازی است. چطور این حرمت در زمان پهلوی وجود نداشت و هویدا که خود بهایی بود به نخست وزیری رسید یا اعضای ساواک و یا دکتر ایادی بهایی مسلک که پزشک مخصوص شاه بود. به محض پیروزی انقلاب اسلامی این مسئله دوباره مطرح شد تا هیچ کمکی از سوی بهائیان به دولت صورت نگیرد. بهائیان در هیچ یک از پروژه های ملی یا مواردی که منجر به ساختن کشور و یا پیشرفت آن باشد شرکت نکرده و نمی کنند. هیچ کدام از آنها حتی در جنگ هم شرکت نکردند و گفتند که اجازه نداریم در سیاست دخالت کنیم. این بهانه ای است که بهائیان هم کمکی به دولت نکنند و هم به این واسطه جذب آن نشوند. ضمن این که دستور دیگری هم در بهائیت وجود دارد مبنی بر اطاعت کامل از حکومت. یعنی هر بهایی در هر جایی که هست باید از حکومت آن اطاعت کامل داشته باشد. باز این مسئله در ایران اتفاق نیفتاده و آنها به شکل مخفی و به شکل غیرقانونی فعالیت داشتند ولی بعد از این که حکومت با آنها برخورد کرد، تعهد دادند فعالیت نکنند و پایبند قانون باشند ولی الآن دوباره از سوی «بیت العدل» دستوری صادر شده که داخل جامعه شوید و تبلیغ علنی کنید.

از چه زمانی این دستور صادر شده است ؟

همین چند سال اخیر که اتفاقاً الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعالیت هستند هم اکنون هر بهایی موظف است که برای جذب ۳ الی ۵ خانوار از مسلمانان تلاش کند. همین سال گذشته هم دستور رسید که در انتخابات مجلس هم شرکت کنید و رای بدهید.

چطور ؟

علتش این است که تا به این شکل بتوانند جای پایی در مجلس پیدا کنند و با ارتباط گرفتن با فلان نماینده مجلس و تلاش برای ساختن افکار او منافعی را کسب کنند. یعنی دستور این بود که با نمایندگان مجلس ارتباط بگیرند. آنها هم می رفتند و با شگردهای خاص می گفتند که ما بهایی هستیم و اجازه بدهید عقایدمان را بگوییم سپس در مورد ما قضاوت کنید.

چقدر این تبلیغات آنها مؤثر بوده است؟

به هرحال اینها در فضاسازی مهارت خاصی دارند و سعی می کنند فضای ذهنی افراد را برای اهداف خود آماده کنند. اگر هم نتوانند اشخاص را بهایی کنند سعی می کنند به شکلی چهره جمهوری اسلامی را در ذهن افراد خدشه دار کنند. یعنی مشکل آنها با جمهوری اسلامی است و در این راه دست به هر تلاشی می زنند.

چرا فعالیت بهایی ها در سال های اخیر شدت گرفته است ؟

اینها گمان می کردند جمهوری اسلامی در حال سرنگونی است ولی دیدند که قضیه چیز دیگری شده است و به همین دلیل دیدند که اگر تلاش نکنند راه به جایی نخواهند برد. به این شکل برخلاف نص صریح بهاءالله که گفته بود باید مطیع حکومت باشید از جمهوری اسلامی اطاعت نمی کنند و حکومت هم مجبور شد تا به واسطه فعالیت های غیرقانونی که داشتند سران آنها را در ایران دستگیر نماید.

بهایی ها بیشتر در چه شغل هایی فعالیت دارند ؟

مشاغل آزاد دارند. مثلاً در عینک سازی، تولید پوشاک، فرش، کارهای تاسیساتی و صنعتی و ‎/‎/‎/ فعالیت می کنند.

یک روز کاری یک بهایی را چگونه توصیف می کنید ؟

بهائیان برای هر شخص بهایی از سن ۳ سالگی تا ایام پیری برنامه دارند. گلشن توحید نام مهدکودک هایی است که بهائیان از ۳ سالگی وارد آن می شوند و از همان ابتدا تعالیم بهائیت به آنها القا می شود. این تعالیم مبتنی بر پرستش بهاء و ایجاد رعب و وحشت در صورت سرپیچی از فرمان اوست. برای محصلان اول ابتدایی تا کلاس دوازدهم کلاس اخلاق گذاشته می شود تا به این شکل افکار غیر بهائیت از ذهنشان زدوده شود. علاوه بر این کلاسها ، افراد باید هر ۱۹ روز یک بار در یک جلسه اجباری شرکت کنند که در صورت عدم شرکت در آن مجازات می شوند. در طول این فعالیت ها نیز مسئولیت هایی برای این افراد تعریف می شود که باید آن را انجام دهند. کلاس دیگری که تشکیل می شود، کلاس «مفاوضات»است یا «ایقان»و.‎/‎/ . بعد از اتمام تحصیل دانشگاه هایی را مشخص می کنند تا بهایی ها در آن تحصیل کنند. از طریق اینترنت با دانشگاه های امریکا ارتباط می گیرند و امتحان می دهند. جلسات دیگری هم دارند مثل احتفالات کودکان، احتفالات نوجوانان و احتفالات جوانان. در این کلاسها برنامه هایی دارند از جمله تفریحات و اردوهایی که به شکل مختلط برگزار می کنند و به این شکل آنها را سرگرم می کنند. به جز این کمیسیون هایی دارند که باید در آن شرکت کنند و فعالیت های دیگری که دارند، بهایی ها در طول روز مرتباً سرگرم و درگیر این کلاسها هستند و طوری برای آنها برنامه ریزی شده که حتی فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند.

یعنی این یک شگرد است

دقیقاً. در این صورت هیچ کدام از افراد فرصت فکر کردن هم ندارند و به چیزی غیر از بهائیت نمی توانند فکر کنند.

شما چه می کردید ؟

من معلم مهدکودک و مسئول هیات موسیقی بودم. ضمن این که نوازنده سنتور هم بودم و ۱۵ شاگرد هم داشتم که نواختن این ساز را تدریس می کردم. با این حال کلاسها و جلسات متعددی می رفتیم و روزمان کاملاً پر بود.

آیا با غیربهایی ها هم ارتباط داشتید ؟

البته فرصتی برای این کار نداشتیم مگر این که برنامه ریزی شده باشد. یعنی تشکیلات می گفت که مثلاً روی فلان شخص کار کنید که ما هم تحت نظر آنها این کار را می کردیم.

با این اوصاف روند برگشتن بهائیان از این فرقه به چه شکل است ؟

خیلی زیاد است. این افراد فراوان هستند. الآن برای من نامه ها و ایمیل های زیادی می آید که می گویند قصد داریم از بهائیت خارج شویم ولی جرات ابراز آن را نداریم چون هر بهایی که از این مسلک برگردد از سوی خانواده و فامیل و تشکیلات کاملاً طرد می شود و مورد غضب قرار می گیرد.

علت عمده این بیزاری از بهائیت چیست؟

سؤالات زیاد، مجهولات و تناقضات.

یعنی به این سؤالات جواب داده نمی شود

فقط سفسطه می کنند و کسی که باهوش باشد کاملاً آن را متوجه می شود.

خود شما هم به این واسطه مسلمان شدید

بله. من از تناقضات فرار کردم. همه چیز تناقض داشت و در جواب این تناقضات هم فقط سفسطه می کنند. من گاهی با دوستانم صحبت می کردم و در جواب سؤال آنها که می گفتند جواب سؤالم را نگرفتم و می گفتم که چرا سؤال نمی کنید که آنها می گفتند که سؤال می کنیم ولی اینها جواب آن را نمی دانند. بعد می گفتم که با این حساب چرا اینجا ماندید، می گفتند که بعداً جواب این سؤال داده می شود! و«بیت العدل» به آن جواب می دهد.

واقعاً جواب می دهد

اتفاقاً سفسطه گر واقعی آنها هستند. جواب آنها به گونه ای است که هم کوتاه است و هم هزاران تفسیر می توان از آن داشت.

از مسلمان شدنتان می گفتید…

علاوه بر این تناقضات در بهائیت خلامعنوی و ایمانی خیلی ما را آزار می داد و به این دلیل به سوی اسلام آمدم و چون احساس قرابت و دوستی شدیدی نسبت به ائمه داشتم مشرف به تشیع شدم چرا که ائمه منبع بسیار عظیمی برای پر کردن این خلابودند. البته شیعه شدن من و شناخت این منبع عظیم به واسطه مطالعه کتاب «علی کیست» جناب کمپانی بوده است. این کتاب بسیار روی من تاثیر داشت و خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.

الآن چه می کنید

پس از اسلام آوردنم برای نشان دادن چهره واقعی بهائیت تالیفاتی داشته ام و کتابهای «چرا مسلمان شدم»، «نامه ای برای برادرم»، «مسلخ عشق»، «سایه شوم» و «فریب» را به چاپ رساندم.

گویا چند رمانی هم که نوشته اید به واسطه قالبی که برای نوشته خود انتخاب کردید سروصدای زیادی در محافل بهائیت به وجود آورده است.‎/‎/

ببینید، چون چنین کتابهایی تا به حال سابقه چندانی نداشته است، غیر از آیتی و مهتدی که دوتن از بزرگان این فرقه بودند و برگشتند و کتبی را در این مورد تالیف کردند تقریباً کتابی در این باره توسط بهایی های برگشته از بهائیت نوشته نشده و طبعاً کتابهای من به این واسطه حرکت جدیدی بود و برای آنها خیلی سنگین آمد. البته از طرف تشکیلات ابتدا خیلی روی من کار کردند و خیلی بحث می کردند تا من را برگردانند. آنها ساعتها با من بحث می کردند تا مسیر مرا تغییر دهند که این روزها از روزهای سخت زندگی من بود. آنها مرتب به من می گفتند که اگر برنگردی مشمول خشم و غضب الهی و نابود می شوی که الحمدالله نه تنها هیچ کدام از این اتفاقات رخ نداد بلکه بعد از مسلمان شدنم هر روز در حال پیشرفت هستم.

چند کلمه می گویم شما یک جمله درباره آن بگویید
اسلام

بهترین مامن قلوب.

تشیع

کاملترین مذهب الهی.

بهائیت
فرقه سیاسی، استعماری.

