آئین چراغ، خاموشی نیست؛

آئین چراغ، خاموشی نیست؛
۱۷ مرداد، روز خبرنگار مبارک باد.
سیل پیامک های فدایت شوم… ارسال الواح رنگارنگ… با ادبیات پر طمطراق… و واژه هایی از قبیل “تو چقدر خوب و عزیزی…”! اینها چیزهایی است که برای پاس داشت خبرنگاران، این قشر زحمتکش جامعه، در هفدهمین روز از مرداد سرازیر می شود و روزشان را تبریک می گوییم؛ اما…
بعید است که هر کدام از ما روزانه در ملاقات ها و مکالمات روزمره چند بار با این پرسش مواجه نشده باشیم که چه خبر؟ و پاسخ ها هم عموماً خبری نیست! به قولی در این بی خبری، خبرنگاران چه کار سختی در پیش دارند! واقعیّت این است که خبرنگاری از جمله کارهای سخت و دشوار است و در قانون هم در ردیف مشاغل سخت آورده شده که بدون عشق و علاقه در مواجهه با موانع و دشواری های طبیعی و غیر طبیعی به سختی بتوان در آن موفق شد، آن هم در جامعه ای که عموماً طرف مقابل بیشتر علاقه مند به منولوگ باشد تا دیالوگ!
در این آشفته بازار، خبرنگاران که رسالت انتقال اطلاعات دقیق، صحیح و سریع، و نیز گزارش حقیقت ها را به مردم بر عهده دارند، وجدان زنده و دیدگان بیدار پیشرفت جامعه اند.
به همین مناسبت توجه شما را به خبری بسیار مهم که برای بسیاری از هموطنان مان حیاتی است، جلب می کنم:
جناب عبدالبهاء (دومین پیشوای بهائیان) سال ها پیش وعده ی ولی امرهای متوالی را بعد از شوقی افندی (اولین ولی امرالله بهائیان) به بهائیان دادند که خواهند آمد و حافظ و مروج و مبین نصوص الهیه خواهند بود
اما از آن جایی که عقیم بودن جناب شوقی افندی نه تنها وعده ی جناب عبدالبهاء را باطل کرد، بلکه امروزه کلّ بهائیت را زیر سؤال برده است. چراکه در پی این بی ولی امر بودن در بهائیت، بهائیان زیادی صف جدا کردند. گروهی از ایشان یکی از ایادیان امر به نام «چارلز میسن ریمی» را که در زمان شوقی افندی رئیس هیئت بین المللی بهائی بود، به ولایت امر برداشتند. آن ها در عصر حاضر، در گوشه و کنار دنیا، از جمله ایران، وجود دارند و نشریاتی در اثبات مقامی ریمی و رد بیت العدل حیفا نشر می کنند و اخیراً در ایران موفق به تأسیس محفل های محلّی و ملّی هم شده اند و نزدیک است به ریاست ریمی، بیت العدلی هم تشکیل دهند. چه مناسب است یادآوری این کلام جناب عبدالبهاء در چنین اوضاعی:
“اگر بهائیان دو فرقه شوند و هر یک بیت العدلی بنا کنند و مخالفت یکدیگر نمایند هر دو باطل است.”
گروهی دیگر، دست از بهائیت شستند و جوانی از بهائیان خراسان و محصّلان دبیرستان البرز تهران را به عنوان حضرت سماء الله الاعظم به پیشوایی برداشتند. وی که “جمشید معانی” نام دارد، فعلاً در اندونزی به سر می برد و خود را ظهور تازه ای پس از بهاء الله می شمارد و نظم نوینی را آورده است.
از همراهی شما با این بخش خبری سپاسگزارم.

پاورقی ها:
۱. نظر اجمالی در دیانت بهایی ص۳۸
۲. بدایع الآثار، میرزا محمود زرقانی ص۱۱۹

چرا بهائی نماندم…؟

 

مبلغی مشهور در بهائیت بودم که مرا همپایه آیه الله بروجردی می خواندند اما تحقیق و پژوهش مرا به سوئی دگر کشانید… 

  من در سال ۱۳۰۰ در یک خانواده کشاورز متولد شدم.آن موقع ،دوران تاخت و تاز همه جانبه فئودال ها در کشور بود و بیشتر پراکندگی در زندگی من از دست آنها بود… 

ما کشاورز بودیم و اربابان زمین خوار،هرچه درمدت سال زحمت می کشیدیم به یغما میبردند و ما دست خالی به خانه بر می گشتیم.عده ای هم به نام دین با سخنان پوچ کار آنها را توجیه می کردند و مردم را از دین دور می نمودند..از بس به ما ستم می کردند ما مجبور بودیم در غار زندگی کنیم. 

در چهار فرسخی شرقی بروجرد دهی بود به نام فخرآباد که غارهایی در زیر زمین داشت و مردم از فرط فقر در آنها زندگی می کردند(آن ده شاید الان خراب شده باشد) . 

خود من درآنجا ودر این شرایط بدنیا آمدم و طعم فقر را چشیدم.پدرم در آخرعمر بخاطر فقرو فلاکت هلاک شد.نامش ملاحسینقلی بود ولی از ملائی خود استفاده نمی کرد.دسترنج همه را فئودال ها و زمینخواران به غارت می بردند…اگر زارعین سرکشی می کردند چندتا امنیه می فرستادندوهمه را وسط زمستان از ده بیرون می کردند و آنها در بیابان سرگردان می شدند… 

در این شرایط سخت مردم دنبال یک راه نجاتی می گشتند.دنبال یک منجی می گشتند که آنها را از دست سلاطین قاجار و ملایان درباری و اربابان زمینخوار نجات دهد…

 

من در سن چهار سالگی پایم شکست و از بی دکتری و بی درمانی فلج شد.مادرم از غصه من از دنیا رفت.برادرم هم توسط نامادری در تنور سوخت و همه این رنج ها ی روحی و جسمی تحولی در روح من پدید آورد.ازسوی دیگرعشایر هم مردم را غارت می کردند و بلایا از شش جهت به ما رو آورده بود…مرابه مکتبی در ده مجاور فرستادند و آنجاخواندن و نوشتن و قرآن آموختم.در آن زمان تازه آیه الله بروجردی هم از نجف برگشته بودند و من مدتی از محضر ایشان کسب فیض کردم. 

وقتی به ده بر گشتم دیدم همه زراعت ازبین رفته و ملای آنجا میرزا هدایت الله که ملای ده دوازده روستای اطراف بودهم فوت کرده است.مردم وقتی مرا دیدند گفتند چون تو درس خوانده ای و از ما هستی بیا و ملای ما باش.من یک روضه خوان ساده و بی سر وصدا برای آنهابودم و آنها هم در اوج فقر بودند.و حتی سر خرمن هم که می خواستند چیزی به من بدهند ،چیزی برایشان باقی نمی ماند که بدهند و ما همیشه در ذلت و فقر زندگی می کردیم و خان ها و فئودال ها مشغول دوشیدن مردم بودند.من چون خودم کشاورز بودم به یاری کشاورزان می پرداختم لذا اربابان به دشمنی من برخاستند و عده ای را برانگیختند که این مخالف دولت و دین است چون طرفداری از کشاورزان می کند.آن موقع تازه سروصدای کمونیست بلند شده بود و مراهم طرفدار آنها معرفی کردند در حالیکه اصلا از کمونیست و توده بی خبر بودم.شب خانه مارا سنگ باران کردند و مجبور شدیم با زن و بچه فرار کرده به بروجرد برویم و آنجا در گرسنگی و بیچارگی بسر بریم. 

در این دشواری ها تنها چشم امید ما به مولابود…

 

در این دشواری ها تنها چشم امید ما به مولابود، هیچ وقت مولا را فراموش نکردم، هرگز صاحب الزمان را، ولی امر را، ولی عصر را فراموش نکردم. و هرگز نمازم قضا نشده، اگر هم قضا شده قضایش را به جا آوردم، من در نماز و روزه و دین و ایمان ثابت و محکم بودم، و چند تا ردّیه هم از بهاییت، مثل کشف الحیل و کتابهای دیگر که در ردّ این ها نوشته بودند، خوانده بودم. بطلان این فرقه بر من ظاهر بود. می دانستم که این ها یک فرقه ی ضالّه ی مضلّه ی بی سر و پایی هستند. ولی چه کنم که فقر و فاقه و این آخوندها مثل سیّد عباس علوی و ملا عبد الحمید اشراق خاوری و اسد الله فاضل مازندرانی و صدر الصدور اصفهانی که این ها به او این لقب را دادند، این ها همه از فقر به بهایی گری روی آوردند. هیچ کدام از روی ایمان نبوده، همه از بیچارگی و درماندگی و فقر گول این ها را خوردند و اکثر آن علمای اوّلیّه ی بهایی گری هم که شیخی و از پیروان شیخ احمد احسائی و سیّد کاظم رشتی بودند. 

بالاخره من یک شب گرسنه و بیچاره در خانه نشسته بودم. این ها در کمین بودند. عدّه ای به بروجرد مهاجرت کرده بودند. محمود مطلق یهودی زاده که خودش را بهایی قلمداد می کرد و نام دیگری هم داشت، مثلاً الیاس بود. پدرش نام پسرانش را “محمود” و “احمد” و “ابوالقاسم” و “محمد” گذاشته بود، برای فریب مردم. یک شب نصف شب یکی در زد. رفتم و در را باز کردم و دیدم یک نفر نقابدار یک پاکت گذاشت دست من و فرار کرد. هر چه گفتم تو کیستی، جواب نداد. آمدم تو و آن را باز کردم و دیدم در آن تقریباً ۷۰۰ تومان به پول آن وقت پول گذاشته اند و نوشته اند:”ما چون دیدیم که مسلمین در حقّ تو ستم کردند، اذیّتت کردند و غارتت کردند، سنگ بارانت کردند، آمدیم و به تو کمک و یاری دادیم. ما دست غیبی هستیم.” و ننوشته بود که ما که هستیم. 

این رفت و من گفتم این ها عجب مردمان خوبی هستند؟ این ها کیند که من نمی شناسمشان؟ این ها فرشتگان آسمانی هستند. ملکوت سماوات هستند. 

این گذشت تا بعد از یک ماه باز آمد در زد و پولی داد و رفت. من نمی دانستم که این محمود مطلق یهودی زاده است. مرتبه ی سوم دلش می خواست که من بشناسمش. من دست بردم و نقابش را پایین کشیدم. دیدم محمود است و من او را می شناسم، چون در آن جا کار می کرد. این ها هر جا می روند یک کاری پیشه می کنند. من گفتم آقا محمود شما هستی؟ گفت: بله من بودم. ما بهایی هستیم و به داد درماندگان می رسیم. کار ندارم که تو قبول کنی امر ما را یا نکنی، ولی سزاوار بود که ما به تو برسیم. بالاخره این ها در بین مردم شایع کردند که من از آن ها هستم، در حالی که من ذرّه ای به بهایی گری اعتقاد نداشتم. من پیرو علی و پیرو مولا بودم. بالاخره سر و صدا را بلند کردند. بعد یک روز به من گفت که تو از بروجرد فرار کن، اینجا می کشنت. گفتم:”کی می خواهد مرا بکشد؟” گفت:”آقا نورالدین” که یک سید پلید نابه کار لوتی بود که الان هم مریض است، و به مرض دیوانگی مبتلا شده، آن را برانگیخته اند و به او پول دادند که مرا اذیت کند. عمامه ی مرا او برداشت و مرا مجبور به فرار کرد. من زن و بچه را گذاشتم در بروجرد و به من یک آدرس دادند و گفتند برو کنار آن بیمارستان هزار تخت خوابی و احمد مطلق برادر محمود آنجاست. این ها از آن جا نوشته بودند یا تلگراف کرده بودند که هم چنین کسی می آید و آدم ساده ای است ولی عمامه بر سرش دارد. و به من هم گفتند عمامه ات را بگذار. من آمدم و همین جور از روی فقر و فاقه با لباسی پاره و یک جفت گیوه آمدم تهران و رفتم در خانه ی احمد مطلق و دیدم که انگار آن ها منتظر بودند و یک مرتبه در باز شد و به اندازه ی ده تا زن و دختر زیبا مرا بغل کردند و می بوسیدند پای مرا و می گفتند ابراهیم خلیل آمده، موسای کلیم آمده، جبرئیل روح الامین آمده. من می گفتم الهی این ها چیند؟ هیچ کس در آنجا به من اعتنا نمی کرد ، حتی پیرزن ها از من گریزان بودند. این دخترهای زیبا همه با مینی ژوپ، مرا بغل می کنند و می بوسند، حقیقت که خوشم می آمد، ولی من هرگز و هیچ وقت اهل فسق و فجور نبودم. آخوند های دیگر که می آمدند، کاری می کردند که شیطان شرمش می آمد. زن ها و دخترهای این ها را … ولی الحمدلله رب العالمین هیچ کار خلافی از من سر نزد. 

ما را بردند و شستشو کردند و حمام بردند و با مشک و گلاب شستند و الله ابهی می کردند و این تکبیرشان بود. به من خیلی احترام گذاشتند. پای مرا می بوسیدند و می گفتند دست بوسی در مسلک ما حرام است و پای ما را می بوسیدند. 

 

بعد یک هفته دو دست لباس عالی برای من درست کردند. یک دست لباس آخوندی و یک دست کت و شلوار. یک دفعه بزرگان بهایی جمع شدند مثل احمد یزدانی، عباس علوی، عبدالحمید اشراق خاوری، و دیگر بزرگان، عبدالکریم ایادی که دکتر شاه بود، پای مرا می بوسیدند. عبدالکریم ایادی ملعون که به خدا هم اعتقاد نداشت، گفت پایش را بشورید و هر کدام استکانی از آب پای من خوردند و می گفتند این تبرک است و در راه عقل زحمت کشیدند. قرعه انداختند که من مهمان که باشم. من چهل روز مهمان آن ها بودم. بعد آمدند برای من کلاس تشکیل دادند و دختران و زنان کلاس می گذاشتند، من جوان بودم ولی من هیچ نظری به دختران و زنان آنها نداشتم. همین جور بی ناموس ها با مینی ژوپ جلوی من می نشستند و فلانشان را نشان می دادند. چه بگویم از بی ناموسی این ها. 

ای کسانی که سخنان مرا می شنوید. از این طایفه فرار کنید مثل گوسفند از گرگ. این ها دروغ گو هستند، شیاد هستند، نابکارند. و دین حق همان دین اسلام و راه علی بن ابی طالب است. 

یک مدّتی کلاس ایقان برای من تشکیل دادند. بعد از مدّتی گفتند که معمم شو و ما تو را ببریم در شهر ها بگردانیم و به من می گفتند نائب آقای بروجردی و جانشین آیه الله بروجردی، با وجود این که من یک روضه خوان ساده بودم…

 

آری به من می گفتند نائب آقای بروجردی و جانشین آیه الله بروجردی، با وجود این که من یک روضه خوان ساده ای بودم در ده! 

قبل از آن مرا از محفل ملّی خواستند. سرهنگ شاهقلی ملعون در رأس کار بود. ولی احمد مطلق با من آمد. گفت:”هر چه گفتند بگو بله ، همین جور است. نگی نه، انکار نکنی، که بد بخت می شوی.” 

این ها مرا بردند و سرهنگ شاهقلی دست در گردن من انداخت و گفت 

: “چقدر زحمت کشیدی در این راه! 

چقدر رنج کشیدی در این راه!” 

گفتم:”جناب سرهنگ شاهقلی من زحمت و رنج کشیده ام، ولی نه در این راه. در این راه نبوده” 

گفت:”تو مگر در آن دهی که بودی نرفتی در مسجد ۲۵۰۰۰ نفر در پای منبرت بودند، خواب دیدی شب که حضرت عبدالبها به خوابت آمد و گفت بیدار شو که وقت می گذرد با سر پا زد به متکای تو و تو رفتی مسجد و بنا کردی سخن گفتن، در آن مسجد ۱۵۰ نفر ایمان آوردند؟!” 

گفتم:”جناب سرهنگ شما شاید مرا به جای دیگری گرفتید یا دیگری را به جای من گرفتید. کی من همچین کاری کردم؟ آن ده شاید همه اش ۱۰۰ نفر هم جمعیت نداشت. اصلاً مسجد هم نداشت. مسجد خرابه ای داشت که متروک شده بود. کی کسی پای منبر من بود؟ کی من چنین جرأتی داشتم که بروم آنجا؟ 

گفت:”چرا آن محمود زد با چماق پای تو را شکست.” 

