بهائیت در یک نگاه

bahaiat

در اوایل قرن سیزدهم هجری قمری، در پی ادعاهای آشکار و نهانِ شخصی به نام «شیخ احمد احسایی»، مبنی بر ارتباط با امام زمان علیه السلام، فرقه‌ای پدید آمد که بعدها با الهام از نام وی «شیخیه» نامیده شد. پس از شیخ احمد، جانشین او «سیدکاظم رشتی» به ادعاهای شیخ احمد، آب و رنگ بیشتری داد و پایه‌های شیخیه را مستحکم‌تر نمود و جمعی از شیعیان را گرد خود فراهم آورد. اما پس از آن ناخواسته باعث پدید آمدن فرقه‌ی بابیه شد.

پس از فوت سید کاظم، از آن‌جا که او به جانشینی شخص معینی به عنوان (رکن رابع ایمان)[۱] یا همان رابط میان امام زمان و مردم، تصریح نکرده بود؛ میان شیخیان اختلاف برخاست. هرچند بیشتر آنان از حاج کریم خان کرمانی تبعیّت کردند، اما گروهی از شیخیان جوان، در پی یافتن جانشین سید، به تکاپو افتادند و یکی از آنان به نام ملاحسین بشرویی، به سبب آشنایی پیشین با میرزا علی‌محمد شیرازی، به شیراز آمد و با او ملاقات کرد و به دنبال ادعای میرزا علی‌محمد، به عنوان رکن رابع ایمان یا باب امام زمان علیه السلام، به او گروید. میرزا پس از اظهار آشکار ارتباط مستقیم با «حجه بن الحسن العسکری»، ادعای «بابیت امام زمان علیه السلام» را علنی ساخت.[۲]

 سید باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری ادعای بابیت کرده بود و این ادعا تا سال ۱۲۶۴ هم‌چنان ادامه داشت.[۳] در همین سال که باب در زندان به سر می‌برد،[۴] گروهی از بابیان در دشت خوش آب و هوایی نزدیک شاهرود به نام «بدشت» گردآمدند تا تکلیف خود را روشن سازند. کارگردان اصلی و میزبان این گردهم‌آیی، یکی از بابیان جوان به نام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی بود. دیگر سران این جمع، زرین تاج و محمدعلی بارفروشی بودند. آنان پس از مدتی گفت‌وگو، به این نتیجه رسیدند که دوران اسلام به سر آمده است و باید نسخ آیین اسلام را اعلان کنند. در همان ایامی که ماجرای بدشت به وقوع می‌پیوست، باب دعوی قائمیت نمود.[۵] البته چندی بعد پا را فراتر نهاد و دعوی نبوت کرد و دین تازه و کتاب تازه‌ای به نام «بیان» آورد[۶] و در اواخر عمر، پرده را بالاتر زد و دعوی خدایی کرد![۷] البته ایشان پس از اصابت ۱۱ ضربه چوب به پاهایش، از هر آنچه که ادعا کرده بود، توبه نمود.[۸] در حاشیه‌ی متن توبه‌نامه‌ی باب، تصریح شد که علت عدم صدور حکم اعدام، آن است که او را دیوانه تشخیص داده‌اند.[۹] اما چندی بعد به دستور و اصرار امیرکبیر، به خاطر جنگ‌های داخلی که به تحریک باب و توسط پیروانش درگرفته بود، به منظور نابودی عامل فساد، محاکمه و در شعبان سال ۱۲۶۶ هجری قمری تیرباران شد.[۱۰]

 پس از مرگ باب، بنا به وصیت او، جوانکی هجده ساله به نام «میرزا یحیی» معروف به صبح ازل، جانشین او شد. این جوانک ناپخته و کم‌تجربه از عهده‌ی اداره‌ی امور بابیان برنیامد. لذا در عمل زمام امر بابیان، دست برادر بزرگترش میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) افتاد. پس از چندی میان دو برادر بر سر جانشینی باب، اختلاف و نزاع ایجاد گشته و ضربه‌ی بزرگی به بابی‌گری وارد آمد که سرانجام میرزاحسینعلی توانست گوی سبقت را ربوده و زمام کار را دست گیرد. بهاءالله نیز همچون باب دعاوی گوناگونی داشت؛ افزون بر مقام «من یظهره اللهی»[۱۱] و پیامبری، گاهی خود را نمله‌ی فانیه[۱۲] (مورچه‌ی مردنی) می‌شمرد و گاهی هم پا از اریکه‌ی الوهیت فراتر می‌نهاد و خویشتن را خدای خدایان می‌پنداشت[۱۳] و این همه، در حالی بود که با صراحت تمام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را فرجام پیامبران و رسولان می‌دانست.[۱۴] سرانجام بهاءالله در سال ۱۳۰۹ هجری قمری در شهر عکای اسرائیل از دنیا رفت و مقبره‌ی او در آنجا هم اکنون قبله‌ی بهاییان است.

 بنا بر لوح عهدی (وصیت نامه بهاءالله) قرار بود بعد از درگذشت بهاء، دو فرزند او عباس و سپس محمدعلی زمام‌دار اهل بهاء شوند. اما بعد از مرگ پدر، میان فرزندان جدایی افتاد و بر یکدیگر شوریدند و همان ماجرایی که میان یحیی صبح ازل و بهاءالله رخ داده بود، میان فرزندان بهاءالله نیز اتفاق افتاد. به گونه‌ای که همچون ماجرای گذشته موجب رد و بدل گشتن نسبت‌های زشتی میان آنها شد. در این رقابت عباس افندی با کیاست و حمایتی که از خارج داشت، توانست برادر را از گردونه‌ی رقابت قدرت، خارج کرده و رهبری را از آن خود کند. ایشان ارتباط نزدیکی با دولت انگلیس داشت و از این رو به وی نشان عالی knighthood اعطا گردیده و سِر (sir) لقب گرفت.[۱۵] عباس افندی در سال ۱۳۴۰ هجری قمری درگذشت و در حیفا کنار قبر باب دفن گردید. گفتنی است که حتی در تشییع جنازه‌ی وی نیز نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند.[۱۶] او فرزندِ پسر نداشت و با نوشتن «الواح وصایا» برای رهبری بهائیان، سلسله‌ی «ولایت امرالله» را تاسیس کرد.

 طبق مضامین الواح وصایا ولی امرها یکی بعد از دیگری خواهند آمد و هر یک باید جانشین خود را تعیین کنند و ایشان رئیس دائمی مجلس بیت العدل[۱۷] می‌باشند. براساس این نوشته، اولین ولی امر، نوه‌ی دختری عبدالبهاء، «شوقی افندی» است و بعد او فرزندان ذکور او «بکراً بعد بکرٍ»[۱۸] ولی امر بهائیان خواهند بود.[۱۹] با روی کارآمدن شوقی، گروهی او را نپذیرفته و جدایی[۲۰] دیگری در بهائیت پدید آمد. وی در ایام ریاست خود، به بهائیت صورت تشکیلات حزبی داد و محافل منتخب ملی و محلی بوجود آورد. اما برخلاف پیش‌گویی عباس افندی، شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت. او حتی تا زمان مرگش یعنی سال ۱۳۳۶ هجری شمسی جانشینی معین نکرد و در نتیجه، پس از او کشمکش‌های زیادی میان بهائیان صورت گرفته و انشعاباتی بوجود آمد.[۲۱]

 هم‌اکنون هدایت و کنترل جامعه بهائیت به عهده‌ی نُه عضو مجلس بیت العدل (در غیاب ولی امرالله) می‌باشد، که مقر آن در حیفای اسرائیل است.

 

[۱] شیخ می‌گفت: میان امام غائب و مردم بایستی مردی الهی باشد که واسطه‌‌ی فیض و رابط بین خلق و حجت خدا گردد و او را به اقتباس از قرآن کریم، قریه‌ی ظاهره‌ی بین امام و رعیت می‌نامید.

[۲] رحیق مختوم، ج۱، ص۲۲ یا ۳۴

[۳] رحیق مختوم، ج۱، ص۵۸۱ تا ۵۸۵

[۴] باب پس از گریختن از شیراز به اصفهان، از حمایت حاکم اصفهان برخوردار شده و در عمارت او پنهانی اقامت می‌گزیند که از بخت بد ایشان با مرگ حاکم، ماجرای اقامت پنهانی برملاشده و او را در قلعه‌ی ماکو زندانی می‌کنند.

[۵] سید باب اعلان کرد: «إنَّنی أنَا القائِمُ الحَقُّ الَّذی أنتُم بِظُهُورِهِ تُوعَدُون…»من همان قائم حقی هستم که شما به ظهورش وعده داده شده‌اید. (پاورقی ظهورالحق ص۱۷۳)

[۶] نام کتاب تشریعی باب

[۷] لوح هیکل الدین: ان علیا قبل نبیل ذات الله و کینونیته

[۸] متن توبه نامه باب در کتاب «کشف الغطاء عن حیل الأعداءِ» آمده است.

[۹] الکواکب الدریه، ص۲۴۱

[۱۰] قرن بدیع، ج۱، ص۲۵۶

[۱۱] موعود کتاب بیان

[۱۲] آثار قلم اعلی، ج۴، ص۳۶۴

[۱۳] مکاتیب، ج۲، ص۲۵۵

[۱۴] اشراقات، ص۲۹۳

[۱۵] قرن بدیع، ج۳، ص۲۹۹

[۱۶] قرن بدیع، ج۳، ص۳۲۱ تا ۳۲۳

[۱۷] مجلسی با شرکت ۹ نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده می‌شوند و مسولیت قانون‌گذاری در بهائیت به عهده‌ی آنهاست.

[۱۸] یعنی نخستین فرزند ذکور در پی نخستین فرزند

[۱۹] الواح وصایا چاپ مصر، ص۱۱تا ۱۶

[۲۰] برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت هم‌چون عبدالحسین آیتی، فضل الله مهتدی معروف به صبحی (کاتب عبدالبهاء)، میرزاحسن نیکو و عده‌ای دیگر، از بهائیت دست کشیده و به دامان اسلام بازگشتند و هرکدام تالیفاتی جداگانه از فساد شوقی منتشر ساختند.

[۲۱] عده‌ای با تاسیس بیت العدل، ۶ سال پس از مرگ شوقی، اطاعت از آن را در پیش گرفتند و عده‌ی دیگری نیز با دلایل قوی آن را بی‌اعتبار دانستند و به سرکردگی شخصی به نام «ریمی» انشعابی در بهائیت بوجود آوردند.

 به نقل از یار جوان

خشونت در بهائیت

b2940820cc8238333b1cf64fa41ab859

در این نوشتار،ابتدا اشاره ای به نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایرانشده و سپس خشونتو تروریسمدر فرقه بهایی وقتل‌های متعدد سران این فرقه ارائه می شود.

نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایران

 موج گرویدن زرتشتیان به بهایی‌گری در حوالی سال ۱۹۱۹ م. رخ داد و بسیاری از تقریباً ۲۵۰ نفر زرتشتی بهایی شده،۱ رعایای ارباب جمشید جمشیدیان، ثروتمند مقتدر زرتشتی، بودند که در روستاهای یزد و کرمان (روستاهای حسین‌آباد، مریم‌آباد، قاسم‌آباد و…) سکونت داشتند. این پدیده را می‌توان به شکل‌های مختلف تحلیل کرد و برای آن پایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرض نمود.۲ ولی در آن روزها دست‌اندرکاران و آشنایان با سیاست مسئله را به گونه‌ای دیگر می‌دیدند؛ عموماً نه آن را جدی می‌گرفتند نه برای آن اصالتی قائل بودند. برای نمونه، اعظام قدسی در خاطرات خود از دوران تدریس در مدرسه سن‌لوئی تهران می‌نویسد:

«یک معلم انگلیسی به نام فریبرز که اصلاً زرتشتی بود ولی بهایی شده بود با من از نقطه نظر اینکه علاقه‌مند به خطّ فارسی بود اظهار دوستی نموده و تقاضا داشت که خط تعلیم بگیرد. من هم حاضر شدم. این بود که در روزهای مدرسه ایشان هم چند دقیقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعلیم می‌گرفتند…، یکی از روزها وارد صحبت مذهبی گردید و خواست از در تبلیغ با من وارد مذاکره گردد. به ایشان گفتم: اگر می‌خواهید که من به شما تعلیم خط بدهم از این مقوله با من صحبت ننمایید، چون تمام اینها را از مؤسس و غیره می‌شناسم؛ ولی شما حق دارید، چون زرتشتی بوده‌اید و حالا قبول این مشکل نموده‌اید؛ شما هم از نقطه‌نظر سیاسی قبول کرده‌اید. خنده‌ای کردند و گفتند: آقای میرزاحسن، مثل اینکه شما خوب وارد هستید».۳

در بررسی این پدیده با نقش ارباب جمشید جمشیدیان به عنوان حامی اصلی این موج آشنا می‌شویم. ارباب جمشید از صمیمی‌ترین دوستان اردشیر ریپورتر، رئیس شبکه اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران پس از مانکجی‌هاتریا بود و صمیمیت میان این‌دو تا بدان حد بود که برخی از دیدارهای محرمانه اردشیرجی و رضا خان در خانه ارباب جمشید صورت می‌گرفت.۴

 با توجه به این پیوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا و اردشیر ریپورتر منتسب کنیم به بیراهه نرفته‌ایم. جایگاه ارباب جمشید در این ماجرا تا بدان حد است که عبدالبهاء(عباس افندی )مکرراًبهاییان یزد و کرمان را به فرمانبری و اطاعت از او امر می‌کند.۵

به نوشته حسن نیکو، بهائیان هندوستان «همگی زرتشتی ایرانی هستند که از دهات یزد و کرمان به عنوان چای‌فروشی در بمبئی مجتمع شده‌اند و آنان نیز مانند کلیمی‌ها… همان تعصب زرتشتی را قدری کمتر از یهودیان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئی هستند در اکثریت آنها مستهلک شده؛ مخصوصاً به آنها راه نمی‌دهند».۶ از جمله کمک‌های الیگارشی ثروتمند و مقتدر پارسی به فرقه بهایی باید به اراضی وسیعی در شهر دهلی اشاره کرد که پارسیان به بهاییان اهدا کردند و در آن بنای باشکوه معبد لوتوس (نیلوفر آبی) ایجاد شد. این معبد یکی از اماکن مهم و مشهور شهر دهلی است و هر روزه هزاران تن بازدیدکننده دارد.

صبحی مهتدی می‌نویسد:

«این را هم بدانید که من با مردم هیچ کیش و آئینی دشمنی ندارم… ولی با این گروه که به دروغ و از روی ریا خود را بهایی نامیده و من آنها را جهود می‌خوانم دل خوش ندارم؛ زیرا اینها در سایه این نام که مردم اینها را یهودی ندانند کارهای زشت بسیار کرده‌اند که زیانش به همه مردم کشور رسیده است. گرانی خانه‌ها و بالا بردن بهای زمین‌ها و ساختن داروهای دغلی و دزدی و گرمی بازار ساره‌خواری و بردن نشانه‌های باستانی به بیرون کشور و تبه‌کاری و ناپاکی و روانی بازار زشتکاری و فریب زنان ساده به کارهای ناهنجاری همه با دست این گروه است که از نام یهودی گریزان و به بهایی‌گری سرافرازند».۷

صبحی نمونه‌ای از دغل‌کاری‌ها را چنین شرح می‌دهد:

«چند سال پیش به هر نیرنگی بود یک جهود هبانی را به نام عزیز نویدی در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه برای زمین‌های قلعه‌مرغی، که در دست هواپیمایی بود، دادمند تراشیدند و نیرنگ‌ها به کار بردند تا بیست میلیون از کیسه ارتش بیرون کشیدند و به دست چند تن بهایی دادند که برای شوقی رهبر فرقه بهایی بفرستد».۸

بهایی‌گری و تروریسم

آیتی از نظر قساوت و شجاعت بهاییان را مشابه با یزیدیان کردستان می‌داند و خلق و خوی ایشان را چنین توصیف می‌کند:

«دارای اخلاقی خشن بوده، سخت‌دل و کینه‌جو ولی متظاهر به مهر و محبت و نیز در شجاعت ایشان گفت‌وگو رفته. اغلب بر آنند که از این سجیه پسندیده محرومند به قسمی که تا مقاومت ندیده‌اند نهایت پردلی را اظهار می‌دارند ولی به محض اینکه به مقاومتی برخوردند میدان خالی کرده، عقب‌نشینی می‌کنند».۹

این قساوت را از اوّلین روزهای پیدایش بابی‌گری در میان اعضای این فرقه می‌توان دید. به نوشته فریدون آدمیت، بابی‌ها در جریان شورش‌های خود در دوران ناصری، با مردم و نیروهای دولتی رفتاری سبعانه داشتند و «اسیران جنگی» را «دست و پا می‌بریدند و به آتش می‌سوختند»۱۰ این قساوت و سبعیت را در ماجرای قتل شهید ثالث (حاج ملامحمدتقی برغانی، ۱۷ ذیقعده ۱۲۶۳ ق.)، عمو و پدر همسر قرت العین، نیز به روشنی می‌توان مشاهده کرد.

فریدون آدمیت بساط «میرزا حسینعلی» (بهاء) را از روز نخست مبتنی بر «دستگاه میرغضبی و آدم‌کشی» می‌داند.۱۱ در واقع از نخستین روزهای فعالیت فرقه بهایی مجموعه‌ای از قتل‌ها آغاز شد که اسرار برخی از آنها تاکنون روشن نشده و در برخی موارد نقش بهاییان در آن کاملاً به اثبات رسیده است. این قتل‌ها را به پنج گروه می‌توان تقسیم کرد:

 اوّل، قتل‌های سیاسی؛

دوم، قتل برخی شخصیت‌های مسلمان که تداوم حیات ایشان برای بهاییت مضر بود؛ سوم، قتل بابیان مخالف دستگاه میرزاحسینعلی نوری (به‌طور عمده ازلی‌ها)؛

چهارم، قتل بهاییانی که از برخی اسرار مطلع بودند یا به دلایلی تداوم حیات ایشان مصلحت نبود؛

پنجم، قتل بنا به اغراض شخصی سران فرقه بهایی.

قتل و خشونت

یکی از اوّلین قتل‌های سران بهاییت قتل میرزا اسدالله دیان است. میرزا اسدالله دیان۱۲ کاتب بیان و سایر مکتوبات علی محمد باب و از بابیان «حروف حیّ» بود و بسیاری از اسرار پیدایش بابی‌گری را می‌دانست. او به دستور میرزا حسینعلی بهاء به قتل رسید. میرزا آقاخان کرمانی (بابی ازلی و داماد میرزایحیی صبح ازل) می‌نویسد: «میرزا حسینعلی چون میرزا اسدالله دیان را مخل خود یافت، میرزا محمد مازندرانی پیش‌خدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت».۱۳

این شیوه پدر را عباس افندی نیز ادامه داد. آیتی می‌نویسد: «عباس افندی این رویه را دائماً تعقیب داشت؛ یعنی مخالف علنی خود را در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود می‌کوشید برای افنا و اعدامش».۱۴

ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبریج، به فردی به نام نصیر بغدادی معروف به مشهدی عباس (ساکن بیروت) اشاره می‌کند که آدمکش حرفه‌ای و مزدور میرزا حسینعلی بها و عباس افندی بود و به دستور ایشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلی قهیر، برادر زن علی محمد باب را که از برخی اسرار پیدایش بابی‌گری مطلع بود.

براون، همچنین به فعالیت‌های تبلیغی سه بابی ازلی در عکا اشاره می‌کند و می‌نویسد بهاییان عکا تصمیم گرفتند ایشان را از میان بردارند. آنان ابتدا خواستند این مأموریت را به نصیر بغدادی محول کنند ولی بعد منصرف شدند؛ زیرا احضار نصیر از بیروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در ۱۲ ذیقعده ۱۲۸۸ ق. هفت نفر از بهاییان به خانه افراد فوق در عکا ریختند و سید محمد اصفهانی، آقاجان کج‌کلاه و میرزا رضاقلی تفرشی را کشتند. حکومت عکا بها و پسرانش، عباس و محمدعلی افندی و میرزا محمدقلی، برادر بها و تمامی بهاییان عکا، از جمله قاتلان، را دستگیر کرد. بها و پسران و خویشانش شش روز زندانی بودند، سپس قاتلانش شناخته، در دادگاه به حبس‌های طولانی (۷ و ۱۵ سال) محکوم شدند.۱۵

براون در جای دیگر (حواشی بر مقاله شخصی سیاح، چاپ اول، ۱۸۹۱) به این ماجرا اشاره می‌کند. او می‌نویسد: «مقامات دولت عثمانی تصمیم به تبعید دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و در ربیع‌الثانی سال ۱۲۸۵ ق. صبح ازل و پیروانش را به فاماگوستا۱۶ (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسینعلی بها و ۸۰ نفر از پیروانش و چهار نفر ازلی را به عکا فرستادند. این چهار نفر ازلی عبارت بودند از: حاجی سید محمد اصفهانی، آقاجان بیگ کج‌کلاه، میرزا رضاقلی تفرشی و برادرش آقا میرزا نصرالله. به نوشته براون، قبل از عزیمت به عکا، حسینعلی بهاء ، میرزا نصرالله تفرشی را در ادرنه (آدریانوپول) با سم به قتل رسانید و کمی پس از ورود به عکا، سه ازلی دیگر در منزل مسکونی‌شان در بندر عکا به دست اطرافیان بهاء مقتول شدند».۱۷

میرزا آقاخان کرمانی در رساله هشت بهشت درباره آدم‌کشی‌های سران فرقه بهایی به تفصیل سخن گفته است. او می‌نویسد: «میرزا حسینعلی بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، میرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و در عکا نیز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را حاجی سید محمد و آقاجان بیگ و میرزا رضاقلی تفرشی در خانه نزدیک قشله که منزل داشتند شهید کردند و قاتلین اینان عبدالکریم شمر و حسین آب‌کش و محمد جواد قزوینی».۱۸

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، در ایران نیز اصحاب حسینعلی بها موجی از وحشت و ترور آفریدند و به قتل ازلیان صاحب‌نفوذ دست زدند:

«آقا عبدالواحد، آقامحمدعلی اصفهانی، حاجی آقا تبریزی و پسر حاجی فتاح، هر یک را به طوری جداگانه درصدد قتل برآمدند و بعضی فرار کردند. از آن جمله خیاط‌باشی و حاجی ابراهیم‌خان را در خانه گندم‌فروشی کشتند و جسم آنان را با آهک در زیر خاک گذارده روی آنها را با گچ سکو بستند…»

این قتل‌ها حتی شامل طلبکاران میرزا حسینعلی نوری (بهاء) نیز می‌شد:

«و همچنین حاجی جعفر را، که مبلغ هزار و دویست لیره از میرزا حسینعلی بهاء طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدری تندی نمود و دزدی‌های حضرات را حس کرده، میرزا آقاجان کچل قزوینی را تشویق کردند که آن پیرمرد را شبانه کشته، از طبقه فوقانی کاروانسرا به زیر انداختند و گفتند خودش پرت شده… همچنین هر یک از اصحاب اقدمین، که از فضاحت و شناعت کارهای میرزا مطلع بودند و فریب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهید نمودند. مثلاً جناب آقای سید علی عرب را، که از حروف حیّ نخستین بود، در تبریز، میرزا مصطفی نراقی و شیخ خراسانی شهید کردند و میرزا بزرگ کرمانشاهی را، که از اجله سادات بود و جناب آقا رجبعلی قهیر را، که او نیز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجه شهادت رسیدند و برادرش آقاعلی محمد را در بغداد عبدالکریم شمر کشت. هر یک از اصحاب خودش را نیز که از فسق و فجور و باطن کار وی خبردار شدند در عکا یا نقطه دیگر تمام کردند. مانند حاجی آقا تبریزی. حتی آقا محمدعلی اصفهانی را که در اسلامبول تجارت می‌نمود و مدتی فریب او را خورده بود، … میرزا ابوالقاسم دزد بختیاری را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را… قصد نماید…۱۹

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، پس از فوت میرزا حسینعلی بهاء (۲ ذیقعده ۱۳۰۹ ق.) شیوه فوق ادامه یافت.اوّلین قربانی میرزا محمد نبیل زرندی، مورخ معروف بهایی بود که خیال داشت خود را جانشین بها خواند. «پسران خدا حسینعلی بها خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بیچاره را خفه کرده، بردند به دریا انداختند».۲۰

در میان قتل‌های متعدد و فراوان بهائیان، به ویژه باید به قتل حاج شیخ زکریا نصیرالاسلام اشاره کرد. حاج شیخ زکریا انصاری دارابی، ملقب به نصیرالاسلام، از سران مجاهدینی بود که به فتوای حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری به جهاد با استعمار انگلیس و عوامل داخلی ایشان دست زدند و در این زمینه سهمی بزرگ داشتند. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین تهرانی (نجل خلیل) و حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری بود و به نوشته رکن‌زاده آدمیت، در شهرستان‌های داراب، فسا، لار و نی‌ریز علیه انگلیس قیام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزادی‌خواهی و استحکام مبانی مشروطه ایران کوشید و در رکاب مجتهد لاری جهاد کرد. مساعی وی چنان ارجمند بود که آخوند خراسانی یک حلقه انگشتری فیروزه و اجازه مجاهده در راه آزادی برای او فرستاده و او را در اجازه‌نامه نصیرالاسلام خواند. رکن‌زاده آدمیت می‌افزاید:

«این است که نصیرالاسلام با گروهی از تفنگچیان مجاهد در راه تعقیب و تنکیل ستم‌پیشگان بی‌آزرم و فرقه بهائی، که در شهر نی‌ریز جمعیت و نفوسی داشتند، بیش از پیش کوشید و آنها هم در پی فرصت بودند تا او را از میان بردارند و همین که فرصت به دست آمد دو نفر از تفنگچیان او را، که یوسف و جعفرقلی نام داشتند، به وسیله تطمیع و تحمیق وادار به قتل او کردند و در ماه رجب سال ۱۳۳۱ ق. پس ازفراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه… به وسیله شلیک سه تیر تفنگ شهیدش کردند. آن وقت ۵۲ سال داشت.۲۱

قتل سید ابوالحسن کلانتر سیرجان (۱۳۲۴ ق.) از قتل‌های جنجالی بهاییان است. بهاییان به تحریک مخالفان سید ابوالحسن کلانتر (اسفندیارخان رئیس طایفه بوچاقچی، شاهزاده حاج داراب میرزا از مالکان محل و سید حسین قوال‌التجار از متنفذین سیرجان) پرداختند و در نتیجه در جریان یک میهمانی کلانتر سیرجان در تاریکی شب به قتل رسید. این ماجرا به شورش مردم سیرجان بر ضدّ بهائیان انجامید و مردم، که منابع بهایی ایشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» می‌خوانند، سید یحیی سیرجانی (بهایی عامل قتل کلانتر) را کشتند.۲۲

قتل محمد فخار نیز از قتل‌هایی است که سر و صدای فراوان به پا کرد. بهاییان، به دستور محفل روحانی یزد، فرد فوق را، که گویا به بهایی‌گری اهانت می‌کرد، کشتند و جسد او را سوزانیدند. در پی این پیشامد، ابتدا عامل مستقیم قتل، سلطان نیک‌آیین، دستگیر شد و سپس ۱۲ نفر از معاریف بهاییان یزد، از جمله محمدطاهر مالمیری و میرزا حسن نوش‌آبادی و حسین شیدا، به اتهام مشارکت در قتل زندانی شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمان به تهران فرستاده شد. هر چند اتهام این گروه قتل بود ولی در زندان تهران در محل کم‌جمعیت و آبرومندی که مختص به اشراف و اعیان بود محبوس شدند و با سران کرد و لر و خان‌های بختیاری معاشر بودند و حتی مدیر زندان را تبلیغ می‌کردند. بهائیان در دادگاه به مظلوم‌نمایی فراوان دست زدند و از جمله مالمیری چنین گفت:

«هوای یزد خشک است و کله‌های اهل یزد تمام خشک است و یک تعصبات لامذهبی جاهلانه‌ای دارند که در سایر ولایات نیست. اهل یزد عموماً قتل ما بهائیان راواجب می‌دانند و مال ما را حلال و هرگونه تهمتی و اذیتی را در حقّ ما ثواب می‌دانند و به عقیده باطل خود بهشت می‌خرند».

تمامی اعضای این گروه، به جز سلطان نیک‌آیین، پس از ۱۴ ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهائیان مقتدر پایتخت، تبرئه شدند. ریاست این دادگاه را فردی به نام عاصمی و وکالت بهاییان را فردی به نام دادخواه به عهده داشتند. هرچند منابع بهایی می‌کوشند تا این ماجرا را «تهمت» جلوه دهند؛۲۳ ولی محکوم شدن سلطان نیک‌آئین، به رغم اعمال نفوذ فراوان بهائیان، ثابت می‌کند که مجرم بوده است.

عبدالحسین آیتی با اشاره به قتل محمد فخار و موارد دیگر می‌نویسد:

«خدا نیارد روزی که میدان برای بغضا و شحناء ایشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم می‌کشند. (در واقعه ۱۳۲۴ فتنه بابی‌های شاهرود) یا مانند سلطان باروت کوب نیک‌آئین و چند تن اهل محفل روحانی در یزد محمد کوزه‌گر فخار را در کوره می‌سوزانند یا ذکر الله و عبدالحق نامی خود را در بین مهاجرین روسیه انداخته، در آذربایجان آتشی برافروختند که نمرود از آن شرم می‌برد».۲۴

پی‌نوشت‌ها:

۱. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۱.

۲. برای نمونه بنگرید به:

Susan J.Stiles.‎‎ “Zoroastrian Convertions to the Bahai Faith in Yazd, Iran”, The University of Arizona, M.A.‎‎ Thesis, 1983.‎‎

۳. حسن اعظام قدسی (اعظام الوزاره). کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صدساله. تهران، ۱۳۴۲، چاپخانه حیدری. ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. برای نمونه بنگرید به: خاطرات اردشیر ریپورتر (ظهور و سقوط پهلوی، ج ۲، صص ۱۵۰ و ۱۵۵).

۵. عبدالبهاء. مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهاییان پارسی. صص ۳۷، ۳۸، ۴۰، ۴۱، ۴۳، ۴۹، ۵۴، ۵۵، ۵۷؛ نیز مراجعه شود به: شهبازی، نظریه توطئه، صص ۸۱ـ۸۶.

۶. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۹.

۷. صبحی. پیام پدر. ص ۲۲۷.

۸. همان مأخذ، ص ۲۳۶.

۹. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

۱۰. امیرکبیر و ایران. ص ۴۴۸.

در ۲۲ ذیقعده ۱۲۶۴ / ۲۰ سپتامبر ۱۸۴۸ سلطنت ایران به ناصرالدین شاه رسید. در سه سال اوّل سلطنت ناصرالدین شاه حکومت ایران در دست با کفایت و مقتدر میرزاتقی خان امیرکبیر قرار داشت که مطلوب کانون‌های استعمارگر غربی نبود. در این دوران شورش‌های بزرگی در ایران درگرفت که مهم‌ترین آنها شورش محمد حسن خان سالار در خراسان و شورش آقاخان محلاتی در کرمان و شرق ایران و شورش پیروان باب بود. درباره نقش استعمار انگلیس در شورش‌های سالار و آقاخان محلاتی مطالب فراوانی مطرح شده ولی در زمینه نقش کانون‌های دسیسه‌گر خارجی در شورش بابیه تاکنون تحقیق دقیق و کاملی انجام نگرفته است. شورش بابی‌ها در نخستین سال سلطنت ناصرالدین شاه و در سه منطقه مازندران و زنجان و یزد صورت گرفت و رهبری آن با کسانی بود که مدعی پیروی از باب بودند: آخوند ملا محمد حسین بشرویه‌ای و ملا محمد علی بارفروشی در مازندران، ملامحمدعلی زنجانی در زنجان و سید یحیی دارابی در یزد. امیرکبیر با قاطعیت به سرکوب این شورش‌ها دست زد و سران بابی شورش‌های فوق را در سال ۱۲۶۶ ق. اعدام کرد. به طور مستند می‌دانیم که ملا محمد علی زنجانی، رهبر شورش زنجان، امیدوار بود که قشون روسیه به یاری بابیان بشتابد و زمانی که از این امر نومید شد خواستار وساطت روسیه و انگلستان برای نجات جان خود شد. که طبعاً امیرکبیر نمی‌پذیرفت. (آدمیت، امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۰) در میان بابیان، ملاحسین بشرویه به «باب الباب» ملا محمدعلی بارفروشی به «قدوس» و ملا محمدعلی زنجانی به «حجت» ملقب‌اند. در پی این شورش‌ها بود که به دستور امیرکبیر باب نیز اعدام شد.

۱۱. امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۷.

۱۲. میرزا اسدالله دیان احتمالاً یهودی الاصل بود زیرا با زبان‌های عبری و سریانی به خوبی آشنایی داشت. در ایران آن زمان بعید بود که فردی مسلمان با زبان عبری آشنا باشد.

۱۳. میرزا آقاخان کرمانی. هشت بهشت. صص ۲۸۳، ۳۰۲ـ۳۰۳.

۱۴. کشف الحیل، ج ۳، ص ۱۱۹.

۱۵. Edward G.Brown Materials for the Study of Babi Religion.‎‎ Cambridge, 1918.‎‎ pp.‎‎ ۵۲-۵۷, ۲۲۰.‎

و نیز بنگرید به: کشف الحیل، ج ۳، صص ۱۱۴ـ۱۲۴.

۱۶. Famagusta Maghusa.‎‎

۱۷. Edward G.Brown  A Travellers Narrative.‎‎.‎.‎ ۱۸۹۱.‎۲ vol.‎‎ London.‎‎ Cambridge University .‎‎.‎.‎.‎

۱۸. هشت بهشت. ص ۳۰۹.

۱۹. همان مأخذ، صص ۳۰۸ـ۳۰۹.

۲۰. همان مأخذ، ص ۳۱۰.

۲۱. محمد حسین رکن‌زاده آدمیت. دانشمندان و سخن سرایان فارسی، ج ۵، صص ۶۶۸ـ۶۶۹.

۲۲. برای آشنایی با روایت بهائیان از این ماجرا بنگرید به: مصابیح هدایت. ج ۵، صص ۸۸ـ۹۵.

