خشونت در بهائیت

b2940820cc8238333b1cf64fa41ab859

در این نوشتار،ابتدا اشاره ای به نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایرانشده و سپس خشونتو تروریسمدر فرقه بهایی وقتل‌های متعدد سران این فرقه ارائه می شود.

نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایران

 موج گرویدن زرتشتیان به بهایی‌گری در حوالی سال ۱۹۱۹ م. رخ داد و بسیاری از تقریباً ۲۵۰ نفر زرتشتی بهایی شده،۱ رعایای ارباب جمشید جمشیدیان، ثروتمند مقتدر زرتشتی، بودند که در روستاهای یزد و کرمان (روستاهای حسین‌آباد، مریم‌آباد، قاسم‌آباد و…) سکونت داشتند. این پدیده را می‌توان به شکل‌های مختلف تحلیل کرد و برای آن پایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرض نمود.۲ ولی در آن روزها دست‌اندرکاران و آشنایان با سیاست مسئله را به گونه‌ای دیگر می‌دیدند؛ عموماً نه آن را جدی می‌گرفتند نه برای آن اصالتی قائل بودند. برای نمونه، اعظام قدسی در خاطرات خود از دوران تدریس در مدرسه سن‌لوئی تهران می‌نویسد:

«یک معلم انگلیسی به نام فریبرز که اصلاً زرتشتی بود ولی بهایی شده بود با من از نقطه نظر اینکه علاقه‌مند به خطّ فارسی بود اظهار دوستی نموده و تقاضا داشت که خط تعلیم بگیرد. من هم حاضر شدم. این بود که در روزهای مدرسه ایشان هم چند دقیقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعلیم می‌گرفتند…، یکی از روزها وارد صحبت مذهبی گردید و خواست از در تبلیغ با من وارد مذاکره گردد. به ایشان گفتم: اگر می‌خواهید که من به شما تعلیم خط بدهم از این مقوله با من صحبت ننمایید، چون تمام اینها را از مؤسس و غیره می‌شناسم؛ ولی شما حق دارید، چون زرتشتی بوده‌اید و حالا قبول این مشکل نموده‌اید؛ شما هم از نقطه‌نظر سیاسی قبول کرده‌اید. خنده‌ای کردند و گفتند: آقای میرزاحسن، مثل اینکه شما خوب وارد هستید».۳

در بررسی این پدیده با نقش ارباب جمشید جمشیدیان به عنوان حامی اصلی این موج آشنا می‌شویم. ارباب جمشید از صمیمی‌ترین دوستان اردشیر ریپورتر، رئیس شبکه اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران پس از مانکجی‌هاتریا بود و صمیمیت میان این‌دو تا بدان حد بود که برخی از دیدارهای محرمانه اردشیرجی و رضا خان در خانه ارباب جمشید صورت می‌گرفت.۴

 با توجه به این پیوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا و اردشیر ریپورتر منتسب کنیم به بیراهه نرفته‌ایم. جایگاه ارباب جمشید در این ماجرا تا بدان حد است که عبدالبهاء(عباس افندی )مکرراًبهاییان یزد و کرمان را به فرمانبری و اطاعت از او امر می‌کند.۵

به نوشته حسن نیکو، بهائیان هندوستان «همگی زرتشتی ایرانی هستند که از دهات یزد و کرمان به عنوان چای‌فروشی در بمبئی مجتمع شده‌اند و آنان نیز مانند کلیمی‌ها… همان تعصب زرتشتی را قدری کمتر از یهودیان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئی هستند در اکثریت آنها مستهلک شده؛ مخصوصاً به آنها راه نمی‌دهند».۶ از جمله کمک‌های الیگارشی ثروتمند و مقتدر پارسی به فرقه بهایی باید به اراضی وسیعی در شهر دهلی اشاره کرد که پارسیان به بهاییان اهدا کردند و در آن بنای باشکوه معبد لوتوس (نیلوفر آبی) ایجاد شد. این معبد یکی از اماکن مهم و مشهور شهر دهلی است و هر روزه هزاران تن بازدیدکننده دارد.

صبحی مهتدی می‌نویسد:

«این را هم بدانید که من با مردم هیچ کیش و آئینی دشمنی ندارم… ولی با این گروه که به دروغ و از روی ریا خود را بهایی نامیده و من آنها را جهود می‌خوانم دل خوش ندارم؛ زیرا اینها در سایه این نام که مردم اینها را یهودی ندانند کارهای زشت بسیار کرده‌اند که زیانش به همه مردم کشور رسیده است. گرانی خانه‌ها و بالا بردن بهای زمین‌ها و ساختن داروهای دغلی و دزدی و گرمی بازار ساره‌خواری و بردن نشانه‌های باستانی به بیرون کشور و تبه‌کاری و ناپاکی و روانی بازار زشتکاری و فریب زنان ساده به کارهای ناهنجاری همه با دست این گروه است که از نام یهودی گریزان و به بهایی‌گری سرافرازند».۷

صبحی نمونه‌ای از دغل‌کاری‌ها را چنین شرح می‌دهد:

«چند سال پیش به هر نیرنگی بود یک جهود هبانی را به نام عزیز نویدی در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه برای زمین‌های قلعه‌مرغی، که در دست هواپیمایی بود، دادمند تراشیدند و نیرنگ‌ها به کار بردند تا بیست میلیون از کیسه ارتش بیرون کشیدند و به دست چند تن بهایی دادند که برای شوقی رهبر فرقه بهایی بفرستد».۸

بهایی‌گری و تروریسم

آیتی از نظر قساوت و شجاعت بهاییان را مشابه با یزیدیان کردستان می‌داند و خلق و خوی ایشان را چنین توصیف می‌کند:

«دارای اخلاقی خشن بوده، سخت‌دل و کینه‌جو ولی متظاهر به مهر و محبت و نیز در شجاعت ایشان گفت‌وگو رفته. اغلب بر آنند که از این سجیه پسندیده محرومند به قسمی که تا مقاومت ندیده‌اند نهایت پردلی را اظهار می‌دارند ولی به محض اینکه به مقاومتی برخوردند میدان خالی کرده، عقب‌نشینی می‌کنند».۹

این قساوت را از اوّلین روزهای پیدایش بابی‌گری در میان اعضای این فرقه می‌توان دید. به نوشته فریدون آدمیت، بابی‌ها در جریان شورش‌های خود در دوران ناصری، با مردم و نیروهای دولتی رفتاری سبعانه داشتند و «اسیران جنگی» را «دست و پا می‌بریدند و به آتش می‌سوختند»۱۰ این قساوت و سبعیت را در ماجرای قتل شهید ثالث (حاج ملامحمدتقی برغانی، ۱۷ ذیقعده ۱۲۶۳ ق.)، عمو و پدر همسر قرت العین، نیز به روشنی می‌توان مشاهده کرد.

فریدون آدمیت بساط «میرزا حسینعلی» (بهاء) را از روز نخست مبتنی بر «دستگاه میرغضبی و آدم‌کشی» می‌داند.۱۱ در واقع از نخستین روزهای فعالیت فرقه بهایی مجموعه‌ای از قتل‌ها آغاز شد که اسرار برخی از آنها تاکنون روشن نشده و در برخی موارد نقش بهاییان در آن کاملاً به اثبات رسیده است. این قتل‌ها را به پنج گروه می‌توان تقسیم کرد:

 اوّل، قتل‌های سیاسی؛

دوم، قتل برخی شخصیت‌های مسلمان که تداوم حیات ایشان برای بهاییت مضر بود؛ سوم، قتل بابیان مخالف دستگاه میرزاحسینعلی نوری (به‌طور عمده ازلی‌ها)؛

چهارم، قتل بهاییانی که از برخی اسرار مطلع بودند یا به دلایلی تداوم حیات ایشان مصلحت نبود؛

پنجم، قتل بنا به اغراض شخصی سران فرقه بهایی.

قتل و خشونت

یکی از اوّلین قتل‌های سران بهاییت قتل میرزا اسدالله دیان است. میرزا اسدالله دیان۱۲ کاتب بیان و سایر مکتوبات علی محمد باب و از بابیان «حروف حیّ» بود و بسیاری از اسرار پیدایش بابی‌گری را می‌دانست. او به دستور میرزا حسینعلی بهاء به قتل رسید. میرزا آقاخان کرمانی (بابی ازلی و داماد میرزایحیی صبح ازل) می‌نویسد: «میرزا حسینعلی چون میرزا اسدالله دیان را مخل خود یافت، میرزا محمد مازندرانی پیش‌خدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت».۱۳

این شیوه پدر را عباس افندی نیز ادامه داد. آیتی می‌نویسد: «عباس افندی این رویه را دائماً تعقیب داشت؛ یعنی مخالف علنی خود را در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود می‌کوشید برای افنا و اعدامش».۱۴

ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبریج، به فردی به نام نصیر بغدادی معروف به مشهدی عباس (ساکن بیروت) اشاره می‌کند که آدمکش حرفه‌ای و مزدور میرزا حسینعلی بها و عباس افندی بود و به دستور ایشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلی قهیر، برادر زن علی محمد باب را که از برخی اسرار پیدایش بابی‌گری مطلع بود.