گفتم:”جناب سرهنگ پای من در ۴ سالگی شکسته، کی محمود را من می شناختم؟” 

احمد زد به پهلوی من و گفت:”بدبخت بگو بله، اگر از اینجا رانده شوی کجا می روی؟” 

گفتم بله جناب سرهنگ همه ی این ها صحیح است.” 

گفت:”دوملیون مال تو را به غارت برده است. هزار گوسفند داشتی به غارت بردند.” 

حالا من یک بز ریقو هم نداشتم. خواستم بگویم نه، احمد گفت بگو بله. گفتم:”بله بله به غارت بردند.” 

هرچه دروغ بود به ناف ما بستند. گفتند تو می خواستی بعد از آقای بروجردی مرجع شیعیان جهان شوی. 

من یک روضه خوان بیچاره بودم که از روی کتاب جوهری و این ها روضه می خواندم. گفت نه این حرف ها چیه؟ تو درمحضر درست ۲۰۰نفر طلبه درس می خواندند. حالا هم چین چیزی نبود، من محضر درسی نداشتم. هر چه من انکار می کردم آنها… همه را از ترس من اقرار کردم. چون شنیده بودم فاضل مازندرانی را سم داده بودند می خواسته برگرده. میرزا ابوالفضل گلپایگانی را در مصر سم دادند، آن هم پشیمان شده بود. میرزا نعیم اصفهانی را مسموم کردند که می خواسته برگرده. این ها ترورچی بودند. می کشتند هرکسی که نام و نشانی داشت و می خواست برگرده. من بارها از اشراق خاوری شنیدم که می گفت:”یا لیت امّی لم تلدنی” یعنی اظهار پشیمانی از تولد خودش می کرد. می گفت من همان را گویم که حضرت سجاد گفته یا لیت امّی لم تلدنی ای کاش مادر مرا نمی زاد و به این ورطه نمی افتادم. این سخنان را که گفت بعد از یک هفته هم مرد. این ها دیدند که اشراق خاوری داره کم کم آدم می شود و پشیمان می شود. بالاخره ما را بردند حرکت دادند به سمت مازندران و دهی در آنجاست به نام عرب خیل، ۷۰۰ نفر از این فرقه ی ضالّه ی مضلّه در آنجا بودند. من از بردن نامشان خجالت می کشم، هی می گم فرقه ی ضالّه ی مضلّه یا اغنام. مرا بردند آنجا و جمع شدند بین من. عمامه ای به سرم بسته بودند که خرواری بود. عبا و قبا و بساطی که من هرگز در خواب ندیده بودم، در این مدّت ریش من بلند شده بود و قبضه ای شده بود. مرا سوار قاطر کردند و گفتند :”تو فقط گردنت را شرق نگه دار و یک کلمه سخن نگو، هیچی نگو. ما درباره ی تو سخن می گوییم.” من پیش خودم گفتم عجب دجّالی از من درست کردند. می دانستم این ها همه اش باطل است ها، نه این که …، ولی گرفتار بودم. آقا گرداندند و تمام آنجاهایی که از این فرقه ی ضالّه بود ما را معرّفی کردند که این نائب آقای بروجردی است. ما دیدیم در نامه باز شد از خارج. ایرانی هایی رفته بودند خارج، نامه ی خورشید درخشان، آفتاب تابان، دانشمند روی زمین، هی به من نامه می نوشتند. شاید این نامه باشد الان در پیش رفقا. ستاره ی درخشان، آفتاب آسمان حقیقت، تالی تلو عبدالبهاء، از این چیز ها در باره ی من بسیار نوشتند. 

بالاخره مرا گردش دادند بین همه ی شهرها، از طوس گرفته تا زاهدان و تا چابهار و تا خوزستان، در تمام آنها مرابه عنوان عدل آیه الله بروجردی که بهائی شده معرّفی می کردند …

 

این ننگ و نفرت است ها. اگر به کسی بگویند خلاف ادب خلاف ادب بگویند دزد، بگویند قاچاق چی، بگویند قطاع الطریق، بگویند آدم کش، از این اسم بهتر است. زنهار زنهار زنهار، ای جوانان، ای عزیزان، فریب این ها را نخورید. این ها همه کلک است. اوّلاً باب که دیوانه بوده،هر روز ادعائی می کرده تا اینکه خود را قائم موعود خواند.اگر قائم است پس کو عدل و دادش؟!

مهدی علیه السلام که بیایدجهان را از عدل و داد پر می کند :یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً. پس این ظلم و جور که اکنون صد برابر شده، این همه ستم که در دنیا زیاد شده این چه موعودی است.اینطوری رسوا شد. باب را که گرفتند و چوب بستند و سه چهار بار ترکه به پایش زدند در زیر چوب و فلک می گفت غلط کردم، ولم کنید!

این باب مخبط و دیوانه بوده لذا علما حکم به قتلش ندادند، میرزا حسینعلی هم شیّاد و نابکار بوده، جاسوس انگلستان بوده. اوّل باب را که دالگورکی برانگیخت. دالگورکی جاسوس روس بوده. میرزا حسینعلی را هم انگلیسها برانگیختند.

در روس این ها کارهایی کردند که من دیدم و گفتنی نیست.در ایران هم همینطور… ما در مازندران بودیم، یک آمریکایی آمده بود مطب دکتر فروغ الله بسطامی و مترجمی هم داشت. می گقت آمدم قبر قدوس را زیارت کنم. نمی توانست بگوید الله ابهی، می گفت اولّا پا. بعد فروغ الله بسطامی گفت ببین امر تا کجا رفته، این از ینگه دنیا آمده و می گوید اولّا پا !

بعد شب بردندش در یک مسجدی که قبر قدوس در آن بود و آن را خریده بودند. این آمریکایی مثل خر غلت می زد روی زمین و خودش را به آنجا می مالید. بعد این ها به من می گفتند :”ببین این ایمان داره ها، داره مثل خرغلت می زنه.”

بالاخره وقتی برگشتیم برایش جلسه چیدند. گفت من هرگز بی زن شب نمی خوابم. یک زنی باید پهلویم باشد. بعد یک مستخدمی آنجا بود. زنی بود که قامتش تقریباً نیم متر بود، خیلی کوتاه بود. خیلی قصیرالقامت، یک چشمش کور، زشت، اسمش هم فانوس بود. من اشاره کردم به او و گفتم امشب این پهلویت می خوابد. خندید و یک چیزی گفت به انگلیسی، گفتم چی می گه گفتند می گه عجب رندی هستی، این اسمش چیه؟ گفتم فانوس.گفت شمع من به این فانوس نمی خورد. نگاه کرد در میان زنان، یک شخصی که اسمش را نمی برم، زنده است الان. آن زن خیلی خوشگل و جوان بود. مینی ژوپ پوشیده بود. او را انتخاب کرد. شوهر نابکار نامردش زن خودش را دو دستی تقدیم آمریکایی کرد. آمریکایی تا صبح با این زن خوابید. صبح که شد با دسته ی گل و شیرینی شوهر زن رفت.

این ها یک آمریکایی یا انگلیسی یا فرانسوی یا خارجی که می آمد از شادی پر در می آوردند. و هر چه می خواست در اختیارش می گذاشتند. این آمریکایی شهر به شهر گردش کرد و همین کارها را در بابل کرده بود، با سایر زن های دیگر هم کرد. این ها می گفتند :حرّمت ازواج آبائکم فقط زن پدر بر شما حرام است. دیگر باقی زن ها برای شما حلال است، دیگر باقی زن ها برای شما مباح است. من دیده ام که با دختر خودشان، با خواهر خودشان، مادر خودشان، با عروس خودشان همخوابی کردند. هیچ بلایی تا به حال برای اسلام مثل این ها ایجاد نشد. امپریالیست این بلا را ایجاد کرده است. نه قرامطه نه آن گذشته ها که در تاریخ نوشته، هیچ بلایی این گونه نبوده است. این یک بلای خطرناکی است که الان هم در اطراف گیتی پراکنده شده اند و مشغول گمراه کردن مردم هستند. 

 

عباس افندی در اسلامبول می شود شاگرد حاج رسول آقای تنباکو فروش تبریزی. او جوان و زیبا بوده داستان حاج رسول آقای تبریزی هم با او معروف است …داستان گم شدن کمربندی زرین و پیداشدنش زیر لباس او و بیرون کردنش از آنجا… شوقی هم که دیگر حالش را می دانید صبحی هم نوشته در کتابش… می خواستند بروند آمریکا، شوقی را راه ندادند، سفلیس داشت، همان موقع که عبدالبها می خواست برود آمریکا.

این ها شده اند ولی امر، شوقی: مرکز میثاق، عبدالبهاء:جانشین بهاءالله

من یک روز به یک بهایی گفتم :”عباس افندی را با حضرت علی چگونه می بینی؟” گفت:” به، علی کیه؟ تازه اگر علی زنده بود، کفش های شوقی را جفت می کرد.” پناه بر خدا. من خیلی ناراحت شدم. می دانستم که این ها همه دروغ و تزویر و نیرنگ است. آخر شوقی ملعون و عبدالبهای ملعون کجا و علی کجا؟ بالاخره اگر این گرفتاری ها را بخواهم بیان کنم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود… من هی می گفتم پروردگارا یک راه نجاتی برای من درست کن، یک دست قوی که مرا از این ورطه نجات دهد. اگر بخواهم بگویم خیلی گفتنی ها هست که آنها چه کردند خیلی فساد کردند. خیلی فساد هم الان می کنند هر جا باشند. بالاخره ما همیشه به درگاه خدا می نالیدیم. مناجات می کردیم. پروردگارا من گرفتارم. مرا به دست یک مرد بزرگی از این ورطه نجات بده لذا متوسل شدم به حضرت صاحب و گفتم یا مولای، یا صاحب الزمان، یا مولای به دادم برس…و آن حضرت هم از من دستگیری فرمودند به نحوی که الان نمی توانم عرض کنم… مرا به بزرگواری ارجاع دادند و فرمودندمنتظرت هستیم، چرا نمی آیی؟ ما منتظرت هستیم، از چی می ترسی؟ حیّ لا یموت خداست، زنده است. روزی رسان است. ما هر چه داشتیم با هم می خوریم. نترس. ما تو را نگهبان برایت می گذاریم. این ها می کشتند دیگر… آن برگواری که مرا به او سپردند را بالاخره پیدا کردم و او هم همان جملات را فرمود…او و یارانش مرا نجات دادند …اگر فی الحقیقه او نبود و شاگردانش نبودند، بیست ملیون از این فرقه ی ضالّه در ایران پیدا می شدند. آن ها نگذاشتند. من حتی شنیدم از بزرگان بهایی که می گفتما بساطمان را جمع کنیم از ایران برویم، چون این شیخ نمی گذارد ما اینجا تبلیغ کنیم. چون او از حلبی خوف و ترس برداشته بود. می گفت این ها نمی گذارند ما در ایران تبلیغ کنیم. بساطمان را جمع کنیم و برویم هندوستان. پیش خودم گفتم هیچ جا مثل ایران نیست. بیچاره هندی ها، آنجا سی هزار دین هست. کسی به این حرف ها گوش نمی دهد.

بالاخره چیزی نوشتیم و امضا کردیم و دادیم که در روزنامه ها منتشر کنند. در روزنامه ها عکس من چاپ شد و من تبرّی جسته بودم. بعد مرا حرکت دادند به شهرها و من سخنرانی کردم. بیش از پنجاه سخنرانی من در باره این ها کردم و خیلی ها متنبه شدند و برگشتند. سال ها از این مرحله گذشت …. خیال نکنند که من از آن ها بودم. نه من از آن ها نبودم. من همیشه مسلمان، پیرو رسول خدا، خاتم الأنبیا و پیرو امیرالمؤمنین و جانشینانش بودم و الان هم دستم به دامن ولیّ عصر، صاحب الزّمان است… وقتی هم که انقلاب شد و امام خمینی در مدرسه علوی بود مرا دوش گرفتند و صلوات گویان بردند پیش امام خمینی. امام خمینی پرسید کیه؟ گفتند فلانی است گفت:”ها آوازه اش را شنیدم، حتی در روزنامه های بغداد. حرکت کرد. دست انداخت گردن من و خیلی احترام کرد. من کفشهایم کفش طبی بود و نکندم. صندلی گذاشتند و من نشستم. با وجود این که هیچ کس را راه نمی دادند… با مرحوم شریعتمداری، با مرحوم مرعشی، با مرحوم گلپایگانی پسر مرحوم حاج شیخ عبدالکریم، با همه ی مراجع، با آقای ناصر مکارم ملاقات کردم. رفتیم همدان پیش ملا علی همدانی، رفتیم مشهد پیش آقای مجتهدی که فوت کرده، رفتیم سبزوار، رفتیم نیشابور، رفتیم شیراز پیش محلاتی و پیش دستغیب و با تمام علما مرا تأیید کردند و تحسین کردند. الان هم من به همه ارادت و عشق می ورزم. در هیچ ورطه ای هم نیستم. در کنج خانه در بستر بیماری نشسته ام و دعاگوی همه مردم هستم…

 

کتابی دارم به نام “کشف الخدعه و الخیانه” در سه جلد. یک جلد شرح حال خودم به صورت مختصر، یک جلد تاریخ آنها، و یک جلد هم نقد اعتقادات آن ها. ولی هنوز چاپ نشده است..

گزارشی از یک گفتگو پیرامون عضویت زنان در بیت العدل

با اعلام اسامی اعضای بیت العدل اعظم الهی در رضوان ۲۰۱۳ و مشاهده عکس ۹ نفرمرد انتخاب شده ، یک بار دیگر صدای گروهی از خانم ها در اعتراض به عدم حضور زنان در بیت العدل بلند شد و صفحه فیس بوک جناب عرفان ثابتیو جناب حسن ممتاز سروستانی جولانگاه بحث و گفتگو در این موضوع گردید ویاد آور مقالات آقای تورج امینی (اینجا واینجا) در سال ۸۵ در سایت «نگاه » وبحث و گفتگو های پیرامون آن شد.بحث از اینجا آغاز شد که دیانت بهایی زن و مرد را از نظر حقوق مساوی اعلام کرده وهیچ امتیازی بین آنها قرار نداده است.

حضرت عبدالبها میفرمایند:« . . . و همچنین وحدت نوع را اعلام نمود که نساء و رجال کل در حقوق مساوی و به هیچوجه امتیازی در میان نیست زیرا جمیع انسانند فقط احتیاج به تربیت دارند، اگر نساء مانند رجال تربیت شوند هیچ شبهه ای نیست که امتیازی نخواهد بود. . . »

ایشان در جایی دیگر میفرمایند :« . . . برخی معترفند که زنان از لحاظ توانایی با مردان مساوی نیستند و در خلقت ضعیف تر از مردان خلق شده اند . این وهم صرف است ، تفاوت مراتب زن و مرد بعلت تفاوت در امکان تحصیل است . تا زمانی که زنان از حقوق و امتیاز پیشرفت مادی محروم باشند وضع به همین منوال است و نهایتاً اینکه تا مساوات تامه بین اناث و ذکور در حقوق حاصل نشود عالم انسانی ترقیات خارق العاده ننماید . . . »

با توجه به بیانات فوق این سؤال به طور طبیعی مطرح است که با وجود این تعلیم، چرا خانم ها از عضویت در بیت العدل اعظم محروم هستند؟پاسخ مشخص اینکه بر اساس آیات کتاب مستطاب اقدس ، اعضای بیت العدل اعظم باید از بین مردان انتخاب گردند و در چرایی آن ، حضرت عبدالبها فرموده اند که حکمت این موضوع در آینده ظاهر خواهد شد. حضرت ولی امرالله نیزدر پاسخ ،به همین سئوال از سوی یکی از احبا در پیام ۵ جولای ۱۹۴۷فرمودند :« مردم باید بپذیرند که نساء صلاحیت عضویت در بیت العدل عمومی را ندارند از آنجا که حضرت عبدالبها فرمودند حکمت این موضوع در آینده ظاهر خواهد شد، ما با اطمینان به صحت مطالب ، باید آن را قبول نماییم ولی نمیتوانیم برای فرو نشاندن اعتراض حامیان نهضت زنان توجیهی ارائه دهیم . . . »

بنابراین در هیچیک ازنصوص به علت واقعی عدم حضور زنان دربیت العدل اشاره نشده است و بیت العدل اعظم نیز که قرار است رافع مشکلات بین احبا باشد در این رابطه سکوت اختیار نموده است و همین سکوت به احبا اجازه داده است تا در این رابطه وارد بحث شوند و اعلام نظر نمایند.