بهایی
انسان وابسته به تشکیلات که ۲ چهره دارد؛ چهره ظاهری آنها بسیار مظلوم، عاطفی، خوش برخورد، منصف، خدمتگزار و مفید که ناشی از تعلیمات درازمدت تشکیلات بوده است و چهره باطنی آنها، گزارشگر، حیله گر، تلاشگر به علاوه کینه توزی علیه اسلام.

بدترین تعالیم بهائیت
آموزه های ضداسلامی و ضددینی.

بهترین راه مبارزه با بهائیت
پرداختن به آثار بهائیان و افشای احکام ناقص آنها مثل حکم سارق که می گویند اگر شخصی ۳ بار دزدی کرد روی پیشانی او مهر بزنید. حالااگر فرض کنیم مهری باشد که تا آخر پاک نشود اگر سارق برای چهارمین بار دزدی کرد باید با او چه کنند !

با کدامیک از ائمه احساس قرابت بیشتری دارید
علی ابن موسی الرضا (ع)‎/

ادعیه مورد علاقه شما
بعد از دعای کمیل، صحیفه سجادیه.

بهترین روز سال
روزی که درآن گناهی نکرده باشم.

سخت ترین روز برای شما
پس از مسلمان شدنم والدینم خیلی ناراحت شدند و من از ناراحتی آنها بسیار ناراحت شدم.

چه زمانی گریه کردید
یک شب عاشورا دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود که از این دلتنگی به گریه افتادم.

آرزو
روزی برسد که خانواده من متوجه شوند که در اشتباه هستند.

خوشبختی
همیشه خوشبخت هستم چون به خدا ایمان دارم.

خاطره خوب
اولین سفرم به مکه مکرمه.

خاطره بد
شبهایی که با ماموران تشکیلات بحث می کردم.

حرف آخر.

امیدوارم که روزی در راه افشای فرقه بهائیت به فیض شهادت نائل شوم.
مهناز رئوفی، بهایی مسلمان شده در گفت وگو با «ایران»:

نویسنده: محسن یزدی قلعه

 

 

بخشش لازم نیست !

tabar

 

دست و پایش به شدت می لرزید. دیگر نفس های پیاپی اش تاب ایستادن نداشت. هر از گاهی دستان لرزانش را برای پاک کردن عرق های سرد پیشانی بلندش بالا می برد.از زیر چشم نگاهی به جلاد که آماده و مصمم برای اجرای حکم به نظر می رسید انداخت. هزاران چشم در انتظار دیدن عاقبت نافرمانی پادشاه بودند. جلاد سر مرد را به روی تخته گذاشت و شمشیر را بالا برد. مرد چشمانش را بست و برای آخرین بار نفسی عمیق کشید اما بعد از لحظه ای انتظار، چشمانش را گشود. انوار امید در نگاهش درخشیدن گرفت. پیکی ایستاده بود و کاغذی را به مامور نشان می داد. مامور پس از رویت نامه آن را برای مردم با صدایی رسا قرائت کرد. «بخشش لازم نیست، اعدامش کنید» جلاد راسخ تر از قبل شمشیر را بالا برد و برق زندگی را در چشمان مرد برای همیشه خاموش کرد. پس از گذشت چند روز از مرگ مرد معلوم گشت که مضمون نامه پادشاه به مامور اعدام این چنین بوده است: «بخشش، لازم نیست اعدامش کنید»

چنین اشتباهاتی در به کاربردن علائم و حروف کوچک، گاه به اشتباهات بزرگی بدل می شود. انسان همواره به منظور پیشگیری از این اشتباهات و مشکلاتی که پیرو آن ایجاد می شود، راه کارهایی در باب علامت ها و حرکت های دستور زبان ابداع کرده است. به طوری که اکنون با دقت در دو متن بالا می توان به تفاوت فاحش بین آن ها پی برد. اما گاه، بعضی سخنان و رفتارها چنان تفاوتی با یکدیگر دارند که دیگر کاری از علائم و حرکت ها در زدودن شک و شبهه ساخته نیست؛ مخصوصا اگر این تناقضات در سخنان رهبری از مسالک تازه تاسیس یافت شود تا این اشتباهات را در نظر انسان های نکته بین به مشکلی عظیم مبدل سازد.

تعلیم وحدت عالم انسانی کماکان از جمله مهم ترین اساس مرام بهائیت به شمار می رود. تاکید های فراوان بهائیان بر این تعلیم، گاه آدمی را به وادی اعجاب می کشاند. شعار هایی زیبا در رابطه با دوستی تمام اهل عالم با یکدیگر و یکی شدن دل ها و ملت ها هر روز آوای بوق های تبلیغاتی مبلغان بهائی است. اما با غلبه بر احساسات و تفکر و تامل در متون بهائی به نکته ای شگرف پیرامون وحدت عالم انسانی در سخنان رهبران بهائیت بر خواهیم خورد که مفهوم مشابه دو جمله ی بالا را در بر خواهد داشت.

از آن جا که جناب عبدالبهاء همیشه به دنبال الفت میان دل ها بودند، گاه چنان در دریای محبت و بخشش غرق می شدند که جملاتی زیبا را در کتب خویش مکتوب می فرمودند: «جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا، مشک معطر به مشام رسانید.خائنان را ملجا و پناه گردید و مضطربان را سبب راحت دل و جان»[مکاتیب جلد۳ صفحه۱۶۰]

اما بعد از گذشت مدتی که به غیر معقول بودن این مطلب پی برده و وحدت عالم انسانی را شعاری بیش نمی بینند با رد سخنان پیشین خویش چنین می فرمایند: «با شخص ظالم و یا خائن و یا سارق نمی شود مهربانی نمود.زیرا مهربانی سبب طغیان او می گردد نه انتباه او، کاذب را آن چه ملاطفت نمایی بر دروغ می افزاید.»[مکاتیب جلد۳ صفحه ۲۱۱]

و یا در جائی دیگر حتی به نادرست بودن مثال خویش و عدم انطباق آن با وحدت عالم انسانی می پردازند «اگر گرگی را رافت و مهربانی نمایی این ظلم به گوسفند است یک گله گوسفند را از میان بردارد.کلب عقور را اگر فرصت دهی هزار حیوان و انسان را سبب هلاکت شود، پس رافت به حیوان درنده ظلم به حیوانات مظلومه است»[مکاتیب جلد۳ صفحه۲۱۲]

با نگاهی اجمالی به گفته ها و فرموده های رهبران مرام نوظهور بهائیت به این مسئله پی خواهیم برد که اشتباهات و تناقضات این متون، پیرو بی دقتی هایی ساده در باب دستور زبان نیست و مفهومی بالاتر از آن را در بر خواهد داشت.

«آیا در قرآن نمى‏ اندیشند اگر از جانب غیر خدا بود، قطعا در آن اختلاف بسیارى می یافتند.»

                                                                                               [سوره نساء آیه۸۲]

وحدت در نگاه بهائیت

وحدت-عالم-انسانی-در-اسلام-و-بهائیت

وحدت مقوله ای خوش خط و خال است که در برخورد اول هر انسان دوستی را جذب خود کرده است و هر شخصی که در پی برقراری صلح و عدالت جهانی باشد به تبع آن باید در جهت وحدت قدم گذارد اما گاهی اوقات این واژه نیز دست خوش فرقه سازان و مدعیان دروغین قرار گرفته است و از وحدت استفاده های ابزاری برده اند . نمونه ای از این سوء استفاده ها را ما می توانیم در  بهائیت مشاهده نمائیم . و آنچه در این پست می آید ابتدا وحدت حقیقی می باشد که مورد توجه اسلام بوده و سپس به نمونه ای از مصداق بارز وحدت عالم انسانی در بهائیت خواهیم پرداخت که توجه خوانندگان عزیز و همراهان حقیقت  را به این مطلب جلب می کنیم . وحدت عالم انسانی در قرآن کریم : یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما ‏رِجالاً کَثیراً وَ نِساء هان ای مردم! از خداوندی که شما را از یک نفس آفرید و از آن نفس، همسرش را خلق کرد و از آن دو، زنان و مردان را در زمین بپراکند، بترسید. در این آیه ی شریفه، آشکارا آمده است که همه ی مردم از یک نسل اند و نژادپرستی عقیده ای شیطانی است. در آیه دیگر چنین می خوانیم: یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ ‏أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ هان ای مردم! ما شما را از یک زن و مرد آفریدیم و شما را شعبه ها و قبیله ها قرار دادیم تا یک دیگر را بشناسید. همانا گرامی ترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست. پیامبر خدا هم در ماجرای فتح مکه چنین فرمود: إِنَّ اللَّهَ أَذْهَبَ نَخْوَهَ الْعَرَبِ وَ تَکَبُّرَهَا بِآبَائِهَا وَ کُلُّکُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرَابٍ وَ أَکْرَمُکُمْ ‏عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏ ‏ همانا خداوند نخوت عرب و تکبر او را نسبت به پدرانش از میان برد و همگی شما از آدم اید و آدم هم از خاک است. به این ترتیب اسلام در آن روزگار که نژادپرستی در جوامع بشری غوغا می کرد و حتی در یک جامعه، میان افراد تفاوت فاحش بود چنین بیان کرده. واما روی اول سکه در بهائیت ، شعار بی عمل همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار عاشروا مع الأدیان بالروح و الریحان روی دوم سکه در بهائیت : اهانت به سیاهان آفریقا یکی از مصداق های وحدت عالم انسانی، دیدگاه نژادپرستانه ی بهائیت است که برخلاف شعار فریبنده و ادعای دروغین وحدت عالم انسانی، حکایت از وجود این منظر پلید و غیر انسانی در عقاید بهائیت دارد. در اوائل قرن بیستم، جناب عبدالبهاء در سخنرانی خود، در مقام تعریف و تمجید از سیاهان آمریکایی و مقایسه ی آنان با سیاهان آفریقایی، چنین افاضه می کند: مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ ‏ ‏(خطابات ، ص ۱۱۹) . ‏ آری سردمدار وحدت عالم انسانی در بهائیت سیاهان آفریقایی را گاوهایی در صورت انسان نامیده است.

آیا این وحدت عالم انسانی است؟

پس همه بار یک دارید و برگ یک شاخسارید چه شد جناب بهاءالله؟؟!