براون، همچنین به فعالیت‌های تبلیغی سه بابی ازلی در عکا اشاره می‌کند و می‌نویسد بهاییان عکا تصمیم گرفتند ایشان را از میان بردارند. آنان ابتدا خواستند این مأموریت را به نصیر بغدادی محول کنند ولی بعد منصرف شدند؛ زیرا احضار نصیر از بیروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در ۱۲ ذیقعده ۱۲۸۸ ق. هفت نفر از بهاییان به خانه افراد فوق در عکا ریختند و سید محمد اصفهانی، آقاجان کج‌کلاه و میرزا رضاقلی تفرشی را کشتند. حکومت عکا بها و پسرانش، عباس و محمدعلی افندی و میرزا محمدقلی، برادر بها و تمامی بهاییان عکا، از جمله قاتلان، را دستگیر کرد. بها و پسران و خویشانش شش روز زندانی بودند، سپس قاتلانش شناخته، در دادگاه به حبس‌های طولانی (۷ و ۱۵ سال) محکوم شدند.۱۵

براون در جای دیگر (حواشی بر مقاله شخصی سیاح، چاپ اول، ۱۸۹۱) به این ماجرا اشاره می‌کند. او می‌نویسد: «مقامات دولت عثمانی تصمیم به تبعید دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و در ربیع‌الثانی سال ۱۲۸۵ ق. صبح ازل و پیروانش را به فاماگوستا۱۶ (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسینعلی بها و ۸۰ نفر از پیروانش و چهار نفر ازلی را به عکا فرستادند. این چهار نفر ازلی عبارت بودند از: حاجی سید محمد اصفهانی، آقاجان بیگ کج‌کلاه، میرزا رضاقلی تفرشی و برادرش آقا میرزا نصرالله. به نوشته براون، قبل از عزیمت به عکا، حسینعلی بهاء ، میرزا نصرالله تفرشی را در ادرنه (آدریانوپول) با سم به قتل رسانید و کمی پس از ورود به عکا، سه ازلی دیگر در منزل مسکونی‌شان در بندر عکا به دست اطرافیان بهاء مقتول شدند».۱۷

میرزا آقاخان کرمانی در رساله هشت بهشت درباره آدم‌کشی‌های سران فرقه بهایی به تفصیل سخن گفته است. او می‌نویسد: «میرزا حسینعلی بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، میرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و در عکا نیز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را حاجی سید محمد و آقاجان بیگ و میرزا رضاقلی تفرشی در خانه نزدیک قشله که منزل داشتند شهید کردند و قاتلین اینان عبدالکریم شمر و حسین آب‌کش و محمد جواد قزوینی».۱۸

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، در ایران نیز اصحاب حسینعلی بها موجی از وحشت و ترور آفریدند و به قتل ازلیان صاحب‌نفوذ دست زدند:

«آقا عبدالواحد، آقامحمدعلی اصفهانی، حاجی آقا تبریزی و پسر حاجی فتاح، هر یک را به طوری جداگانه درصدد قتل برآمدند و بعضی فرار کردند. از آن جمله خیاط‌باشی و حاجی ابراهیم‌خان را در خانه گندم‌فروشی کشتند و جسم آنان را با آهک در زیر خاک گذارده روی آنها را با گچ سکو بستند…»

این قتل‌ها حتی شامل طلبکاران میرزا حسینعلی نوری (بهاء) نیز می‌شد:

«و همچنین حاجی جعفر را، که مبلغ هزار و دویست لیره از میرزا حسینعلی بهاء طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدری تندی نمود و دزدی‌های حضرات را حس کرده، میرزا آقاجان کچل قزوینی را تشویق کردند که آن پیرمرد را شبانه کشته، از طبقه فوقانی کاروانسرا به زیر انداختند و گفتند خودش پرت شده… همچنین هر یک از اصحاب اقدمین، که از فضاحت و شناعت کارهای میرزا مطلع بودند و فریب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهید نمودند. مثلاً جناب آقای سید علی عرب را، که از حروف حیّ نخستین بود، در تبریز، میرزا مصطفی نراقی و شیخ خراسانی شهید کردند و میرزا بزرگ کرمانشاهی را، که از اجله سادات بود و جناب آقا رجبعلی قهیر را، که او نیز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجه شهادت رسیدند و برادرش آقاعلی محمد را در بغداد عبدالکریم شمر کشت. هر یک از اصحاب خودش را نیز که از فسق و فجور و باطن کار وی خبردار شدند در عکا یا نقطه دیگر تمام کردند. مانند حاجی آقا تبریزی. حتی آقا محمدعلی اصفهانی را که در اسلامبول تجارت می‌نمود و مدتی فریب او را خورده بود، … میرزا ابوالقاسم دزد بختیاری را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را… قصد نماید…۱۹

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، پس از فوت میرزا حسینعلی بهاء (۲ ذیقعده ۱۳۰۹ ق.) شیوه فوق ادامه یافت.اوّلین قربانی میرزا محمد نبیل زرندی، مورخ معروف بهایی بود که خیال داشت خود را جانشین بها خواند. «پسران خدا حسینعلی بها خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بیچاره را خفه کرده، بردند به دریا انداختند».۲۰

در میان قتل‌های متعدد و فراوان بهائیان، به ویژه باید به قتل حاج شیخ زکریا نصیرالاسلام اشاره کرد. حاج شیخ زکریا انصاری دارابی، ملقب به نصیرالاسلام، از سران مجاهدینی بود که به فتوای حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری به جهاد با استعمار انگلیس و عوامل داخلی ایشان دست زدند و در این زمینه سهمی بزرگ داشتند. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین تهرانی (نجل خلیل) و حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری بود و به نوشته رکن‌زاده آدمیت، در شهرستان‌های داراب، فسا، لار و نی‌ریز علیه انگلیس قیام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزادی‌خواهی و استحکام مبانی مشروطه ایران کوشید و در رکاب مجتهد لاری جهاد کرد. مساعی وی چنان ارجمند بود که آخوند خراسانی یک حلقه انگشتری فیروزه و اجازه مجاهده در راه آزادی برای او فرستاده و او را در اجازه‌نامه نصیرالاسلام خواند. رکن‌زاده آدمیت می‌افزاید:

«این است که نصیرالاسلام با گروهی از تفنگچیان مجاهد در راه تعقیب و تنکیل ستم‌پیشگان بی‌آزرم و فرقه بهائی، که در شهر نی‌ریز جمعیت و نفوسی داشتند، بیش از پیش کوشید و آنها هم در پی فرصت بودند تا او را از میان بردارند و همین که فرصت به دست آمد دو نفر از تفنگچیان او را، که یوسف و جعفرقلی نام داشتند، به وسیله تطمیع و تحمیق وادار به قتل او کردند و در ماه رجب سال ۱۳۳۱ ق. پس ازفراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه… به وسیله شلیک سه تیر تفنگ شهیدش کردند. آن وقت ۵۲ سال داشت.۲۱

قتل سید ابوالحسن کلانتر سیرجان (۱۳۲۴ ق.) از قتل‌های جنجالی بهاییان است. بهاییان به تحریک مخالفان سید ابوالحسن کلانتر (اسفندیارخان رئیس طایفه بوچاقچی، شاهزاده حاج داراب میرزا از مالکان محل و سید حسین قوال‌التجار از متنفذین سیرجان) پرداختند و در نتیجه در جریان یک میهمانی کلانتر سیرجان در تاریکی شب به قتل رسید. این ماجرا به شورش مردم سیرجان بر ضدّ بهائیان انجامید و مردم، که منابع بهایی ایشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» می‌خوانند، سید یحیی سیرجانی (بهایی عامل قتل کلانتر) را کشتند.۲۲

قتل محمد فخار نیز از قتل‌هایی است که سر و صدای فراوان به پا کرد. بهاییان، به دستور محفل روحانی یزد، فرد فوق را، که گویا به بهایی‌گری اهانت می‌کرد، کشتند و جسد او را سوزانیدند. در پی این پیشامد، ابتدا عامل مستقیم قتل، سلطان نیک‌آیین، دستگیر شد و سپس ۱۲ نفر از معاریف بهاییان یزد، از جمله محمدطاهر مالمیری و میرزا حسن نوش‌آبادی و حسین شیدا، به اتهام مشارکت در قتل زندانی شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمان به تهران فرستاده شد. هر چند اتهام این گروه قتل بود ولی در زندان تهران در محل کم‌جمعیت و آبرومندی که مختص به اشراف و اعیان بود محبوس شدند و با سران کرد و لر و خان‌های بختیاری معاشر بودند و حتی مدیر زندان را تبلیغ می‌کردند. بهائیان در دادگاه به مظلوم‌نمایی فراوان دست زدند و از جمله مالمیری چنین گفت:

«هوای یزد خشک است و کله‌های اهل یزد تمام خشک است و یک تعصبات لامذهبی جاهلانه‌ای دارند که در سایر ولایات نیست. اهل یزد عموماً قتل ما بهائیان راواجب می‌دانند و مال ما را حلال و هرگونه تهمتی و اذیتی را در حقّ ما ثواب می‌دانند و به عقیده باطل خود بهشت می‌خرند».

تمامی اعضای این گروه، به جز سلطان نیک‌آیین، پس از ۱۴ ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهائیان مقتدر پایتخت، تبرئه شدند. ریاست این دادگاه را فردی به نام عاصمی و وکالت بهاییان را فردی به نام دادخواه به عهده داشتند. هرچند منابع بهایی می‌کوشند تا این ماجرا را «تهمت» جلوه دهند؛۲۳ ولی محکوم شدن سلطان نیک‌آئین، به رغم اعمال نفوذ فراوان بهائیان، ثابت می‌کند که مجرم بوده است.

عبدالحسین آیتی با اشاره به قتل محمد فخار و موارد دیگر می‌نویسد:

«خدا نیارد روزی که میدان برای بغضا و شحناء ایشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم می‌کشند. (در واقعه ۱۳۲۴ فتنه بابی‌های شاهرود) یا مانند سلطان باروت کوب نیک‌آئین و چند تن اهل محفل روحانی در یزد محمد کوزه‌گر فخار را در کوره می‌سوزانند یا ذکر الله و عبدالحق نامی خود را در بین مهاجرین روسیه انداخته، در آذربایجان آتشی برافروختند که نمرود از آن شرم می‌برد».۲۴

پی‌نوشت‌ها:

۱. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۱.

۲. برای نمونه بنگرید به:

Susan J.Stiles.‎‎ “Zoroastrian Convertions to the Bahai Faith in Yazd, Iran”, The University of Arizona, M.A.‎‎ Thesis, 1983.‎‎

۳. حسن اعظام قدسی (اعظام الوزاره). کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صدساله. تهران، ۱۳۴۲، چاپخانه حیدری. ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. برای نمونه بنگرید به: خاطرات اردشیر ریپورتر (ظهور و سقوط پهلوی، ج ۲، صص ۱۵۰ و ۱۵۵).

۵. عبدالبهاء. مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهاییان پارسی. صص ۳۷، ۳۸، ۴۰، ۴۱، ۴۳، ۴۹، ۵۴، ۵۵، ۵۷؛ نیز مراجعه شود به: شهبازی، نظریه توطئه، صص ۸۱ـ۸۶.

۶. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۹.

۷. صبحی. پیام پدر. ص ۲۲۷.

۸. همان مأخذ، ص ۲۳۶.