گزارش زیر خلاصه ای از گفتگو های مفصل و جالب توجه انجام شده در صفحات فیس بوک بین تعدادی از احباست تا نظر شما چه باشد ؟برخی از احبا با قرار دادن کامنت و یا تاٌیید کامنت های داده شده به عدم حضور زنان در بیت العدل اعظم انتقاد داشتند و با جملاتی مانند : « . . . چرا همه مرد هستند ؟. . . این تناقض باید حل گردد !. . . چرا یه زن توشون نیست ؟. . . چرا خانمها در این عکس غایب هستند ؟. . . همه مرد ! ! . . . همیشه آقایان در رأس امور بوده و خواهند بود ! . . . خدا هم زن ستیز است ! . . . »

وامثال آن مخالفت خود را با این حکم اعلام کردند.دکترعرفان ثابتی به عنوان متولی این بحث در کامنت های متعدد خود حکم عدم عضویت زنان در بیت العدل را به چالش کشیدند و با ذکر جملاتی همچون :  « این حکم استثنایی است و با دیگر تعالیم بهایی همخوانی ندارد »   «متأسفانه این مشکل وجود دارد » « این حکم با اصل برابری  حقوق مدرن همخوانی ندارد » و مطالبی از این دست ، بازار بحث را گرم نگه داشته و وعده میدهند که این مشکل بتدریج وبه مرور زمان حل خواهد شد و بیت العدل اعظم با تفسیر کتاب اقدس و تعمیم کلمه رجال به خانمها ، راه را برای ورود زنان به بیت العدل باز خواهد نمود.

اما در این میان جناب حسن ممتاز سروستانی در صفحه فیس بوک خود ضمن انتقاد از خانم درسا سبحانی ، ایراد به تعالیم و احکام بهایی و تبعیض آمیز و نادرست خواندن آنرا ، نوعی تناقض در ایمان به حساب آورده و میگویند :

«. . . وقتی دیانت بهایی را قبول کردی و به آن معتقد شدی، اعتراض به آن معنا ندارد.»

درسا اعتراض کرده بود که :«. . . همه سهم دارند به غیر از زنان! دیدن این عکس(عکس اعضای جدید بیت العدل اعظم ) حس بد تری در این مورد به من داد. ۹ مرد !، این مرد سالارانه است و مایه تأسف . . . فکر میکنم همین که همچنین حکمی وجود داشته باشد که زنان نباید وارد کاری بشوند این تبعیض آمیز و مرد سالارانه است »

ایشان ضمن متعصب خواندن جناب سروستانی میگوید: «. . . به هر صورت این حکم برای من قابل پذیرش نیست و فکر میکنم با توجه به حکم برابری حقوق زن و مرد و تطابق علم و دین که جزء تعالیم ۱۲ گانه است و اینکه دین باید مطابق زمان باشد ، با گذر زمان این حکم نیز تفسیر دیگری پیدا خواهد کرد. »

همانطور که گفته شد تعداد زیادی از احبا از جمله جناب عرفان ثابتی امیدوارند که این حکم توسط بیت العدل اعظم به نفع زنان تغییر یابد.جناب عرفان ثابتی می گویند :« . . . همانطور که بیت العدل اعظم حکم همجنس گرایی را تغییر داد ، میتوان انتظار داشت که در آینده این حکم را نیز به گونه ای تفسیر نماید که زنان را نیز در بر گیرد. »

ایشان ادامه میدهد :« . . . فقط بیت العدل اعظم است که می تواند این حکم را اصلاح کند ، همانطور که برخی از جملات کتاب اقدس را که خطاب به مردان بود به زنان نیز سرایت داد ، منتهی این کار یک دهه نیاز به زمان دارد .»در مقابل ، گروهی از احبا عقیده داشتند که حضرت عبدالبها نفرموده اند که این حکم در آینده عوض و یا تفسیر می شود بلکه فرموده اند حکمت آن در آینده معلوم می شود.آنها معتقد بودند نمیشود شب خوابید و صبح بلند شد و حکم منصوص را عوض کرد. گروهی نیز به عنوان سؤال مطرح کردند که آیا حضرت عبدالبها نمیتوانستند بگویند تفسیر این حکم در اختیار بیت العدل باشد تا هر زمان که صلاح دیدند آنرا اصلاح نمایند؟ و جلوی این همه بحث وگفتگوو حدس و گمان را پیشاپیش بگیرند؟ چرا اینکار را نکردند و فرموند حکمت آن در آینده مانند ظاهر شدن خورشید در وسط آسمان واضح خواهد شد. اگر بحث بر سرتفسیر معنی رجال بود که احتیاج به آینده نداشت !

در مقابل ، بعضی دیگر از احبا ضمن اعتراض به جناب ثابتی، حکم عدم شرکت زنان در بیت العدل را حکم منصوص دانستند که تغییر یا تفسیر آن در حوزه اختیارات بیت العدل اعظم نیست . آنان معتقدند اگر قرار باشدنصوص امری تغییر یا تفسیر یابد سنگ روی سنگ بند نمیشود و هر قانونی را می توان به این ترتیب دور زد .

جناب سروستانی نیز معتقدند :« . . . هیچکس حق تغییر احکام منصوص را ندارد و چون مبین رسمی و منصوص دیانت بهایی هم که حق تفسیر رسمی احکام را داشته است نظر خود را بیان کرده است. این مطلب تا پایان دور بهایی به همین صورت خواهد ماند .

توضیح اینکه بر طبق مفاد الواح ووصایا :«مرجع کل کتاب اقدس. وهر مسئله ی غیر منصوصه راجع به بیت العدل است .بیت العدل فقط می تواند قرارها وتصمیمات خویش را نسخ نماید«

بر طبق بیان فوق ، بیت العدل اجازه ندارد تا احکامی را که در کتاب اقدس ذکر شده است وجنبه ی منصوص دارد تغییر دهد ویا تفسیر نماید، بلکه حیطه ی مسئولیت اودر مورد بیان احکامی است که در گذشته ذکر نگردیده ویا صدور آن توسط حضرت بهاء الله به بیت العدل ارجاع شده باشد.با توجه به اینکه عدم حضور زنان در بیت العدل به طور صریح در کتاب مستطاب اقدس آمده است ودر طول زمان این حکم توسط حضرت عبدالبها وحضرت ولی امرالله تفسیر نگردیده است لذا قطعی وغیر قابل تغییر خواهد بود. »

بنابراین به نظر می رسد بیان جناب سروستانی در این مورد از استحکام وقوت بیشتری برخوردار باشد.

گروهی نیز اطاعت از معهد اعلی را لازم دانسته و معتقدند که اگر بیت العدل اعظم تفسیری را در مورد حکمی ارائه دهد قبول واطاعت بی چون وچرای آن ضروری است.

عده ای نیز مدعی هستند که خانمها به دلایل زیادی دارای توان بالا نیستند و باید ازبرخی خدمات معاف شوند .آنها به این حکم حضرت ولی امرالله استناد می کنند که فرمود :« . . . و زنان از درگیری نظامی معاف هستند ، چون زنان قلوبی حساس دارند و طاقت دیدن قتل و خونریزی های وحشتناک را ندارند، حتی اگر به منظور دفاع باشد باز از وظیفه معافند . . . »

حضرت بهاءالله نیز در جواب خانمی که سؤال کرده بود که چرا تا حال از جانب خدا زنی به پیامبری مبعوث نشده و همه مظاهر الهیه رجال بوده اند ، فرمودند: « . . . هرچند نساء با رجال در استعداد قوا شریکند ولی شبهه ای نیست که رجال اقدمند و اقوی ، حتی در حیوانات مانند کبوتران و گنجشکان و طاووسان و امثال آنان هم این امتیاز مشهود. . . »

بنابر این با توجه به اینکه جایگاه اعضای بیت العدل در حوزه تشریع احکام و اجرای قوانین جزایی دیانت بهایی قرار دارد بنظر میرسد خانمها در این حیطه بدلیل روحیه ظریفی که دارند صلاحیت نداشته و نمی توانند به خوبی انجام وظیفه نمایند.از طرف دیگر بنظر میرسد مفهوم تساوی حقوق رجال و نساء از دیدگاه حضرت بهاءالله با تساوی از دیدگاه امروزی ما ، قدری تفاوت داشته باشد، در کتابمستطاب اقدس تساوی کامل بین زن و مرد مشاهده نمیگردد. فی المثل بر طبق احکام کتاب مستطاب اقدس :

۱- زنان از رفتن به حج معافند و انجام این عبادت فقط به مردان سپرده شده است.

۲- تقسیم ارث بین دختر و پسر به صورت مساوی تعیین نشده است و مردان ارث بیشتری می برند، بطور مثال سهم پدر از ارث ، ۵/۵ سهم و سهم مادر۵/۴ سهم است. سهم برادر ۵/۳ سهم و سهم خواهر ۵/۲ سهم می باشد .

۳- منزل مسکونی متوفی، متعلق به پسر ارشد است ودختران از آن سهمی نخواهند داشت.

۴- مهریه و نفقه بر عهده مردان است در حالیکه زنان با وجود تساوی با مردان مسئولیتی در این رابطه ندارند.

۵-در کتاب مستطاب اقدس به مردان اجازه گرفتن دو زن در یک زمان و گرفتن یک دختر باکره به عنوان کنیز داده شده است هرچند که حضرت عبدالبها اجرای عدالت را محال عنوان کردند اما گرفتن دختر باکره به عنوان کنیز رد نشده و خود حضرت بهاءالله نیز سه همسر در یک زمان اختیار نمودند در حالیکه این اجازه به خانمها داده نشده است که چند شوهر بگیرند و برای خود غلام بیاورند.بنابراین محرومیت زنان از بعضی حقوق در دیانت بهایی مختص به عدم عضویت در بیت العدل نیست و موارد دیگری را نیز شامل میگردد.

جناب تورج امینی به مسئله ممنوعیت حضور زنان در بیت العدل با دیدگاه دیگری نگریسته است . ایشان در مقالات قبلی خود با پیش فرض اینکه این اعتراض را معمولا مخالفین امر مطرح می کنند با انتقاد از رویکرد دیانت اسلام و دیگر ادیان ابراهیمی و گروه های سوسیالیست ، سکولار و فمینیست ، آیین بهایی را در بازپس دادن حقوق اجتماعی به زنان یک سر و گردن از بقیه بالاتر دانسته است. در صورتیکه در حال حاضر اولا معترضین به این حکم خود احبا هستند و ا فراد شاخصی مثل جناب عرفان ثابتی میدان دار آن میباشند و ربطی به مخالفین ندارد در ثانی اسلام و دیگرادیان ابراهیمی در زمینه ی لزوم تساوی حقوق زن ومرد ادعا واصراری ندارند و اصلا« مدعی نیستندکه مورد مقایسه با دیانت بهائی قرار گیرند . در مورد دیدگاه گروه های فمینیست و سوسیالیست نیزاگر بدون تعصب مورد بررسی قرار گیرند در زمینه آزادی وحقوق زنان ، پیشتاز بوده و به لحاظ تاریخی قدمتی بیش از دیانت بهایی دارند.

جناب امینی ضمن رد دلایل مطرح شده برای عدم حضور زنان در بیت العدل از جمله : بارداری و شیردادن زنان، موضوع تمیز بودن یا کثیف بودن زنان در دوران قاعدگی ، تربیت فرزندان، رافت در اجرای احکام الهی ، مسائل فیزیولوژی و روانشناختی زنان و غیره ، کشف دلیل اصلی این حکم را منوط به آینده نموده و بحث عقلی و علمی در مورد آن را بدلیل ناقص بودن عقل و علم بشر بی فایده می داند ! !ایشان در خاتمه با بیان اینکه عدم حضور زنان در بیت العدل تا کنون هیچگونه خللی را در کار ایجاد نکرده است ! ! انتخاب نشدن خانمها را به نفع آنان دانسته و از طرف خانم ها اعلام کرده اند که :« . . . زنان خوشحال میشوند که از چنین مسئولیتی معاف هستند و می توانند به گردش و تفریح خود برسند ! »بعد هم برای اینکه خانمها ( ویا به تعبیر ایشان نسوان ) را آرام نماید، عضویت در بیت العدل را آش دهن سوزی ندانسته و جز گرفتاری و درد سر برای مردان چیز دیگری نمیشمارند. ایشان می گویند :« . . . در تشکیلات بهایی هیچ کس به خاطر عضو شدن حقوق دریافت نمی کند، این میدان ، میدان وقت گذاشتن بدون اجر است ، اعضای بیت العدل نه تنها گرفتاری های روزانه خود را دارند بلکه در موقع استراحت نیز مجبور به خدمت به آیین بهایی هستند. نه شغل دارند و نه شأن و نه مقام و نه احترام شخصی و نه دار و دسته ای . وقتی از مجمع بیرون می آیند در حقوق اجتماعی همسان و برابر با کسانی هستند که عضویت تشکیلاتی ندارند ، عضویت در بیت العدل زمانی امتیاز است که عضو در آن دارای قدرت و یا صاحب منافعی باشد. »

در اینجا بد نیست از جناب امینی سؤال شود که مگر در بقیه تشکل ها مثل محافل ملی ، هیئت های مشاورین قاره ای و دارالتبلیغ بین المللی اعضاء در قبال فعالیت خود حقوق دریافت می دارند و یا از موقعیت ظاهری برخوردارند؟. همان شرایطی که برای عضویت محافل ملی برقرار است در مورد بیت العدل اعظم هم می تواند برقرار باشد.اگر سختی کار، دلیل عدم عضویت خانمها در بیت العدل باشد می بایست به همین دلیل خانمها را از عضویت در محافل ملی و محلی و دارالتبلیغ بین المللی و مشاورین قاره ای نیز حذف نمود چرا که مسئولیت این سمت ها به هیچوجه سبکتر از مسئولیت آحاد اعضای بیت العدل نیست. از طرف دیگر، بحث قبلی ما در مورد جایگاه اعضای بیت العدل و سخت یا آسان بودن کار آنان نیست ، برفرض که اثبات گردد اعضای بیت العدل با وجود کار و فعالیت زیاد جایگاه فوق العاده ای ندارند، این هم با بحث تساوی حقوق مغایر خواهد بود. به چه دلیل مردها باید همه ی کار های سخت را بعهده داشته باشند و خانم ها از آن کار ها معاف باشند؟بحث در مورد لزوم تساوی حقوق زن و مرد بعنوان یک اصل در دیانت بهایی و عدم اجرای آن در برخی از شئون است نه بحث های متفرقه دیگر.

یکی از کاربران استدلال می کند که وقتی قرار است بیت العدل اعظم بعنوان بالاترین مقام رهبری اتخاذ تصمیم نماید، زنان هم به عنوان بخش مهمی از جامعه بهایی باید در آن سهیم باشند. تعدادی مرد نمی توانند بدون شناخت از مسائل و مشکلات زنان، برای آنان به طور یکجانبه تصمیم گیری نمایند.برعکس تصور آقای امینی عضویت در بیت العدل یک امتیاز است و با قبول اصل تساوی حقوق بین زن و مرد ، یک حق نیز تلقی می گردد. حال اگر کسی بخواهد با وجود تمام سختی ها و مشکلات موجود از این حق استفاده نماید ما اجازه نداریم او را از حق خود محروم نماییم.

جناب دکتر ثابتی به نکته مهم دیگری نیز اشاره داشتند و آن اینکه: « امروزه خانم ها در اکثر محافل ملی دنیا ، در هیئت های مشاورین قاره ای و هیئت های معاونت و در دارالتبلیغ بین المللی و جاهای مهم دیگر حضور فعال دارندو در برخی امور حضور خانمها از حضور آقایان پررنگتر است.ما در جامعه زنانی را داریم که از نظر تحصیلات ، تجربه، کارایی، قدرت و خدمت، به تعبیر حضرت عبدالبها گوی سبقت را از مردان ربوده اند. بنابر این دست کم گرفتن خانم ها و مناسب ندانستن آنان برای عضویت در بیت العدل می تواند تأمل برانگیز باشد.»

کوتاه سخن اینکه بحث و گفتگو در مورد عضویت زنان در بیت العدل اعظم از اهمیت زیادی برخوردار است، مباحث مطرح شده فوق هرچند ممکن است در ظاهر باهم همخوانی نداشته باشد، لیکن دریچه ای است تا احبای فرهیخته و اندیشمندان بهایی بتوانند ضمن مشارکت در اینگونه گفتگو ها ، راه حل های مناسبی یافته و به ساحت بیت العدل اعظم پیشنهاد نمایند.

به نقل از بهائی پژوهی

فقط بهائیان ایران شایسته ترحّم اند…!