این بود نمونه ی کوچکی از تناقض در گفتار رهبران بهایی.

اُمّی بودن میرزا علی محمد باب!

یکی از سنت های الهی در ارسال رسل و فرستادن انبیا همواره این بوده، که فرستاده ی خداوند از علم لدنی الهی بهرمند بوده است ولذا نیازی به اکتساب علوم بشری نداشته است و این امر خود نشانه ای از الهی بودن این فرستاده می باشد، لذا ست که در مورد پیامبر اسلام از تعبیر امی به معنای درس ناخوانده استفاده می شود.
جناب علی محمد شیرازی هم چون ادعای پیغمبری داشته اند در صفحه ۹ صحیفه عدلیه این ادعا را مطرح کرده اند ایشان در توصیف خود می نگارد:
«در اعجمیین نشو و نما نموده و دراین آثار حقّه نزد احدی تعلیم نگرفته بل اُمّی صرف بوده در مثل این آثار»

جناب عبدالبهاء نیز میگویند : نورانیّت مظاهر مقدسه بذاتهم است، نمی شود از دیگری اقتباس نمایند. دیگران باید از آنها اکتساب علوم و اقتباس انوار نمایند نه آنها از دیگران . جمیع مظاهر الهیه نیز چنین بودند: حضرت موسی ، حضرت عیسی،….، حضرت باب و حضرت بهاءالله در هیچ مدرسه ای داخل نشدند.

در این نوشتار بر آنیم تا این ادعای ایشان را بررسی کنیم و ببین تا چه میزان به واقعیت نزدیک است برای این کار به کتب بزرگان بهایی مراجعه می کنیم :

در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، که مهمترین تاریخ بهائیان است، در صفحات ۶۳ و۶۴ چنین آمده است:
«خال حضرت ایشان را برای درس خواندن نزد شیخ عابد بردند،… شیخ عابد مرد پرهیزگار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد و سید کاظم رشتی به شمار میرفت…»

مطالع الانوار عربی ، صفحه ۱۵۹ :

وَ کَتَبَ میرزا أبُوالفَضل فی کِتابٍ خَطّیٍّ بِأنَّ البابَ کانَ یَبلُغُ مِنَ العُمُرِ سِتَّهَ أو سَبعَ سَنَواتٍ عِند ما دَخَلَ مَدرَسَهَ

الشَّیخِ عابد وَ کانَتِ المَدرَسَهُ تُعرَفُ بِاسمِ قَهوَهُ أولیاء وَ مَکَثَ البابُ فیها خَمسَ سِنینَ تَعَلَّمَ فیها مَبادی اللُّغَهِ

الفارسِیَّهِ و فی أوَّلِ رَبیعِ الأوَّلِ سَنَه ۱۲۵۷ هِجرِیَّهِ عادَ إلی بَلَدِهِ فی فارس بَعدَ أن مَکَثَ فی النَّجِفِ وَ کَربَلاء سَبعَهُ

أشهُرٍ »

میرزا ابوالفضل گلپایگانی ( بزرگترین مبلغ بهائی ) در کتابی به خط خودش نوشته است که باب شش یا هفت ساله بود که در مدرسه شیخ عابد داخل شد و مدرسه به قهوه اولیاء معروف بود و باب پنج سال در آنجا مبادی و پایه های زبان فارسی آموخت و در آغاز ربیع الأول سال ۱۲۵۷ – پس از این که هفت ماه در کربلا و نجف اقامت داشت- به شیراز برگشت.

خود جناب باب در بیان خاطرات ایام کودکی در کتاب بیان عربی در ص۲۵ می گوید:
قُل أن یا مُحَمّدُ مُعَلِّمی فَلا تَضرِبنی… وإذا أرَدتَ ضَرباً فَلا تَتَجاوزَ عَن الخَمس ولا تَضرِب عَلی اللَّحم…« بگو ای محمد آموزگار من، مرا کتک مزن،… و چون خواستی بزنی بیشتر از پنج ضربه و نیز بر گوشت بدنم مزن …»
و این نشان می دهد که سید باب در کلاس درس حضور می یافته و پیداست که وی خاطره بدی از تنبیهات معلمش داشته است.

فاضل مازندرانی مبلغ شهیر بهائی در بخش سوم تاریخ ظهور الحق این موارد را برمی شمرد:
• در ص ۹۷ به حضور باب در حوزه ی درس سید کاظم در کربلا اشارتی دارد.
• هم چنین در ذیل صفحات ۲۰۰ و ۴۳۷ دو سند تاریخی را شاهد میگیرد بر اینکه میرزا علی محمد پیش از وفات سید رشتی چندین ماه در کربلا به درس او می آمده و تا سیوطی و حاشیه ی ملا عبدالله خوانده بوده است.
– همین نویسنده، در کتاب اسرارالآثار مواردی از مکتوبات سید باب را درج کرده که در آنها ازسیدکاظم رشتی به عنوان معلم تعبیر شده:
• در ص ۳۵ جلد اول می نویسد:
« و در توقیعی است: و أمّا ما رأیتَ مِن آیاتِ مُعَلِّمی… که مراد از معلم حاجی سید کاظم رشتی می باشد »
• در ص ۶۱ و ۶۲ جلد دوم از آغاز تفسیر بقره این عبارت را آورده:
« ثُمَّ جاءَ خَبَرُ فَوتِ الجَلیلِ وَ العالَمِ الخَلیل مُعَلِّمی رَحمَهُ اللهِ عَلَیهِ مِن هُنالِک »
که در این سخن به فوت معلمش حاجی سید کاظم رشتی در کربلا اشاره میکند.

دوستان بهایی برای توجیه این مساله به تاویلاتی روی می آورند تا این تناقض را حل کنند و آنها می گویند منظور از امیت جناب باب این است که ایشان به شیوه متداول روز درس نخوانده اند و به شیوه ای یگر درس خوانده اند در پاسخ این عزیزان باید گفت :
اولا: طبق اسناد و شواهد تاریخی که در بالا آمده اتفاقا جناب باب به شیوه و رسوم آن روزگار درس خوانده اند ایشان ابتدا مبادی و پایه های زبان فارسی را خوانده اند و بعد به کربلا رفته اند و در درس سید کاظم رشتی حاضر شده و تا سیوطی و حاشیه ملا عبدالله درس گرفته اند.
ثانیا: بیان شد آنچه که در ادعای امیت پیامبران مهم و مورد استناد است درس ناخواندگی فرستادگان الهی است و اینکه علوم ایشان باید لدنی و وهبی باشد و نباید علوم اکتسابی داشته باشند بنابراین در این مساله شیوه وروش کسب علم مهم نیست بلکه اصل مساله درس خواندن مورد بحث است.

بنابراین مشخص شد بنابر اسناد و شواهد تاریخی خود بهائیان ادعای امی بودن جناب باب ادعای باطل و دروغین می باشد و لذا ایشان چون دارای علم الهی نبوده اند و علم اکتسابی بشری داشته اند لذا نمی توانند فرستاده ی الهی باشند و بنابراین خود بخود ادعای پبغمبری ایشان هم باطل می باشد.

بهائیت در یک نگاه

bahaiat

در اوایل قرن سیزدهم هجری قمری، در پی ادعاهای آشکار و نهانِ شخصی به نام «شیخ احمد احسایی»، مبنی بر ارتباط با امام زمان علیه السلام، فرقه‌ای پدید آمد که بعدها با الهام از نام وی «شیخیه» نامیده شد. پس از شیخ احمد، جانشین او «سیدکاظم رشتی» به ادعاهای شیخ احمد، آب و رنگ بیشتری داد و پایه‌های شیخیه را مستحکم‌تر نمود و جمعی از شیعیان را گرد خود فراهم آورد. اما پس از آن ناخواسته باعث پدید آمدن فرقه‌ی بابیه شد.

پس از فوت سید کاظم، از آن‌جا که او به جانشینی شخص معینی به عنوان (رکن رابع ایمان)[۱] یا همان رابط میان امام زمان و مردم، تصریح نکرده بود؛ میان شیخیان اختلاف برخاست. هرچند بیشتر آنان از حاج کریم خان کرمانی تبعیّت کردند، اما گروهی از شیخیان جوان، در پی یافتن جانشین سید، به تکاپو افتادند و یکی از آنان به نام ملاحسین بشرویی، به سبب آشنایی پیشین با میرزا علی‌محمد شیرازی، به شیراز آمد و با او ملاقات کرد و به دنبال ادعای میرزا علی‌محمد، به عنوان رکن رابع ایمان یا باب امام زمان علیه السلام، به او گروید. میرزا پس از اظهار آشکار ارتباط مستقیم با «حجه بن الحسن العسکری»، ادعای «بابیت امام زمان علیه السلام» را علنی ساخت.[۲]

 سید باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری ادعای بابیت کرده بود و این ادعا تا سال ۱۲۶۴ هم‌چنان ادامه داشت.[۳] در همین سال که باب در زندان به سر می‌برد،[۴] گروهی از بابیان در دشت خوش آب و هوایی نزدیک شاهرود به نام «بدشت» گردآمدند تا تکلیف خود را روشن سازند. کارگردان اصلی و میزبان این گردهم‌آیی، یکی از بابیان جوان به نام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی بود. دیگر سران این جمع، زرین تاج و محمدعلی بارفروشی بودند. آنان پس از مدتی گفت‌وگو، به این نتیجه رسیدند که دوران اسلام به سر آمده است و باید نسخ آیین اسلام را اعلان کنند. در همان ایامی که ماجرای بدشت به وقوع می‌پیوست، باب دعوی قائمیت نمود.[۵] البته چندی بعد پا را فراتر نهاد و دعوی نبوت کرد و دین تازه و کتاب تازه‌ای به نام «بیان» آورد[۶] و در اواخر عمر، پرده را بالاتر زد و دعوی خدایی کرد![۷] البته ایشان پس از اصابت ۱۱ ضربه چوب به پاهایش، از هر آنچه که ادعا کرده بود، توبه نمود.[۸] در حاشیه‌ی متن توبه‌نامه‌ی باب، تصریح شد که علت عدم صدور حکم اعدام، آن است که او را دیوانه تشخیص داده‌اند.[۹] اما چندی بعد به دستور و اصرار امیرکبیر، به خاطر جنگ‌های داخلی که به تحریک باب و توسط پیروانش درگرفته بود، به منظور نابودی عامل فساد، محاکمه و در شعبان سال ۱۲۶۶ هجری قمری تیرباران شد.[۱۰]