۲۳. بنگرید به: مصابیح هدایت، ج ۵، صص ۳۷۰ـ۳۷۴.

۲۴. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

 

 

منبع:http://yek-sargashte.persianblog.ir

 

چرا بهائیان به قرآن استناد می کنند؟

یکی از شگفتی های بابیت و بهائیت آن است که کتابهای آسمانی آنان، مملو از آیات قرآن کریم است و مبلغان بابی و بهائی نیز در استدلال های خود به آیات قرآن استدلال می کنند و موقع استناد از قرآن سند می آورند، در این هنگام جای این سئوال است که مگر کتابهای بیان و اقدس آسمانی نیستند که شما به آنان استناد نمی کنید و از آنها دلیل و برهان نمی آورید؟

چرا کمتر مبلّغی بهائی پیدا می شود که به بیان و اقدس استناد کند، ولی همه بهائیان به آیات قرآن چنگ می زنند؟

آیا تا به حال هیچ یک از بابیان و بهائیان شرح و تفسیر و … بر بیان و اقدس نوشته است؟

آیا مفاهیم بیان و اقدس جای شرح و تفسیر دارد؟

پاسخ به این پرسش ها کار چندان سختی نیست که در ادامه به آن می پردازیم:

پیش از پاسخ بگوییم، پاسخ احتمالی بهائیان را نقل می کنیم که می گویند: «چون ما با مسلمانان سخن می گویم و برای آنان استدلال می کنیم، از آیات قرآن استدلال می آوریم.»

شاید این پاسخ قانع کننده به نظر برسد، ولی وقتی سراغ اقدس و … می رویم می بینیم که این سیره سران بابیت و بهائیت بوده است که با آیات آسمانی قرآن، به گفتار و نوشتار خود محتوا می دادند، زیرا وقتی آیات قرآن را از کتاب بابیان و بهائیان می گیریم، ما بقی جملاتی عادی، بلکه بی محتوا می ماند، از این رو هیچ دانشمند بهائی نه به آن استناد می کند و نه عمر خود را در پی شرح و تفسیر آن می گذراند، در حالی که کتب علما و دانشمندان اسلامی را که می نگریم، شرحها و تفسیرهای فراوانی دارد چه رسد به قرآن کریم که شرح های چندین مجلدی دارد و پیوسته شرحهای تازه بر آن نگاشته می شود.

البته این نکته را نیز باید در نظر داشت که بابیان و بهائیان در باره کتابهای اقدس و ایقان و جملات بی مفهوم باب و بهاء استدلالهایی هم دارد که به نمونه ای اشاره می کنیم: «جملات باب و بهاء مفاهیم والایی دارد که برای ما روشن نیست و ما نمی توانیم به عمق آن پی ببریم، از این رو این جملات و کتاب ها معجزه است.»

در پاسخ این استدلال باید گفت که: «جملات بی مفهوم یا حداقل جملاتی که مفهومش روشن نیست، هیچ گاه نمی تواند معجزه باشد، زیرا معجزه کاری است که مخالف را ساکت کند، ولی این جملات و کتابها بیشتر بر طبل رسوایی می تپد. در ضمن اگر جملات بی مفهوم را دلیل بر اعجاز بدانیم، هر کس می تواند ادعای اعجاز کند. ما در قرآن جملاتی را معجزه می دانیم که مفاهیم جرف و والایی دارد و تا به حال صدها شرح و تفسیر بر آن نوشته شده است، در حالی که هیچ دانشمندی تا به حال برای شرح و تفسیر سراغ کتب بابیان و بهائیان نرفته است

بر این اساس، دو نتیجه می گیریم:

۱. حرف ها و گفتار و نوشتار و ادعاهای بابیان و بهائیان تازگی ندارد و همان حرف مدعیان پیشین مهدویت است.

۲. جملات نامفهوم باب و بهاء، معجزه نیست، زیرا میان مدعیان مهدویت متداول بوده است.

برگرفته از پایگاه جامع شناخت بهائیت http://bahaiat.com

حقوق شهروندی در بهائیت(۲)

بخش دوم :حقوق شهروندی از نگاه بها،عبدالبها و شوقی 

یکم: حق انسانیت 

۱-شهروندان غیر بهائی،انسان نیستند! 

از نظر جناب بهاءالله، فقط بهائیان انسان محسوب می گردند و غیر بهائیان ،از بهائم و حیوانات شمرده می شوند.لذا شهروندان غیر بهائی،

سهمی از انسانیت نداشته و اصولا انسان نیستند چه رسد به اینکه حقوق شهروندی داشته باشند.این هم شاهد:

میرزا در کتاب بدیع صفحه ۲۱۳ نوشته است:

«نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور»!!

دوم :حق کرامت و احترام 

۱-شهروندان غیر بهائی دارای احترام و رتبه نیستند! 

بنا بر نصوص بهائی هرکس غیر بهائیان را انسان بنامدیا برای آنها رتبه ای قائل شود، از همه فیوضات و مراحم خداوندی محروم خواهد بود!

حضرت بهاءالله در کتاب بدیع ، صفحه ی ۱۴۰ می نویسد :

«الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید ، از جمیع فیوضات رحمانی محروم است تا چه رسد که

بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید»!!

ملاحظه می فرمایید که جناب بهاءالله نه تنها غیر بهائیان را از دایره انسانیت خارج می داند ، بلکه به فتوای ایشان هرکس که آنها را آدم بداند

، او نیز از جمیع فیوضات رحمانی محروم است.حق شهروندی پیشکش!
در جای دیگر غیر بهائیان را سنگریزه های بی ارزش می شمرد:

‌مائده آسمانی، ج ۴ (چاپ جدید) ص۱۴۰ و (چاپ قدیم) ص ۳۲۷

«احبائی هم لئالی الامر و من دونهم حصاه الارض.» یعنی : (دوستداران من درّ و جواهر و ما بقی ایشان سنگ ریزه های ارض خاکی اند.)

۲- شهروندان غیر بهائی ،زنازاده اند! 

(با عرض پوزش فراوان از خوانندگان)از نظرجناب بهاءالله کسانی که امر بهائی را نپذیرند و انکار نمایند زنا زاده اند.ایشان در مورد منکرین

خویش چنین فرموده اند:

من ینکر هذا الفضل الظاهر المتعالی المنیر ینبغی له بان یسئل عن امه حاله فسوف یرجع الی اسفل الجحیم.

یعنی حتی به برادر و خواهر خود(ازل و عزیه)هم که مخالف او بودند رحم نمی کند و آنها را با این عبارت زنا زاده می نامد!

همچنین شهروندانی هم که بغض جناب بها را در دل داشته باشند باید بدانند که حرام  زاده اند و باید بروند حال خود را از مادر خود

بپرسندچنانکه در صفحه ۷۹ کتاب گنج شایگان و مائده آسمانی صفحه ۳۵۵ باب یازدهم تصریح شده است که:

قل من کان فی قلبه بغض هذا الغلام (بهاء)فقد دخل الشیطان علی فراش امه بگو هرکس در قلبش دشمنی این غلام (بهاءالله) را داشته

باشد قطعا شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است!

۳-باید همچون عذاب باشید برای غیر بهائیان!

ایشان می فرمایند:

برای بهائیان ابر رحمت و برای کافران و مشرکان عذاب محتوم باشید!

مجموعه الواح ، ص ۲۱۶

«انتم یا احباء الله کونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله وبآیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و کان من المشرکین»

۴-عدم معاشرت با دگر اندیشان

ایشان دستور می دهند نه با دگر اندیشان ،نشست و برخاست کن و نه معاشرت و نه از آنها چیزی بشنو و سخنی بگو ، حتی اگر خواهر و

برادرت باشد(!):

مجموعه الواح ، ص ۳۶۰

«ایاک ان لا تجتمع مع اعداء الله فی مقعد ولا تسمع منه شیئاً و لو یتلی علیک من آیات الله العزیز الکریم»

مائده، ج ۴، ص ۳۶۵ (باب نهی از معاشرت با مشرکین)

«لاتعاشری مع المشرکات کذلک یأمرک منزل الایات»

مائده، ج ۸، مطلب ۵۲ ، ص ۳۸

«انا قطعنا حبل النسبه من کل ذی نسبه الا لمن آمن بالله و اعرض عن المشرکین. ان یا عبادی لو یسمع احد منکم بان اعرض اخوه او اخته

عن الله ینبغی له بان یعرض عنه و یقبل الی محبوب المخلصین»

سوم : حق برابری و مساوات 

۱-گاو محسوب شدن شهروندان سیاه آفریقائی ! 

جناب عبدالبها در باره سیاهان آفریقائی و فرقشان با سیاهان امریکائی می گوید:

“مثلاً چه فرق است میان سیاهان افریک (آفریقا)و سیاهان امریک ، اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ

…”!!

‏ ‏(خطابات بزرگ ، ص ۱۱۹)

لذا از نظر ایشان سیاهان آفریقائی گاو هستند(حتی نمی گوید “مثل” گاو هستند بلکه می گوید خود گاو هستند)!

۲-وحشی دانستن شهروندان ترک و اهانت به آنان

اسرار الآثار، ج ۲ ص ۱۵۴ (ذیل کلمه ترک)

«در توقیعی خطاب به حاجی میرزا آقاسی است : اترکوا التروک ولو کان ابوک، ان احبّوک اکلوک و ان ابغضوک قتلوک.» (از ترک زبانان دوری

کن و فاصله بگیر، اگر چه پدرت باشد که اگر دوستت بدارد خواهدت خورد و اگر دشمن بدارد خواهدت کشت!)

۳:جاهل محسوب شدن شهروندان غیر بهائی 

از نظر جناب بها ،شهروندان دگر اندیش (غیربهائی) که تصدیق بهائیت را نکرده اند جاهل و نادان هستند!

او در اقتدارات ص ۱۱۱ می فرماید:

گر مرد دانشمندی در تصدیق امر توقف کند جاهل محسوب می شود!

۴-تبعیض بین شهری و روستائی از نظر حقوق شهروندی 

از نظر شارع بهائی،بین زن شهری و زن روستائی ،فرق وجود دارد.مهریه زن شهری طلاست و مهریه زن روستائی نقره و نباید اعتراضی هم

داشته باشد!

وطبیعتا مرد شهری و روستائی از نظر اقتصادی از هم متمایز می گردندچون یکی موظف به پرداخت طلا و دیگری موظف به پرداخت نقره

است!

۵-تبعیض بین زن و مرداز نظر حقوق شهروندی 

زن بهائی از خانه والبسه شوهرش ارث نمی برد!

دختر بهائی از خانه پدری و البسه او ارث نمی برد!

پسران متوفی بطور یکسان از پدر و مادر ارث نمی برند و ارث پسر بزرگتر از دیگر برادران و خواهران بیشتر است و در مجموع هم پسران از

دختران بیشتر ارث می برند!

زن بهائی از حج رفتن محروم است!

زن بهائی هرگز نمی تواند به عضویت نهاد رهبری بهائیت یعنی بیت العدل در آید!

شهروندان مرد نسبت به شهروندان زن، اقدم و اقوی هستند چنانکه در حیوانات هم اینگونه است! عبارت در کتاب گلزار تعالیم بهائی صفحه

۲۸۸،اینگونه است:

“سؤال خانمی بحضور مبارک عرض شد که گفته بود تا حال از جانب خدا زنی مبعوث نشده و همه مظاهر الهیّه رجال بوده اند . فرمودند: ” هر

چند نساء با رجال در استعداد و قواء شریکند ولی شبهه ای نیست که رجال اقدمند و اقوی حتّی در حیوانات مانند کبوتران و گنجشگان و

طاووسان و امثال آنان هم این امتیاز مشهود “!!