فقط بهائیان ایران شایسته ترحّم اند…!

site slider

گاه و بی گاه، هر وقت منازعه ای بزرگ در جهان در می گیرد و عده ی زیادی از انسان های بی گناه، مظلوم واقع می شوند، این سؤال و البته اعتراض از سوی مسلمانان معتقد شکل می گیرد که چرا مرکز جهانی مدیریت تفکر بهائی (بیت العدل) – که داعیه دار وحدت عالم انسانی و کنار گذاشتن تبعیض هاست و می گوید همه با هم برابریم و دین و نژاد و آئین، معیار تفاوت نیست – طبق معمول واکنشی از خود نشان نمی دهد و علیه سردمداران جهانیِ ظلم و تبعیض، فریاد بر نمی آورد که این ستم را پایان دهید؟!!! چرا آتش انتقاد و اعتراض بیت العدل، تنها دامنگیر حکومت ایران است و در دفاع از ظلم رفته بر بهائیان در ایران (البته ظلم به زعم خودشان) شعله می گیرد؟!!! چرا مهربانیِ عالم گیر بهائی تنها شامل حال بهائیان ایران است و بس؟ …

شاید باور نکنید که پاسخ این سؤال بسیار ساده است: با کاوشی نه چندان عمیق در آثار بهائی، به این نکته پی می بریم که از دیدگاه رهبران بهائی، نه تنها همه انسان ها با هم برابر نیستند، بلکه تنها بهائیان، انسان و قابل احترام هستند[۱] و بقیه… .  وقتی رهبران بهائی برای غیر بهائیان حتی شأن انسانیت را نیز قائل نیستند چرا باید انتظار داشته باشیم که به فکر ستمدیدگانِ مسلمانِ فلسطین و آشوریان و ایزدیان عراق و بقیه باشند؟

جالب تر اینکه در نظر بهائیان دوستداران جناب بهاءالله دُرّ و گوهر و جواهر و مابقی انسان ها سنگ ریزه های زمین اند…[۲]

حال، منِ گوینده و شمایِ شنونده بیاییم و کلاه مان را قاضی کنیم؛ سردمداران تفکری که در آن، مخالفان خود را حتی لایق درجه انسانیت ندانسته و آنها را همچون سنگ ریزه های زمین خاکی بی ارزش می شمارد، چگونه و بر اساس کدام منطق باید نگران حال سایر انسان های مظلوم عالم باشند و تلاشی هرچند ناچیز در راه نجات شان بردارند؟!! آری در نظر سران بیت العدل (مرکز جهانی مدیریت بهائیت)، تنها بهائیان، انسان، و شایسته ترحّم اند و از همین روست که به هر بهانه و با هر دستاویزی پرچم مظلومیّت بهائیان را بالا می برند و از وضعیت موجود آنها اظهار نگرانی می کنند و در عین حال چشم روی مظلومیّت تمام ستمدیدگان دنیا می بندند.

بگذریم که این مظلومیّت ساختگی بهائیان در ایران نیز خود داستانی جداگانه دارد…[۳]

و نیز بگذریم از مقایسه انسان ندانستن مخالفان بهائیت و سنگ ریزه خواندن آنان با اصل شعار وحدت عالم انسانی و برابر دانستن همه انسان ها…[۴]

 


[۱] ـ بهاءالله، نخستین رهبر بهائیان در کتاب بدیع ص ۱۴۰ می نویسد: «الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید.»

تعجب نکنید، این سخن از رهبر تفکر بهائی است که می گوید کسی حق ندارد بر مخالفان او نام انسان بگذارد…

 

[۲] ـ بهاءالله، ‌مائده آسمانی، ج ۴: «احبائی هم لئالی الامر و من دونهم حصاه الارض.» یعنی : دوستداران من درّ و جواهر و ما بقی ایشان سنگ ریزه های ارض خاکی اند.

[۴] ـ عبدالبهاء دومین رهبر بهائیان می گوید: «به ما چه ربطی دارد که این مؤمن است یا آن مؤمن نیست. ما نمی توانیم نفسی را بر نفسی ترجیح دهیم.»( خطابات ، ج ۱)

این کلام را با مدارک قبلی مقایسه کنید و خود اختلاف را دریابید.

بهاییانِ مظلوم، یا گناه کار؟

بهائیان، و به طور واضح تر بهائیت، منابع تشریع و قانون گذاری چندگانه ای دارد. به عبارتی دیگر بهائیان باید برای احکام و قوانین دینی و شرعی خود به چند مرجع مراجعه کنند. این محلّ مراجعه ی دینی، توسط رهبران و پیشوایان اولیه ی بهائیت مشخص گردیده و برای همیشه تکلیف بهائیان را برای اتخاذ قوانین دینی خود روشن کرده است.

این مراجع قانون گذاری و تشریع، به روشنی اولویت بندی شده است و بهائیان باید سلسله مراتب را در تسلیم بودن مقابل قوانین رعایت کنند. یعنی اگر مثلاً سه مرجع قانون گذاری به نام های الف، ب و ج برای اتخاذ احکام، توسط پیشوایان نخست بهائیت مشخص گردیده باشد، بهائیان موظف هستند به ترتیب اول به الف مراجعه کنند، و سپس به ب و در نهایت به ج. در صورتی که قانون تبیین شده از طرف مرجع الف با سایر مراجع تشریع و احکامی بهائیت در تعارض یا تداخل باشد، بهائیان موظف اند به مرجع الف مراجعه کنند؛ چون اهمیت و اولویت بیشتری نسبت به بقیه دارد.

حال ببینیم که منابع قانونی بهائیان چیستند و کیستند؟

اولین مرجع تشریع “ولی امرالله” است که به پیشگویی بهاءالله و عباس عبدالبهاء می بایست در هر زمانی باشد تا بهائیان با مراجعه به وی، از انوار و احکام الهی بهره مند شوند که متأسفانه با بریده ماندن نسل بهاءالله و عبدالبهاء به دلیل عقیم و بی فرزند ماندن شوقی افندی (نوه دختری عبدالبهاء)، عملاً این مرجع تقنین و تشریع بهائیت به تعطیلی کشیده شده است.

دومین منبع قانون گذاری، “قوانین حکومتی” هر کشور و بلادی می باشد که بهائیان در آن زندگی می کنند، و از طرف رهبران و بزرگان شان ملزم و موظف شرعی شده اند که بدون چون و چرا به قوانین مدنی و حقوقی کشور محل زندگی خود سرسپردگی کامل داشته باشند و حق هیچ گونه اعتراض و یا عمل برخلاف قوانین آن کشور را ندارند. احکام و قوانین مدنی هر کشوری برای بهائیان به مانند دستورات الهی و دینی دارای اهمیت و ارج می باشد و درصورت عمل متعارض با قانون مدنی کشور دچار گناه و عصیان دینی می شوند.

سومین مرجع، “بیت العدل” می باشد که هم اکنون در شهر حیفا واقع در اسراییل است. این بیت العدل که خود بسیار دچار شبهه و تناقض است و جای بسیاری برای بحث دارد، سومین مرجع شرعی و قانونی بهائیت می باشد.

به قول عامه: خب حالا که چی؟!

غرض این حقیر در این مقاله کوتاه اینکه: بهائیان مدعی هستند در کشور ایران حقوق شان ضایع و به ایشان ظلم می شود و ختم کلام اینکه فریاد بر می آورند یا ایّها النّاس بگوش، ما بهائیان تنها و مظلوم ترین جامعه عالمیم!! (اینکه از این مظلوم نمایی نتیجه حقّانیّت می گیرند بماند و موضوع بحث نیست)

در پاسخ باید بگویم، اولاً، طبق قوانین جمهور اسلامی ایران و قانون اساسی کشور – که همه شهروندان ملزم به رعایت آن هستند و عدم التزام به آن تخلف محسوب می شود – ، هرگونه تبلیغ و نشر مطالب توسط گروه های مخالف اسلام تخلّف محسوب می شود.[۱] از آنجا که تبلیغ بهائیت از مخالفت اسلام نشأت می گیرد و مخالف قوانین کشور ایران است، پس بهائیان بنا بر دستور رهبران خود مبنی بر اینکه التزام شرعی به قوانین کشور خود داشته باشند و اعتراضی نکنند، نباید تبلیغ مسلک و مرام خود را در داخل کشور انجام دهند؛ چون هم مخالف قوانین کشور ایران است، و هم مخالفت صریح با فرمایشات بزرگان و رهبران خود از جمله بهاءالله و عبدالبهاء می کنند.[۲]

اگر بهائیان می گویند ما تبلیغ نمی کنیم، باید به وجدانشان مراجعه کنند و یا از دوستان غیر بهائیشان پرسید که آیا تا به حال مورد تبلیغ دوست بهائی خود قرار نگرفته ای؟! یک بیدار وجدان پیدا شود و انکار کند بهائیان تبلیغ نمی کنند.

حالا بهائیان به جای اینکه دنبال اثبات این باشند که حقوق شان در کشور ایران ضایع می شود، باید به دنبال توبه و استغفار باشند؛ چرا که مخالف دستورات دینی خود عمل کرده اند و می کنند.

حال اگر یک بهائی پیدا شود و بگوید قانون اساسی ایران ایراد دارد و چه و چه … باید بگویم وقتی در کشوری زندگی می کنید و تابعیت آن را قبول کرده اید، ملزم به رعایت قوانین آن کشور هستید. وقتی تابع کشور ایران هستید باید قوانین آن را رعایت کنید؛ اگر نکنید خطا کار و خلاف کار محسوب می شوید و جزای کار را دستگاه قضایی آن کشور تعیین می کند. اگر قوانین را قبول ندارید، کسی اصرار به ماندن شما نکرده است، می توانید مانند هم کیشان خود در بقیه بلاد این کره، به زندگی ادامه دهید. ایران قانون خود را دارد و همه ملزم به رعایت آن هستند، بهترین کار استغفار از خطای خود است، مخالفت با قوانین کشور متبوع خلاف شرعی برایتان حساب می شود.



[۱] ـ اصل های ۱۳ و ۱۴ و ۲۶ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران.

[۲] ـ گنجینه‌ی حدود احکام باب ۷۵: از قول عباس عبدالبهاء، پیشوای دوم بهائیان، این‌گونه آمده است: «باری به نص قاطع جمال مبارک(بهاءالله) ـ روحی لاحبائه الفداء ـ ابداً بدون اذن و اجازه‌ی حکومت، جزئی و کلی نباید حرکتی کرد و هر کس بدون اذن حکومت اَدنی حرکتی نماید، مخالفت به امر مبارک کرده است و هیچ عذری از او مقبول نیست… امر قطعی الاهی این است که باید اطاعت حکومت نمود. این هیچ تأویل بر نمی‌دارد و تفسیر نمی‌خواهد از جمله‌ی اطاعت این است: کلمه‌ ای بدون اذن و اجازه حکومت نباید طبع گردد، تکلیف احبای الاهی اطاعت و انقیاد حکومت است خواه استقلال و خواه مشروطه. (از این دست سخنان، در کلام رهبران بهائی راجع به عدم اعتراض و اطاعت بی چون و چرا نسبت به حکومتی که در آن زندگی می کنند به وفور به چشم می خورد.)

آیا بهاییان جاسوس نیستند؟!!

28

همه­ ی ما به طور کلّی با معنی کلمه­ ی جاسوس آشنایی داریم، اما از آن جهت که قصدمان بر این است نوشتاری منظّم را تقدیم شما خواننده محترم کنیم، لازم می­دانیم در ابتدا تعریف مستند و عامه پسندی از این واژه ارائه کنیم:

در لغت نامه دهخدا ذیل این کلمه می خوانیم:

جستجوکننده­ ی خبر برای بدی. شخصی باشد که از ملکی بملک دیگر خبر برد. خبرپرس . خبر پرسنده.

لغت نامه معین این واژه را اینگونه تعریف کرده:

خبرچین، آن که خبر یا پیغامی را از جایی به جای دیگر می برد.

و در فرهنگ لغت عمید می خوانیم:

کسی که اخبار و اسرار کسی یا اداره‌ ای یا مملکتی را به‌دست بیاورد و به دیگری اطلاع بدهد.

پس با این تعاریف می توان گفت جاسوس کسی است که هرگونه اطلاعات – با هر طبقه بندی ارزشی، یعنی: عادی، سری، فوق سری و … – یک کشور را به دولت و کشور دیگر ببرد؛ حتی اگر این دو کشور در حال جنگ و یا نزاع فیزیکی هم نباشند، بردن اطلاعات بطور مخفیانه و بدون اطلاع کشور مبدأ، به کشور دیگر جاسوسی محسوب می­شود. حال اگر دو کشور درحال نزاع و جنگ در جبهه های مختلف نظامی، سیاسی و اقتصادی باشند این عمل حتی اگر برای یک اطلاعات پیش پا افتاده نیز سر بزند خطای بسیار بزرگی محسوب می­شود و به نوعی دهن کژی و بی احترامی و در حقیقت خیانت به کشور محسوب می­شود.

وقتی این عمل از سوی شخصی یا گروهی ـ با هرنیّتی ـ سر بزند، مستوجب همان عقوبت سایر جاسوسان سابق می­شود. و این عمل، مسلمان، شیعه و یا بهایی نمی­شناسد. جاسوسی، جاسوسی است.

یکی از وظایفی که بیت العدل بر دوش بهائیان نهاده، این است که هر بهایی موظّف است کلیه­ ی عملکرد ماهانه خود شامل: جلسات دعا و مناجات، کلاس های روحی، ضیافت و … که در آنها شرکت کرده و یا هر کسی را که تحت تبلیغ خود قرار داده را به بیت العدل ارسال کند. و به طور کل وظیفه دارد هرگونه فعالیتی که مطابق خواست بیت العدلشان ـ که  در اسراییل می باشد ـ را به این موسسه (بیت العدل) گزارش نماید؛  آن هم به طور مکتوب!!!!

البته بهائیان نیز در این امر همّت گمارده و گزارشات خود را به محافل محلی خود و از محافل محلی به محفل ملی و سپس از آنجا به بیت العدل می­رسانند.

اولین مشکل این است که خارج کردن اطلاعاتِ شهروندان از کشور به کشوری مانند اسراییل مصداق بارز “جاسوسی” است.

و دوم اینکه به سادگی، اسراییل با دردست داشتن این اطلاعات، این طیف جامعه از ایران را زیر نظر دارد.

اما اگر بهاییان در دفاع از خود بفرمایند: ما این اطلاعات را به اسراییل تحویل نمی­دهیم و مستقیماً به بیت العدل می­رسانیم؛ در جواب باید گفت: اولاً، هر چیزی که در اسراییل است، پس اسراییلی است و به نفعشان؛

ثانیاً، محال است تصوّر کنیم اسرائیل به این اطلاعات علاقه­ ای نداشته باشد و به آنها رجوع نکند و اجازه دهد این اطلاعات به آسانی بین بهاییان ایران و اسراییل رد و بدل شود!!!!

یا بهاییان اینگونه از خود دفاع کنند که: چرا بیخودی موضوع را بزرگ جلوه می­دهید؟! جاسوسی کدام است؟! مگر گزارشات ما شامل اطلاعات محرمانه است که اَنگ جاسوسی می­زنید؟!

باید عرض کرد: حتماً شما ارزش آن را نمی­دانید و متوجه خطرات آتی آن برای کشور نیستید؛ البته حق دارید؛ شما مکلّف و موظّف هستید و باید از بیت العدل اطاعت کامل داشته باشید!!!!

اما باید همین قدر برایتان کفایت کند که دولت مطبوعتان و هموطنان­تان در ایران هیچ علاقه­ای به این مخابره ­ی اطلاعات به کشور اسراییل و یا به قول خودتان بیت العدل ندارند. حتماً دوستان و رفقایتان اگر روزی بفهمند که اسم و مشخصات خودشان و خانواده­ شان در لابه ­لای همان اطلاعات بی­ ارزشی که می­فرمایید به اسراییل مخابره شده، بدون تردید در ادامه رابطه دوستی با شما بهاییان تجدید نظر جدّی می­کنند.

نه اشتباه نکنید، ما قصد تخریب رابطه دوستیتان را نداریم، فقط روشنگری و بقول بهاییان تحرّی حقیقت مطرح است.

آقا و خانوم بهایی عزیز، همین­که دولت و کشور ایران، چنین اجازه ­ای نمی­دهد باید برایتان کافی باشد تا این کار خلاف قانون و شرع را مرتکب نشوید.[۱]

اما نه تنها از این کار خودداری نمی­کنید، بلکه اصرار دارید و مجدّانه این جاسوسی در قالب مذهب را در هر ماه انجام می­دهید.