 پس از مرگ باب، بنا به وصیت او، جوانکی هجده ساله به نام «میرزا یحیی» معروف به صبح ازل، جانشین او شد. این جوانک ناپخته و کم‌تجربه از عهده‌ی اداره‌ی امور بابیان برنیامد. لذا در عمل زمام امر بابیان، دست برادر بزرگترش میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) افتاد. پس از چندی میان دو برادر بر سر جانشینی باب، اختلاف و نزاع ایجاد گشته و ضربه‌ی بزرگی به بابی‌گری وارد آمد که سرانجام میرزاحسینعلی توانست گوی سبقت را ربوده و زمام کار را دست گیرد. بهاءالله نیز همچون باب دعاوی گوناگونی داشت؛ افزون بر مقام «من یظهره اللهی»[۱۱] و پیامبری، گاهی خود را نمله‌ی فانیه[۱۲] (مورچه‌ی مردنی) می‌شمرد و گاهی هم پا از اریکه‌ی الوهیت فراتر می‌نهاد و خویشتن را خدای خدایان می‌پنداشت[۱۳] و این همه، در حالی بود که با صراحت تمام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را فرجام پیامبران و رسولان می‌دانست.[۱۴] سرانجام بهاءالله در سال ۱۳۰۹ هجری قمری در شهر عکای اسرائیل از دنیا رفت و مقبره‌ی او در آنجا هم اکنون قبله‌ی بهاییان است.

 بنا بر لوح عهدی (وصیت نامه بهاءالله) قرار بود بعد از درگذشت بهاء، دو فرزند او عباس و سپس محمدعلی زمام‌دار اهل بهاء شوند. اما بعد از مرگ پدر، میان فرزندان جدایی افتاد و بر یکدیگر شوریدند و همان ماجرایی که میان یحیی صبح ازل و بهاءالله رخ داده بود، میان فرزندان بهاءالله نیز اتفاق افتاد. به گونه‌ای که همچون ماجرای گذشته موجب رد و بدل گشتن نسبت‌های زشتی میان آنها شد. در این رقابت عباس افندی با کیاست و حمایتی که از خارج داشت، توانست برادر را از گردونه‌ی رقابت قدرت، خارج کرده و رهبری را از آن خود کند. ایشان ارتباط نزدیکی با دولت انگلیس داشت و از این رو به وی نشان عالی knighthood اعطا گردیده و سِر (sir) لقب گرفت.[۱۵] عباس افندی در سال ۱۳۴۰ هجری قمری درگذشت و در حیفا کنار قبر باب دفن گردید. گفتنی است که حتی در تشییع جنازه‌ی وی نیز نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند.[۱۶] او فرزندِ پسر نداشت و با نوشتن «الواح وصایا» برای رهبری بهائیان، سلسله‌ی «ولایت امرالله» را تاسیس کرد.

 طبق مضامین الواح وصایا ولی امرها یکی بعد از دیگری خواهند آمد و هر یک باید جانشین خود را تعیین کنند و ایشان رئیس دائمی مجلس بیت العدل[۱۷] می‌باشند. براساس این نوشته، اولین ولی امر، نوه‌ی دختری عبدالبهاء، «شوقی افندی» است و بعد او فرزندان ذکور او «بکراً بعد بکرٍ»[۱۸] ولی امر بهائیان خواهند بود.[۱۹] با روی کارآمدن شوقی، گروهی او را نپذیرفته و جدایی[۲۰] دیگری در بهائیت پدید آمد. وی در ایام ریاست خود، به بهائیت صورت تشکیلات حزبی داد و محافل منتخب ملی و محلی بوجود آورد. اما برخلاف پیش‌گویی عباس افندی، شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت. او حتی تا زمان مرگش یعنی سال ۱۳۳۶ هجری شمسی جانشینی معین نکرد و در نتیجه، پس از او کشمکش‌های زیادی میان بهائیان صورت گرفته و انشعاباتی بوجود آمد.[۲۱]

 هم‌اکنون هدایت و کنترل جامعه بهائیت به عهده‌ی نُه عضو مجلس بیت العدل (در غیاب ولی امرالله) می‌باشد، که مقر آن در حیفای اسرائیل است.

 

[۱] شیخ می‌گفت: میان امام غائب و مردم بایستی مردی الهی باشد که واسطه‌‌ی فیض و رابط بین خلق و حجت خدا گردد و او را به اقتباس از قرآن کریم، قریه‌ی ظاهره‌ی بین امام و رعیت می‌نامید.

[۲] رحیق مختوم، ج۱، ص۲۲ یا ۳۴

[۳] رحیق مختوم، ج۱، ص۵۸۱ تا ۵۸۵

[۴] باب پس از گریختن از شیراز به اصفهان، از حمایت حاکم اصفهان برخوردار شده و در عمارت او پنهانی اقامت می‌گزیند که از بخت بد ایشان با مرگ حاکم، ماجرای اقامت پنهانی برملاشده و او را در قلعه‌ی ماکو زندانی می‌کنند.

[۵] سید باب اعلان کرد: «إنَّنی أنَا القائِمُ الحَقُّ الَّذی أنتُم بِظُهُورِهِ تُوعَدُون…»من همان قائم حقی هستم که شما به ظهورش وعده داده شده‌اید. (پاورقی ظهورالحق ص۱۷۳)

[۶] نام کتاب تشریعی باب

[۷] لوح هیکل الدین: ان علیا قبل نبیل ذات الله و کینونیته

[۸] متن توبه نامه باب در کتاب «کشف الغطاء عن حیل الأعداءِ» آمده است.

[۹] الکواکب الدریه، ص۲۴۱

[۱۰] قرن بدیع، ج۱، ص۲۵۶

[۱۱] موعود کتاب بیان

[۱۲] آثار قلم اعلی، ج۴، ص۳۶۴

[۱۳] مکاتیب، ج۲، ص۲۵۵

[۱۴] اشراقات، ص۲۹۳

[۱۵] قرن بدیع، ج۳، ص۲۹۹

[۱۶] قرن بدیع، ج۳، ص۳۲۱ تا ۳۲۳

[۱۷] مجلسی با شرکت ۹ نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده می‌شوند و مسولیت قانون‌گذاری در بهائیت به عهده‌ی آنهاست.

[۱۸] یعنی نخستین فرزند ذکور در پی نخستین فرزند

[۱۹] الواح وصایا چاپ مصر، ص۱۱تا ۱۶

[۲۰] برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت هم‌چون عبدالحسین آیتی، فضل الله مهتدی معروف به صبحی (کاتب عبدالبهاء)، میرزاحسن نیکو و عده‌ای دیگر، از بهائیت دست کشیده و به دامان اسلام بازگشتند و هرکدام تالیفاتی جداگانه از فساد شوقی منتشر ساختند.

[۲۱] عده‌ای با تاسیس بیت العدل، ۶ سال پس از مرگ شوقی، اطاعت از آن را در پیش گرفتند و عده‌ی دیگری نیز با دلایل قوی آن را بی‌اعتبار دانستند و به سرکردگی شخصی به نام «ریمی» انشعابی در بهائیت بوجود آوردند.

 به نقل از یار جوان

حقوق شهروندی در بهائیت(۱)

حقوق شهروندی در بهائیت

مقدمه

این روزها واژه “حقوق شهروندی “در عرف سیاسی و بین المللی ،واژه شناخته شده ای است و منظور از آن حقوقی است که یک انسان به

عنوان یک شهروند در یک کشور و در تحت لوای یک حاکمیت باید از آن بهره مند باشد.منشور حقوق بشر سازمان ملل  متحد نیز حد و

حدودی برای آن ترسیم نموده است که مورد قبول و امضای اعضای این  سازمان قرار گرفته است.اما از آنجا که در بعضی کشورها ،حقوق

انسانها ریشه در اعتقادات مردم آن سرزمین دارد باید این حقوق را در مبانی فکری و اعتقادی آن سرزمین نیز جستجو نمود.

به نظرمان رسید در بهائیت این تحقیق را شروع نمائیم که بر اساس متون بهائی شهروندان از چه حقوقی برخوردارند.چه شهروندانی که به این اعتقاد دل داده و آن را  پذیرفته اند و چه آنها که آن را نپذیرفته و در تحت حاکمیت آنها زندگی می کنند.

این بحث را در دو بخش ارائه خواهیم نمود:

بخش اول :حقوق شهروندی از نگاه باب

بخش دوم :حقوق شهروندی از نگاه بها،عبدالبها و شوقی

******************

بخش اول :حقوق شهروندی از نگاه باب

یکم:حق آموختن

الف:آموختن همه علوم تعطیل است!

از نظر جناب باب،جایز نیست هیچ کتابی جز “بیان “تدریس شود لذا همه مدارس ، دانشگاهها،مراکز پژوهشی و آموزشگاهها یا باید تعطیل شوند ویا فقط به آموزش کتاب بیان میرزا علی محمد شیرازی بپردازند!

این هم عبارت بیان:

« لا یجوز التدریس فی کتب غیر البیان » « بیان فارسی صفحه ی ۱۳۰»

پس تکلیف حق آموختن شهروندان (که یکی از حقوق آنهاست)معلوم شد چیست:فقط شهروندان مجازند بیان بخوانند و به بچه های خود

هم بیان بیاموزند و مدار آموزش نباید جز کتاب بیان باشد!

ب:باید خط شکسته بیاموزید!

جناب باب نوع خط و نحوه کتابت شهروندان را هم تعیین فرموده اند و دستور داده اند که باید مدار کتابت ،خط شکسته باشد و به کودکان خود

خط شکسته را بیاموزید.این هم عبارت آن:

« و لتعلمن خط الشکسته !! » « بیان عربی صفحه ی ۲۶ »

(از عبارت “شکسته”در متن عربی باب تعجب نکنید !عبارات عربی جناب باب همینطور هاست)

ج: بیش از نوزده جلد کتاب نداشته باشید!

شهروندان مطابق آئین باب ،اجازه نگهداری بیش از نوزده جلد کتاب را ندارند.