۹. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

۱۰. امیرکبیر و ایران. ص ۴۴۸.

در ۲۲ ذیقعده ۱۲۶۴ / ۲۰ سپتامبر ۱۸۴۸ سلطنت ایران به ناصرالدین شاه رسید. در سه سال اوّل سلطنت ناصرالدین شاه حکومت ایران در دست با کفایت و مقتدر میرزاتقی خان امیرکبیر قرار داشت که مطلوب کانون‌های استعمارگر غربی نبود. در این دوران شورش‌های بزرگی در ایران درگرفت که مهم‌ترین آنها شورش محمد حسن خان سالار در خراسان و شورش آقاخان محلاتی در کرمان و شرق ایران و شورش پیروان باب بود. درباره نقش استعمار انگلیس در شورش‌های سالار و آقاخان محلاتی مطالب فراوانی مطرح شده ولی در زمینه نقش کانون‌های دسیسه‌گر خارجی در شورش بابیه تاکنون تحقیق دقیق و کاملی انجام نگرفته است. شورش بابی‌ها در نخستین سال سلطنت ناصرالدین شاه و در سه منطقه مازندران و زنجان و یزد صورت گرفت و رهبری آن با کسانی بود که مدعی پیروی از باب بودند: آخوند ملا محمد حسین بشرویه‌ای و ملا محمد علی بارفروشی در مازندران، ملامحمدعلی زنجانی در زنجان و سید یحیی دارابی در یزد. امیرکبیر با قاطعیت به سرکوب این شورش‌ها دست زد و سران بابی شورش‌های فوق را در سال ۱۲۶۶ ق. اعدام کرد. به طور مستند می‌دانیم که ملا محمد علی زنجانی، رهبر شورش زنجان، امیدوار بود که قشون روسیه به یاری بابیان بشتابد و زمانی که از این امر نومید شد خواستار وساطت روسیه و انگلستان برای نجات جان خود شد. که طبعاً امیرکبیر نمی‌پذیرفت. (آدمیت، امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۰) در میان بابیان، ملاحسین بشرویه به «باب الباب» ملا محمدعلی بارفروشی به «قدوس» و ملا محمدعلی زنجانی به «حجت» ملقب‌اند. در پی این شورش‌ها بود که به دستور امیرکبیر باب نیز اعدام شد.

۱۱. امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۷.

۱۲. میرزا اسدالله دیان احتمالاً یهودی الاصل بود زیرا با زبان‌های عبری و سریانی به خوبی آشنایی داشت. در ایران آن زمان بعید بود که فردی مسلمان با زبان عبری آشنا باشد.

۱۳. میرزا آقاخان کرمانی. هشت بهشت. صص ۲۸۳، ۳۰۲ـ۳۰۳.

۱۴. کشف الحیل، ج ۳، ص ۱۱۹.

۱۵. Edward G.Brown Materials for the Study of Babi Religion.‎‎ Cambridge, 1918.‎‎ pp.‎‎ ۵۲-۵۷, ۲۲۰.‎

و نیز بنگرید به: کشف الحیل، ج ۳، صص ۱۱۴ـ۱۲۴.

۱۶. Famagusta Maghusa.‎‎

۱۷. Edward G.Brown  A Travellers Narrative.‎‎.‎.‎ ۱۸۹۱.‎۲ vol.‎‎ London.‎‎ Cambridge University .‎‎.‎.‎.‎

۱۸. هشت بهشت. ص ۳۰۹.

۱۹. همان مأخذ، صص ۳۰۸ـ۳۰۹.

۲۰. همان مأخذ، ص ۳۱۰.

۲۱. محمد حسین رکن‌زاده آدمیت. دانشمندان و سخن سرایان فارسی، ج ۵، صص ۶۶۸ـ۶۶۹.

۲۲. برای آشنایی با روایت بهائیان از این ماجرا بنگرید به: مصابیح هدایت. ج ۵، صص ۸۸ـ۹۵.

۲۳. بنگرید به: مصابیح هدایت، ج ۵، صص ۳۷۰ـ۳۷۴.

۲۴. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

 

 

منبع:http://yek-sargashte.persianblog.ir

 

آئین بهائی و دموکراسی

demokrasi

آریا حق گو در مقاله ای با عنوان «مطابقت دین با عقل از منظر دیانت بهایی در پرتو نظام سیاسی دموکراتیک» در تلاش است تا میان آموزه‌ی اساسی «تطابق دین با عقل و علم» و نیز ساختار اداره ی جامعه ی بهایی از سویی و مبانی رفتار دموکراتیک نسبتی برقرار سازد و دلیلی تازه بر این ادعا اقامه کند که دیانت بهایی مطابق با مقتضیات روز بشری و از جمله مفهوم دموکراسی است. به ادعای او در میان ادیان موجود در جامعه ی بشری تنها دیانت بهایی است که با اصول دموکراسی سازگار است و دموکراسی نیز مهم‌ترین دست آٰورد انسان مدرن.

 نوشتار حاضر تلاش می‌کند تا نشان دهد دلایل آریا حق گو بر این مدعا چندان استوار نیست

 در زیر نشان می‌دهم که چه طور آریا حق گو در گونه‌ای دور باقی می‌ماند و ره‌آورد تلاش او نه به برقراری «تطابق» که تنها به گونه‌ای «توجیه» ختم می‌شود. او البته خود به این شکل حل کردن مسائل علاقه‌مند است چندان که در همین مقاله می‌نویسد: «تطابق دین و عقل در دیانت بهایی دقیقا به این معنی است که دیانت بهایی باید بتواند در هر زمان و مکانی در فرآیند توجیه عقلانی تعالیم خود موفق باشد و هیچ تعلیمی در این دیانت وجود ندارد که بدون توجیه عقلانی محکوم به پذیرش باشد»[۱] .

در این نوشتار ابتدا با مرور تعاریف مختلف دموکراسی به معیارهای عینی سنجش دموکراسی و حاکمیت دموکراتیک اشاره می‌شود و بعد از آن تعریف حق گو از دموکراسی را بررسی می‌کنیم و در نهایت نشان می‌دهیم که چه گونه استدلال حق گو دچار دورباطل می‌شود. هم‌چنین خواهیم دید که چگونه آموزه‌ها و دستورات آیین بهایی با اندیشه‌ای که دموکراسی را پشتیبانی می‌کند می‌تواند ناسازگار باشد.

ادامه مطلب …

نظام رهبری کننده بهائیان

نظام رهبری کننده بهائیان در زمان حاضر سازمان و تشکیلاتی است به نام “ بیت العدل“.

این سازمان متشکل از نه نفر است که همگی باید مرد بوده و ظاهراً باید منتخب

از میان بهائیان باشند.

مقر تشکیلاتی آنها در اسرائیل در شهر حیفا می باشد.
مطابق نصوص و پیش بینی های رهبران بهائی ، مشروعیت بیت العدل به حضور

ولی امر الله ” است. لیکن چون آخرین رهبر بهائیان یعنی شوقی افندی عقیم

بود و بجه دار نشد، ” بیت العدل” اکنون به تنهائی بهائیان را اداره می کند و وظیفه

قانونگزاری در بهائیت و تبیین و تفسیر نصوص بهائی به عهدۀ آنهاست.

سؤال: “ ولی امر الله” را بیشتر توضیح دهید:

پاسخ: میرزا حسینعلی دو پسر داشت به نام عباس و محمد علی . قرار بود هر

دو پسر به ترتیب جانشین پدر شوند و بهائیت را اداره کنند . اما آنها بر سر جانشینی

و تقسیم ارث و املاک پدر با یکدیگر به نزاع برخاسته و نهایتاً عباس ( ملقب به

عبدالبهاء) جانشین پدر و رهبر بهائیان گردید. او هم می خواست جانشینی را در

اولاد ذکور خود قرار دهد ولی چون فرزند پسر نداشت نوۀ دختری خود به نام شوقی

افندی و سازمان بیت العدل را بعنوان نظام رهبری پس از خود معین نمود و گفت

بیت العدل بدون ولی امر ( رهبران از نسل او) معنا ندارد. لذا شوقی افندی بیت العدل

را تأسیس و خود به رهبری آن مشغول شد. قرار بود بیست و چهار ولی امر ( دو برادر

امامان و اوصیاء دیانت های قبل) ، رهبری بهائیت را به دست گیرند لیکن شوقی افندی

عقیم بود و بچه دار نشد و سلسله ولی امر الله ) ناقص ماند و همان بیت العدل ( هیأت

نه نفره از مردان) رهبری بهائیت را به دست گرفتند…

سؤال : هیچیک از بهائیان به این امر اعتراضی نکردند؟!

پاسخ: بلی اعتراض بلکه انشعاب نمودند و تبدیل به چند گروه شدند که هم اکنون

بعنوان ” جامعه بهائیان آزاد” و نامهای دیگر ، این سوی و آن سوی فعالیت می کنند

و اقدامات و قوانین بیت العدل را نا مشروع و غیر قانونی می دانند.

ارتباط بهائیت با اسرائیل در زمان شوقی افندی

در زمان حیات شوقی افندی، دولت غاصب اسرائیل در فلسطین اشغالی تأسیس شد. این حکومت نامشروع ٬ بارها و بارها از شوقی افندی  (رهبر چهارم بهائیان ) و مسلک بهائیت حمایت کرد ، به عنوان نمونه  می توان به اسناد زیر که از منابع خود بهائیان استخراج شده است٬ اشاره نمود:

۱- شوقی افندی بیان داشته : ” دولت اسرائیل برای مصالح ساختمانی مقام اعلی (مقبره علی محمد باب ) گمرک نمی گیرد . ” ( اخبار امری – شهریور ۱۳۳۰- شماره ۵- صفحه ۱۱- ستون دوم)

*) اخبار امری: اخباری است که توسط محفل ملی بهائیان ایران منتشر می شد.

۲- شوقی افندی در جایی دیگر اظهار کرد:” دولت اسرائیل وسایل راحتی ما را فراهم کرده .”