 


[۱] ـ گنجینه حدود و احکام. باب ۷۵: ابداً بدون اذن و اجازه حکومت، جزئی و کلی نباید حرکتی کرد و هر کس بدون اذن حکومت، اَدنی حرکتی نماید، مخالفت به امر مبارک کرده است و هیچ عذری از او مقبول نیست …

تقویم مجهول بدیع بهائیت

تقویم بدیع، عنوانی است که در کتاب‎های منتشر شده بهائیان به چشم می‎خورد؛ آری بهائیان تاریخ خود را با عنوان بدیع نام‎گذاری می‎کنند. این تقویم که نه قمری است و نه شمسی، ۱۹ ماه دارد و هر ماه ۱۹ روز.

این تقویم، تا به امروز به لقمه‎ای گلوگیر برای بهائیان تبدیل شده بود، به گونه‎ای که آنان نمی‎دانستند با آن، چه کنند؛ نسخه‎ای مجهول بود که سرانشان برای آنان پیچیده بودند و آنان نیز نه راه پیش داشتند و نه راه پس، از این رو در نامه ها و … خود یا از تاریخ شمسی استفاده می‎کردند یا از تاریخ میلادی.

این تقویم شگفت‎انگیز به اندازه‎ای مبهم بود که سران بهائیت و بیت العدل اسرائیل نیز ۱۷۱ سال در تنظیم آن مبهوت مانده بود و پس از گذشت ۱۷۱ سال از آغاز آن، به تازگی (امسال) توانستند برای آن که از زیر بار فشار نقد نویسان فرار کنند، چاره‎ای اندیشیده و دستور العملی را برای محافل روحانی ملی ارسال کنند که همگی بدانند که از این پس باید از این تقویم برای ثبت تاریخ‎های خود استفاده کنند.

این تقویم را شگفت انگیز خواندیم، زیرا همه معیارها و ملاک‎های تقویم‎های شمسی، قمری و میلادی را در هم شکسته و قانون جدیدی را پدید آورده است، قانونی که با هیچ ملاک علمی و عقلی هم‎خوانی ندارد. برای نمونه:

– ماه‎های سال در این تقویم ۱۹ ماه است.

– روزهای ماه، ۱۹ روز.

– روز به هنگام غروب آفتاب پایان می‎یابد و از غروب آفتاب روز جدید آغاز می‎شود.

این دستور العمل بهائیت، یعنی خلاف جریان آب شنا کردن، یعنی خلاف خلقت، یعنی خلاف نظم حاکم بر جهان هستی…

همان‎گونه که مستحضرید، مدت زمان یک ماه، تقریباً برابر است با مدت زمانی که طول می‌کشد تا کره ماه یک دور کامل به دور کره زمین بچرخد و این زمان همان حدود ۳۰ روز است.

حال که قاعده تعیین مدت زمان یک ماه بر اساس قانون طبیعت روشن شد، جای این پرسش است که: «بهائیان بر اساس کدام قاعده و قانون، تعداد روزهای ماه را به ۱۹ روز تقلیل داده‎اند؟»

قاعده ۲۴ ساعت بودن روز هم که روشن است و اینکه از چه زمانی شروع می‎شود و چه هنگام پایان می‎یابد…

جای شگفتی دارد که سران بیت العدل در پیامی که برای رونمایی از تقویم بدیع صادر کرده، می‎نویسد: «گزینش تقویمی جدید در دوره هر پیامبر نمادی از قدرت ظهور الهی برای ایجاد تحول در درک انسان از حقایق مادی، اجتماعی و روحانی است و از این طریق لحظات و ایام مقدس مبرز می‎گردد، جایگاه نوع بشر در زمان و مکان باز اندیشی می‎شود و روند زندگی از نو شکل می‎گیرد.»(۱)

این نوشته سوالات فراوانی را برای انسان به وجود می‎آورد:

۱. گزینش تقویم در دوره هر پیامبر را نماد از قدرت ظهور الهی می‎داند، در حالی که ۱۷۱ سال از این تقویم گذشته و بهائیان پس از دو قرن از تقویم خود رونمایی می‎کنند نه در زمان حسین علی بهاء؛ یعنی خدای بهائیان اینقدر ناتوان بود که در زمان خود نتوانست ظهور خود را نمایان کند، از این‎رو این کار را بر عهده سران بعدی بهائیت گذاشت تا پس از حدود دو قرن این کار را انجام دهند؟

۲. آیا تا به حال که از تقویم بدیع رونمایی نشده بود، بهائیان نمادی از قدرت ظهور الهی برای ایجاد تحول در درک انسان از حقایق مادی، اجتماعی و روحانی نداشتند؟ به عبارت ساده‎تر، بهائیان تا به امروز حقایق مادی و اجتماعی و روحانی را درک نمی‎کردند و این سبب شد که شما با رونمایی از تقویم بدیع به درک کردن آنان کمک کنید؟

۳. آیا بهائیان تا به امروز ایام مقدس و نحس خود چون روز میلاد باب و بهاء را بر اساس تقویم قمری یا میلادی محاسبه نمی‎کردند؟ این سخن جای تعجب دارد، یعنی در این دو قرن، لحظات و ایام بهائیت مبرز نشده بود؟ یعنی کسی نمی‎دانست یا نمی‎توانست محاسبه کند که علی محمد شیرازی یا حسین علی نوری در چه روزی به دنیا آمده‎اند و در چه روزی مرده‎اند؟

۴. شما با این تقویم شگفت‎انگیز، چه باز اندیشی‎ای در جایگاه نوع بشر در زمان و مکان به وجود آورده‎اید؟

۵. آیا قرار است از امسال که این تقویم را اجرا می‎کنید، روند زندگی شما از نو شکل بگیرد، پس این دو قرن که گذشت، چه می‎شود؟

۶. قرار است چه چیز زندگی شما نو شود؟ دین شما، توحید شما، قبله شما، چه چیز؟ یعنی در این دو قرن فرصت نو شدن نبود؟

۷. آیا دین است که روند زندگی را تغییر می‎دهد یا تقویم؟ آیا بهائیان روز و ماه و سال و شیوه شمارش آن‎ها را سبب تغییر روند زندگی می‎دانند، یا دین را؟

آری، همه ادیان برای خود تقویمی دارند: یهودیان عبری، مسیحیان میلادی و مسلمانان هجری؛ اما این به این معنا نیست که نظام طبیعت را در نظر نگرفته باشند و سال و ماه و روز را برهم ریخته باشند. ماه در همه ادیان بر اساس نظام آفرینش ۳۰ روز دارد و سال ۱۲ ماه.

۱۲ ماه بودن سال، قانون طبیعت است؛ خدای سبحان در قرآنی که بهائیان نیز آن را قبول دارند می‎فرماید: «إِنَّ عِدَّهَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فی‏ کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏»(۲) و این بحثی علمی است که با نظام آفرینش درگیر است، نه امری دل‎بخواهی که چون ما می‎خواهیم ۱۹ را مقدس بشماریم، ماه و سال و روزمان نیز باید بر اساس این عدد تنظیم شود…

حضرت عیسی(علیه السلام) ۱۹ قرن پیش از میرزا حسین علی و پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) ۱۳ قرن پیش از حسین علی میرزا می‎دانستند که ماه ۳۰ روز است و سال ۱۲ ماه، چون الهی و آسمانی بودند؛ لیکن پس از این زمان طولانی و پیشرفت علم، چگونه پیامبری که مدعی آسمانی بودن است و در قرن اتم  پیدا شده، از این قانون طبیعی جهان آفرینش، تخلف می‎کند؟ امیدواریم پیروان او پاسخی برای این همه معما داشته باشند؟

پانوشت:
۱. پیام ۱۰ ژوئیه ۲۰۱۴ به محافل روحانی ملی.
۲. سوره توبه، آیه ۳۶.

                                                                                        منبع: پایگاه جامع ادیان، فرق و مذاهب

چرا تبلیغ بهائیت در اسرائیل ممنوع است ؟

بهائیان حق ندارند در اسرائیل برای اسرائیلیان تبلیغ بهائیت بکنند. چون بیت العدل امر کرده است . یک سوال پیش می آید: اگر بهائیت بهترین راه رسیدن به خداست پس همه باید بهائی شوند و استثناء هم ندارد. اگر هم دین یهود بهتر است پس چرا در بیت العدل به تبلیغ بهائیت پرداخته اند؟

تبلیغ

طبق تحقیقی که یک یهودی در اسرائیل به عمل آورده است یهودی هایی که در اسرائیل هستند حق بهائی شدن را ندارند. البته رژیم غاصب اسرائیل  شهروندان یهودی را مجبور به ماندن بر سر دین خود نکرده است، بلکه حق تبلیغ را از بهائیان در اسرائیل گرفته است.

عاصف و نعیما دو شهروند یهودی که در نزدیکی بیت العدل در شهر حیفا زندگی می کنند؛ کنجکاو شده بودند که باغ و ساختمان بیت العدل را رصد کنند. آنان پی برده بودند که باغ بهائیان به آن ساختمان هایی که قابل رؤیت است ختم نمی شود وچند طبقه ی وسیع هم در زیر آن باغ ساخته شده که دیدن آن برای غیر بهائی ممنوع است.

عاصف و نعیما برای دسترسی به زیرزمین مجبور شدند با انجمن بهائیان تماس گرفته و به آنها بگویند که می خواهند بهائی شوند، اما پس از آنکه یک کارشناس بهائی وارد منزل آنان شد گفت: به دلیل اینکه شما اسرائیلی هستید نمی توانید بهائی شوید و وقتی دلیلش را پرسیدند جواب داد: چون بهاء الله گفته است.

حال یک سوال بوجود می آید و آن اینکه اگر بهائیت یک دین بر حق است وبهترین راه است، همه را یکسان می داند و همه انسان ها باید برای تکامل از راهش وارد شوند؛ پس چرا اسرائیلی ها به هیچ وجه نمی توانند بهائی شوند؟

پس معلوم می شود که بهائیان از ترس اسرائیل حق ندارد در آن منطقه تبلیغ کنند و دینشان دین نیست چه برسد به اینکه بخواهد بر حق باشد. زیرا به نظر شما می شود خداوند دینی را بعنوان بهترین راه تکامل به مردم عرضه کند و سپس عده ای را از این راه منع کند؟

  منبع : چرا بهائی نیستم

مصاحبه با خانم‌ مهناز رئوفی یک‌ نجات‌ یافته‌ از بهائیت

خانم‌ مهناز رئوفی، در محیط‌ بهائی رشد یافت، اما فسادها و تناقض هایی‌ که‌ در کار هم کیشان‌ خود (به ویژه‌ سران‌ محفل‌ بهائیت) دید،‌وی را به شدت‌ از این‌ مسلک‌ بیزار کرد‌ و این‌ امر، همراه‌ با مطالعه‌ مستقیم‌ درباره‌ اسلام، باعث‌ تشرف‌ او‌ به‌ اسلام‌ و تشیع‌ گردید.

mahnaz-raoofi
به گزارش “خدمت”؛ خاطرات‌ خانم‌ رئوفی‌ که‌ اخیراً‌ تحت‌ عنوان‌ «سایه‌ شوم؛ خاطرات‌ یک‌ نجات‌ یافته‌ از بهائیت» توسط‌ انتشارات‌ کیهان‌ نشر یافته، حاوی‌ نکات‌ بسیار جالبی‌ در افشای‌ مواضع‌ ضد اسلامی‌ و ضد انقلابی‌ تشکیلات‌ بهائیت‌ است.

با هم‌ بخشهایی‌ از آن‌ را می‌خوانیم:

بهائیان‌ دو دسته‌اند‌

فساد اخلاقی‌ در بهائیت‌ :

در بهائیت‌ هر گونه‌ تعصبی‌ ممنوع‌ است‌ و این‌ ریشه‌ در سیاست‌ استعمار دارد که‌ با ترویج‌ این‌ اعتقاد، تعصب‌ ملی، تعصب‌ دینی، تعصب‌ وطنی‌ و هر عرق‌ و علاقه‌ و غیرتی‌ را از انسان‌ می‌گیرد تا به‌ راحتی‌ بتواند بهره‌کشی‌ کند… خیلی‌ از خانمها[ی‌ بهائی]… لباسهای‌ نازکی‌ می‌پوشیدند و منظره‌ بسیار کریه‌ و زشتی‌ به‌ وجود می‌آوردند و روسای‌ تشکیلات‌ چیزی‌ به‌ آنها نمی‌گفتند و آزادی‌ مطلق‌ داده‌ بودند. دیگر کسی‌ حق‌ اعتراض‌ نداشت.‌ ‌

بی‌بند و باران‌ تشویق‌ هم‌ می‌شوند! :

در جامعه‌ مسلمان ها، هر کس‌ در رعایت‌ حجاب‌ و یا خلوت‌ با اجنبی‌ کوتاهی‌ نماید مورد اعتراض‌ و بازخواست‌ افکار عمومی‌ (و نه‌ تشکیلاتی) واقع‌ شده‌ و با او برخورد می‌شود و در جامعه‌ بهائی‌ هر کس‌ بی‌حجاب تر باشد به‌ اصطلاح‌ باکلاس تر و بافرهنگ‌ جلوه‌ می‌کند و هر کس‌ برای‌ ایجاد ارتباط‌ با اجنبی‌ راحت ‌تر و در واقع‌ گستاخ ‌تر باشد امروزی‌ تر و در تشکیلات‌ از عزت‌ و احترام‌ بیشتری‌ برخوردار خواهد بود. من‌ در مقایسه‌ این‌ دو جامعه‌ وقتی‌ به‌ اعمال‌ و رفتار بعضی‌ از مسلمانان…، خصوصاً…به‌ خلافکاران‌ و معصیت‌کاران، فکر می‌کردم، می‌دیدم‌ آنها کسانی‌ هستند که‌ تربیت‌ مذهبی‌ نشده‌اند و از احکام‌ و دستورات‌ اسلام‌ سرپیچی‌ کرده‌اند… اما در بهائیان‌ اگر اعمال‌ خلافی‌ سر می‌زند برای‌ این‌ است‌ که‌ هیچ‌ گونه‌ مانع‌ شرعی‌ ندارند. در واقع‌ اسلام‌ را نمی‌شود در اعمال‌ مسلمانان‌ جستجو کرد ولی‌ بهائیت‌ را در اعمال‌ بهائیان‌ می‌توان‌ یافت؛ چون‌ اگر اعمال‌ نابجایی‌ از افراد مسلمان‌ سر می‌زند به‌ علت‌ بی‌ توجهی‌ به‌ تعلیمات‌ اسلام‌ است.‌ ‌

ارتباط‌ با علما ممنوع!‌ :

بهائیان‌ فقط‌ در صورتی‌ با مسلمانان‌ رفت‌ و آمد دارند که‌ مطمئن‌ باشند هیچ‌ خطری‌ آنها را تهدید نمی‌کند و ضمناً‌ می‌توانند بهائیت‌ را تبلیغ‌ کنند و باعث‌ تبلیغ‌ افکار بهائی‌گری‌ شوند. آنها فقط‌ با افراد کاملاً‌ بی‌سواد و عامی‌ صحبت‌ می‌کردند و من‌ هیچ‌ وقت‌ ندیدم‌ که‌ یک‌ بهائی‌ با یک‌ عالم‌ مسلمان‌ بنشیند و از بهائیت‌ حرفی‌ بزند؛ می‌دانستند که‌ محکوم‌ می‌شوند. لذا اصلاً‌ با عالمان‌ و تحصیل ‌کردگان‌ و خـصـوصـاً‌ روحـانـیـون‌ هـیـچ‌گـونـه‌ بـحـثـی‌ پـیش‌ نمی‌کشیدند.‌ ‌

شستشوی‌ مغزی‌ کودکان‌ :