اگر هم از این امر تخطی نمایند باید نوزده مثقال طلا جریمه بپردازند!

لذا کتابخانه ها و مراکز اسناد و آثار هم تعطیل!

این هم عبارت مورد نظر:

« نهی عنکم فی البیان ان لا تملکن فوق عدد الواحد من کتاب و ان تملکتم فلیلزمنکم  تسعه عشر مثقالا من ذهب حداً فی کتاب الله لعلکم

تتقون »

د:تمام آثار باب را بخرید!

دستور است که همه شهروندان در صورت توان کتاب های جناب باب را بخرند و مالک شوند و نگهدارند!

عبارت: « ثم العاشر اذا استطعتم کل آثار النقطه تملکون و لو کان چاپا » !! « بیان عربی صفحه ی ۴۲ »

(اگر از عبارت “چاپا” در عبارت عربی باب تعجب کرده اید بدانید ما اضافه نکردیم و مال خود اوست!)

ه: تمام کتاب ها را ازبین ببرید!

خلاصه شهروندان موظفند نه تنها کتابی جز بیان (یا آنچه در بابیت نگاشته شده )را نخوانند بلکه دستور دارندهمه کتاب های علمی جهان

(بجز بیان و آثار بابی) را از روی زمین محو نمایند!!

« الباب السادس من واحد السادس فی حکم محو کل الکتب الا ماانشئت او تنشی فی ذلک الامر » « بیان فارسی صفحه ی ۱۹۸ »

این مستندات که از معتبر ترین سند بابی (یعنی کتاب بیان) نقل گردید تکلیف حقوق شهروندان در زمینه آموزش و تعلیم و تربیت را مشخص

نمود.

حال به سایر حقوق شهروندی در آئین باب می پردازیم :

دوم :حق زیستن

از نظر جناب باب ، هیچکس جز بابیان حق زیستن روی زمین را ندارند و دگر اندیشان باید قتل عام شوند!!

در پنج قطعه زمین نباید غیر مومنین به بیان زندگی و سکونت کنند! ص۱۹۳ بیان فارسی

ایشان دستور می دهند سلطان بیان، همه دگر اندیشان و غیر بابیان را نابود گرداند و  اجرای این امر واجب هم فقط بعهده سلطان بابی

نیست بلکه برخود افراد بابی هم این موضوع واجب است و باید آنها هر غیر بابی را از روی زمین بر دارند و نابود نمایند!!

این هم عبارت او:

« الباب السادس و العشر من الواحد السابع فی ان الله قد فرض علی کل ملک یبعث فی دین البیان ان لایجعل احد علی ارضه ممن لم یدن

بذلک الدین و کذلک فرض علی الناس کلهم اجمعون » « بیان فارسی صفحه ی ۲۶۲ »

پس شهروندان غیر بابی ،حق حیات ندارند و باید برای مرگ آماده شوند!

سوم:حق درمان

از نظر باب ،شهروندان اگر مریض شوند حق مصرف دارو ندارند!

جناب ایشان می فرمایند:

دارو بطور مطلق ،در ردیف مسکرات و افیون است.خرید و فروش و مصرف آن حرام می باشد!

این هم عبارت ایشان در این زمینه:

« الباب الثامن من الواحد التاسع فی حرمه التریاق والمسکرات و الدواء مطلقاً ملخص این باب آنکه کل شئون دون حب ازدون حق بوده و

هست و کل شئون حب از حق بوده و هست »« و نهی شده از مسکرات و آنچه حکم دواء بر او ذکر شده »

و این حکم را در بیان عربی به این صورت آورده :

« انتم الدواء ثم المسکرات و نوعها لا تملکون » « بیان عربی صفحه ی۴۲ »

بنابر این شهروندان حق ندارند دارو بخرند و مالک آن شوندومصرف نمایندواگر بر اثر این کار تلف شدند از نظر شارع بیان،ملالی نیست!

چهارم:حق تشکیل خانواده

از نظر جناب باب ،شهروندان بابی حق ندارند با غیر دین خود ازدواج نمایند.

ضمنا حتما باید سعی نمایند بچه دار شوند و اگر آشکارشد که یکی از آندو مانعی دارد که نمی تواند بچه دار شود با اجازه دیگری مجاز است

کاری کند تا از او فرزندی حاصل شود!

عبارت او چنین است:

الباب الخامس والعشر من الواحد الثامن »

« فی ان فرض لکل احد »

« ان یتاهل لیبقی عنها من نفس یوحد الله ربها ولابد »

« ان یجتهد فی ذلک و ان یظهر من احد هما ما یمنعهما عن »

« ذلک حل علی کل واحد باذن دونه لان یظهر عند الثمره »

« و لا یجوز الاقتران لمن لایدخل فی الدین »

« بیان فارسی صفحه ی ۲۹۸ »

پنجم:حق مالکیت

شهروندان غیر معتقد به بیان،حق هیچ مالکیتی ندارند و اهل بیان باید اموال هر کسی که به شریعت بیان ایمان نیاورده ، مصادره نمایند و

استثنای این قانون فقط در جاهائی است که اهل بیان به قدرت نرسیده باشند ولی اگر قدرت یافتند حکم همان مصادره اموال است !

عبارت مرتبط با این مطلب:

« ثم الخامس فلتاخذن من لم یدخل فی البیان ما ینسب الیهم »

« ثم ان آمنو التردون الا فی الارض التی انتم علیها لا تقدرون »

« بیان عربی صفحه ی ۱۸ »

اگر هم جنگی بین مومنین به بیان و مسلمانان رخ دهد تمام اموال بدست آمده از طرف مقابل و غنائم جنگی متعلق به شخص باب می

باشد:

بیان فارسی ص۱۵۹

ششم :حق کسب و کار و تجارت

شهروندان نباید به خرید و فروش تنباکو و امثال آن بپردازند.همچنین نباید با اهالی خراسان تجارت و معامله نمایند!ویا هر چیزی که از سوی خراسان حمل می شود!

متن عبارت او:

« و نهی شده از تنباکو و اشباه آن و آنچه که از سمت خراسان حمل میشود. »

« بیان فارسی صفحه ی ۳۲۲ »

ضمنا شهروندان جق ندارند عناصر اربعه(آب و خاک و آتش و هوا) را خرید و فروش نمایند که اگر اقدام به خرید و فروش آنها نمایند،کارحرامی را

مرتکب شده اند!

« ثم الحادی من بعد العشر لا تبیعون عناصر الرباع و لا تشترون »

« بیان عربی صفحه ی ۴۳ »

هفتم: حق داشتن عبادتگاه

شهروندان غیر بابی حق داشتن هیچ عبادتگاه ،زیارتگاه و بقعه مخصوص به خود را ندارندو باید تمام این بقعه ها و عبادتگاهها توسط ظهور

بعد تخریب شود!!

ص۱۳۵ کتاب بیان فارسی

**************
افتضاح آئین باب در اعطای حقوق شهروندی به حدی واضح و آشکار است که عبدالبها هم به آن اذعان نموده و زشتی آن را تایید کرده است!

به عبارت او توجه فرمائید:

کتاب مکاتیب- جلد۲ صفحه۲۶۶:

” در یوم ظهور حضرت اعلی ( میرزاعلی محمد) منطوق بیان( عبارت بود از: ) ضرب اعناق( گردن زدن غیر بابیها) حرق کتب ( سوزاندن کتابها)

و اوراق و هدم بقاء و قتل عام الا من امن و صدق ( غیر بابیان) بود” !!

نکته بسیار مهم:

دوستان بهائی نمی توانند بگویند ما ربطی به باب نداریم و دینی مستقل از او هستیم!

هرموقع خواستند چنین چیزی بفرمایند بخاطر آورند که از نظر آنها باب یک دین آسمانی بوده که جناب بهاءالله هم حدود سی سال به آن

ایمان داشته و کتاب ایقان را در اثبات آن نوشته و به آن عمل می نموده است. تصور کنید اگر چنانچه فقط یک روز این آئین حاکمیت می یافت

وضعیت دنیا چه می شد:

همه غیر بابی ها قتل عام می شدند و همه کتاب ها سوزانده می شد و همه عبادتگاه ها تخریب می گردیدو… و خلاصه امروز در روی زمین

کسی جز بابی وجود نداشت!

ضمنا برای بهائیان ،باب آنقر مهم است که آرزوی آنان زیارت قبر اوست !

به یاد بیاورند برای چه به زیارت قبر او در اسرائیل می روندو قبر او زیارتگاه درجه یک آنان است ؟!

و نیز در وجود ارتباط تنگاتنگ آئین باب و بهائیت همین بس که حج بهائیان بدون زیارت خانه او در شیراز و قبر او در اسرائیل که به شکل زیبائی

آن را درست کرده و کلی به آن می بالند، ناقص است …

(ادامه دارد)

به نقل از بهائی پژوهی

اعدام باب

چکیده:
به سال ۱۲۶۰ ه.ق علی محمد شیراز ی ادعای نیابت امام عصر – عجّل الله تعالی فرجه- را نمود و باب نام گرفت. او با ترغیب طرفدارانش به خشونت به جهت پیشبرد اهداف خود سبب ایجاد آشوب و جنگ داخلی در کشور شد. امیر کبیر او را زندانی کرد امّا با این کار نیز بلوا پایان نیافت بنابراین چاره را در اعدام او دید. سرانجام او را در روز بیست و هشتم شعبان سال ۱۲۶۶ ه.ق به فتوای تنی چند از علمای شیخی تیرباران کردند و جسد او نیز از بین رفت امّا بهائیان ادعای دیگری دارند. آنچه جلب نظر می‎کند، ناراحتی سفیر روسیه از اعدام باب است.

مقدمه
در سال ۱۲۶۰ ه.ق در شیراز شخصی به نام «علی محمد شیرازی» ادّعای نیابت امام عصر –عجّل الله تعالی فرجه الشریف- را نمود و خود را «باب» (راه دسترسی) ایشان معرّفی کرد. بدین روی عدّه‎ای سخنان او را قبول کردند، پیرو او شده و «بابی» نام گرفتند. اینان به سبب سخنان تحریک آمیز باب که آنان را به زمینه‎ سازی ظهور ترغیب می‎کرد، دست به اعمال خشونت آمیزی زدند که به سه جنگ خونین داخلی منجر شد. البته باب در طی چند سال ادعاهای خویش را عوض کرد و ادعای امام زمان بودن و حتّی پیامبری و آوردن دین جدید نمود. به علت این جنگ‎ها و آشوب‎های داخلی، امیرکبیر، نخست وزیر وقت خواستار اعدام باب شد. این مقاله به مختصری از علل، عاملان و وقایع پیرامون اعدام باب می‎پردازد.