( اخبار امری – سال ۱۰۷ بدیع – شماره ۸- صفحه ۲)

۳- رهبر چهارم بهائیان به صورت رسمی و آشکارا در لوح نوروز ۱۰۸ بدیع ٬ خطاب به بهائیان ٬ نظریه بهائیت را در خصوص تشکیل کشور اسرائیل چنین اظهار داشته  بود :

” مصداق وعده الهی به ابناء خلیل و وارث کلیم ظاهر و باهر ٬ و دولت اسرائیل در ارض اقدس مستقر و به روابط متینه به مرکز بین المللی جامعه بهائی مرتبط و به استقلال و اصالت آئین الهی مقر و معترف و به ثبت عقدنامه بهائی و معافیت کافه موقوفات امریه در مرج عکا و جبل کرمل و لوازم ضروریه بنای بنیان مقام اعلی از رسوم دولت و اقرار به رسمیت ایام تسعه متبرکه محرمه موفق و مؤید. ( مندرج در صفحه ۲۹۰ کتاب توقیعات مبارکه – حضرت ولی امر الله – آپریل ۱۹۴۵- ۱۹۵۲ میلادی)

۴- هیأت بین المللی بهائی حیفا در نامه ای به محفل روحانی ملی بهائیان ایران در اول ژوئیه ۱۹۵۲ ٬ رابطه شوقی افندی را با حکومت اسرائیل به نحوی کاملاً سربسته و محرمانه ٬ چنین به اطلاع بهائیان رسانید:

” روابط حکومت (اسرائیل ) با حضرت ولی امرالله (شوقی افندی) و هیأت بین المللی بهائی ٬ دوستانه و صمیمانه است و فی الحقیقه جای بسی خوشوقتی است که راجع به شناسایی امر در ارض اقدس موفقیتهایی حاصل گردیده است…” ( مجله اخبار امری- ارگان بهائیان ایران- صفحه ۱۶- شماره ۵- شهریورماه ۱۳۳۱ هجری شمسی)

۶- دکتر لطف الله حکیم ٬ منشی اولین شورای بین المللی بهائی ٬ طی نامه ای در اواخر ژوئن ۱۹۵۲ به منشی محفل بهائیان ایران چنین نوشت:

” … قرب روضه مقدسه جمال اقدس ابها (بهاءالله) عز اسمه اعلی و در جوار قصر مبارک بهجی ٬ از سوابق مخروبه ای موجود بوده و مولای توانا حضرت ولی امرالله  ارواحنا فداه اراده داشته اند که آن را به کلی ویران و تبدیل به باغ و گلستان فرمایند و لکن ناقضین قدیم و جدید چنان که رسم و آداب دیرین آنان است به جمیع قوی به ضدیت با حضرت ولی امرالله پرداخته و به عناوین مختلفه اجرای این منظور جلیل را به تأخیر انداخته و عاقبه الامر در محکمه دعوایی در این خصوص به کمک وکیلی محیل و عنود بر پا ساخته و به هیچ وجه رضایت نمی داده اند که این مخروبه کریه المنظر از جلوی روضه مبارکه برداشته شود و به جای آن گلستان پرطراوت به میان آید . زیرا بوم شوم جز در ویرانه مکان و مأوی نمی گزیند و از بوی گل رنج می برد . خلاصه الکلام دولت اسرائیل بالنتیجه امر صریح بر حقانیت اهل بهاء صادر و ناقضین پرکین را محکوم می نماید و لهذا بدون درنگ آن مخروبه به امر هیکل مبارک منهدم می شود و بعد از دو روز اثری از آن باقی نمی ماند…” ( مجله اخبار امری- ارگان محفل بهائیان ایران- شماره ۴ – مرداد۱۳۳۱ هجری شمسی)

۷- همچنین  محفل ملی بهائیان ایران طی اعلامیه ای که در شماره ۱۰-۱۱-۱۲ مجله اخبار امری در بهمن – اسفند – فروردین ۱۳۳۳-۱۳۳۲ انتشار داد ٬ ذیل عنوان (مژده بزرگ ) چنین نوشت:

” محفل روحانی ملی بهائیان ایران در خاک اسرائیل به رسمیت شناخته شده و شعبه آن نیز تأسیس و تسجیل گشته و شخصیت حقوقی یافته است و به قسمی که الآن می توان به نام محفل ملی ایران رسماً  و قانوناً  ضیاع و عقار و املاک و مسقفات ابتیاع نمود و هیکل مبارک وعده فرموده اند که قریباً اراضی محفظه آثار بین المللی ارض اقدس به نام شعبه محفل ملی ایران منتقل خواهد گردید ٬ هیکل مبارک به زائران فرموده اند که این موضوع از این جهت بسیار مهم است که برای اولین بار در تاریخ امر ٬ محفلی که در کشور خودش به رسمیت شناخته نشده ٬ شعبه آن در خارج رسمی و قانونی شده است. “

۸- زمانی که شوقی افندی ٬ آخرین رهبر بهائیان در لندن از دنیا رفت و قرار شد در همان شهر دفن شود ٬ دولت اسرائیل به سفارت خود در انگلستان دستور داد در این مراسم حضور فعالانه داشته باشد . لذا در غیاب سفیر کبیر اسرائیل در لندن ٬ کاردار سفارت به نام گیرشون اولر ٬ در مراسم تشییع شرکت جست. ( اخبار امری- سال ۱۳۳۹- شماره ۸ تا ۱۰ – صفحه ۲۶۳)

۹- به گزارش نشریه رسمی بهائیان ایران در ماه جولای سال ۱۹۶۰ (تیر ماه ۱۳۳۹) ٬ تعداد هفده هزار نفر از ساختمان بهائیان در آمریکا بازدید کردند ٬ از موشه انتریونی ساکن اسرائیل و نماینده دولت اسرائیل برای شرکت در یک کمیته اداری نیز نام برده می شود تا شاید اسباب تجدید روحیه برای بهائیان سرخورده و مأیوس باشد. ( اخبار امری – سال ۱۳۴۰- شماره ۳و۴ – صفحه ۱۷۸).

۱۰- خانم روحیه ماکسول ٬ همسر آمریکایی شوقی افندی ٬ در مورد رابطه بهائیت با اسرائیل و صهیونیسم نیز ابراز داشته که: ” من ترجیح می دهم که جوانترین ادیان (بهائیت) از تازه ترین کشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید ٬ و در حقیقت باید گفت آینده ما (یعنی بهائت و اسرائیل ) چون حلقه های زنجیر به هم پیوسته است. ” ( اخبار امری – دی ماه ۱۳۴۰- شماره ۱۰- شماره صفحات مسلسل ۶۰۱- ژانویه ۱۹۶۲- آخرین پاراگراف)

در پایان این سؤال مطرح می شود که با توجه به این که یک پیوند جدانشدنی بین بهائیت و اسرائیل وجود دارد ٬چرا بهائیان نمی توانند در اسرائیل ٬ تعالیم خود را تبلیغ کنند ولی در ایران اصرار زیادی بر تبلیغ آموزه های خود دارند؟

به نقل از حزب سیاسی بهائیت

غیر بهائی از دیدگاه بهائی!

 

یکی از مباحث جالب در اعتقاد بهایی دیدگاه بهاییان نسبت به افراد بشر می باشد. بررسی این موضوع جوانب مهمی از این آیین را روشن می نماید. در این مقاله می خواهیم نظر آیین بهایی را در مورد افراد مختلف بشر و روش برخورد با آنان بررسی کنیم. بر این اساس در مورد آیین بودایی و برهمایی، افراد معتقد به آیین بابی، روش برخورد با طرد شدگان از بهاییان، شیعیان، عالمان، کسانی که این آیین را قبول نکرده اند و کسانی که با آن به مخالفت پرداخته اند را از دیدگاه رهبران بهایی بررسی خواهیم کرد.

مقدمه
یکی از مباحث جالب در آیین بهایی دیدگاه بهاییان به افراد بشر می باشد. بررسی این موضوع جوانب مهمی از این آیین را روشن می نماید. در این مقاله می خواهیم نظر آیین بهایی را در مورد افراد مختلف بشر و روش برخورد با آنان بررسی کنیم. بر این اساس در مورد آیین بودایی و برهمایی، افراد معتقد به آیین بابی، روش برخورد با طرد شدگان از بهاییان، شیعیان، عالمان، کسانی که این آیین را قبول نکرده اند و کسانی که با آن به مخالفت پرداخته اند را از دیدگاه رهبران بهایی بررسی خواهیم کرد.

انسان بودن تمام بشر
جناب عبدالبهاء در خطابات ، جلد ۲ ، صفحه ی ۱۵۲ می فرماید : 
«جمیع بشر انسانند یعنی تاج انسانی زینت هر سری و خلعت موهبت زیور هر بری کل بنده ی او هستند»

بنا بر این گفتار جناب عباس افندی هیچ تفاوتی میان انسانها نیست و هیچ کس از جرگه ی انسانیت خارج نیست!!!

دین بهایی کل جامعه بشری اعم از بهایی و غیر بهایی را انسان می داند !!!(بر اساس فرمایش پسر بزگوار ، جناب عبدالبهاء)

روش برخوردی دیگر
جناب بهاءالله فرموده اند «اذن داده شده احزاب عالم با یکدیگر به روح و ریحان معاشرت نمایند عاشروا یا قوم مع ادیان بالروح و الریحان»
(بهاء الله، مجموعه الواح، ص ۱۱۷) 

این فرمایش گرانمایه حضرت بهاء را دوستان بهایی باید با آب طلا بنویسند: 
تناقض را در مظاهر الاهیه راه نبوده و نخواهد بود 

حضرت بهاء اللّه… تعالیم بدیعی تأسیس فرمود و فضائل عالم انسانی تأسیس کرد … ( ثانیاً ) وحدت عالم انسانی یعنی جمیع بشر کل مشمول الطاف جلیل اکبرند بندگان یک خداوندند و پرورده حضرت ربوبیت رحمت شامل کل است و تاج انسانی زینت هر سری” (خطابات عبدالبهاء، ج۱، ص ۳۰ و ۳۱)

“حضرت بهاء اللّه مانند آفتاب از شرق ظاهر شد علم وحدت عالم انسانی بلند فرمود چنان اقوام مختلفه را الفت داد که اگر شخصی در مجامع آنها وارد شود نمیداند کدام مسیحی کدام مسلمان کدام یهودی کدام زردشتی است” (خطابات عبدالبهاء، ج۲، ص ۶۶)