[زمانی‌ که] معلم‌ مهد کودک‌ بهائیان‌ شدم… برنامه‌هایی‌ که‌ به‌ من‌ می‌دادند تا به‌ بچه‌ها بیاموزم‌ کاملاً‌ در راستای‌ شستشوی‌ مغزی‌ آنها بود و من… می‌دیدم‌ که‌ چگونه‌ از ۳ سالگی، کودکان‌ را نسبت‌ به‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ بدبین‌ می‌کردند و… مغز کوچک‌ آنها را با خرافات‌ و اوهامی‌ که‌ ارمغان… بهاء و عبدالبهاء بود پر می‌کردند و چگونه‌ با آوردن‌ مثالها و بیان‌ داسـتـان هـایـی، آنـان‌ را از خارج‌ شدن‌ از بهائیت‌ می‌ترساندند و با [وجود] این‌ ترس‌ و وحشتی‌ که‌ در دل‌ کودکان‌ از انتخاب‌ راهی‌ به‌ جز راه‌ بهاء می‌انداختند و با وحشتی‌ که‌ آنان‌ از طرد شدن‌ و اخراج‌ شدن‌ از خانه‌ و خانواده‌ داشتند، شعار بی‌اساس‌ «تحرّ‌ی‌ حقیقت» را سر می‌دادند و به‌ ظاهر وانمود می‌کردند که‌ بهائیان‌ در پانزده‌ سالگی‌ پس‌ از تحری‌ حقیقت‌ می‌توانند راه‌ خود را انتخاب‌ نمایند…، در حالی‌ که‌ هیچ‌ کدام‌ از بهائیان‌ حق‌ نداشتند… کتابهای‌ سایر جوامع‌ را مطالعه‌ کنند، حق‌ نداشتند کتابهای‌ ردیه‌ را که‌ بیشتر، بهائیان‌ مسلمان‌ شده‌ آنها را نوشته‌ بودند مورد مطالعه‌ قرار دهند…‌

در زمان‌ جنگ‌ [ایران‌ و عراق] وقتی‌ مردم‌ کشته‌ می‌شدند، بهائیان‌ با بی‌رحمی‌ تمام‌ می‌گفتند از این‌ مسلمانان‌ هر چه‌ کشته‌ شود کم‌ است. خصوصاً‌ وقتی‌ رادیوهای‌ خارجی، آمار شهادت‌ رزمندگان‌ را در جبهه‌ها به‌ اطلاع‌ مردم‌ می‌رساندند… با ناسزاگویی‌ به‌ رزمندگان‌ ابراز مسرت‌ و خشنودی‌ می‌کردند

بگذار مردم‌ با موشک‌ باران‌ صدام‌ بمیرند!‌ :

در زمان‌ جنگ‌ [ایران‌ و عراق] وقتی‌ مردم‌ کشته‌ می‌شدند، بهائیان‌ با بی‌رحمی‌ تمام‌ می‌گفتند از این‌ مسلمانان‌ هر چه‌ کشته‌ شود کم‌ است. خصوصاً‌ وقتی‌ رادیوهای‌ خارجی، آمار شهادت‌ رزمندگان‌ را در جبهه‌ها به‌ اطلاع‌ مردم‌ می‌رساندند… با ناسزاگویی‌ به‌ رزمندگان‌ ابراز مسرت‌ و خشنودی‌ می‌کردند. بهائیان‌ در زمان‌ جنگ‌ با کناره‌جویی‌ از شرکت‌ در جبهه‌ها اعلام‌ کردند که‌ مخالف‌ جنگ‌ هستند و به‌ بهانه‌ عدم‌ دخالت‌ در سیاست‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ سلاح‌ امتناع‌ کردند و کوچک ترین‌ فعالیتی‌ برای‌ دفاع‌ از کشور از خود نشان‌ ندادند… آنها که‌ دائماً‌ در کلاسها و مجالس‌ از عشق‌ به‌ عالم‌ بشریت‌ دم‌ می‌زدند، آنان‌ که‌ از الفت‌ و محبت‌ طوری‌ سخن‌ سرایی‌ می‌کردند که‌ گویی‌ برتر و مهربانتر از همه‌ اقشار عالمند، در عمل‌ نه‌ تنها بویی‌ از انسانیت‌ و محبت‌ نبرده‌ بلکه‌ درنده‌خویی‌شان‌ گُل‌ می‌کند و از خبر شهادت‌ جوانان‌ عزیز این‌ مرز و بوم‌ اظهار خوشحالی‌ و مسرت‌ می‌کنند.‌ ‌

شادی‌ در رحلت‌ امام‌ :

[در جـریـان] رحـلـت‌ امـام(رحمت الله علیه) ازدحام‌ جمعیت‌ دل‌ سوخته‌ و آن‌ نمایش‌ حقیقی‌ مراسم‌ عزاداری‌ در باور نمی‌گنجید. آن‌ همه‌ ایمان…، عشق… و… التهاب، انسان‌ را وادار به‌ حسرت‌ و غبطه‌ می‌کرد. سنگ‌ در آن‌ روز می‌گریست‌ و من‌ شاهد اشک‌ بچه‌های‌ برادرم‌ بودم‌ که‌ قلبشان‌ رئوف تر و پاکتر بود. قلب‌ خودم‌ از جا کنده‌ می‌شد…، اما بهائیان‌ وقتی‌ به‌ هم‌ می‌رسیدند این‌ خبر ناگوار و این‌ مصیبت‌ گران‌ مردم‌ دلسوخته‌ را به‌ هـم‌ تـبـریـک‌ مـی‌گفتند و اگر جشن‌ و پایکوبی‌ نمی‌کردند از ترس‌ مردم‌ بود.‌

یک‌ بسیجی، مرا آگاه کرد‌ :

با اشاره‌ به‌ گفتگویش‌ با یک‌ بسیجی‌ خدمتگزار به‌ نام‌ مهدی‌ صالحی‌ (که‌ چندی‌ پس‌ از جنگ‌ تحمیلی، هنگام‌ خنثی ‌سازی‌ مین‌ در شلمچه‌ به‌ شهادت‌ رسید) می‌نویسد:‌

مهدی‌ ذهنیت‌ مرا نسبت‌ به‌ اسلام‌ تغییر داد و طوری‌ به‌ تبلیغ‌ اسلام‌ پرداخت‌ که‌ واقعاً‌ منقلب‌ شدم‌ و شک‌ و تردیدم‌ نسبت‌ به‌ حقانیت‌ بهائیت‌ بیشتر شد. آن‌ روز… من‌ به‌ مطالبی‌ پی‌ بردم‌ که‌ قبلاً‌ از آنها بی‌اطلاع‌ بودم‌ و در اثر تبلیغات‌ سوء تشکیلات، عکس‌ قضیه‌ در مغزم‌ فرو رفته‌ بود. عمده‌ مطالب‌ این‌ که‌ تشکیلات‌ اسلام‌ را برای‌ ما دینی‌ کوچک‌ و عقب‌افتاده‌ که‌ پر از خرافات‌ و اوهام‌ است‌ معرفی‌ کرده‌ بود و من‌ فهمیدم‌ که‌ بهائیان‌ اعتقادات‌ خرافی‌ بعضی‌ از مردم‌ بی‌سواد و بی‌اطلاع‌ را به‌ عنوان‌ اسلام‌ به‌ ما معرفی‌ کرده‌اند، در حالی‌ که‌ خود اسلام‌ دینی‌ بسیار جامع‌ و کـامـل‌ و بـی‌نـقـص‌ اسـت‌ کـه‌ بسیار انسان‌ ساز و تعالی ‌بخش‌ است.‌

دیگر به‌ بهاء و عبدالبهاء ایمان‌ ندارم!‌ :

خانم مهناز رئوفی در شرح‌ گفتگوی‌ خود با یک‌ فرد بهائی‌ (به‌ نام‌ آقای‌ منطقی) در خانه‌ خویش، در ایام‌ ناراحتی‌ شدید خود از سران‌ محفل‌ بهائیت‌ می‌گوید:
در حالی‌ که‌ وسایلم‌ را جمع‌ می‌کردم‌ چشمم‌ به‌ تابلوی‌ عکس‌ عبدالبهاء افتاد. با عصبانیت‌ تابلو را برداشتم‌ و بر زمین‌ کوبیدم‌ و با هر دو پا روی‌ آن‌ ایستادم‌ و گفتم: تشکیلاتی‌ که‌ ارمغان‌ اراجیف‌ توست‌ مرا بدبخت‌ کرد… آقای‌ منطقی‌ لبخند تلخی‌ زد و گفت: تو خیلی‌ اشتباه‌ کردی. اتفاقاً‌ اعضای‌ محفل‌ حرفه‌ای‌ ترین‌ خلاف‌ کارهای‌ دنیا هستند و کثیف ‌ترین‌ گناهان‌ از آنان‌ صادر می‌شود. خود من‌ شاهد تعویض‌ زنان‌ محفل‌ با همدیگر بوده‌ام‌ و به‌ حدی‌ از آنان‌ کثافت کاری‌ و رذالت‌ دیده‌ام‌ که‌ اگر پاکترین‌ افراد عضو محفل‌ شوند هرگز به‌ آنان‌ اعتماد نخواهم‌ کرد. حرفهای‌ آقای‌ منطقی‌ برایم‌ تازگی‌ داشت‌ او از غیرانسانی‌ترین‌ اعمال‌ که‌ از اعضای‌ محفل‌ قبل‌ از انقلاب‌ سر می‌زد برایم‌ گفت‌ و ایرادهایی‌ اساسی‌ از خود بهائیت‌ گرفت… من‌ مبهوت‌ و متحیر به‌ آقای‌ منطقی‌ نگاه‌ می‌کردم. او به‌ چه‌ جرأتی‌ چنین‌ چیزهایی‌ را می‌گفت‌ به‌ او گفتم: از این‌ که‌ طرد شوید نمی‌ترسید؟ گفت… تصمیم‌ داریم‌ به‌ خارج‌ از کشور برویم‌ و از دست‌ بکن‌نکن‌های‌ این‌ تشکیلات‌ راحت‌ شویم. گفتم‌ پس‌ چه‌ کسی‌ واقعاً‌ بهائی‌ است؟ همه‌ که‌ یا از ترس‌ بهائی‌ مانده‌اند یا منفعتی‌ را دنبال‌ می‌کنند یا مثل‌ شما، ظاهراً‌ بهائی‌ هستند. پرسیدم‌ به‌ بهاء و عبدالبهاء چه؟ به‌ آنها هم‌ ایمان‌ ندارید؟ عینکش‌ را کمی‌ بالاتر برد، دستی‌ بر محاسن‌ خود کشید و گفت: آدمهای‌ زرنگی‌ بوده‌اند؛ خوب‌ توانستند چیزی‌ مشابه‌ با ادیان‌ دیگر درست‌ کنند. علاوه‌ بر مقام‌ و منزلت، پول‌ خوبی‌ هم‌ به‌ جیب‌ زدند…!

 

مهناز رئوفی بهائی مسلمان شده در گفتگو با ایران

قبله فرقه ضاله بهائیت، اسرائیل است
مهناز رئوفی متولد ۱۳۴۹ در سنندج است. از سادات طباطبایی است ولی به واسطه این که پدرش بهایی بود او نیز بهایی ماند. می گوید اگرچه اجداد او از مسلمانان سرشناس و صاحب احترام و معتمد بودند و هم اکنون آرامگاه های آنان مورد تکریم مسلمانان است ولی پدربزرگ های او به مسلک بهائیت درآمدند. او، برادرانش، همسر برادران و خواهرانش از اعضای فعال تشکیلات بهائیان بودند به شکلی که برادران او هم اکنون نیز از سران بهائیت در ایران محسوب می شوند.رئوفی اسلام آوردنش را تنها خواست و لطف خدا می داند و وقتی از این مسئله سخن به میان می آورد احساسات و شوق کاملاً بر بیانش غالب می شود اگرچه به این واسطه هزینه سنگینی را نیز پرداخت کرده است. او می گوید: اگرچه فردی بسیار عاطفی و وابسته به خانواده هستم ولی به واسطه خروج از بهائیت از خانواده طرد شدم و اجازه پیدا نکردم که بعد از سالها خانواده ام را ملاقات کنم و پدرم هم در این سالها از دنیا رفت و این اتفاق نیز برایم خیلی سنگین بود. با این حال او این مسئله را به جان خرید و حاضر شد برای یافتن حقیقت هزینه آن را نیز پرداخت کند.

اجازه بدهید ابتدای مصاحبه را با یک تاریخچه مختصر از فرقه بهائیت آغاز کنیم.

پیدایش بهائیت از سال ۱۲۶۰ با ادعای جوانی به نام سیدعلی محمد که خود را ملقب به «باب» کرد آغاز شده است. سیدعلی محمد باب ابتدا ادعای مهدویت و سپس ادعای خدایی نمود. این شخص بعد از ۹ سال که توانست پیروانی را برای خود دست و پا کند، توسط امیرکبیر در تبریز اعدام شد. میرزا حسینعلی نوری از پیروان باب بود که پس از اعدام وی ادعای «من یظهر اللهی» کرد و گفت که باب مبشر من بوده و من مهدی موعود هستم و به این شکل ادعای مهدویت نمود و خودش را بهاءالله و پیروانش را بهایی نامید. بعد از بهاء، پسرش به نام عباس افندی که خودش را «عبدالبهاء» یعنی بنده بهاء نامید جانشین وی گردید و پس از او نیز شوقی افندی که نوه دختری عبدالبهاء بود اداره امور بهائیان را برعهده گرفت. پس از این سه نفر و تا امروز زعامت بهائیان برعهده «بیت العدل» است. «بیت العدل» مرکزیتی متشکل از ۹ نفر است که توسط شوقی افندی تشکیل شد چرا که او صاحب فرزندی نشد تا رهبری بهائیان را برعهده بگیرد. تمام دستورات اداری و حقوقی و در کل تمام مسائل بهائیان از «بیت العدل» صادر می شود و همه بهائیان تابع محض این ۹ نفر هستند. بهائیان این ۹ نفر را مصون از هرگونه خطا می پندارند و جمع آنها را (نه تک تک) بری از هر اشتباهی می دانند.

یعنی معتقدند این ۹ نفر معصوم هستند؟

می گویند که این عده ملهم به الهامات غیبیه هستند و عصمت دارند و هر دستوری که از سوی آنها صادر شود از طرف خداست و باید بدون چون و چرا انجام داد.

این عده چگونه انتخاب می شوند؟

توسط خود بهایی ها انتخاب می شوند.

بیت العدل در کجا قرار دارد؟

در اسرائیل. خود بهاء هم در اسرائیل فوت کرد و جالب است بدانید که او می گفت که قبله بهائیان من هستم و باید به طرف من نماز بخوانید و طبعاً وقتی هم که فوت کرد قبرش در اسرائیل بود و الآن قبله همه بهائیان به طرف اسرائیل است.

وقتی بهاء زنده بود چطور به طرف او نماز خوانده می شد؟

این جزو سؤال های پاسخ داده نشده است که چطور می شود رو به یک انسان زنده نماز خواند یا این که خودش چطور نماز می خوانده است! او ادعای خدایی داشت ولی در برخی متون از خدا استمداد می کرد. وقتی از او دلیل این مسئله را می پرسیدند که چرا تناقض گویی می کنی می گفت که شما غافل هستید ظاهر من باطن مرا می خواند و باطنم ظاهرم را!

رابطه این فرقه با رژیم صهیونیستی به چه شکل است؟

طبعاً «بیت العدل» به عنوان مهمترین و مرکزیت این فرقه در سرزمین های اشغالی است و فعالیت های گسترده ای داشته و به لحاظ اقتصادی منافع زیادی دارد.

چطور؟

به خاطر این که مقبره بهاء آنجاست، بهایی ها دسته دسته به آنجا می روند و آنجا به حالت یک مکان توریستی درآمده است و طبعاً درآمد مناسبی هم دارد. ضمن این که خود بهایی ها هر ۱۹ روز یکبار با بهانه های مختلف پول جمع می کنند و به اسرائیل می فرستند. به غیر از این «بیت العدل» از دادن مالیات به دولت اسرائیل معاف است که این خود جای سؤال دارد. ضمن این که اعضای «بیت العدل» در سال یک یا دو بار با رئیس جمهور اسرائیل دیدار می کنند. البته این ملاقات آشکار آنهاست و طبعاً ملاقات های غیرآشکار هم زیاد اتفاق می افتد. باید عرض کنم منافع صهیونیست ها با بهائیان مشترک است و آن از بین بردن اسلام است.

چرا بهاء از همان ابتدا ادعای اولوهیت نکرد و ابتدا گفت من مهدی موعود هستم و سپس ادعای خدایی کرد؟

اصلاً قبل از ادعای بهاء ، باب چنین ادعایی داشت و بهاء پیرو باب بود و در این مورد سکوت کرده بود. پس از اعدام باب عده ای ادعای «من یظهر اللهی» کردند و گفتند که باب ظهور آنها را بشارت داده است، بهاء هم گفت که من در زندان بودم که یک مرتبه به ذهنم رسید و به من الهام شد و متوجه شدم که من پیغمبر بودم و خبر نداشتم!