انگیزه‎ی اعدام
باب در آثار خود همواره پیروانش را به جنگ و قتل مخالفانش -که آنان را کافر می‎خواند- ترغیب و تشویق می‎کرد تا جایی که نویسندگان و مبلغان بهائی به خشونت و شدّت برخورد در عبارات باب معترف هستند:
• « حکم جهاد با کفّار و تأکید در شدّت رفتار با آنان در کتاب قیّوم الاسماء (تفسیر سوره یوسف) کرارا و مراراً از قلم اعلی نازل و کمتر سوره‌ای است که در این کتاب مبارک شامل این حکم نباشد. و در کتاب بیان مبارک نیز حکم ضرب رقاب (=زدن گردن‎ها) و نجاست احزاب و اخراج کفّار از قطع خمس و … و … و … نازل گردیده …» (گنجینه حدود و احکام ص ۲۷۲ و ۲۷۳٫ تفسیر سوره یوسف اولین کتاب باب است که آن را به ملا حسین بشرویی ارائه کرد. در واقع این کتاب بیان کننده‎ی اولین ادعاهای باب است.)

باب با تحریک پیروانش به زمینه سازی برای ظهور امام زمان –عجّل الله تعالی فرجه الشریف- سبب ایجاد آشوب و بلوا در کشور شد که در این ماجرا خون مردم بی‌گناه نیز بر زمین ریخته شد. بابیان حتی ملا محمد تقی قزوینی -که بعداً به شهید ثالث ملقب گردید- را به جهت مخالفت او با باب در هنگام نماز به قتل رساندند.(در کتاب کشف الغطاء ص ۱۰۸ و تاریخ نبیل ص ۲۶۷ و ۲۷۰) و همین طور سه جنگ داخلی نیز بر پا کردند که عبارت‌اند از: جنگ قلعه‎ی طبرسی (۱۲۶۵ ه.ق) ، جنگ نیریز (۱۲۶۶ ه.ق) و جنگ زنجان (۱۲۶۶ و ۱۲۶۷ ه.ق). (به کتاب مطالع الانوار (تلخیص تاریخ نبیل) فصل‎های حوادث مازندران، حوادث نیریز و حوادث زنجان مراجعه نمایید.)
این جنگ‎ها ضرر و زیان‎های زیادی بر کشور وارد نمود و در حالی که پس از جنگ‎های نافرجام ایران و روس، مردم و حکومت وقت با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‎کردند، باعث افزایش مشکلات اقتصادی و سیاسی کشور گردید. به همین علّت «محمد تقی خان امیر کبیر» بر آن شد تا عامل اصلی ناآرامی‎ها یعنی باب را از جریان حوادث خارج کند. از آن جا که با زندانی شدن باب آشوب‎ها به آرامش بدل نگشته بود، نهایتا امیر کبیر چاره را در اعدام باب دید.
در همین باره شوقی افندی می‎نویسد:
• «… [میرزا تقی خان امیر کبیر] برای نیل به این مقصود معتقد گردید که در مقام اوّل باید به انعدام نفسی که مؤسّس این نهضت و محرّک این قیام و رستاخیز است مبادرت ورزد تا این فتنه خاموش گردد و این سیل بنیان کن از جریان و سریان باز ماند.» (قرن بدیع ص ۱۳۲)
همچنین در تاریخ «حقایق الاخبار ناصری» آمده است:
• « چون فتنه‌ی بابیه به مرتبه‌ی کمال و در امور ممالک محروسه نهایت اختلال بهم رسید جمعی کثیر از عوام رعیت و چاکران دولت ضایع و تلف گردید. کارگزاران درگاه را افناء (= نابودی) میرزا علی‌محمد لازم و واجب آمد؛ …» (حقایق الاخبار ناصری ص ۷۵)

عاملان اعدام
امیر کبیر به عنوان نخست وزیر وقت خواهان اعدام باب بود و به همین علت باید از علمای وقت نیز فتوا‎ی اعدام را می‎گرفت. امّا بسیاری از علمای شیعه حکم اعدام را امضا نکردند. زیرا باب را شخصی دارای اختلالات فکری و عدم تعادل روانی تشخیص دادند. شبهه‌ای که دو سال قبل و به هنگام محاکمه‌ی باب و توبه‌ی او در مجلس ناصرالدین میرزا نیز مطرح شده بود و به همین سبب، یعنی شبهه‌ی خبط دماغ و عدم تعادل روانی، جان باب در این دو سال حفظ شده بود. گلپایگانی در کتاب کشف الغطا عین نوشته‌ی علمای تبریز در آن دوران را ذکر کرده است. (کشف الغطاء ص ۲۰۵ جواب علمای تبریز درباره توبه نامه باب: «… سید علیمحمد شیرازی شما … اقرار بمطالب چندی کردی که هر یک جداگانه باعث ارتداد شما است و موجب قتل … و چیزی که موجب تأخیر قتل شما شده است شبهه خبط دماغ [= آشفتگی فکر و جنون] است که اگر آن شبهه رفع بشود بلاتأمل احکام مرتد فطری بر شما جاری میشود…» ) امّا چند نفر از علمای تبریز (شهر محل اعدام باب) حکم به قتل او دادند که عبارتند از:
• ملا محمّد ممقانی: او از بزرگان علمای شیخی مسلک بوده که در منابع شیخی از او به به عنوان برترین شاگردان شیخ احمد احسائی و به نیکی یاد شده است. در ماجرای اعدام باب نیز به عنوان یکی از فتوا دهندگان به کفر باب از او یاد شده است و او به علت این که باب در دین اسلام تغییرات فراوانی ایجاد کرده بود، حکم به لزوم قتل او داد. (اعلام مدرسه الشیخ الاوحد ص ۳۸۰ و ص ۳۸۱ ( موقف الحجّه الاسلام من الباب ) )
• ملا مرتضی قلی: این شخص از علمای شهیر شیخی بوده که در منابع اعلام شیخیّه از او به عنوان یکی از شاگردان شیخ احمد احسایی یاد شده است. (اعلام مدرسه الشیخ الاوحد ص ۴۱۸)
• میرزا علی اصغر شیخ الاسلام: این فرد نیز از بزرگان شیخیه تبریز و شیخ الاسلام آن شهر بوده است و در کتب شیخی از او به عنوان یکی از فتوا دهندگان به اعدام باب یاد شده (اعلام مدرسه الشیخ الاوحد ص ۳۸۱) و در کتب تاریخ بهائی نیز از او به عنوان کسی که در تبریز با باب و پیروان او دشمنی بسیاری کرده و آنها را مورد آزار و اذیّت قرار داده یاد شده است. (مطالع الانوار (تلخیص تاریخ نبیل) ص۲۸۶ – ۲۸۸)

ماجرای اعدام
سرانجام پس از این که حکم اعدام صادر شد، در تاریخ بیست و هشتم شعبان سال ۱۲۶۶ ه.ق (قرن بدیع ص ۱۳۷) در تبریز باب را به همراه یکی از مریدانش (میرزا محمّد علی زنوزی ملقّب به انیس) در کنار دیوار سربازخانه از طناب آویزان کردند. عده‎ای سرباز به سمت آنان نشانه گیری کرده و تیراندازی کردند، امّا پس از شلیک گلوله ها و تیرباران، وقتی دود و گرد و غبار ناشی از شلیک گلوله‎ها نشست، کسی باب را ندید و عدّه‎ای گمان کردند که باب غایب شده است، ولی پس از اندکی جستجو مشخّص شد که در هنگام تیراندازی، یکی از گلوله‎ها به طناب خورده و آن را پاره کرده و باب نیز به داخل سربازخانه فرار کرده است.(قرن بدیع ص ۱۳۵) مأموران پس از پیدا کردن او، بار دیگر وی را بستند و به سمت او تیراندازی کردند و این بار گلوله‎ها به هدف اصابت کرده و باب از پای درآمد.(تاریخ مذاهب و فلسفه در آسیای مرکزی ص ۲۲۹)