“دشمن را دوست بینید و اهرمن را ملائکه شمارید جفاکار را مانند وفادار بنهایت محبّت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مسک معطّر بمشام رسانید” (مکاتیب، ج۳، ص ۱۶۰)، اما کمی آنطرف تر، خود بر این همه دست و دلبازی خرده گرفت و آن را ظلم به موجودات بی گناه قلمداد کرد؛ “انسان اکثر گنه کارند و حیوان بی گناه البتّه بی‌گناهان را مرحمت بیشتر باید کرد و مهربانی بیشتر باید نمود مگر حیوانات مؤذیه را مثل گرگ خونخوار مثل مار گزنده و سایر حیوانات مؤذیه چه که رحم باینها ظلم بانسان و حیوانات دیگر است مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی این ظلم بگوسفند است یک گله گوسفند را از میان بردارد کلب عقور را اگر فرصت دهی هزار حیوان و انسان را سبب هلاک شود پس رأفت بحیوان درنده ظلم بحیوانات مظلومه است لهذا باید چاره آنرا نمود ولکن بحیوانات مبارکه باید بی نهایت مهربانی نمود هرچه بیشتر بهتر” (مکاتیب، ج۳، ص ۲۱۲ و ۲۱۳)

زردشتی و بودایی
در کتاب مکاتیب جناب عبدالبها جلد ۳ صفحه ۳۷۸ آمده است: 
اما از جهت ادیان سائره در نصوص بهاءاللّه و کتب احبّا مثل کتاب میرزا ابوالفضل ذکرحضرت زردشت و حضرت بودا و برهما و کانفیوشس مصرّح است و همچنین در مکاتیب من در بدایت اساس حضرت زردشت و حضرت بودا بسیار موافق ولی بعد تحریف و تغییر یافت. 

جالب است که جناب عبدالبها اساس دیانت بودا و زردشت را موافق با خود می دانند درحالیکه در مورد بودا مصرح و مسلم است که دین آسمانی نبوده است و این جای بسی تعجب است دینی که مدعی آسمانی بودن است اساس خود را با یک آیین غیر آسمانی یکی می داند! جالب تر اینکه هیچیک از پیامبران گذشته آیین بودا را تایید نکرده اند و باید این سوال را از جناب عبدالبها پرسید اگر به واقع اساس دین بودا موافق ادیان آسمانی بود، و بودا پیامبر الهی بوده است چرا انبیای سلف هیچیک او را تایید نکرده اند ؟ و سوال دیگر اینکه ایشان از کجا می‌دانستند که در ابتدا اساس این ادیان چه بوده که آن را موافق با خود می دانستند؟
بابیان
ایشان در مورد بابیان در مکاتیب جلد۳ صفحه ١١۴ این چنین بیان کرده اند: 
و فرقه‌ای در ایران الآن عبارت از نفوس معدوده‌ای هست که اینها را بابی میگویند خود را نسبت بحضرت باب میدهند ولی بکلّی از حضرت باب بیخبرند تعالیم خفیّه‌ای دارند که بکلّی مخالف تعالیم بهاءاللّه است و در ایران مردم میدانند ولی چون باروپ آیند تعالیم خویش را مخفی دارند تعالیم حضرت بهاءاللّه را بر لسان رانند زیرا میدانند که تعالیم حضرت بهاءاللّه نافذ است لهذا این تعالیم بهاءاللّه را باسم خود شهرت دهند امّا تعالیم خفیّه ایشان میگویند مستفاد از کتاب بیانست و کتاب بیان از حضرت باب شما چون ترجمه کتاب بیان که در ایران شده بدست آرید بحقیقت پی میبرید که تعالیم بهاءاللّه بکلّی مباین تعالیم این فرقه است مبادا از این نکته غفلت کنید و اگر حقیقت را بیشتر تحرّی بخواهید از ایران استفسار نمائید. 

نظرات جناب عبدالبها در مورد جناب باب و بابیان بسیار جالب توجه وخواندنی است: 
۱٫ در ابتدا ایشان ادعا می کنند که افرادی که خود را بابی می دانند به کلی از جناب باب بی خبرند!
۲٫ می گوید آنها تعالیمی دارند که به کلی با تعالیم جناب بها مخالف است.
۳٫ تعالیم بابیان را مستفاد از کتاب بیان جناب باب می دانند.
۴٫ تعالیم جناب بها را به کلی مخالف و مباین با تعالیم جناب باب می دانند.

دانشمند و یا جاهل
جناب بها در اقتدارات ص ۱۱۱ می فرماید: 
گر مرد دانشمندی در تصدیق امر توقف کند جاهل محسوب می شود. 

بنابراین ملاک علم وجهل در بهائیت تصدیق یا عدم تصدیق امر می باشد!

گرگان درنده و کلاب گزنده
جناب عبدالبها در جلد سوم مکاتیب صفحه ۱۲۳ فرموده اند: 
و امّا پیروان مذهب قدیم که بر تعالیم و تقالید عتیقه باقی و بر قرار ماندند روز بروز بر جهل و نادانی افزودند بقسمیکه گرگان درنده گشتند و کلاب گزنده شدند در خونخوارگی از سباع ضاریه و ذئاب کاسره گوی سبقت ربودند و بنای تعرّض باین نفوس مبارکه گذاشتند هر روز فتنه‌ای بر پا نمودند و هر ساعت ستمی آغاز کردند هر وقتی آتش فساد برافروختند و پاکانرا بنار حقد و حسد بسوختند سرها بنیزه نمودند و باطفال ستیزه کردند مال و منال تالان نمودند و خانه و کاشانه تاراج کردند اطفال و نسوان از وطن اخراج نمودند عزیزان ذلیل گشتند امیران فقیر شدند نازنینان اسیر گشتند. 

بنابر، این بیاناتِ جناب عبدالبها: 
۱- اگر کسی پیرو مذهبی قدیمی باقی بماند و نخواهد دین و مذهبش را عوض کند روز به روز بر جهل و نادانی اش افزوده می گردد. 
۲- این فرد همچون گرگان درنده خو به وحشی گری و قتل و غارت می پردازد و اینها تماما به خاطر عقایدش می باشد چون او دارد از یک سری اعتقادات قدیمی تقلید و پیروی می کند. 

بهائیان می گویند دیگر در آیینشان تقلید جایز نیست. البته اگر این طور بود و در واقعیت هم در آیین بهایی تقلید وجود نداشت این ادعایشان درست بود ولی باید ببنیم که اولا تقلید به چه معنی است در دین مبین اسلام در یک سری احکام اجرایی به اصطلاح مسلمانان تقلید می کنند و این به این معناست که در آن حکم به شکلی که در متن حکم آمده عمل می کنند و هرکس از جانب خودش نظری نمی دهد مثلا اگر در حکم آمده است که نماز صبح دو رکعت و نماز ظهر چهار رکعت است همه از این امر اطاعت می کنند و این امور را بر طبق دستورات انجام می دهند و این می شود معنای تقلید. در ظاهر آیین بهایی امر تقلید بکلی نهی شده است ولی در باطن این طور نیست و کلی احکام و دستورات دارند که همه به ناچار باید از آن تبعیت کنند و کتاب اقدس که مهمترین کتاب آنها می باشد در مقام بیان احکام نازل شده است و همه بهائیان باید از آن اطاعت کنند حال باید پرسید آیا اطاعت از احکام و دستورات اقدس تقلید محسوب نمی شود؟ در مقام شعار و ادعا جناب عبدالبها تقلید را مذموم می دانند ولی کنه سخن ایشان این است که همه پیروان ادیان قدیم گمراه هستند و هر روز هم گمراه تر می شوند و تنها در صورتی نجات می یابند که تمامی اهل عالم بهایی شوند و از اوامر و دستورات او اطاعت کنند. 

گاو اما به شکل انسان


در اوائل قرن بیستم، جناب عبدالبهاء در سخنرانی خود، در مقام تعریف و تمجید از سیاهان آمریکایی و مقایسه‌ی آنان با سیاهان آفریقایی، چنین افاضه می‌کنند: 
“مثلاً چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ و حتی در این سفر در مجامع و مدارس و کنائس سیاهان در ‏واشنگتن صحبت‌های مفصل شد، مانند هوشمندان اروپ به تمام نکته‌ها پی می‌برند. ” ‏ ‏(خطابات بزرگ ، ص ۱۱۹)

بنابر فرمایش ایشان، سیاهان آفریقایی گاوهایی هستند که خداوند آن ها را به شکل آدم آفریده است.

روش برخورد با مطرودین(بهائیانی که از بهائیت اخراج شده اند)


حال بد نیست که بدانیم بهائیان چگونه با مطرودین رفتار می کنند : 

«راجع به احبائی که به واسطه غفلت و نادانی از تشکیلات اداری منفصل شوند سوال نموده بودید که آیا به محافل عمومی دعوت شوند یا خیر؟ فرمودند : دعوت آنان جایز نه و نسبت به کسانی که از جامعه امر منفصل شده اند آیا سلام و کلام با آنها جایز است یا نه؟ فرمودند اگر چنان چه انفصال روحانی است تکلم به هیچ وجه جائز نه.»
توقیعات شوقی. سنه ۱۰۲-۱۰۹ ص ۹۴

در این نوشته به دو نوع طرد اشاره شده است. 
یکی طرد یا انفصال اداری ، که به واسطه غفلت و نادانی است. و دوم طرد یا انفصال روحانی است.

۱- «در موضوع صادق فرزند آقا محمد جواد آشچی فرمودند بنویس این شخص بداخلاق و پست فطرت اخیرا مخالف دستور این عبد مسافرت به فلسطین نموده و وارد ارض اقدس گشته، تلغرافی راجع به طرد و اخراج او از جامعه به آن محفل مخابره گردید به والدش صریحا اظهار و انذار نمایند مخابره با او به هیچ وجه من الوجوه جائز نه، تمرد و مخالفت نتایجش وخیم است.» (شوقی افندی، توقیعات مبارکه، ص ۴۱)
۲- «در خصوص روحی غنی که از مشهد بدون اطلاع محفل مسافرت به آمریکا نموده فرمودند بنویس این شخص نیز نظر به مخالفت و انحرافش از جامعه منفصل، زیرا در انگلستان با پسر دهقان مرتبط و متفقا به امریک مسافرت نموده اند» (همان کتاب، ص ۷۸) 
۳- «هم چنین فرمودند : بنویس انفصال روحانی نصرت الله باهر، نظر به معاشرت با والده اش ! لازم و واجب» (همان کتاب، ص ۷۹) 
۴- «راجع به عزیمت پرویز پروانه به امریکا فرمودند : بنویس با محفل ملی امریک در این خصوص مخابره گردید، انفصال روحانی او از جامعه نظر به مخالفت و انحرافش لازم و واجب.» ( همان کتاب، ص ۷۸)

روش برخورد با غیر بهاییان


مدارکی که در ذیل می بینید دستورهایی است صریح که معاشرت نمودن با غیر بهائیان را جایز نمی داند: 
۱٫ «باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم که قسم به خداکه انفس خبیثه انفس طیبه را می گدازد چنان که نارحطب یابسه را و حر ثلج بارده را» (بهاءالله، مائده، ج ۸، مطلب ۵۳)
۲٫ «با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم» (بهاء الله، مائده آسمانی، ج ۸، ص ۷۴ چاپ جدید، باب معاشرت با معرضین جایز نه.)