چهارم : حق آزادی 

الف:آزادی بیان 

۱-شهروندان ،حق آزادی بیان علیه تشکیلات را ندارند! 

هیچ شهروند بهائی حق ندارد علیه تشکیلات بهائی (از محافل محلی و ملی و ایادیان و مشاورین ویاران و لجنات و ..گرفته تا برسد به بیت

العدل) سخنی بگوید که در این صورت با مجازات بسیار سنگین “طرد” روبرو می شود.

ب:آزادی سفر

۲-شهروندان حق مسافرت به اسرائیل بدون اجازه تشکیلات را ندارند! 

چنانچه شهروند بهائی بدون اجازه تشکیلات به اسرائیل مسافرت کند و یا حتی بدون هماهنگی هواپیمایش از روی آسمان اسرائیل عبور کند

به مجازات سنگین “طرد “از سوی رهبری بهائیت مبتلا می شود!

افراد متعددی بودند که بدون اجازه شوقی به جاهائی سفر کرده بودند که با خشم او روبرو شده و از سوی او” طرد” شدند!

فحاشی شوقی افندی و طرد کسی که بدون اطلاع او به اسرائیل مسافرت کرده است:

در موضوع صادق فرزند آقا محمد جواد آشچی فرمودند بنویس:

این شخص بداخلاق و پست ‏فطرت اخیرا مخالف دستور این عبد مسافرت به فلسطین نموده و وارد ارض اقدس گشته، ‏تلغرافی راجع به طرد و

اخراج او از جامعه به آن محفل مخابره گردید به والدش صریحا اظهار و ‏انذار نمایند مخابره با او به هیچ وجه من الوجوه جائز نه، تمرد و مخالفت

نتایجش وخیم است! ‏‏(شوقی افندی ، توقیعات مبارکه، (۱۰۲- ۱۰۹) ص ۴۱) ‏

این هم اسامی برخی از افراد دیگری که توسط جناب شوقی طرد روحانی شده اند:

۱- روحی افنان نوه جناب عبدالبهاء به دلیل سفر دوم به آمریکا در سال ۱۹۳۵ بدون تایید شوقی افندی

۲- زهرا خانم نواده دختری جناب عبدالبهاء همسر ورحی افنان بدلیل ازدواج بدون کسب موافقت شوقی افندی

۳- ثریا خانم نواده جناب عبدالبهاء همسر فیضی افنان خواهر روحی افنان به دلیل ازدواج با یک ناقض عهد

۴- فواد افنان نوه جناب عبدالبهاء به دلیل سفر به انگلستان

۵- فیضی افنان نواده جناب بهاءالله

ج:آزادی سیاسی 

شهروندان حق دخالت در سیاست،عضویت در احزاب، شرکت در انتخابات و …را ندارند! طبق متون اصلی بهائی،هیچ شهروندی حق دخالت

در سیاست ،مخالفت با حاکمیت، اعتراض به ظالمان،شرکت در احزاب سیاسی، حضور در انتخابات و خلاصه فعالیت سیاسی در کشور ها را

ندارد!

اعتراض به حاکمان و زمامداران هم جائز نیست:

جناب میرزا در اقدس ،هرگونه اعتراضی رابر حاکمان و زمامداران جائز ندانسته و اکیدا دستور می دهد امور آنها را به خودشان واگذاریدو به آنها

اعتراض ننمائید و به جای آن به قلوب توجه نمائید.عبارت او چنین است:

لیس لاحد ان یعترض علی الذین یحکمون علی العباد!

در نقطه مقابل به اسم رافت دستور همنشینی با خائنان و اهرمنان داده شده است:

دستور همنشینی شهروندان با خائنان و گرگان خونخوار و اهرمنان!

“…اهرمن را ملائکه شمارید. ‏جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید ‏و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به

مشام رسانید. ‏

خائنان را ملجآ و پناه گردید …‏(ص ۱۶۰ ج سوم مکاتیب)‏

د: آزادی های شخصی 

– شهروندان حق تراشیدن سر یا بلند کردن مو (بیشتر از حد گوش)را ندارند!

– شهروندان مطابق دستورات کتاب اقدس،نباید سر خود را بتراشند و موهای خود را بیشتر از دوسه سانتیمتر(تا حد گوش) بلند کنند!

– شهروندان حق ملاقات و دیدار مشرکین و منافقین را ندارند!

– از نظر رهبران بهائی، ملاقات دگر اندیشان حرام است:

“إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است”

(مائده آسمانی، ج۴، ص ۲۸۰)

– جالب است دانسته شود که از نظر بهائیت ،شیعیان هم جزو مشرکین محسوب می شوندو طبیعتا لقای این مشرکین هم حرام است

چنانکه درص ۱۴۰ مائده ج ۴ و نیز رحیق مختوم ص ۵۹۵ آمده است:

«لعمرالله (به خدا سوگند)حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور»! یعنی سوگند هم یاد می کند که شیعیان

مشرک هستند و تاکید می نماید که این موضوع در” صحیفه سرخ”(؟!) هم ذکر شده است!

– شهروندان حق معاشرت و موانست با معرضین را ندارند!

سران بهائی صراحتا دستور داده اند که با معرضان از بهائیت ،نشست و برخاست و همنشینی و انس پیدا کردن،حرام است زیرا ممکن است

این دیدارها بهائیان را نسبت به بهائیت دلسرد نمایدو این دستور از آسمان صادر شده است!:

«باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم که قسم به خداکه انفس خبیثه انفس طیبه را می

گدازد چنان که نارحطب یابسه را و حر ثلج بارده را» (بهاءالله، مائده، ج ۸، مطلب ۵۳)

همچنین : «با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم» (بهاء الله،

مائده آسمانی، ج ۸، ص ۷۴ چاپ جدید، باب معاشرت با معرضین جایز نه!)

تصور بفرمائید اگر این معرض از بهائیت، پدر یا همسر یا فرزند یک بهائی باشد ،معاشرت و موانست با او برای شهروند بهائی حرام است تا

جائی که حتی سلام و کلام با او هم جایز نیست!

اصولا طرد روحانی توسط ولی امرالله و محرومیت معاشرت دیگران حتی همسر و فرزند فرد مطرود با مفاد اعلامیه مذکور به ویژه ماده ۱۸ آن

تعارض دارد.

– محدودیت زمانی شهروندان درنگاهداری وسائل خانه !

جناب بها در کتاب اقدس:بر شما نوشته (یعنی واجب )شده است که وسائل و اسباب خانه را بعد از انقضای نوزده سال تجدید نمائید!(یعنی

نگهداری بیش از نوزدهسال وسائل،گناه است!)

– لزوم کناره گیری شهروندان از عالمان دین

جناب بها در ایقان ،علما رابزرگ‌ترین مانع و سدّ هدایت مردم شمرده و همه‌ی ایشان را جاه طلب و دین فروش گفته و ازمردم خواسته است

اصلاً دنبال عالمان نروند و از آنان احتراز جویند واگر می‌خواهند به حقیقت وحقّانیّت باب برسند باید گوش به حرف احدی از علما ندهند و به

آن‌ها متمسّک نشوند که اگر چنین کنند از درک حقیقت و وصول به سرچشمه حیات و معرفت محجوب و محروم گردند.

پنجم : حق داد رسی 

شهروندان بهائی حق ندارند به دادگاههای کشورها مراجعه نمایند و باید در داخل نظام بهائیت داد رسی شوند.ملاک و میزان هم در حل

دعاوی ،کتاب اقدس و متون دیگر میرزاست . برخی از شاخص های نظام داد رسی هم به قرار ذیل است:

۱- شهروندان دزد باید انگ دار شوند! 

مجازات دزدان در بار اول دزدی ،تبعید و در بار دوم ،زندان و در نوبت سوم انگ خوردن بر پیشانی اوست:

اقدس:… در نوبت سوم اگر دزدی نمود ، باید در پیشانی او علامتی حک نمائید تا به موجب این علامت شناخته شود و در شهرهای مختلف

خدا موجب شناسائی او شود تا اورا نپذیرند و اخراج نمایند!(حد دزدی هم مشخص نیست که چقدر باشد تا مشمول این مجازات ها شود)

۲-گرفتن طلا ازشهروندان مرتکب اعمال منافی عفت برای بیت العدل ! 

اگر مرد و زنی بهائی ،مرتکب عمل زنا شدند باید طبق نص کتاب اقدس ،هر کدام نه مثقال طلا به بیت العدل بپردازند. چنانچه برای بار دوم

مرتکب این عمل زشت گردیدند باید هر کدام دو برابر این مبلغ یعنی هیجده مثقال به همان مرکز یعنی بیت العدل بپردازند.

( تکلیف خلافکاران ثروتمند که باید برای بار دهم عمل خلاف خود ۴۳٫۲کیلو و برای بار  پانزدهم خلافکاری خود ۱۳۸۲٫۴ کیلو و برای بار بیستم

زنای خود ۴۴۲۳۶٫۸ کیلو(سه کامیون پانزده تنی) طلا به بیت العدل بپردازند چیست؟ بار ی سی ام و چهلم و پنجاهم  چه می شود؟(ماشین

حساب ها کم می آورند!)

۳-سوزاندن شهروند مجرم 

در بهائیت ،جزای کسی که آپارتمانی را آتش بزند این است که خودش را آتش بزنند!

(هیچ حدی هم معین نشده است)

این عین عبارت کتاب اقدس است:

“ومن احرق بیتا متعمدا فاحرقوه “

اگر کسی عمدا خانه ای را آتش زد باید او را بسوزانید !!( اگر هم خواستید تخفیف بدهید حبس ابدش کنید!)

۴- طلاگرفتن از شهروند محزون ساز! 

جریمه محزون ساختن یکنفر ، نوزده مثقال طلاست که به پول امروز یک میلیون و  هشتصد هزار تومان است.لذا هر شهروندی که کسی را

محزون کند باید این مبلغ را  بپردازد. همین شهروند اگر مرتکب فحشاء شود و زنا کند باید نه مثقال طلا یعنی به پول امروز هشتصد هزار

تومان به بیت العدل بپردازد!

پس جریمه زنا کردن هشتصد هزار تومان ولی جریمه محزون ساختن یک ملیون و هشتصد هزار تومان است!