پیش زمینه چنین ادعایی از جانب بهاء چه بوده است؟

دال گورکی سفیر کبیر روسیه در ایران با بهاء ارتباط تنگاتنگ داشته و هر وقت او دچار مشکلی می شده همیشه روسها و انگلیس ها وارد صحنه می شدند و او را از مخمصه نجات می دادند و این مسئله کاملاً آشکار بوده و پنهانی نیست کما این که در تاریخ آمده زمانی که به واسطه طرح تروری که بهائیان برای ناصرالدین شاه ریخته بودند و به دلیل عدم توفیق عملیات ترور، بهاء به دلیل حمایتی که سفارت روسیه در تهران از او داشت از اعدام و مجازات جان سالم به در برد.
از طرف دیگر با دقت در تعالیم و اصول این فرقه ما متوجه می شویم که این فرقه کاملاً ساخته و پرداخته شده و هدفی خاص را دنبال می کند. با این پیش زمینه کاملاً می شود فهمید که در اینجا کار، کار سیاست بوده است کما این که اسناد آن نیز به وفور در تاریخ وجود دارد و باید به این نکته نیز توجه کرد که استعمارگران، بهائیت را برای انحراف در شیعه و وهابیت را برای انحراف در اهل سنت ایجاد کردند.
حتماً شنیده اید که عبدالبهاء به واسطه خدماتش به انگلیس از این کشور لقب «سر» دریافت کرد.او در کتابش می نویسد که آمدن من به ایران سبب الفت ایران و انگلیس است و نتیجه به درجه ای می رسد که بزودی افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کنند. ضمن این که نخستین کمیسر عالی فلسطین در زمان قیمومیت انگلیس به پاس قدردانی از خدمات بهائیان در دوران جنگ جهانی اول نشان «شهسوار طریقت امپراتوری بریتانیا» را به عباس افندی (عبدالبهاء) اعطا کرد.

رابطه بابیت با بهائیت چگونه است؟
ابتدا من یک پیشنهادی می دهم که شما یک سؤالی را برای بهائیان مطرح کنید. قطعاً این سؤال باعث به فکر افتادن اشخاص بی غرض می شود که گول بهائیت را خورده اند و آن این که اگر باب آمد که فقط بهاء را بشارت دهد پس چطور انبوهی از تعالیم را با خود آورد که به هیچ کدام هم عمل نشد.

چطور؟
چون قبل از اجرایی شدن آن باب اعدام شد و بهاء پس از باب تعالیم جدیدی را آورد و تمام تعالیم باب را به دریا ریخت و این مسئله در آثار بهائیان وجود دارد.
البته یک سری متون از باب وجود دارد که نشانگر این است که باب اختلال عقلی داشته است. این هم در دسترس همه بهائیان نیست مگر این که شخصی جست و جوگر باشد و آن را پیدا کند و به فارسی ترجمه کند و تازه متوجه خواهد شد که متوجه معنی متن نمی شود.

یعنی متون باب قابل ترجمه نیست؟

اصلاً صرف و نحو بشدت در آن خدشه دار است. وقتی هم از او پرسیدند که چرا در نوشته هایت قواعد ابتدایی را رعایت نمی کنید در جواب گفته بود که صرف و نحو را من ابداع می کنم و این صرف و نحو موجود درست نیست! و آنچه من می گویم درست است. یا احکام عجیب و غریبی که در بابیت وجود دارد. مثل این که اگر زنی از همسر خود بچه دار نشد می تواند از مرد دیگری بچه دار شود و احکام بسیار چندش آور دیگری که باب آورد یا این که می گوید همه کتاب ها غیر از کتاب باب باید سوزانده شود یا همه اماکن مذهبی حتی مسجدالحرام باید تخریب شود و تنها ساختمان و آرامگاه او سالم بماند.
اینها هیچکدام عملی نشد و قرار هم نبود عملی شود. وقتی از بهائیان می پرسید که این احکام چرا اینطور است و چرا برخی از آنها حتی قابل فهم نیست می گویند که ما که بابی نیستیم.

مگر باب را قبول ندارند؟

خودشان می گویند باب بشارت دهنده بهاء بوده است و باب را به عنوان یک مظهر مقدسه و کسی که ظهور کرده قبول دارند ولی بلافاصله وقتی از احکام دیوانه وار باب سخن به میان می آید آنها می گویند که ما بابی نیستیم.

یعنی تناقض وجود دارد؟

بله. این تناقض است چون منشا بهائیت از بابیت بوده است.

یکی از بحث هایی که در مورد بهائیت مطرح می شود ازدواج با محارم است. در این مورد توضیح دهید؟

این مسئله در احکام بهائیت به شکلی وجود دارد. بهایر در کتاب اقدس در مورد ازدواج این طور می گوید که ازدواج با زن پدر حرام است و در این بحث موارد دیگری را نام نبرده است و این مسئله باعث سؤال می شود.

جواب آنها چیست؟

می گویند موارد دیگر در اسلام آمده است و نیازی به اشاره مجدد نبوده است! در صورتی که نام زن پدر هم به عنوان کسی که نمی توان با آن ازدواج کرد در اسلام آمده است پس چرا فقط به این مورد اشاره شده است که این سؤالی است که آنها نمی توانند جواب دهند.

شیرین عبادی اخیراً گفته که نباید بهایی ها تحت فشار باشند چرا که آنها مسلمان هستند. این عمدی که وجود دارد تا بهائیت را شاخه ای از اسلام بنامند در چیست ؟

قطعاً اینها به هیچ عنوان مسلمان نیستند و اساساً قائل به منسوخ شدن اسلام و ظهور دین بهائیت هستند. آنها این را می گویند. ضمن اینکه آنها برای بهاء شانیت خدایی قائل هستند و می گویند که خدا در شخص بهاء متجلی شده است و الآن هم روح بهاء را می پرستند. از طرف دیگر از آنجایی که بهاء خود را مهدی موعود نامید از این طریق آنها خودشان را به اسلام می چسبانند.‎/‎/

طبعاً وقتی ادعای خدایی می کند این مسئله هم از بین می رود. منظور من این است که عمد و علت مطرح کردن چنین مسائلی چیست ؟

شگرد آنها این است. هر کجا که باشند می گویند ما از شما هستیم. در مواجهه با مسیحی ها نیز همین را مطرح می کنند و می گویند ما هم مثل شما یک دین هستیم. روش تبلیغی آنها این طور است.

بهائیت یک مشکل ویژه با تشیع دارد. علت آن چیست ؟

همان طور که عرض کردم اینها همیشه سعی داشته اند که اگر با هر مذهب یا دینی روبه رو شدند خودشان را نزدیک به آن دین یا مذهب معرفی کنند. در مورد تشیع هم همین مسئله صادق است و آنها سعی می کنند در ظاهر این طور وانمود کنند در صورتی که خود بهاء از «شیعه» به عنوان «شنیعه» یاد می کرد و بشدت از علما و روحانیون شیعه تنفر داشت و در ذهن خود به دنبال راهی برای نابودی آنها می گشت. اساساً بهائیت با دو مسئله در شیعه بشدت مشکل دارد: یکی روحانیت و دیگری عاشورا.

چرا عاشورا ؟

آنها هم می دانند که همه چیز تشیع از عاشوراست. امام هم فرمود ما هرچه داریم از محرم و صفر است. اینها هم این مسئله را درک کرده اند که استحکام اسلام و تشیع از عاشوراست. آنها می خواهند که اسلام نباشد ولی از آنجایی که اینها چندین چهره دارند حتی برای امام حسین (ع) هم زیارتنامه مخصوصی نوشته اند تا بگویند که اسلام را قبول دارند. من خودم بهایی بودم و می دانم که این زیارتنامه هیچگاه خوانده نمی شود و به آن اعتنایی نمی گردد. ضمن اینکه بهائیان هر سال در روز اول و دوم محرم به مناسبت روز تولد بهاء و باب جشن می گیرند. وقتی از آنها سؤال می کنید که چرا ایام شهادت امام حسین را جشن می گیرید می گویند که اسلام دیگر منسوخ شده است. یعنی از یک سو برای امام حسین زیارتنامه دارند و از سوی دیگر اسلام را منسوخ شده می دانند. این تناقضات در بهائیت بسیار زیاد است.

شگردهای جذب غیر بهائیان توسط این فرقه به چه شکل است ؟

شگرد آنها شست وشوی مغزی افراد است. ابتدا سعی می کنند تمام معتقدات فرد را از او بگیرند و ایمانش را سست کنند و پس از آن می گویند که حالاهر چه اعتقاد داشتی از خود بیرون کن و آماده پذیرش بهائیت شو. بعد از جاهایی شروع می کنند که طرف را علاقه مند کنند. می گویند ما به تساوی زن و مرد معتقدیم، صلح، وحدت بشریت و.‎/‎/ از اعتقادات ماست و برای آن تلاش می کنیم. یعنی سعی می کنند با سفسطه افرادی را که آگاهی درستی از اسلام ندارند از اسلام زده کنند و سپس با شعارهای زیبا او را جذب نمایند.

الآن تعداد بهائیان چقدر است ؟

یکی از دستورات اینها به پیروان خود این است که سعی می کنند تا آنجایی که ممکن است در شهرها و کشورهای مختلف پخش شوند تا حضور خود را در همه جا گسترش دهند. در مورد تعدادشان هم باید بگویم که حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر هستند که در سراسر دنیا پخش شده اند. البته آماری که خودشان می دهند بسیار غلوآمیز است و می گویند جمعیت شان حدود ۳۰۰ هزار نفر است که این طور نیست.

بهائیان در مورد حرمت ورود به سیاست هم گویا دستوری دارند.‎/‎/

بله. در بهائیت ورود به سیاست حرام است اما این مسئله در ظاهر است و دقیقاً عکس آن عمل می شود. شما می دانید که بزرگان بهایی خود در مرکز سیاست بوده اند، عبدالبهاء با پادشاهان اروپایی و مقامات امریکایی ارتباط داشته و برای آنها الواحی صادر می کرده که در آن اینها را ستوده است. ژرژ پنجم و پادشاه عثمانی از جمله این پادشاهان بوده اند. جالب است بدانید عبدالبهاء در یکی از این لوح ها دستور حمله به ایران را صادر کرده است و خطاب به یکی از پادشاهان انگلیس گفته بود که الآن موقعیت خوبی است که به ایران حمله کنید. به هرحال اینها نباید در سیاست دخالت کنند و این مسئله جزو اصول آنهاست.

علت آن چیست ؟

اینها بازی است. چطور این حرمت در زمان پهلوی وجود نداشت و هویدا که خود بهایی بود به نخست وزیری رسید یا اعضای ساواک و یا دکتر ایادی بهایی مسلک که پزشک مخصوص شاه بود. به محض پیروزی انقلاب اسلامی این مسئله دوباره مطرح شد تا هیچ کمکی از سوی بهائیان به دولت صورت نگیرد. بهائیان در هیچ یک از پروژه های ملی یا مواردی که منجر به ساختن کشور و یا پیشرفت آن باشد شرکت نکرده و نمی کنند. هیچ کدام از آنها حتی در جنگ هم شرکت نکردند و گفتند که اجازه نداریم در سیاست دخالت کنیم. این بهانه ای است که بهائیان هم کمکی به دولت نکنند و هم به این واسطه جذب آن نشوند. ضمن این که دستور دیگری هم در بهائیت وجود دارد مبنی بر اطاعت کامل از حکومت. یعنی هر بهایی در هر جایی که هست باید از حکومت آن اطاعت کامل داشته باشد. باز این مسئله در ایران اتفاق نیفتاده و آنها به شکل مخفی و به شکل غیرقانونی فعالیت داشتند ولی بعد از این که حکومت با آنها برخورد کرد، تعهد دادند فعالیت نکنند و پایبند قانون باشند ولی الآن دوباره از سوی «بیت العدل» دستوری صادر شده که داخل جامعه شوید و تبلیغ علنی کنید.

از چه زمانی این دستور صادر شده است ؟

همین چند سال اخیر که اتفاقاً الآن هم بشدت فعال شدند و در حال فعالیت هستند هم اکنون هر بهایی موظف است که برای جذب ۳ الی ۵ خانوار از مسلمانان تلاش کند. همین سال گذشته هم دستور رسید که در انتخابات مجلس هم شرکت کنید و رای بدهید.

چطور ؟

علتش این است که تا به این شکل بتوانند جای پایی در مجلس پیدا کنند و با ارتباط گرفتن با فلان نماینده مجلس و تلاش برای ساختن افکار او منافعی را کسب کنند. یعنی دستور این بود که با نمایندگان مجلس ارتباط بگیرند. آنها هم می رفتند و با شگردهای خاص می گفتند که ما بهایی هستیم و اجازه بدهید عقایدمان را بگوییم سپس در مورد ما قضاوت کنید.

چقدر این تبلیغات آنها مؤثر بوده است؟

به هرحال اینها در فضاسازی مهارت خاصی دارند و سعی می کنند فضای ذهنی افراد را برای اهداف خود آماده کنند. اگر هم نتوانند اشخاص را بهایی کنند سعی می کنند به شکلی چهره جمهوری اسلامی را در ذهن افراد خدشه دار کنند. یعنی مشکل آنها با جمهوری اسلامی است و در این راه دست به هر تلاشی می زنند.

چرا فعالیت بهایی ها در سال های اخیر شدت گرفته است ؟

اینها گمان می کردند جمهوری اسلامی در حال سرنگونی است ولی دیدند که قضیه چیز دیگری شده است و به همین دلیل دیدند که اگر تلاش نکنند راه به جایی نخواهند برد. به این شکل برخلاف نص صریح بهاءالله که گفته بود باید مطیع حکومت باشید از جمهوری اسلامی اطاعت نمی کنند و حکومت هم مجبور شد تا به واسطه فعالیت های غیرقانونی که داشتند سران آنها را در ایران دستگیر نماید.

بهایی ها بیشتر در چه شغل هایی فعالیت دارند ؟

مشاغل آزاد دارند. مثلاً در عینک سازی، تولید پوشاک، فرش، کارهای تاسیساتی و صنعتی و ‎/‎/‎/ فعالیت می کنند.

یک روز کاری یک بهایی را چگونه توصیف می کنید ؟

بهائیان برای هر شخص بهایی از سن ۳ سالگی تا ایام پیری برنامه دارند. گلشن توحید نام مهدکودک هایی است که بهائیان از ۳ سالگی وارد آن می شوند و از همان ابتدا تعالیم بهائیت به آنها القا می شود. این تعالیم مبتنی بر پرستش بهاء و ایجاد رعب و وحشت در صورت سرپیچی از فرمان اوست. برای محصلان اول ابتدایی تا کلاس دوازدهم کلاس اخلاق گذاشته می شود تا به این شکل افکار غیر بهائیت از ذهنشان زدوده شود. علاوه بر این کلاسها ، افراد باید هر ۱۹ روز یک بار در یک جلسه اجباری شرکت کنند که در صورت عدم شرکت در آن مجازات می شوند. در طول این فعالیت ها نیز مسئولیت هایی برای این افراد تعریف می شود که باید آن را انجام دهند. کلاس دیگری که تشکیل می شود، کلاس «مفاوضات»است یا «ایقان»و.‎/‎/ . بعد از اتمام تحصیل دانشگاه هایی را مشخص می کنند تا بهایی ها در آن تحصیل کنند. از طریق اینترنت با دانشگاه های امریکا ارتباط می گیرند و امتحان می دهند. جلسات دیگری هم دارند مثل احتفالات کودکان، احتفالات نوجوانان و احتفالات جوانان. در این کلاسها برنامه هایی دارند از جمله تفریحات و اردوهایی که به شکل مختلط برگزار می کنند و به این شکل آنها را سرگرم می کنند. به جز این کمیسیون هایی دارند که باید در آن شرکت کنند و فعالیت های دیگری که دارند، بهایی ها در طول روز مرتباً سرگرم و درگیر این کلاسها هستند و طوری برای آنها برنامه ریزی شده که حتی فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند.

یعنی این یک شگرد است

دقیقاً. در این صورت هیچ کدام از افراد فرصت فکر کردن هم ندارند و به چیزی غیر از بهائیت نمی توانند فکر کنند.

شما چه می کردید ؟

من معلم مهدکودک و مسئول هیات موسیقی بودم. ضمن این که نوازنده سنتور هم بودم و ۱۵ شاگرد هم داشتم که نواختن این ساز را تدریس می کردم. با این حال کلاسها و جلسات متعددی می رفتیم و روزمان کاملاً پر بود.

آیا با غیربهایی ها هم ارتباط داشتید ؟

البته فرصتی برای این کار نداشتیم مگر این که برنامه ریزی شده باشد. یعنی تشکیلات می گفت که مثلاً روی فلان شخص کار کنید که ما هم تحت نظر آنها این کار را می کردیم.