شیعیان


ناگفته نماند که ایشان شیعیان مسلمان را هم جزء مشرکین می دانند. چنان که درص ۱۴۰ مائده ج ۴ و نیز رحیق مختوم ص ۵۹۵ آمده است: 

«لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور.»

“إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است” (مائده آسمانی، ج۴، ص ۲۸۰)

غیر بهاییان نزد خداوند، بی نام و نشان و حیوان بودن


حضرت بهاء الله گوش جان بسپارند که ایشان در کتاب بدیع صفحه ۲۱۳ نوشته است: 

«نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور»

معنای عبارت فوق این است که اگر کسی از بهائیت روی بتابد فی الفور اسم و وصفش را ازدست خواهد داد (ماهیتش مجهول خواهد شد) معلوم نیست که او چه موجودی خواهد گردید اما قدر مسلم آن است که در نزد پروردگار از حیوانات مذکور و محشور خواهد بود.

آنچه مسلم و روشن است این است که در کتب معتبر بهایی به کرات به این مساله اشاره شده است که فقط و فقط بهائیان هستند که در میان انسانها دارای ارزش و اعتبار هستند و برای سایر اقوام و پیروان سایر ادیان شئوناتی را بیان کرده اند که از یک طرف یک نوع بی ادبی و توهین محسوب می شود و از طرف دیگر با تمامی سخنان حضرات در خصوص وحدت عالم انسانی منافات دارد و بیانگر این مطلب است که جامعه بهائیت به اصول و تعالیم دین خود پایبند نیست و تنها آنها را در حد یک شعار بیان می نماید ، بلکه رفتاری متضاد آنها دارد . 

محرومیت کسی که غیر بهاییان را انسان بداند 


حضرت بهاءالله در کتاب بدیع ، صفحه ی ۱۴۰ می نوسید : 
«الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید ، از جمیع فیوضات رحمانی محروم است تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید»

ملاحظه می فرمایید که جناب بهاءالله نه تنها غیر بهائیان را از دایره انسانیت خارج می داند ، بلکه به فتوای ایشان هرکس که آنها را آدم بداند ، او نیز از جمیع فیوضات رحمانی محروم است

۳-پدر بزگوار (حضرت بهاءالله ) فرزند خود (جناب عبدالبهاء) را از کلیه ی فیوضات رحمانی محروم ساخته است چون عبدالبهاء برخلاف نظر پدر ، برای غیر بهائیان رتبه ی انسانیت قائل شده است . 
۴-شاید به بحث این تاپیک مربوط نباشد ، ولی به نظر شما تکلیف وحدت عالم انسانی چه می شود ؟

وظیفه ی منکرین


ایشان در مورد چنین می فرمایند: 
جناب بهاءالله کسانی که امر را نپذیرند و دشمنی ایشان را در دل داشته باشد در مورد منکرین خویش چنین فرموده اند: 
من ینکر هذا الفضل الظاهر المتعالی المنیر ینبغی له بان یسئل عن امه حاله فسوف یرجع الی اسفل الجحیم. 
گنج شایگان صفحه۷۸ و مائده آسمانی جلد۴ صفحه۳۵۵ باب یازدهم : منکرین امرالله 
یعنی هر کس که این فضل ظاهر متعالی منیر را انکار کند شایسته است برای او که حالش را از مادرش بپرسد پس به پایین جهنم خواهد رفت. 

چیزی که از این جمله دانسته می شود این است که منکرین ایشان حلال زاده نیستند و این چنین حالشان معلوم است؛ همان طور که در صفحه ی بعد در کتاب گنج شایگان تصریح شده است که: 
قل من کان فی قلبه بغض هذا الغلام (بهاء)فقد دخل الشیطان علی فراش امه 
بگو هرکس در قلبش دشمنی این غلام (بهاءالله) را داشته باشد قطعا شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است

همان طور که می بینیم، بنا بر آن چه که ایشان فرموده اند، تمامی منکران ایشان حالشان معلوم است! این سخن ایشان برای ما و برای بهاییان بسیار کارگشا می باشد و مطالب بسیاری را برای ما روشن می نماید. 
وقتی که بیشتر به این جمله می اندیشیم، به این فکر می افتیم که: 

۱٫ آیا جناب میرزا یحیی، صبح ازل، هم که منکر ایشان شدند همین حال را دارد؟ 
۲٫ آیا خواهر جناب بهاءالله، عزیه خانم، هم که منکر ایشان شدند همین حال را دارد؟ 
۳٫ آیا جناب محمدعلی برادر جناب عبدالبها هم که منکر ایشان شدند و بین آنها دعوا رخ داد نیز همین حال را دارد؟ 
۴٫ آیا تمام بابیان که منکر ایشان شدند همین حال را دارند؟ 
۵٫ آیا تمام شیخیه و تمام مسلمانان که منکر ایشان و بهاییت شدند همین حال را دارند؟ 
۶٫ آیا این روش گفتار ایشان با آن چه که ایشان در مجموعه الواح، صفحه ۲۵۶ فرموده اند که «بگو ای دوستان، سراپرده یگانگی بلند شد به چشم بیگانه یکدیگر را نبینید؛ همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار» قابل جمع می باشد؟

به نقل از  بهائی پژوهی

وقتی بهائی بودیم… (۲)

وقتی بهائی بودیم… تحلیلی از زندگی صبحی(ادامه)

تجلیل دوباره از صبحی 
اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد… لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
” هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن …و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. “

بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها

“با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم…”

سر در گمی در جانشینی عبدالبها

به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یکسو خود عبدالبها کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش (غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

“اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، دربارۀ او بدگمان شده بود
و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر می گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.))

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام ” کتاب عهدی” نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من ” غصن اعظم” ( عبدالبهاء) و پس از او ” غصن اکبر” ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی” شوقی” – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود…”

چرا شوقی ؟! 

تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبها آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت
نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد:

“…متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت!

اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند…”

شخصیت شوقی 

اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبها و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد لذا با شنیدن خبر جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:

“…به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جملۀ این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است . 

در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! 

شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که معمولا جوانان می کنند می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم وبازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده… من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟! 

شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!! 

مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد…” 

آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!

تردیدها، مقدمه آگاهی 

با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود . دیگر به آداب بهایی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود…

“بگذریم. … به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد. 

این زن، پاینام ((ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینۀ (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و دربارۀ او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.)) 

با همۀ اینها ، من رابطۀ خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقۀ علیا هم نامۀ بلندی برایم نوشت. باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.)) 

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطۀ فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.))  حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال ۱۳۰۵ شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطۀ انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) . “

طرد و پی آمدهای آن 

نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:

“عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه دربارۀ کارها و سخنان من کردند.البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.)) 

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود.  تا آنکه نوروز ۱۳۰۷ در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان(ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی ، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانۀ خود بیرون کنی. 

در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید. پس از چند روز دوتن به خانۀ ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت. 

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند.  روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم. 

نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم…. ولی … 

از خانه بیرون آمدم.کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم! 
که مرا راه خواهد داد و به دیدۀ دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایستۀ کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد.

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می گشتم….خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچۀ سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانۀ آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. 

دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،… 

… اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند: 

نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همۀ اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم….”

تشرف به آستان صبح 

رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافکند و پاسخی شیرین دریافت کرد:

“… سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفتۀ سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم! 

چون اندیشۀ من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم . مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی…از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش نیست…”و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود… 

جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی! 

“…سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند]

که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند. از این گونه کارها بسیار کرده اند… 

اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد …با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی راندۀ هر در است و کسی به او نمی نگرد… از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه 
برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از 
ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانۀ ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است ؟… 

(فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند ودشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!)

نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید . 

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهرۀ آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند… 
هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست. 

… هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشۀ گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت…” 

جاودانگی در پناه حقیقت 

آری ،صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود… پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید.. .ودر ساعت چهار و ده دقیقۀ صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان۱۳۴۱در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: “خدا همۀ شما را به سلامت دارد.

در مجموع “صبحی” نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود.  اما پس از مرگ او نیز ( به گفتۀ یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال  نوارهای قصۀ او، مجدداً از رادیو پخش می شد…

خدایش رحمت کنادکه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو با پژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند…

به نقل از بهائی پژوهی

وقتی بهائی بودیم… (۱)

وقتی بهائی بودیم… تحلیلی از زندگی صبحی

براستی چه شد که او به همه این اعتبار و منزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشید و خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟ 

آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب بنشیند؟ کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود… 
رشته سخن را به دست خود او می دهیم: 

“…به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم… “

اولین قصه گوی صبح جمعه رادیو 

“نام فضل الله مهتدی مشهور به “صبحی” از پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان ایران و گرد آورنده قصه های فولکلوریک ، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است.بچه های چند نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیک به بیست و دو سال در رادیو علیرغم فشاربعضی از مسئولان رژیم حاکم ( از سال تأسیس رادیو از چهارم اردی 

بهشت ۱۳۱۹ تا هنگام مرگ در هفدهم آبان ۱۳۴۱) به اجرای برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت . از این پژوهشگر ، یازده اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده.” 