************************

اکنون با توجه به مدارک ذکر شده باید از بهائیان پرسید:

۱- آیا به حقوق شهروندی که در متون خود دارید پای بندید یا آن را قبول ندارید؟

۲-آیا به مجامع جهانی هم همین ها را عرضه می کنید یا چیز دیگری می گوئید؟

۳-آیاحاضرید متن کتاب باب را که دستور قتل عام شهروندان غیر بابی را می دهدبه مجامع جهانی عرضه نمائید؟

۴-تکلیف شهروندان غیر بهائی که از دید بهاءالله،انسان شمرده نمی شوند چیست؟

۵-محدودیت های غیر قابل قبولی که احکام بهائی برای شهروندان دارد و با امروز سازگار نیست جه می باشد؟

۶-آیا هیچ منصفی حاضر است اسم این احکام را،احکام الهی بشمارد؟

 

به نقل از بهائی پژوهی

بهائیت چگونه شکل گرفت؟ موسس و رهبرانش چه کسانی بودند؟

بهائیت فرقه ای منشعب از بابی گری است(۱). بنیان گذاران بابیت، سید علی محمد شیرازی ملقب به «باب» است. او در سال ۱۲۳۵ق در شیراز متولد شد، در نوزده سالگی به کربلا رفت و در درس سید کاظم رشتی حاظر گردید. پس از مرگ استاد، خود را باب امام زمان(عج) خواند و جمعی افراد ساده لوح و گروهی از فرصت طلب ها با انگیزه های گوناگون به وی گرویدند. پس از مدتی ادعاهای بزرگتری چون مهدویت و رسالت مطرح ساخت. اما در مناظراتی که با علمای ایران در اصفهان و تبریز انجام دا، نتوانست از عهده اثبات مدعیات سنگین خویش برآید و این امر، همراه وجود خطاهای بسیار ادبی و علمی در آثار و الواح وی، مانع سرایت گسترده آیین وی در بین مردم ایران شد.  از سوی دیگر علی محمد نسبت به مخالفان عقیده اش، خشونت شدیدی را سفارش نمود که حاصل کار، آشوب و اغتشاش خونین بابیان در نقاط مختلف ایران بود. پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال ۱۲۶۴ق مریدان علی محمد آشوب هایی در کشور پدید آورده و به قتل و غارت مردم پرداختند. میرزاتقی خان امیرکبیر به جهت فرونشاندن فتنه بابیه و بازگرداندن امنیت به کشور، در صدد سرکوبی آنان برآمد. سرانجام علی محمد باب و یکی از پیروانش به نام محمد علی زنوزی در ۲۸ شعبان ۱۲۶۶ در تبریز تیرباران شدند(۲).

  بهائیت

بنیانگذار فرقه سیاسی و ضاله بهائیت،«میرزا حسینعلی نوری» معروف به بهاء الله است(۳) او فرزند میرزا عباس نوری است و در ۱۲۳۳ ق در تهران به دنیا آمد. در سنین کودکی نزد   پدر و بستگان و معلمان خصوصی به فراگرفتن علوم و فنون مقدماتی ادب فارسی و عربی پرداخت و بدین سبب از رفتن به مدرسه بی نیاز بود. بعد از تحصیلات مقدماتی همچون پدرش که در دستگاه «امام وردی میرزا»(۴) از قاجاریه سمت منشی گری داشت، به خدمت دیوان در آمد و چون شوهرخواهرش هم منشی کنسول روس بود، با ساز و کارهای ایجاد ارتباط با سفارت خانه ها هم آشنایی پیدا کرد. پس از چندی به حلقات درویشان پیوست و مانند آنها زلف و گیسوی بلند گذاشت و لباس قلندری برتن کرد.

در ۲۸ سالگی زمانی که سید علی محمد شیرازی ادعای بابیت نمود در پی تبلیغ نخستین پیرو باب، ملا حسین بشرویه ای معروف به «باب الباب»، در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از آن پس یکی از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابی گری، به ویژه در نور و مازندران، پرداخت. برخی از برادرانش، نیز براثر تبلیغ او به این مرام پیوستند(۵).

درنخستین سال های سلطنت ناصرالدین شاه قاجار شورش های متعددی توسط طرفداران باب در کشور به وجود آمد. درجریان شورش بابی ها درقلعه شیخ طبرسی مازندران، میرزا حسینعلی همراه با برادرش، یحیی، و جمعی دیگر قصد پیوستن به بابی های این قلعه را داشت، ولی در آمل دستگیر و زندانی و سپس روانه تهران شد. به فاصله اندکی، شورش بابی ها در نیریز و مناطقی دیگر مقارن با نخستین سال های سلطنت ناصرالدین شاه قاجار پیش آمد. قرائن تاریخی حاکی است که برخی از این شورش ها ریشه اعتقادی و زمینه اجتماعی و تاریخی داشته و به ویژه از اعتقاد شیعی ظهور امام زمان (عج) متأثر بوده است؛ هر چند گفته می شود که سردمداران انها غالباً در جهت جامه عمل پوشاندن به دستورهای باب به این اقدامات دست زدند.

او در کتاب «بیان فارسی» پنج استان ایران را مختص پیروان خویش اعلام کرده و حضور کافران را در این مناطق حرام خوانده بود. در چنین وضعیتی میرزا تقی خان امیرکبیر،صدراعظم وقت، که استقلال و تمامیت ارضی کشور راسخت درخطر می دید،  وهمچنین جهت مقابله با بدعت ها و انحرافات مذهبی، تصمیم به نابودی بابیان و سرکوب قطعی این شورش ها گرفت، که منجر به اعدام سید علی محد باب پس از صدور حکم ارتداد وی می شود(۶).

بهاء الله

بعد از اعدام باب، عموم بابیه نیرزا یحیی «صبح ازل» را به عنوان جانشین باب پذیرفتند ولی چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت، میرزا حسینعلی «بهاءالله» با زیرکی و شگردهای فریبکارانه زمام کارها را در دست گرفت.  امیرکبیر به دلیل اطلاع از نقش وی در قضایای باب و برای فرونشاندن اغتشاشات و شورش های بابیان، میرزا حسینعلی را از ایران اخراج و به عراق تبعید نمود؛ در این باره امیر کبیر اعلام کرد نامبرده تاکنون پنج کرور تومان (نیم برابر غرامت جنگ های ایران و روس) به خزانه ایران خسارت وارد آورده است(۷).

میرزا حسینعلی به ناچار در شعبان ۱۲۶۷ به کربلا رفت؛ اما چند ماه بعد، پس از مرگ امیرکبیر(۸) در ربیع الاول ۱۲۶۸ و صدارت یافتن میرزا آقاخان نوری، به دعوت و توصیه او به تهران بازگشت. درشوال همان سال جریان سوء قصد و تیراندازی دو تن از بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابی ها انجامید و چون شواهد و دلایل متعددی برای نقش میرزا حسینعلی نوری در طراحی این سوء قصد وجود داشت، حکومت تصمیم به دستگیری او گرفت. اما بهاء الله به سفارت روس پناه برد و شخص سفیر از او حمایت کرد. سرانجام با توافق دولت ایران و سفیر روس، میرزا حسینعلی به بغداد منتقل شد و بدین ترتیب بهاء الله با حمایت قاطع دولت روس از مرگ نجات یافت. او پس از رسیدن به بغداد نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس برای این حمایت قدردانی کرد(۹).

در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز نماینده دولت فرانسه با بهاء الله ملاقات کردند و حمایت دولت های خویش را به او ابلاغ کردند و والی بغداد نیز برای وی مقرری تعیین کرد(۱۰). به دنبال تبعید میرزا حسینعلی، برادرش میرزا یحیی صبح ازل هم با لباس مبدل خود را به عراق می رساند و کم کم اجتماعی از بابیان در خاک عراق ایجاد می گردد که مهمترین هدفشان اذیت و آزار شیعیان بود(۱۱).

از سوی دیگر کشمکش میان دو برادر و طرفداران آنان برسرادعای «موعود بیان» یا «من یظهِرُهُ الله»(۱۲) و رهبری بابیان، شدت گرفت و آدمکشی های شدیدی بین بابیان رواج یافت. قتل، غارت و سایر خرابکاری های بابیان در بغداد باعث شد(۱۳) که توسط دولت عثمانی ابتدا به استانبول و سپس ادرنه تبعید شوند. در این زمان میرزا حسینعلی مقام «من یظهِرُهُ اللهی» را برای خو ادعا کرد. و این در حالی بود که طبق ادعاهای علی محمد باب قرار بود حدود دو هزار سال بعد از او کسی که «من یظهِرُهُ الله» است ظهور کند(۱۴). ولی شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و فقط در بغداد حدود بیست و پنج نفر خود را «من یظهِرُهُ الله» نامیدند. نزاع میان دو برادر بر سر این ادعا موجب افتراق بابیان گردید؛ اطرافیان میرزا یحیی به فرقه «ازلیه» و پیروان میرزا حسینعلی به فرقه «بهائیه» نامیده شدند و آنهایی که به این دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلی «بابی» باقی ماندند(۱۵).

این جدایی باعث شد که در استانبول و ادرنه میان بهاء و ازل و طرفداران آن دو اهانت، تهمت و افترا و کشتار رواج یافته و هر یک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را بازگو و به افشاگری اعمال یکدیگر بپردازند(۱۶) و حتی عزیه، خواهر ازل، کتاب «تنبیه النائمین» را در افشای کارهای بهاء نوشت(۱۷).

سرانجام حکومت عثمانی برای پایان دادن به این درگیری ها بهاء الله و پیروانش را به «عکا» در فلسطین و میرزا یحیی را به «قبرس» تبعید کرد. میرزا حسینعلی «بهاءالله» پس از رسیدن به عکا به صورت کامل و علنی دست ازادعای نائب باب بودن برداشت و رسماً خود را پیامبر نامید و فرقه «بهائیت» را بنیان گذاشت که فوراً از جانب دولت روسیه به رسمیت شناخته شد. دولت استعماری روسیه پس از به رسمیت شناختن فرقه ضاله بهائیت به عنوان یک دین، همه گونه امکانات در اختیار آنها گذاشت. این دولت در نخستین اقدام مرزهای خود را به روی بهائیان گشود و اولین معبد این فرقه را به نام «مشرق الاذکار»(۱۸) در شهر عشق آباد ایجاد کرد.

میرزاحسینعلی به فرستادن نامه (الواح) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. او خود را خدای خدایان، آفریدگار جهان، معبود حقیقی نامید(۱۹).

بهاءالله مدت نه سال در قلعه ای در عکا تحت نظر بود و پانزده سال بقیه عمر خویش را نیز در همان شهر گذراند و در ۱۳۰۹ق،(۲۰) پس از بیست شبانه روز تب ار دنیا رفت و پیروانش با اعتقاد به خدایی او قبرش را قبله خویش گرفتند.

 

عبدالبهاء

مرگ میرزا حسینعلی بحران جانشینی، اختلافات و درگیری های زیادی را در میان فرزندانش به دنبال داشت؛ «عباس افندی»(۲۱) پسر ارشد او که بعدها «عبدالبهاء» لقب گرفت، برادر و مریدانش را با القابی چون خفاش و جغد و روباه و گرگ و باقی درندگان مفتخر ساخت و خویشتن را بلبل و طاووس نامید و در مقابل میرزامحمد علی هم جناب عبدابهاء را گوساله و الاغ دو پا خوانده و خود را شیر خدا لقب داد(۲۲). سرانجام این الفاظ رکیک و ناپسند به جایی رسید که عباس افندی سرقت بسیاری از الواح و آثار بهاء و ایجاد نقصان در آیین بهائیت را به برادرانش نسبت داده و اعتراف نمود که «انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل عاجز مانده چگونه تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره ای شبهه و تردید است؟ لا والله!» (۲۳)بالاخره در این جدال قدرت عباس افندی که از زیرکی خاصی برخوردار بود با غلبه بر برادرش محمد علی، و سایر مخالفین، به مقام رهبری بهائیان رسیده و به تجدید حیات بهائیت پرداخت(۲۴).

عباس افندی در محیط حکومت عثمانی و داخل ایران مجالی برای فعالیت خود نمی یافت. بدین جهت در سال ۱۹۱۱م. به اروپا و امریکا مسافرت کرد و به جای روسیه با انگلستان و سپس آمریکا رابطه ویژه ای برقرار کرد و به علاوه این سفرها بر نگرش و عقاید عبدالبهاء نیز تأثیر عمیقی بر جای گذاشت و سبب شد تا او تعالیم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً تحت عناوین روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، تطبیق دهد. او در جریان جنگ جهانی اول(۱۹۱۴) خدمات زیادی برای انگلستان انجام داد، و پس از پایان یافتن جنگ، به پاس این خدمات، طی مراسمی لقب «سر» (sir) و نشان «نایت هود» (knight Hood) که بزرگترین نشان خدمتگزاری به انگلیس است، به وی اعطا شد. بدین صورت بهائی گری به عنوان ستون پنجم و یکی از ابزار سیاست استعماری انگلیس – و نیز آمریکا- مبدل شد(۲۵).