وقایع پس از اعدام
مأموران پس از این‌که مطمئن شدند باب کشته شده است، جسد او را در خندقی که در اطراف شهر بود انداختند و چند سرباز بر آن گماشتند؛ جسد نیز خوراک درندگان شد و از بین رفت. کتب تاریخی غیر بهائی از جمله «مذاهب و فلسفه در آسیای مرکزی» نوشته‎ی «کنت دو گوبینو» فرانسوی و «حقایق الاخبار ناصری»، مؤید این مطلب هستند. در«حقایق الاخبار ناصری» آمده است:
«چند دسته از دلاوران فوج بهادران حاضر باش نموده [باب را] هدف گلوله‎اش ساختند جسد پلیدش در خارج شهر انداخته طعمه وحوش آمد.» (حقایق الاخبار ناصری ص ۷۶)
ولی در کتب بهایی آمده است که جسد باب توسط یکی از مریدانش به نام حاجی سلیمان خان در همان شبِ پس از اعدام از خندق برداشته شده و در یک کارگاه حریربافی که متعلق به شخصی به نام حاجی احمد میلانی که از بابیان بوده مخفی شد و سپس بعد از ۶۰ سال، به حیفا حمل شده و آن‌جا در جایی که امروزه به مقام اعلی در بین بهائیان مشهور است دفن شده است.(قرن بدیع ص ۱۳۸) البته در صورت صحیح بودن این داستان افسانه‌وار، یکی از موارد قابل تأمل این است که حاجی احمد میلانی، مخفی کننده‏‎ی جسد باب، بنا به اعتراف نویسنده‎ی کتاب کواکب الدریّه تحت الحمایه‎ی دولت روسیه بوده است.(کواکب الدریه ج۱ ص۲۴۹)
آن‌چه در ماجراهای پس از اعدام باب جلب توجه می‎کند این است که در کتاب کواکب الدریه آمده است که کنسول روسیه ماجرای اعدام را پیگیری کرده، بر سر جسد باب آمده و برای آن اشک ریخته است.
• « … سینه چندان آماج تیر گشته بود که شمردن آن غیر ممکن بود. جمعی از این قضیه محزون و دلخون شدند و قونسول روس اظهار افسوس نموده رقّت آورده بود و گریه کرده …» (کواکب الدریّه ج۱ ص ۲۴۸)
همچنین شوقی افندی در کتاب قرن بدیع به حضور کنسول روسیه بر سر جسد باب اشاره می‎کند:
• « صبح روز بعد قنسول روس در تبریز با یک نفر نقّاش در محلّ حاضر شده و نقش اجساد را بهمان وضع که در کنار خندق افکنده شده بود برداشت.» (قرن بدیع ص ۱۳۷)
سؤال اصلی آن است که کنسول کشوری مانند روسیه که سال‎ها با ایران جنگیده و بسیاری از مردمان آن را کشته و اموال آنان را غارت کرده است، چگونه و به چه علّتی بر سر جسد باب آمده و بر آن اشک می‎ریزد؟ آیا اعدام باب یک مسأله‌ی داخلی ایرانیان نبوده است؟ یا آن که دولت روسیه در ماجرای باب، ذی نفع محسوب می‌شده است؟ اگر دولت روسیه ذی نفع بوده، کدامین منفعت را تعقیب می‌کرده و چرا چنین اظهار تأسف عمیقی را ابراز کرده در حالی که برای کشته شدگان در جنگ‌های ایران و روس حتی متأسف نیز نبوده است؟
به نظر می‎رسد علت این اقدام جناب کنسول آن بوده که باب خواسته یا ناخواسته به دولت روس خدمت می‎کرده و در جهت منافع آنان گام برمی‎داشته و کنسول روسیه برای از دست دادن یکی از عوامل خویش ناراحت بوده است.
در هر حال آن چه در جریان اعدام باب مسلم است آن است که اعدام وی به سبب ایجاد جنگ‎های داخلی و آشوب‎هایی بود که پیروانش به سبب تحریک او ایجاد کرده بودند و اعدام او با انگیزه‌ی مذهبی صورت نپذیرفته است. دومین مسأله آن است که رفتار تعجب آور کنسول روسیه در تبریز، این فرضیه که فتنه‎ی باب از مقطعی با هدایت عوامل استعماری به پیش می‌رفته را تقویت می‌کند. سومین مسأله آن است که اعدام او به هیچ عنوان دلیل بر حقانیت وی و مدعیان جانشینی اش، یعنی بهاءالله و میرزا یحیی صبح ازل نخواهد بود. چرا که اصولا اعدام باب با انگیزه سیاسی و نه دینی انجام پذیرفته و حکم عالمان شیخی، تنها دستاویزی برای اجرای حکم توسط امیرکبیر بوده است.

(برگرفته از سایت بهائی پژوهی)

 

سیر ادعاهای میرزا علی محمد شیرازی(سید باب)

طبق اسناد بهائیان و بابیان، جناب علی‌محمد باب در طول زندگی کوتاه خود ادعاهای گوناگونی را مطرح کرد. اولین ادعایی که او نمود در سال ۱۲۶۰ هجری قمری ادعای بابیت بود. اما پس از آن که در شیراز مورد بازخواست قرار گرفت، ادعای خود را پس گرفت. پس از مدتی تا سال ۱۲۶۴ باز هم همین ادعای بابیت خود را در قلعه ماکو ذکر می کرد. در همان سال هنگامی که او را به تبریز برای حضور در مجلس ولیعهد آوردند، برای یکی از مریدانش ادعای بعدی خود را که ادعای قائمیت باشد، مطرح ساخت. با این حال هنگامی که در مجلس ولیعهد حاضر شد، ابتدا ادعاهای خویش را تأیید کرد، ولی وقتی که او را تنبیه کردند دست از هرگونه ادعا شست و توبه نامه ای خطاب به شاه آن زمان نوشت. اما پس از مدتی باز ادعای مهدویت کرد و این بار ادعای پیامبری نیز نمود و آیین جدیدی را درست کرد و احکامی را نوشت. او در اواخر عمر نیز در چهریق در یکی از نوشته‌هایش ادعای خدایی مطرح کرد. این ادعاهای گوناگون مطالب مختلفی را روشن می سازد. 