با این اوصاف روند برگشتن بهائیان از این فرقه به چه شکل است ؟

خیلی زیاد است. این افراد فراوان هستند. الآن برای من نامه ها و ایمیل های زیادی می آید که می گویند قصد داریم از بهائیت خارج شویم ولی جرات ابراز آن را نداریم چون هر بهایی که از این مسلک برگردد از سوی خانواده و فامیل و تشکیلات کاملاً طرد می شود و مورد غضب قرار می گیرد.

علت عمده این بیزاری از بهائیت چیست؟

سؤالات زیاد، مجهولات و تناقضات.

یعنی به این سؤالات جواب داده نمی شود

فقط سفسطه می کنند و کسی که باهوش باشد کاملاً آن را متوجه می شود.

خود شما هم به این واسطه مسلمان شدید

بله. من از تناقضات فرار کردم. همه چیز تناقض داشت و در جواب این تناقضات هم فقط سفسطه می کنند. من گاهی با دوستانم صحبت می کردم و در جواب سؤال آنها که می گفتند جواب سؤالم را نگرفتم و می گفتم که چرا سؤال نمی کنید که آنها می گفتند که سؤال می کنیم ولی اینها جواب آن را نمی دانند. بعد می گفتم که با این حساب چرا اینجا ماندید، می گفتند که بعداً جواب این سؤال داده می شود! و«بیت العدل» به آن جواب می دهد.

واقعاً جواب می دهد

اتفاقاً سفسطه گر واقعی آنها هستند. جواب آنها به گونه ای است که هم کوتاه است و هم هزاران تفسیر می توان از آن داشت.

از مسلمان شدنتان می گفتید…

علاوه بر این تناقضات در بهائیت خلامعنوی و ایمانی خیلی ما را آزار می داد و به این دلیل به سوی اسلام آمدم و چون احساس قرابت و دوستی شدیدی نسبت به ائمه داشتم مشرف به تشیع شدم چرا که ائمه منبع بسیار عظیمی برای پر کردن این خلابودند. البته شیعه شدن من و شناخت این منبع عظیم به واسطه مطالعه کتاب «علی کیست» جناب کمپانی بوده است. این کتاب بسیار روی من تاثیر داشت و خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.

الآن چه می کنید

پس از اسلام آوردنم برای نشان دادن چهره واقعی بهائیت تالیفاتی داشته ام و کتابهای «چرا مسلمان شدم»، «نامه ای برای برادرم»، «مسلخ عشق»، «سایه شوم» و «فریب» را به چاپ رساندم.

گویا چند رمانی هم که نوشته اید به واسطه قالبی که برای نوشته خود انتخاب کردید سروصدای زیادی در محافل بهائیت به وجود آورده است.‎/‎/

ببینید، چون چنین کتابهایی تا به حال سابقه چندانی نداشته است، غیر از آیتی و مهتدی که دوتن از بزرگان این فرقه بودند و برگشتند و کتبی را در این مورد تالیف کردند تقریباً کتابی در این باره توسط بهایی های برگشته از بهائیت نوشته نشده و طبعاً کتابهای من به این واسطه حرکت جدیدی بود و برای آنها خیلی سنگین آمد. البته از طرف تشکیلات ابتدا خیلی روی من کار کردند و خیلی بحث می کردند تا من را برگردانند. آنها ساعتها با من بحث می کردند تا مسیر مرا تغییر دهند که این روزها از روزهای سخت زندگی من بود. آنها مرتب به من می گفتند که اگر برنگردی مشمول خشم و غضب الهی و نابود می شوی که الحمدالله نه تنها هیچ کدام از این اتفاقات رخ نداد بلکه بعد از مسلمان شدنم هر روز در حال پیشرفت هستم.

چند کلمه می گویم شما یک جمله درباره آن بگویید
اسلام

بهترین مامن قلوب.

تشیع

کاملترین مذهب الهی.

بهائیت
فرقه سیاسی، استعماری.

بهایی
انسان وابسته به تشکیلات که ۲ چهره دارد؛ چهره ظاهری آنها بسیار مظلوم، عاطفی، خوش برخورد، منصف، خدمتگزار و مفید که ناشی از تعلیمات درازمدت تشکیلات بوده است و چهره باطنی آنها، گزارشگر، حیله گر، تلاشگر به علاوه کینه توزی علیه اسلام.

بدترین تعالیم بهائیت
آموزه های ضداسلامی و ضددینی.

بهترین راه مبارزه با بهائیت
پرداختن به آثار بهائیان و افشای احکام ناقص آنها مثل حکم سارق که می گویند اگر شخصی ۳ بار دزدی کرد روی پیشانی او مهر بزنید. حالااگر فرض کنیم مهری باشد که تا آخر پاک نشود اگر سارق برای چهارمین بار دزدی کرد باید با او چه کنند !

با کدامیک از ائمه احساس قرابت بیشتری دارید
علی ابن موسی الرضا (ع)‎/

ادعیه مورد علاقه شما
بعد از دعای کمیل، صحیفه سجادیه.

بهترین روز سال
روزی که درآن گناهی نکرده باشم.

سخت ترین روز برای شما
پس از مسلمان شدنم والدینم خیلی ناراحت شدند و من از ناراحتی آنها بسیار ناراحت شدم.

چه زمانی گریه کردید
یک شب عاشورا دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود که از این دلتنگی به گریه افتادم.

آرزو
روزی برسد که خانواده من متوجه شوند که در اشتباه هستند.

خوشبختی
همیشه خوشبخت هستم چون به خدا ایمان دارم.

خاطره خوب
اولین سفرم به مکه مکرمه.

خاطره بد
شبهایی که با ماموران تشکیلات بحث می کردم.

حرف آخر.

امیدوارم که روزی در راه افشای فرقه بهائیت به فیض شهادت نائل شوم.
مهناز رئوفی، بهایی مسلمان شده در گفت وگو با «ایران»:

نویسنده: محسن یزدی قلعه

 

 

دروغ سیزده

دروغ سیزده 
بهائیان می‌گویند ما فرقه نداریم و دین نباید سبب اختلاف گردد. حتماً در امروز سیزده بدر این مقاله را بخوانید تا مختصری به این دروغ بهائیان پی ببریم. 
——————————————– 
مانند هر فرقه‌ای که اختلاف و انشعاب در میان پیروانش طبیعی است ، بهائیت هم از این قاعده مستثنی نیست .
هرچند که رهبران بهائیت ممکن است که ادعا کنند که در میان بهائیان انشعابی نیست ، ولی واقعیت این است که بهائیت دارای فرق مختلفی است ، که هرکدام خود را بهائی واقعی می‌دانند.
با یک بررسی کوتاه مشخص می‌شود که بهائیان در طول ۱۶۰ سال انشعابات زیادی به خود دیده است در اینجا به ارائه تاریخ این انشعابات می‌پردازیم 
•فرقه‌های در میان پیروان باب : 
• بیانی ( ازلی): 
• بهائی 
از فرقه بیانی یک دسته مانده‌اند ولی فرقه بهائی به دسته‌های بیشتری تقسیم گشتند که حال به بررسی این فرق می‌پردازیم 
فرق در میان پیروان بهاء الله : 
پیروان عبدالبهاء – بزرگ‌ترین پسر بهاء الله – ( ثابتی) 
فرق در میان پیروان بهاءالله : 
بهائیان موحد : پیروان برادر عبد البهاء ، میرزا محمد علی ، که به وسیله بهاء الله به عنوان رهبر بهائیان بعد از مرگ عبد البهاء معرفی شده بود ولی از طرف عبد البها تکفیر گردید . 
فرق در میان پیروان عبدالبهاء : 
پیروان بهائیان موحد به صورت قلیل ماندند ولی پیروان عبد البهاء به انشعابات بیشتر تقسیم شدند : 
فرقه‌های در میان پیروان عبدالبهاء : 
• آنهائی که باور دارند که قصد و وصیت عبد البهاء کذب است که به وسیله شوقی افندی ربانی دک‌ترین شده بود . 
فرقه‌های در میان پیروان عبدالبهاء : 
آنهائی که به شوقی افندی ربانی به عنوان جانشین واقعی اعتقاد ندارند : 
بهائی آزاد 
بهائی ریمی 
جامعه تاریخ جدید 
فرقه های در میان پیروان عبدالبهاء : 
بهائیان آزاد : 
بهاییانی که اعتقاد دارند خلیفه گری یا مسئول بهائیان با مرگ عبد البهاء تمام شده است . و آن میثاقی که معروف شده ، یک دک‌ترین است که توسط عبد البهاء نبوده بلکه توسط یک نویسنده حیله گر آماده شده است. 
فرقه های در میان پیروان عبدالبهاء : 
بهائیان متجدد ( ریفرمی) : 
آن‌ها مدعی هستند که میانه رو
هستند مذهب روحانی از بهاء الله
و عبد البهاء و مشخصاً مسیر جدیدی جدای از گروه متعصب و اصول گرا بهائیان حیفان ایجاد کردند . رهبر فعلیه این گروه‌های فردریک گلیشر(Fredrick Glaysher) است 
فرقه های در میان پیروان عبدالبهاء : 
بهائیان جامعه عهد جدید: 
این گروه پیروان ” میرزا احمد سهراب ” هستند . او به همراه ” لویس استیو سانتچانلرز” و همسرش ژولی”جامعه عهد جدید” را در سال ۱۹۲۹ رابعنوان راهی غیر مستقیم در انتشار آموزه‌های مذهب بهائی تاسیس کردند. بعدها که مشاجره بین میرزا احمد و شوقی افندی بالا گرفت ، سهراب و چانلرز به عنوان عهد شکن مشخص شدند و ترد گردیدند . آژانس امنیت آمریکا (NSA)در سال ۱۹۴۱ آن‌ها را مورد پیگرد قانونی قرار دارد . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی :

• پیروان ” گاردها و هارس ها ( نگهبانان ) ” 
• پیروان ” نواب ( نایب‌ها) 
• پیروان UHI مستقر در حیفا ( بهائیان مرتد ” Herterodox ” 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
آنهائی که اعتقاد به شوقی افندی و  چارلز میسون رمی دارند ( به عنوان نگهبانی و حراست)

این‌ها فرقه‌های حارسان هستند . همگی آن‌ها داستان جالبی دارند . در واقع این‌ها دارای سه شعبه هستند هرکدام اعتقاد به یک حارس دارند و یکی از آن‌ها (BUPC) منتظر حارس خود است . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
آنهائی که اعتقاد به یک حارس دارند سه گروهند : 
• بهائیان ارتدکس 
• BUPC
• هسته اصلی مذهب بهائی 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان ارتدکس :
پیروان جوئل ب ماران گلا را به عنوان حارس و نگهبان بعد از چارلز میسون رمی است . این گروه دومین گروه بزرگ بهائی است و دارای یک حارس زنده، شورای بین‌المللی بهائی و انستیو ” ایادی ” می‌باشند . بهائیان ارتودکس دارای تشکیلات و پیروان در : آمریکا ، هند ، استرالیا، کانادا ، اتریش ، …..، اسپانیا، فرانسه ، ایران ، پاکستان و بنگلادش می‌باشند . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان تحت اشراف عهد و میثاق ، پیروان جوزف پیه رمی ، حارس بعد از چارلزمیسونرمی ، این گروه از بهائیان دارای یک حارس ،شورای بین‌المللی بهائی و بیت العدل (UHS) ولی دارای انستیو ایادی نمی‌باشد . حارس و نگهبان فعلی نیل چیس است . به علت استفاده او از کلمه بهائی برای گروه خود ، آژانس امنیت ملی آمریکا نیز علیه نیل چیس اقامه دعوی کرده است . 
( برای اطلاعات بیشتر در مورد دکتر لیلند جنس به ویکیپدیا مراجعه نمایید)
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
هسته اصلی مذهب بهائی :
بر اساس خواست بهاء الله و عبد البها بایستی یک حارس زنده جهت هدایت بیت العدل (UHJ) وجود داشته باشد . بیت العدل موجود در حیفا ساختگی است .بدین جهت که دارای حارس نیست. این گروه دارای حارس زنده هستند و شورای بین‌المللی بهائی ندارند یا انستیو لیادی . حارس فعلی آن‌ها جک سوقومونیان است. او بعد از دونالد هاروی (سومین حارس) حارس شد . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
پیروان ” نایب‌ها ” 
بهائیان تربیت 
پیروان رکس کینگ ، آنها می‌گویند رمی حارس نبوده است بلکه او فقط یک نایب بوده مذهب را راهبری می‌نموده تا وقتی که یک فرزند واقعی از بهاء الله جلو بیاید وحارس شود ( طبق اعتقادات این گروه ) کینگ او را به عنوان نایب بعدی انتخاب کرده است و اعضای خانواده او پیروی نایب کرده‌اند. 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان با مرکزیت حیفا این بزرگ‌ترین گروه بهائی است . آنها معتقدند که در موضوع حراست بداء اتفاق افتاده ( یعنی خدا قضای خود را تغییر داده ) و لذا دیگر حارسان نخواهند بود. 
بعد از شوقی افندی در زمان مرگ شوقی افندی وقتی او در لندن بوده بیوه او تلگرافی را ارسال داشت که اعلام کرده بود حارس خیلی ضعیف شده در حالیکه که در واقع او مرده بود. 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان با مرکزیت حیفا (ادامه…) 
وقتی که ایادی بعدها در حیفا همدیگر را ملاقات کردند تا صندوق را باز کنند ، آن‌ها مهر و موم را شکسته ولی گواه و وصیتی پیدا نکردند . دیر وقت همان شب یکی از ایادی ( ایرانی ) به سایر ایادی ایرانی گفت که در موضوع حراست بداء حاصل شده و این موضوع برای همیشه تمام شده است . هم اکنون بهائیان حیفی به وسیله بیت العدل (UHI) که دارای ۹ عضو «مصون از گناه» هدایت می‌گردد. 
سایر فرق 
علاوه بر تمام این‌ها ، گروه‌ها و انشعابات دیگری هم در بابیه/بهائیت است 

گروه اساس بهائیت: پیروان جمشید معانی . 
این گروه که فعلاً توسط جان کار رهبری می شوند و خود را گروه اساس ذات بهائیمی‌نامند . آن‌ها معتقد به آمدن ظهور سوم بعد از باب و بهاء الله هستند . 

گروه بیت الحارس جامع: پیروان ۵ شیخ 
آنها به شوقی افندی اعتقاد داشته . بر اساس آموخته‌های بهاء الله و عبدالبهاء بیت العدل بایستی دارای یک راس از حارس معصوم باشد. آنچنان که بهاء الله در احکام خود ذکر کرده است . بایستی ۲۴ حارس ( ولی امرالله و یا امام ) بیایند ، باب همراه ۱۸ نفر از حروف حی ۱۹ تا درست می‌کند . نام باقی‌مان ۵تا ذکر نشده است . ولی آن‌ها در آینده خواهند آمد . تمامی این« حارس‌ها» معصوم هستند بر اساس آموزه‌های بهاء الله آن‌ها پادشاهان کل جهان الهی می‌باشند 

پیروان دهش ( دهشتت): دهشتیت ها معتقد به رهبر خود ،دکتر دهش – سالم موسی الاوش ( مرحوم موسیس الیشا ) ( ۱۹۸۴- ۱۹۱۲) هستند که این گروه در بیروت ، لبنان گروه خود را دهشتیم گزاردند . و اعتقاد به رجعت باب دارند _ علی محمد شیراز ) و آنها به بهاء الله اعتقاد ندارند . 
نتیجه گیری : 
بنظر می‌رسد که فرقه گرائی در بهائیت سمت و سوی آن به طوری است که برای گروه اکثریت بهائی با مرکزیت حیفا مشکلات وسختی های زیادی را ایجاد کند . از سوی دیگر بهائیان معتقد به بیت العدل هم فشار بیشتری بر بیت العدل گذاشته تا موضوع حراست رامشخص کند . بجای اینکه از آن‌ها بخواهند که عهد شکنان را طرد کند

پیگیری های قضائی اخیر علیه سایر فرق بهائی باعث شده که موضوع حراست وحارسان به یک موضوع بین‌المللی تبدیل گردد. به نظر می‌رسد که توازن در این موضوع به سمت حراست است . اگر این جهت گیری و نزاع ادامه یابد . ممکن است بهائیت به شعب بیشتری تقسیم گردد. باید به آینده چشم دوخت . 
با تشکر .

با تشکر از: 
www.wikipedia.com
www.sourcewatch.com
www.sectsofbahais.com