شوقی افندی

 

پس از عبدالبهاء، «شوقی افندی» ملقب به «شوقی ربانی» فرزند ارشد دختر عبدالبهاء، بنابه وصیت عبدالبهاء جانشین وی گردید. این جانشینی نیز با منازعات زیادی همراه بود. شوقی بر خلاف نیای خود تحصیلات رسمی داشت؛ او در دارالفنون بالیون لندن، دانشگاه آمریکایی بیروت و سپس در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده و مستقیماً تحت پرورش و تربیت انگلیسی ها رشد کرده بود، در سال ۱۳۰۰ شمسی، یعنی اولین سال به قدرت رسیدن رضا خان به رهبری «بهائیت» برگزیده شد. او خود را «ولی امرالله» خواند. با شعار برابری زن و مرد دستور برداشتن حجاب را صادر کرد و از آنجا که ایران را خواستگاه «بهائیت» دانست به پیروان خود سفارش کرد که کوشش کنند تا این روش قبل از هرجا در تهران و ایران رایج گردد. انتخاب او به رهبری بهائیت با توجه به رذایل اخلاقی که داشت موجب اختلاف و انشعاب های تازه ای در بهائیت شد. حتی فضل الله صبحی مهتدی – سال ها کاتب و منشی نزدیک عبدالبهاء بود- دست از این فرقه پوشالی کشیده و به دامان پاک اسلام رو آورد و خاطرات خود را ار رفتار زشت «شوقی» و افراد دیگر این فرقه انتشار داد(۲۶). فساد عظیم و همه جانبه دستگاه رعبری بهائی گری، انحرافات اخلاقی گسترده و انحطاط معنوی مبلغین بهائی و حرکت این دارودسته سیاسی در راستای تأمین منافع استعمارگران، از دلایل رویگردانی چند تن دیگر از نزدیکان عبدالبهاء از فرقه ضاله بهائیت نیز بود(۲۷).

براساس وصیت و دستورات عبدالبهاء باید رهبری بهائیت در خاندان «شوقی افندی» به صورت موروثی باقی می ماند، اما بر خلاف پیش بینی بهاءالله و عبدالبهاء، شوقی صاحب فرزند نشد(۲۸). به همین سببب او برای اداره جامعه بهائیت، ایجاد تشکیلاتی به نام «بیت العدل» را لازم و ضروری دانست. نقش «اس اسی»(۲۹) او در تاریخ بهائیه، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این فرقه بود و این فرایند به ویژه در دهه شصت میلادی در اروپا و آمریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به «مشرق الاذکار» به اتمام رسید. تشکیلات بهائیان که شوقی افندی به آن «نظم اداری امرالله» نامید، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا (در کشور اسرائیل) که به بیت العدل اعظم الهی موسوم است اداره می گردد. شوقی در زمان حیاتش از تأسیس دولت صهیونیستی حمایت و مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل به رئیس جمهور آن ابلاغ کرد(۳۰). شوقی افندی در سال ۱۳۳۶ شمسی به مرض آنفلوانزا در لندن درگذشت.

انشعابات جدید

پس از مرگ شوقی افندی کشمکش شدیدی بین بهائیان بر سر جانشینی او، درگرفت و بسیاری از آنان رهبری همسر آمریکایی او به نام «روحیه (ماری) ماکسول»  را پذیرفتند. در کنفرانس ویژه ای که سال ۱۳۴۲ شمسی با حضور سران مهم فرقه بهائیت در لندن تشکیل شد گردید، ۹ نفر به عنوان اعضای مجلس بیت العدل انتخاب شدند. آنگاه این بیت العدل به شهر «حیفا» در «اسرائیل» منتقل شد که تاکنون فعال است و هر چند سال یکبار با تجدید انتخابات اعضای آن تغییر کند. ریاست این گروه که به بیت العدل حیفا شهرت دارد، با «روحیه ماکسول»- همسر قوقی افندی- بود که او نیز در سال ۱۳۷۸ شمسی مرد. موافقان روحیه، او را پنجمین پیشوای بهائیت در جهان می دانند (۳۱).

به موازات رهبری «روحیه ماکسول»،«چارلز میسن ریمی» فرزند یکی از روحانیون کلیسای ارتدوکس(۳۲) نیز ادعای جانشینی شوقی افندی را نمود و گروه «بهائیان ارتدوکس» را پدید آورد که امروزه در امریکا، هندوستان و استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند. عده دیگری از بهائیان نیر پس از مرگ شوقی به رهبری جوانی از بهائیان خراسان، به نام «جمشید معانی» روی آوردند. این جوان خود را «سماءالله» نامید و طرفداران او در اندونزی، هند، پاکستان و آمریکا پراکنده اند(۳۳).

پی نوشت:

 (۱). لازم به ذکر است فرقه بابیت خود نیز انشعابی از فرقه شیخیه می باشد. شیخی گری، نوعی انشعاب از تشیع است که در قرن دوازدهم هجری پدید آمد. بنیانگذار آن شیخ احمد احسائی است و پس از مرگ وی پیروانش پیرامون سید کاظم رشتی گرد آمدند.

جهت آگاهی بیشتر ر.ک. : فرق و مذاهب کلامی، علی ربانی گلپایگانی، قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۳، صص ۳۴۶-۳۳۶؛ شیخیه بستر پیدایش بابیت و بهائیت، عزالدین رضانژاد، مجله انتظار، ش۳٫

(۲).در بخش های بعدی کتاب توضیحات جامعی پیرامون عوامل مؤثر بر شکل گیری این فرقه و عقاید آن ارائه می شود. همچنین ر. ک. : محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد: انشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۷۵، ص۸۸ تا ۹۱٫

(۳). آئین بهائیت نام خود را از همین لقب گرفته است.

(۴). شاهزاده امام وردی میرزا، پسر فتحعلی شاه و رئیس گارد مخصوص سلطنتی، از طرفداران نفوذ روس در ایران بود که رد پای ارتباط با سفارت روسیه در کارنامه او مشهود است.

ر. ک. : شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، تهران: زوار، ۱۳۵۷، ج۶، ص۵۲ و ۱۲۶-۱۲۷ و ج۱، ص۱۶۲٫

(۵). تاریخ نبیل زرندی، محمد زرندی، بی جا، بی تا، ص۸۵، ۸۸، ۹۱؛ حاجی میرزا جانی کاشانی، مقدمه براون، ص لج. به نقل از: بهائیت، محمود صدری، دانشنامه جهان اسلام، تهران: بنیاد دایره المعارف اسلامی، ۱۳۷۵، ج۱، ص۱۹-۱۶٫

(۶). دانشنامه جهان اسلام، همان، ج۱ ص۱۹-۱۶ و ج۴، ص۷۳۳٫

(۷). شوقی افندی، قرن بدیع، ترجمه: نصرالله مودت، تهران: مؤسسه ملی مطبوعات امری، ج۱، ص۱۳۱۵؛ به نقل از: بهائیت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، تهران: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۰، صص ۱۴۶-۱۴۵٫

(۸). بر اساس برخی اسناد تاریخی، ترور امیر کبیر را «بابی ها» طراحی کرده بودند. ر. ک. : عبدالله شهبازی، فصلنامه تاریخ معاصر ایران، شماره ۲۷، مورخه پاییز ۱۳۸۲، ص۳۸٫

(۹). آثار قلم اعلی، حسینعلی نوری، تهران: لجنه مطبوعات امری، ۱۲۹ بدیع، ج۱، ص۷۶؛ شوقی افندی، قرن بدیع، ج۲، ص۴۹ به نقل از: دانشنامه جهان اسلام، پیشین.

 (۱۰). آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، رضا برنجکار، قم: طه، ۱۳۷۹٫

(۱۱). شوقی افندی، قرن بدیع، جلد دوم، ص۱۲۲٫

 (۱۲). «من یظهره الله» یعنی «کسی که خدا او را آشکار می کند»، عنوانی است که باب، بعد از ادعای شریعت جدید و تألیف کتاب بیان، برای «موعود بیان» انتخاب کرد.

(۱۳). ر. ک. : مائده آسمانی، عبدالحمید اشراق خاوری، ۱۳۲۷، ج۷، ص۱۳۰؛ تاریخ قدیم و جدید، محمد محیط طباطبائی، مجله گوهر، سال ۳، ش۵، ص۳۴۵٫

(۱۴). کتاب بیان فارسی، علی محمد شیرازی، باب ۱۳ از واحد سوم؛ همچنین موعود ظهور من یظهره الله در باب هفدهم از واحد دوم کتاب بیان فارسی، ۱۵۱۱ سال بعد از ظهور بیان می باشد.

(۱۵). فرق و مذاهب کلامی، علی ربانی گلپایگانی، قم: انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۳، ص۳۴۳-۳۵۰٫

(۱۶). جهت مطالعه بیشتر ر. ک. : از بهائیت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۰، ص۱۹۶؛ از بابی گری تا بهائی گری، عزالدین رضانژاد، فصلنامه انتظار موعود، ش۱۰؛

نقد و بررسی آئین بهائیت، عزالدین رضانژاد، فصلنامه انتظار موعود، ش۱۱ و ۱۲٫

(۱۷). تنبیه النائمین، عزیه خانم نوری، تهران: ازلیان، بی تا.

(۱۸). معابد بهائی تحت عنوان مشرق الاذکار نامیده می شود.

(۱۹). مجموعه الواح، میرزا حسینعلی نوری (بهاء الله)، قاهره: مطبعه سعادت؛ ۱۳۳۸ق، صص ۴۰۰-۴۰۳٫

(۲۰). بهائیت در ایران، پیشین، ص۱۵۰٫

(۲۱). وی در سال ۱۸۴۴ م متولد و در سال ۱۹۲۱ م درگذشت.

(۲۲). ر. ک. : شوقی افندی، توقیعات مبارکه (لوح قرن)، ج۱، ص۱۰۳، به نقل از: بهائیت در ایران پیشین، ص۲۲۳٫

(۲۳). عباس افندی، تذکره الوفاء، حیفا، انتشارات عباسیه، ۱۹۲۴، ص۸۵۱٫

(۲۴). دانشنامه جهان اسلام، پیشین.

(۲۵). فرق و مذاهب کلامی، پیشین، ص۳۴۷٫

(۲۶). جهت آشنائی بیشتر ر. ک. : خاطرات صبحی درباره بهائی گری، فضل الله مهتدی، تبریز: سروش ۱۳۳۴، صص ۱۶-۱۰؛ و همچنین؛ کتاب «پیام پدر» صبحی.

(۲۷). نظیر؛ عبدالحسین آیتی، میرزا حسن نیکو که در بخش های دیگر کتاب توضیح داده می شود.

(۲۸). بنابر تصریح عبدالبهاء در الواح و وصایا، پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان ذکورش نسل بعد از نسل، با لقب ولی امرالله باید رهبری بهائیان را به عهده می گرفتند و هریک باید جانشین خود را تعیین می کرد «تا بعد از صعودش اختلاف حاصل نگردد» (ر. ک. : عبدالبهاء، مفاوضات، ص۴۵۴۶)، لکن شوقی افندی ربانی، نخستین فرد از این سلسله، عقیم بود و طبعاً بعد از وفاتش، در ۱۳۳۷ ش. دوران دیگری از دودستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد.