در این مقاله به بیان تاریخچه ی ادعاهای گوناگون و توبه هایی که از آن ادعاها نموده است می پردازیم. اولین نکته مهم این است که بر خلاف آنچه که بهائیان ادعا می کنند که باب امام دوازدهم شیعیان بود که آمد و پس از او دوره ی اسلام به پایان رسید، ادعای نادرستی است، زیرا که خود جناب باب در اولین ادعای خود، خویشتن را باب امام زمان علیه السلام معرفی می کند. نکته ی دیگر خود ادعاهای متناقض و توبه های ایشان است که این نشان دهنده ی عدم صحت ادعاهای ایشان است. لازم به ذکر است که ادعاهای ایشان که در این مقاله ذکر می شود کاملاً از کتاب های معتبر بهاییان آورده شده است و به همین دلیل برای بهاییان نیز قابل قبول خواهد بود. پیش از ادعا بررسی تاریخ باب نشان می‌دهد که علی محمد شیرازی در فکر فرصت مناسبی برای ادعای بابیت خویش بوده است. عبد الحسین آیتی در کتاب کواکب الدریه(۱) جلد ۱ صفحه ۳۵ و ۳۶ در مورد داعیه‌ی جناب باب نوشتند: «نگارنده … مکتوبی به خط خود نقطه اولی یافت که مورخ بود به تاریخ هزار و دویست و پنجاه و نه مطابق سال وفات سید رشتی، یعنی یک سال قبل از ظهور داعیه نقطه اولی… که از بوشهر به شیراز به خال سابق الذکر خود نگاشته … مفادش این است: به طلاب بگویید که هنوز امر بالغ نشده و موقع نرسیده لهذا اگر کسی غیر از تبعیت از فروعات و معتقدات اسلامیه را به من نسبت دهد من و اجداد طاهرینم در دنیا و آخرت از او ناخشنود خواهیم بود.» ظاهراً در سال ۱۲۶۰ هجری قمری، موقعیت برای ادعای جناب علی محمد شیرازی فراهم می‌شود. در حقیقت این سال سرآغاز بیان ادعاهای مختلف ایشان است. ادعای اول: بابیت پس از وفات سید کاظم، در شب پنجم جمادی الاولی سال ۱۲۶۰ هجری قمری، جناب علیمحمد شیرازی، دعوی خویش را به یکی از شیخیان به نام ملا حسین بشرویی (از مردم بشرویه‌ی خراسان) اظهار کرد. خلاصه این جریان چنین است: جمعی از طلاب شیخی که به دنبال گم شده‌ی خود بودند، به شیراز می‌آیند و از میان ایشان ملا حسین بشروئی با جناب باب برخورد می‌کند. او بر اساس سابقه‌ی آشنایی قبلی در حوزه‌ی درس سید رشتی(۲)، به منزل او می‌رود و در آن‌جا جناب علیمحمد – که اشتیاق شدید وی را به شناختن جانشین سید کاظم رشتی می‌بیند- خود را صاحب آن مقام و باب امام عصر معرفی می‌کند و چون بشروئی برهان و تأییدی می‌خواهد، جناب علیمحمد به درخواست وی، همان‌جا در تفسیر نخستین آیات سوره‌ی یوسف مطالب مختصری می‌نویسد و ملاحسین با دیدن آن نوشته، بابیت او را می‌پذیرد. بهترین راه برای آگاهی بر ادعای جناب باب و سبب پذیرش ملاحسین، مطالعه ی همان سطور از تفسیر سوره ی یوسف است که به نظر بهائیان، اول و اعظم و اکبر جمیع کتب باب به شمار می آید(۳). اشراق خاوری در کتاب رحیق مختوم، تمامی آن بخش را که سوره الملک نام دارد، آورده و در این جا بخشی از آن را از ص ۲۲ (یا ص ۳۴ چاپ جدیدتر) می آوریم: « اللهُ قَد قَدَّرَ أن یَخرُجَ ذلِکَ الکِتابَ فی تَفسیرِ أحسَنِ القَصَصِ مِن عِندِ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلیِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلیِّ بنِ مُوسَی بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّد بنِ عَلیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلیِّ بنِ أبی طالِبٍ عَلی عَبدِهِ لِیَکُونَ حُجَّهَ اللهِ مِن عِندِ الذِّکرِ عَلَی العالَمینَ بَلیغاً » «خداوند مقدر کرده است که آن کتاب را در تفسیر بهترین قصه‌ها (داستان حضرت یوسف علی نبینا و آله و علیه السلام) از نزد محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفربن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب بر بنده اش خارج سازد تا حجت خدا از نزد ذکر بر جهانیان به گونه ای بلیغ باشد.» بنابراین جناب علیمحمد در آغاز کار، خود را بنده و باب و ذکر امام غائب می‌دانست و مقامش را دنباله‌ی مقامات شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی عنوان می‌کرد. او مدعی بود که مکتوباتش از او نیست، بلکه از جانب حضرت امام زمان به او رسیده و همین اظهار نزدیکی کامل و ارتباط وافر با وجود مقدس امام عصر کافی بود تا ملاحسین و امثال او را سرسپرده و مرید گرداند. باز پس گرفتن ادعای بابیت طبق کتاب تلخیص تاریخ نبیل، هنگامی که جناب علیمحمد در سال ۱۲۶۱ از حجاز به بوشهر باز گشت، از آنجا به یکی از مریدانش به نام ملا صادق خراسانی نوشت که باید در اذان نماز جمعه این جمله را زیاد کند(۴) : أشهد أنّ علیاً قبل نبیل باب بقیه الله یعنی: شهادت می‌دهم که علیمحمد، باب امام زمان است. عدد نبیل به حساب ابجد برابر عدد محمد است. (برخی از اوقات در اسامی به جای محمد، نبیل می‌نویسند. کلمه‌ی قبل را هم برای تطویل و ابهام اسم، اضافه کرده‌اند). این عبارت داعیه‌ی باب را به خوبی روشن می‌کند. ملا صادق چنین کرد و این کار- که به منزله‌ی نوعی بدعت و شعاری تبلیغاتی به شمار می‌آمد- در شیراز غوغایی به پا کرد و مردم خواستار تنبیه مسبب واقعه شدند. حاکم شیراز، نظام الدوله حسین خان آجودان باشی، ملا صادق را دستگیر کرد و چون او گناه را به گردن باب انداخت و آثار او را ارائه داد، نظام الدوله جناب باب را از بوشهر احضار نمود. ایشان را به شیراز آوردند و در مجلسی با حضور امام جمعه و حاکم شیراز، مورد بازخواست قرار گرفت. در آغاز مجلس، میان نظام الدوله و سید باب گفتگوی تندی واقع شد و سوء تفاهم پیش آمد، به نحوی که نظام الدوله فرمان داد تا یک سیلی محکم به او زدند؛ ولی امام جمعه وساطت کرد و او را پهلوی خود نشاند، سپس درباره‌ی ادعایش پرسید. « حضرت فرمودند: من نه وکیل قائم موعود هستم و نه واسطه‌ی بین امام غائب و مردم هستم. امام جمعه گفت کافی است.» و قرار بر این شد که باب در مسجد وکیل شیراز برای رفع هیجان عمومی این اقرار را تکرار کند. روز جمعه جناب علیمحمد بر فراز منبر رفت و با این عبارات بر خود و مریدانش لعنت فرستاد و گفتار پیشین خود را پس گرفت: « لعنت خدا بر کسی که مرا وکیل امام غائب بداند. لعنت خدا بر کسی که مرا باب امام بداند … لعنت خدا بر کسی که مرا منکر امامت امیرالمؤمنین و سایر ائمه ی اطهار بداند. » (۵) ادامه ادعای بابیت آنچه از آثار جناب باب در ایام حبس در قلعه ماکو برمی‌آید، وی همچنان داعیه‌ی بابیت داشت و خود را بنده و مطیع فرمان حضرت حجت می‌خواند. بنا به نوشته‌ی شوقی در پاورقی ص ۱۹۹ مطالع الأنوار عربی، جناب باب در اواخر آن زمان، در آغاز سال ۱۲۶۴ از ماکو نامه‌ای به محمد شاه می‌نویسد. بخشی از آن نامه در همین پاورقی آمده است. ترجمه برخی از قسمت های آن نامه را در اینجا می‌آوریم: «خدا را شاهد می‌گیرم که وحدانیت او و نبوت حبیب او و ولایت خلفای رسول او ظاهر نمی‌شود مگر به مرآت چهارم که پرتوی از سه مرآت قبلی است و خدا مرا از طینتی پاک آفرید و به این مقام رسانید … و من تو را به این مطلب آشنا می‌کنم برای اینکه از فرمان مولای بزرگوارت بقیه الله سرپیچی نکرده باشم … به جان خودم سوگند اگر اطاعت فرمان حجت الله- که روح من و دیگر موجودات فدایش باد- واجب نبود هر آینه تو را به این گفتار آگاه نمی‌ساختم» همان طور که از این نامه برمی‌آید، جناب باب در آن ایام خود را شیعه‌ی حضرت امیر و مطیع حضرت حجت و رکن و مرآت رابع ایمان(۶)، می‌دانسته و به وجود بقیه الله معتقد بوده است. ادعای دوم: قائمیت ادعای دومی که جناب باب نمود در زمان ولیعهدی ناصرالدین شاه ( شعبان ۱۲۶۴ ) پس از واقعه بدشت بود. با شروع فتنه بابیت در کشور برای آنکه کاوش بیشتری در عقاید باب گردد، او را از چهریق به تبریز احضار کردند. در نخستین روزهای ورود به تبریز، جناب علیمحمد برای یکی از بابیان به نام شیخ علی ترشیزی (ملقب به عظیم) دعوی قائمیت کرد: «در شب دوم پس از وصول به تبریز حضرت باب جناب عظیم را احضار فرمودند و علناً در نزد او اظهار قائمیت نمودند.» (۷) ادعای سوم: توبه از هر گونه ادعا! پس از ادعای قائمیت، جناب علیمحمد در مجلسی با حضور ولیعهد و چند تن از ندیمانش و برخی از علمای درباری تبریز مورد بازجویی قرار گرفت. متن نامه‌ی ولیعهد به محمد شاه که حاوی وقایع جلسه‌ی مزبور است، و متن توبه نامه‌ی باب و پاسخ علما به او در کتاب کشف الغطاء آمده است : “اول حاج ملا محمود پرسید که: «مسموع می‌شود که تو می‌گویی من نائب امام هستم و بابم و بعضی کلمات گفته‌ای که دلیل بر امام بودن بلکه پیغمبری توست.» گفت: «بلی حبیب من، قبله‌ی من، نایب امام هستم و باب امام هستم و آنچه گفته‌ام و شنیده‌ای راست است. اطاعت من بر شما لازم است … به خدا قسم کسی که از صدر اسلام تاکنون انتظار او را می‌کشید، من‌ام.» … بعد از آن مسائلی چند از فقه و سایر علوم پرسیدند. جواب گفتن نتوانست … چون مجلس گفتگو تمام شد، جناب شیخ الاسلام را احضار کرده، باب را چوب مضبوط زده، تنبیه معقول نمود و توبه و بازگشت و از غلط‌های خود انابه و استغفار کرد و التزام پا به مهر سپرد که دیگر این غلط‌ها نکند …” (۸) بنابراین باب پس از گذشتن یک هفته از ادعای مهدویت، به سبب تنبیه کمی که از او به عمل آمد (۱۱ ضربه چوب به کف پای وی زده شد(۹)) دست از کلیه‌ی ادعاها برداشت. به نظر می رسد ادعا کردن و پس از تنبیه توبه کردن از خصوصیات این شخص است. صرف همین مسأله می تواند ردّی بر ادعاها یا حتی سلامت عقل ایشان باشد. ادعای چهارم: نبوت پس از این ماجرا جناب باب باز هم ادعاهای خویش را مطرح ساخت و در اواخر سال ۱۲۶۴ علاوه بر آغاز زمزمه ی مهدویت، با نوشتن کتاب بیان احکام شریعت اسلام را نسخ کرد و خویشتن را پیامبر خواند. به همین دلیل جناب عبدالبهاء نیز ایشان را به عنوان پیامبری در کنار پیامبران بزرگ خداوند مطرح ساخته است: «آن مظاهر نبوت کلیه که بالاستقلال اشراق نموده اند مانند حضرت ابراهیم، حضرت موسی ، حضرت عیسی و حضرت محمد وحضرت اعلی و جمال مبارک.» (۱۰) ادعای پنجم: الوهیت سرانجام جناب باب در آخرین نوشته اش به نام لوح هیکل الدین مقام الوهیت را مدعی شد: « إنَّ عَلیِّاً قَبلَ نَبیل ذاتُ اللهِ وَ کَینُونیَّتُهُ! » (۱۱) همانا علی قبل نبیل [= علی محمد] ذات و خودِ خداست. جالب آن است که جناب علی محمّد باب، از سوی میرزا حسین علی، بهاءالله، به «ربّ اعلی » [= پروردگار برتر!] نامیده شده است. نتیجه در این مقاله سیر ادعاهای جناب علی محمد شیرازی بررسی شد. او در ابتدا ادعای بابیت امام زمان را کرد، اما در مجلس بازخواست ادعای خود را پس گرفت. پس از آن باز هم ادعای بابیت داشت تا هنگامی که در تبریز برای یکی از مریدان خود ادعای قائمیت کرد. پس از مدت کوتاهی، هنگامی که او را تنبیه نمودند از تمام ادعاهای خود توبه نمود. با این حال بعد از آن هم باز ادعای قائمیت نمود و ادعای پیامبری نیز کرد و احکام اسلام را نسخ کرد. هم چنین در اواخر عمر خود نیز در یکی از نوشته هایش ادعای خدایی نیز نمود. حال باید پرسید که جناب علی محمد شیرازی، باب آخرین حجت خدا بود، یا خود او قائم منتظر بود؟ اگر چنین است، پس نمی توان نبوت او را پذیرفت. و اگر الوهیت او را بپذیریم، پس ایشان نه پیامبر بود، نه قائم و نه باب امام زمان؛ بلکه خدایی بود در زندان! پی‌نوشت‌ها ۱) کتاب کواکب الدریه را یکی از مبلغان بهائی، به نام عبدالحسین آیتی نوشته است. به گفته جناب صبحی او “از دانشمندان بنام و مبلّغان گرامی بود و عبدالبهاء او را در نامه‏های بی‏شمار ستایش کرده”، اما پس از این که جناب عبدالبهاء صعود کرد، در زمان جناب شوقی افندی از آیین بهائی بازگشت و به آغوش اسلام در آمد. ایشان در زمانی که بهائی بود کتاب تاریخ امری خود را با نام کواکب الدریه به دستور جناب عبدالبهاء و زیر نظر ایشان نوشت و بنابراین مورد قبول بهائیان نیز قرار دارد. نام کامل کتاب “الکواکب الدریه فی مآثر البهائیه” است. ۲) جلد یکم الکواکب الدریه، ص ۳۹ . ۳) ایقان بهاءالله، ص ۱۸۰ ، چاپ مصر . ۴) این دستورالعمل ضمن رساله ی خصائل سبعه به وی داده شد – تلخیص تاریخ نبیل، ص ۱۳۰ (ص ۱۲۲ نسخه دیجیتال). ۵) تلخیص تاریخ نبیل، صفحات ۱۳۷ تا ۱۴۱ (۱۲۹ تا ۱۳۳ نسخه دیجیتال) ۶) مرآت یعنی آینه و مقصودش از مرآت چهارم، همان رکن رابع است که به منزله‌ی آینه‌ی تمام نمای وجود ائمه در نظر شیخیه به شمار می‌آید. ۷) تلخیص تاریخ نبیل ص ۳۱۷ (۲۸۰ دیجیتال) ۸) کشف الغطاء، صفحات ۲۰۱ تا ۲۰۵ ۹) تلخیص تاریخ نبیل، ص ۲۸۷ ۱۰) مفاوضات، ص ۱۲۴ ۱۱) لوح هیکل الدین ، ص ۵

(به نقل از سایت بهائی پژوهی)