(۲۹). شوقی افندی، قرن بدیع، ترجمه: نصرالله مودت، تهران: مؤسسه ملی مطبوعات امری، صص ۴۱-۴۲٫

(۳۰). اخبار امری، سال ۱۰۷ بدیع، شماره ۸، ص۲؛ همچنین ر. ک. : مهدویت و فرقه ها، رضا برنجکار، فصلنامه موعود، ش۲۲٫

(۳۱). اسماعیل رائین، انشعابات در بهائیت، تهران: مؤسسه رائین، ۱۳۵۷، صص ۲۳۳، ۲۲۹٫

(۳۲). ر. ک. : تاریخ ادیان و مذاهب جهان، عبدالله  مبلغی آبادانی، قم: سینا، ۱۳۷۳، ج۳، ص۱۴۱۴٫

(۳۳). دانشنامه جهان اسلام، پیشین

من از سوی خدا آمده ام!!!

 من از سوی خدا آمده ام!!!

تصور کنید در حدود ۱۵۰ سال پیش در کشور خودمان  زندگی می کنید و شنیده اید فردی در همین حوالی مدّعی شده که از سوی خداوند، برای هدایت بشر آمده است. اولین فکری که به ذهنتان پس از شنیدن این خبر می رسد این است که صحّت ادّعای آن شخص را بسنجید. گروهی با دیدن یک معجزه از وی حرفش را تصدیق می کنند، عدّه ای هم با دیدن چند معجزه، جمعیتی گفته های وی را با پیامبران پیشین تطبیق می دهند، اگر با آن ها مطابقت داشت، حرفش را می پذیرند و …

در همین حال فردی از میان مردم بر می خیزد و می گوید: همگان می دانید خداوند منشا هر خیر و خوبی است و از هر عیب و نقصی مبرّی است. چون این فرد از سوی خداوند آمده است و مدّعی است همه ی حرف هایش فرموده های خداست، لذا در کلام او نیز – که همان کلام خداست – نباید عیب و نقصی یافت شود، و همگان می دانیم تناقض و دوگانه گوئی در گفتار، عیب و نقصی است بزرگ که یقینا تمام پیامبران الهی و آنان که مدّعی بودند از سمت خدا آمده اند از آن دور بوده اند. چرا که اگر چنین می بود، یعنی در گفتار یک رهبر  الهی تناقضی یافت می شد، در کار خدا تناقض پیدا می شد – چون او فرستاده ی خداست- و این امری است محال، زیرا خداوند به دور از هر عیبی است.

 قبل از آن که ادامه ی حرف های او را بشنویم یادآور شویم، ما در ۱۵۰ سال گذشته ی ایران زندگی کرده و آن فرد مدّعی، فردی با نام جناب بهاالله رهبر بهائیان است.

به ادامه ی گفته های آن مردِ در میان مردم گوش می دهیم. می گوید: مردم! همه در چند روز پیش شنیدید که جناب بهاالله گفت: « از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود»[۱]

یعنی « از این که محمّد آخرین پیامبر الهی است مقام من آشکار و پیداست» و نیز می دانیم او خود گفت: « مقام من بالاتر از انبیا و اولیا ی پیشین است.» [۲] امّا مردم! نکته ی عجیب این جاست، همه ی ما باز از او در روزی دیگر شنیدیم که می گفت: « هرگز مظهری اکبر از انبیا نیست.» [۳]

و می گفت مفهوم آن این است که «هیچ مقامی در عالم برای غیر خدا، بالاتر از نبوّت و پیامبری وجود ندارد.»

به ۲ نکته اشاره می کنم: نخست آنکه او در گفته ی اول خود به آخرین پیامبر بودن حضرت محمّد(ص) اعتراف می کند، پس دیگر نمی تواند ادّعا کند پیامبری جدید است و دین جدیدی را آورده است.

ثانیا اگر او می گوید مقامی بالاتر از نبوّت نیست، پس چرا خودش  ادّعا کرده است که مقام من بالاتر از مقام انبیاست ؟! این تناقضی آشکار در کلام و کردار  اوست.
مردم! همه می دانید خداوند پیامبران را برای هدایت انسان ها برگزیده است، اگر در کلام و پیام پیامبر تناقض و دروغ مشاهده شود، این پیامبر سبب گمراهی انسان ها می شود، و این با موضوع ارسال پیامبران که هدف آن هدایت انسان هاست در تضاد است و لذا از نظر عقل محال است که خداوند مرتکب چنین خطائی شود.

خواننده بزرگوار! نتیجه گیری از گفته های آن مرد در ارتباط با ادّعاهای رهبر و شخصیت اول بهائیت را بر عهده ی حضرت عالی می نهیم، تا خود با عنایت به این داستان به حقیقت امر دست یابید.


[۱] – رحیق مختوم ج۱/ اشراق خاوری

[۲] – رحیق مختوم ج۱/ اشراق خاوری

[۳] – ایقان / بهااللله

همه با هم برابراند!(۱)

بهائیان مدعی اند که پیامبرشان دینی جدید پس از اسلام آورده که بر خلاف اسلام(!) مطابق با عقل انسان است و تمام نیازهای امروز ما را برآورده می‌کند. یعنی اعتقادی برای امروز. آن‌ها معتقدند که آئین جناب بهاءالله کامل است و از مهم‌ترین دست‌آوردهای آن که در اوضاع کنونی دنیا بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرد، تعلیمی است به نام وحدت عالم انسانی. مشتاق شدیم بدانیم که این تعلیم چیست که گویا تاج افتخار بهائیت شده و آن را نسبت به اسلام برتری داده: جناب بهاءالله، نخستین رهبر بهائیان، می‌فرمایند: «بگو ای دوستان سراپرده‌ یگانگی بلند شد به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار»(مجموعه الواح ص۲۶۵) سخن ایشان کاملا واضح است: همه‌‌ی انسان‌ها با هم برابر اند چون از یک پدر و مادر زاده شده‌اند و تفاوتی میان آن‌ها وجود ندارد. جناب عباس عبدالبهاء، فرزند خلف جناب بهاءالله- که جانشین پدر هم شدند- در تکمیل فرمایشات پدرش می‌گوید:«تعصب جنسی و وطنی و دینی و مذهبی و سیاسی و تجاری و صناعی و زراعی جمیع را از میان بردارید تا آزاد جهان باشید و مشید بنیان وحدت علم انسانی»(مائده، ج۵) (نمونه‌های این سخنان زیاد است که فعلا به همین دو مورد بسنده می‌شود.) واقعا این سخنان حضرات زیباست! اما در بحث روی این موضوعات، ۲ نکته وجود دارد: ۱- بهائیان بنا به ادعای جناب عباس افندی معتقدند که این تعالیم و آرمان‌ها مخصوص خودشان است و هرگز قبلا نبوده است. در حالی که همه‌مان می دانیم که این مفاهیم زیبا که بیان شد، توصیه‌ها و پیام‌های سایر فرستاده‌های الهی به ویژه پیامبر اسلام بوده که رهبران بهائی به نام خود ثبت کرده اند. ۲- جالب اینجاست که اگر این گفته‌ها و شعارها را بپذیریم، گفته‌های دیگر این حضرات را نمی‌توانیم قبول کنیم. برای مثال خود این آقایان بودند که گفتند تعصب سیاسی و جنسی و قومی و قبیله‌ای نداشته باشید و همه را به یک چشم ببینید؛ اما می‌بینیم که همین جناب عباس افندی وقتی به تعریف از سیاهان امریکایی می‌پردازد می‌گوید: «مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک این‌ها خلق‌الله البقر علی صورهالبشراند آنان متمدن و باهوش…» یعنی سیاهان افریقایی در اصل گاو هستند که به صورت انسان درآمده‌اند اما سیاهان امریکایی متمدن و باهوش هستند! گویا همین آقا نبوده که گفته تعصب قومی و ملی را ز میان بردارید!! این است وحدت عالم انسانی؟ همین جناب عباس افندی در جایی دیگر وقتی از خاطرات خود می‌گوید و نقل می‌کند وقتی یکی از بزرگان ارتش عثمانی او را از مفسدین در دین شمرد «… اندیشیدم که ترک است و باید جوابی مضحک و مسکت داد»(اسرارالآثار، فاضل مازندرانی، جلد ۳ ص۴۲) یعنی چون فلان شخص ترک است باید جوابی مضحک به او داد؟! این است نمونه وحدت عالم انسانی و اینکه همه‌ی انسان‌ها باهم برابرند و هیچ فرقی میان آن‌ها نیست؟! باید از افرادی که به این دو بزرگوار اعتقاد دارند پرسید که ما باید به حرف ایشان توجه کنیم یا عملشان را الگو قرار دهیم؟! قضاوت با خوانندگان (ادامه دارد…)

به راستی بهاءالله کیست؟

۱- جناب میرزا حسینعلی نوری، شخصیت اول بهاییت در کتاب بدیع خود می‌نویسد: «منتهی رتبه تکمیل هیاکل بشریه به رتبه نبوت است.»(یعنی از نبوت بالاتر نمی‌شود رفت.)

۲- همین جناب می‌فرمایند:«از ختمیت خاتم، مقام این یوم ظاهر و مشهود.»

جناب اشراق خاوری(از معروف‌ترین نویسندگان و مبلغان بهایی) در جلد اول کتاب رحیق مختوم در ذیل این بیان بهاءالله می‌نویسد: «جمال مبارک(بهاءالله)… می‌فرماید که مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است، زیرا نبوت به ظهور محمد رسول‌الله ختم گردید.»

+ از این بیان می‌توان فهمید که اولاً جناب بهاءالله به خاتمیت پیامبر اسلام معتقد است و در نتیجه معتقد یه این هستند که بعد از پیامبر اسلام پیامبری نباید بیاید.(پس بهاییت که بعد از اسلام آمده یک دین الهی نمی‌باشد.) ثانیاً هم جناب بهاءالله و هم جناب اشراق خاوری مقامی بالاتر از نبوت را برای شخص اول بهاییت(بهاءالله) قائل هستند که این کاملاً با بیان اول خود بهاءالله(شماره ۱) متناقض است!

۳- در ضمن جناب میرزاحسینعلی نوری(بهاءالله) در کتاب اقتدارات خود می‌گوید: «همانا خداوند مرا برانگیخت و با آیات روشن به سوی شما فرستاد.» (یعنی خودش برای خودش مقام پیامبری قائل است!) که کاملا با بیان شماره ۲ تناقض دارد!

۴- همچنین خود او در جاهای دیگر خود را خدا می‌خواند. از جمله در کتاب اقدس (نوشته بهاءالله) می‌خوانیم: «هرگاه خواستید نماز بخوانید پس رو به سوی من بایستید!»

+مگر می‌شود پیغمبری ادعای الوهیت کند؟!

خدای متعال در آیه ۷۹ سوره آل عمران می‌فرماید: «هیچ بشری را نشاید که خدا به او کتاب و فرمان نبوت و قانون عطا نماید، آنگاه این انسان به مردم بگوید که به جای خدا مرا پرستش کنید.»

می‌بینیم که جناب میرزا حسینعلی مدعی است که از جانب خدا به او فرمان نبوت داده شده، اما با این حال خودش را قبله‌ی مریدان قرار می‌دهد و پس از مرگش قبر خود را قبله تعیین می‌نماید. بهائیان نیز این را کاملاً باور دارند! این هم بت پرستی در عصر فضا!

اما حالا به راستی بیاییم و بیندیشیم:

آیا شخصیتی که رفتاری اینگونه خود نشان می‌دهد، می‌تواند منادی وحدت در عالم باشد و آیا با اعتقاد به این بیانات می‌توان به وحدت عالم انسانی رسید؟ آیا این ادعاها با عقل سازگاری دارد؟

نظر شما چیست؟