او در یک خانواده بهایی چشم به جهان گشودو در همین فرهنگ بالیدن گرفت و به جوانی پر شور  در تبلیغ بهائیت تبدیل شد که به قول خودش می خواست همگان را بهایی ببیند.مراحل ترقی را تا بدانجا طی کرد که به مقام کتابت و همنشینی با عبدالبها در خلوت و جلوت و در سفر و حضر نائل شد .مقامی که آرزوی هر بهایی بود و به خاطر همین مقام مورد تکریم و احترام شدید 
بهائیان قرار داشت. الواحی در مدح او به قلم عبدالبها صادر گردید که بر اعتبار و مکانت او افزود… 

عوامل باز گشت از بهائیت 

سوال اصلی این است: 

براستی چه شد که او به همه این اعتبار و متزلت و مقام ، پشت کرد و دست از آئین بهایی کشیدو خود را به شدید ترین رنج ها در افکند و آواره کوی و خیابان کرد و رنج طعن و دشنام وآزار و اذیت و گرسنگی و بی خانمانی را به جان خرید؟ 
آیا عقلش معیوب گشته بودکه چنین مقامی را که منتهای آرزوی هر بهایی بود و برای هر خانواده بهایی و حتی اعقاب آنها موجب افتخار و بالیدن بود رها کرده و در اوح مصائب بنشیند؟ 

کالبد شکافی و انگیزه یابی این دگر گونی را باید از زبان خود او پیگیری نمود… 

رشته سخن را به دست خود او می دهیم: 

“…به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم. 

اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی اورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به گوش پیروان خود می خواندند که آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی چیزهایی پیش می آورد تا هر کس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود ( ! ) و همۀ اینها برای آزمایش بندگان است . از اینرو پیروان کیش بهائی هر چیزی را که با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(! ) … روزها گذشت، ماهها سپری شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر می شد… ” 

در اشارات صبحی دقیق می شویم: 

۱- مطالعه و تفکر بیشتر 

۲- مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان 

۳- دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم 

تردیدها و دلتنگی هایی برای او پدید آورده بوداما او خود را بر اساس تلقینات قبلی مبلغان و مربیان در معرض امتحان دیده آن تردید ها را در درون خود سرکوب می نمود…

حسب و نسب و نشو و نمای صبحی 

گفتیم که صبحی در خانواده ای بهایی به دنیا آمد و تحت تربیت بهایی قرار گرفت.خانواده او از طریق مادر نیز انتسابی با یکی از همسران بهاءاله داشتند و از این بابت نیز مورد احترام ویژه بودند. صبحی خود این موضوع را این چنین گزارش می کند: 

” نیای من یکی از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علی اکبر ، در شهر کاشان در برزن پنجه شاه می زیست. زنش که از بابیان بود از او چهار پسر و دو دختر داشت هر چند کیش خود را در خانۀ شوهر آشکار نمی کرد… آن زن فرزندان خود را به کیش بابی و سپس بهایی در آورد و پس از گذشت نیای من ، به نام رهسپاری مکه ، با داماد و یکی از فرزندان خود، نخست به “مکه” و آنگاه به “عکا” رفت. این را هم بدانید که یکی از زن های بهاء ( میرزا حسینعلی رهبر بهائیان) که گوهر خانم نام داشت و در میان بهائیان به ” حرم کاشی” نامبردار بود برادر زادۀ مادربزرگ من بود، و از این رو، بهاء از زبان زن کاشی خود او را ( یعنی مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مکه، حاجی عمه خانم می خواند…” 

” پدر من که نامش محمد حسین بود و عبدالبهاء او را ” میرزا حسین” و “ابن عمه” می خواند از همه خواهران و برادران خود کوچکتر بود و در تهران زن گرفت… زنش بهائی بود ولی آشکار نمی کرد و در نهانی دختران و پسران خود را به کیش بهائی درآورد و همه دختران را به شوهر بهائی داد…” 

” در شش سالگی نزد پدرم، “ایقان” می خواندم و آن دفتری است که به گفته بهائیان ، بهاء در پاسخ پرسش های دایی سید باب نوشته… ( بعدها) مرا به آموزشگاه ” تربیت” که بهائیان آن را راه انداخته بودند و خویشاوندان ما نیز همه آنجا می رفتند، بردند…” 

صبحی در ردای مبلغین 

اما تربیت صبحی چنانکه خود ترسیم نموده در فضای خاص و محدود و یکسو نگر و نزد معلمان بهایی شکل گرفت که نتیجتاً از او مبلغی ساخت که جز بهائیت را حق نمی دید و با ترفند های تبلیغی که آموخته بود می توانست جوانان غیر بهایی را بسوی کیش خود متمایل سازد: 

“…چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از کیش و آیین تازه فرا می گرفتم و خود را آماده می کردم که به جان مردم بیافتم و آنها را به این کیش بخوانم. استادان من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی، فاضل شیرازی ، میرزا عزیز الله خان مصباح و شیخ کاظم سمندر قزوینی بودند . در میان شاگردان ایشان من سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن ها می خواندم و سخن پردازی می کردم. در آموزشگاه نیز، همشاگردی های خود را به کیش بهائی راهنمائی می کردم و در این راه چند بار چوب خوردم…” 

ترفند های تبلیغی 

“رفته رفته دانشم در این روش چنان شد که با هر مسلمانی که روبرو شدم و گفتگو می کردم در مانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می کردم و می کردیم که از روز پیدایش گیتی تا کنون کیشی و آیینی چون این آیین پدید نشده و هر پانصد هزار سال یک بار چنین کیشی پدیدار می شود که همه دستورها و فرمان ها یش با ترازوی خرد برابری می کند و برای آسایش مردم گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست “(!) 

و چنان در رگ و ریشۀ ما این اندیشه ها جا گرفته بود که نمی خواستیم جز این چیزی بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این کار تردستی هایی داشتیم : 
چنانکه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید و چون با آن ها که ما رو به رو می شدیم نه از آیین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما که برای پیشرفت این کیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می توانستیم گروهی را به این کیش در آوریم.” 

دقت در بعضی اشارات صبحی پرده از اسرار تبلیغی آن روزگار مبلغان بهایی بر می دارد: 

معرفی بهائیت به هر کسی مطابق افکار و روحیات او به نوعی که با فرهنگ او جور در بیاید و راحت آن را بپذیرد: 

“با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفتۀ او جور در بیاید”… 

یعنی نفوذ در نظام فکری هر کسی از راه مقبولاتش با ترفند هایی خاص وبه تعبیر خود صبحی “نیرنگ هایی که برای پیشرفت این کیش روا می دانستیم “ … آن هم برای کسانی که از آئین مسلمانی به درستی آگاه نبودند و اطلاعات چندانی از متون و آموزه ها نداشتند و لذا آن ترفند ها در آنها موثر می افتاد و به این ترتیب به آن کیش متمایل می شدند …
تجربیات سفر پدر صبحی وقتی دلتنگی و تردید و سرد شدن پسرش را در بهائیت مشاهده کرد تصمیم گرفت او را به سفر بفرستد تا بلکه هم حال و هوای او عوض شود وهم تردیدهای او بر اثر دیدن همکیشان در شهرهای دیگر بر طرف شده دوباره به آن شور و حال قبلی باز گردد. اما در این سفرها صبحی چیز هایی از وضعیت بهائیان و مبلغین مشاهده کرد که نه تنها تردیدهایش را ذوب نکرد بلکه بر دلتنگی هایش افزود…: 

“…به ناچار پدرم مرا با یکی از دوستان زردشتی که برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان شهر روانه کرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم که به گفتن در نمی آید… 

…چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذکار ، نمازخانه بهائیان ، که ساختمانی با شکوه و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند… در این شهر و دیگر شهر های مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند. 

در عشق آباد بسیار به من بد گذشت . زیرا گذشته از اینکه به نام ترک و فارس ، بهائیان هر روز به سر و مغز یکدیگر می کوفتند. [ بهائیان آنجا ] دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردی بود… 

در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله [ از مبلغان مشهور بهائی] را دیدم و هر روز و هر شب درباره تاریخ کیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم که او بسیار چیزها می داند که از گفتن آنها دریغ می کند و چنین می پندارد که اگر من از آنها آگهی یابم در کیش بهائی سست می شوم…” 

تجربه ای که در این سفرها نصیب صبحی گردید،تجربه مغتنمی بود: 

“در تمام این سفرها کار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته کمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در این میان دریافتم آن بود که در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و کیش و آیین خود را نهان نمی کردند و رفتارشان ستودۀ دیگران نبود با آنکه فرمانروایان روس کمک شایانی به آنها می کردند و دست آنها را در هر کار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند، با این همه نه تنها کسی بهائی نشد بلکه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل ماندند.” 

رفتار بهایی زادگان 

صبحی تحلیل جالبی دارد از یک ترفند تبلیغی بهائیان آن روزگار در توجیه رفتار های ناپسند برخی همکیشانشان در جهت محکوم نمودن مسلمین: 

“در ایران در آن روزگار هر گاه کسی به بهائیان خرده گیری می کرد که چرا شما گرفتار خوی های نا پسند و کارهای زشت هستید پاسخ می شنید که ما این ها را از زمان مسلمانی ، که دین پدران ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. [ آنان] مردمی راست گفتار و درست کردار ، از دروغ و ناسزا بیزار ، نیکخواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهندۀ جان وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید که روی زمین فردوس برین می شود.ولی در عشق آباد این سخن بیهوده در آمد.زیرا ما کسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در ناپاکی و تباهی مانند نداشتند.در تاشکند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرزو بوم همه آنهایی بودند که از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها کسی بدین آیین در نیامده بود جز در سمرقند که یک نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند. 

در تاشکند هم چند زن روس هر جایی دیدیم که شوهر ایرانی داشتند. در تاشکند بیشتر بهائیان آنهایی بودند که کردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند که بهائیان عشق آباد آنها را از خود رانده بودند! 

گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در “کتاب صبحی” نوشته ام و اکنون دوباره گوئی نمی کنم…” 

منشی مخصوص عبدالبها 

صبحی تصمیم می گیرد به دیدار عبدالبها برود تا از نزدیک بتواند تحقیقش را کامل کند و بر تردید ها فائق آید.این آرزوی او اینچنین برآورده می شود: 

“در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد که ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید.  نخستین کاروانی که از تهران آهنگ آن سوی نمود کاروان ما بود.  با آنکه تحصیل جواز عبور و تذکره راه به سهولت ممکن نبود به محبت و همت آقاینعیمی، گذشته از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد…سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم… 
بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود. به ویژه که سه چهار روز را در عکا و روضۀ مبارکه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء می گذراندند و یکی دو روز هم به دنبال کارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن عبدالبهاء و آرامگاه و بوسیدن آستانۀ [بهاء] چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء و نزدیکانش ، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست پیمان می کرد و به همین روی بود که بهائیان حیفا و عکا، دلبستگی بهائیان دور افتادۀ او را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانۀ دل خود نمی دانستند. 
من شب و روز در این اندیشه بودم که چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانکه دلم می خواهد از نزدیک ، بررسی در کارها کنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم. 
آنگاه به طور اتفاقی ، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم . عبدالبهاء وقتی نامه را خواند خط من مورد پسندش افتاد.پیشتر نیز که در یکی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده بود. در نتیجه از من خواست که در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم…”

مشاهده از نزدیک 

صبحی از راز مهمی پرده برمی دارد: مشاهده خوی و روش عبدالبها و نزدیکانش از نزدیک، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمودو آنها را سست پیمان (عبارتی که تشکیلات برای افراد متزلزل در بهائیت به کار می برد) می کرد به همین خاطر بود که به شهادت او بهائیان حیفا و عکا که از نزدیک با عبدالبهاو نزدیکانش در تماس بودند،دلبستگی بهائیان دور افتاده را نداشتندو گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.حتی امروز هم بهائیانی را که با برنامه ریزی قبلی برای زیارت به اسرائیل می برندبیش از نه روز در آنجا نگه نمی دارند و اجازه تماس به آنها نمی دهندتا با اعضای بیت العدل و تشکیلات بهایی در آنجا از نزدیک روبرو نشوند و پرس و جو ننمایند تا بر اساس همین سخن صبحی ،سست پیمان نشوند! 

او تاکید می کند که : 

“بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایۀ پاره ای چیز ها دربارۀ این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود…” 

آری مشاهده از نزدیک در فرصت کافی برای بررسی بن و پایه مطالب یک کیش و بزرگان آن می تواند راهگشا باشد.چیزی که فرصت آن را در اسرائیل به زائران بهایی نداده و نمی دهند… 

فرصت استثنایی 

صبحی که مترصد یافتن فرصتی برای مشاهده از نزدیک بود این فرصت استثنایی نصیبش شد و جزو نزدیکترین افراد به عبدالبها شد بطوریکه در خانه و کوچه همراه و همدم و همراز او گردید: 

“…جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیمروز، نامه های روز پیش را پاکنویس می کردم و در پاکت می گذاشتم و به نزدش می بردم. عبدالبهاء از نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نکته را گاه به گاه می 
گفت… چون کارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می آمد، مرا نخست از مسافرخانه ، به خانۀ یکی از خویشاوندان خود عنایت اله اصفهانی، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر کوچک خود که آن روزها به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی که در حیفا بودم در آن خانه ماندم… 

عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود که بودن من مایۀ شادمانی اوست این را به زبان آورد و به خط خود بر کاغذها نوشت و یکی از آن ها نامه ای است که به پدرم نوشت و او را از این راز آگهی داد… 
خلاصه کنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او می گذشت . همین اندازه بدانید : از آن روزی که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزی که ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچۀ ” جلیل” کشتیرانی کردیم … 
در طبریا با عبدالبهاء مکرر به عکا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار مختلفۀ او را در زندگانی دیدم.”

پوشاندن عقیده 

بهائیان مدعی هستند که تقیه و پوشاندن عقیده نشان از تزلزل و سست پیمانی دارد و در بهائیت جایز نیست وحرام می باشد اما گزارش صبحی از رفتار بها و عبدالبها در عکا ،خلاف این مطلب رانشان می دهد و ثابت می کندکه رهبران بهایی و به تبع آنها سایرین از بهائیان ،عقیده خودرا در عکا می پوشانده اند و خود را مسلمان سنی آن هم از نوع حنفی نشان می داده و  در نمازهای جمعه مسلمانان شرکت می کرده خود را در عداد مسلمانان جا می زده اند: 

“در آنجا دریافتم که از روزی که بهاء و کسانش را به عکا کوچاندند، [ به ظاهر[ روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم، مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران نماز می خواند. ” 

مشاهده فساد 

صبحی که برای پژوهش به نزدیکترین پایگاه بهایی آمده بود هنوز کاملا از بهائیت نبریده بود و چیزی که او را مکدر و اندوهگین می ساخت مشاهده فساد ی بود که در نزدیکان و خویشاوندان رهبری بهائی مشاهده می کرد…اما به خاطر همان تعلیمات قبلی در مورد آزمون ها ،سعی می کرد بر شک خود غلبه یابد و همه آنها را برای خود توجیه کند: 

“در مدت اقامتم در جوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان، ازجمله نزدیک ترین خویشاوندان و اعضای خانوادۀ عبدالبهاء پی بردم و یا بی واسطه ، اینها را مشاهده کردم اما همه را برای خود توجیه می کردم… “

ادامه دارد…

 

به نقل از بهائی پژوهی

بهائیت‌ و سیاست …

رهبران‌ بهائیت‌ همواره‌ بر جدایی‌ دین‌ از سیاست‌ تأکید داشته‌ و به‌ دنبال‌ آن، بر عدم‌ پیوند بهائیت‌ و بهائیان‌ با جهان‌ سیاست‌ اصرار می‌ورزند. عباس‌ افندی‌ بر آن‌ بود که‌ «بین‌ قوای‌ دینییه‌ و سیاسیه‌ تفکیک‌ لازم‌ است» و هم‌ او گفته‌ است‌ که‌ «بهائیان‌ به‌ امور سیاسی‌ تعلقی‌ ندارند» و مهمتر از آن، از منظر وی: «میزان‌ بهائی‌ بودن‌ و نبودن‌ این‌ است‌ که‌ هر کس‌ در امور سیاسیه‌ مداخله‌ کند و خارج‌ از وظیفه‌ خویش‌ حرفی‌ زند یا حرکتی‌ نماید، همین‌ برهان‌ کافی‌ است‌ که‌ بهائی‌ نیست، دلیل‌ دیگر نمی‌خواهد… نفسی‌ از» بهائیان‌ «اگر بخواهد در امور سیاسیه‌ در منزل‌ خویش‌ یا محفل‌ دیگران‌ مذاکره‌ بکند، اول‌ بهتر است‌ که‌ نسبت‌ خود را از این‌ امر [بهائیت] قطع‌ نماید و جمیع‌ بدانند که‌ تعلق‌ به‌ این‌ امر ندارد. خود می‌داند، والاّ‌ عاقبت‌ سبب‌ مضرت‌ عمومی‌ گردد» . بر همین‌ مبنا، به‌ پیروان‌ خود حکم‌ می‌کند و همچنین‌ به‌ آنان‌ اطمینان‌ می‌دهد که: «به‌ نصوص‌ قاطعه‌ الهیه، در امور سیاسی‌ ابداً‌ مدخلی‌ نداریم‌ و راءیی‌ نزنیم» .۱‌

 ‌‌شوقی‌ که‌ پس‌ از عباس‌ افندی‌ رهبری‌ بهائیان‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ نیز در این‌ زمینه‌ سخنان‌ فراوانی‌ دارد. برای‌ نمونه، می‌گوید: «معاذالله‌ از مداخله‌ در امور سیاسی، احباء باید به‌ کلی‌ از این‌ شئون‌ در کنار باشند و از هر وظیفه‌ای‌ که‌ منجر به‌ مداخله‌ در امر سیاست‌ شود، بیزار گردند» .۲‌

 ‌‌صادرکنندگان‌ احکام‌ و فتاوای‌ یاد شده، علمای‌ ایران‌ را به‌ علت‌ مداخله‌ آنان‌ در سیاست، محکوم‌ کرده‌ و ادعا می‌کنند که‌ حضور علمای‌ شیعه‌ در صحنه‌ سیاست‌ در چند قرن‌ اخیر، باعث‌ زیانهای‌ فراوانی‌ به‌ جامعه‌ و کشور گردید.۳ وقتی‌ رهبران‌ کیشی‌ اصولاً‌ دین‌ را از سیاست‌ جدا شمرده‌ و ادعا کنند خود به‌ این‌ مرام‌ پای‌بندند و اکیداً‌ نیز از پیروان‌ خود بخواهند که‌ چنین‌ باشند، و حتی‌ شرط‌ و نشانه‌ بهائی‌ بودن‌ را عدم‌ پیوند با سیاست‌ بدانند، طبیعی‌ و منطقی‌ است‌ که‌ مداخله‌ علمای‌ اسلام‌ و شیعه‌ در امور سیاست‌ را محکوم‌ بکنند. اما واقعیات‌ عینی‌ تاریخ‌ از عملکرد بهائیان‌ و رهبران‌ آنها، حکایت‌ دیگری‌ دارد و ماهیت‌ دیگری‌ از آنان‌ ترسیم‌ می‌کند.‌

 ‌‌به‌ گواه‌ تاریخ، رهبران‌ بهائی، حکم‌ جدایی‌ دین‌ از سیاست‌ و عدم‌ مداخله‌ علمای‌ روحانی‌ در امور سیاسی‌ را تنها برای‌ علمای‌ اسلام‌ و ایران‌ صادر کرده‌اند و خود را مشمول‌ آن‌ حکم‌ ندانسته‌ و با تمام‌ وجود در صحنه‌ سیاست‌ فعال‌ بوده‌ و هستند. این‌ رویکرد و مواضع‌ دوگانه، دست‌ کم‌ هنگامی‌ می‌تواند اعتباری‌ در عالم‌ عقل‌ و علم‌ بیابد که‌ تاریخ‌ بر زیانبار بودن‌ مداخله‌ علمای‌ ایران‌ در امور سیاسی، و سودمند بودن‌ فعالیت‌های‌ سیاسی‌ بهائیان‌ برای‌ سرنوشت‌ جامعه‌ و کشور گواهی‌ بدهد. و این‌ در حالی‌ است‌ که‌ تاریخ‌ در این‌ باره‌ قضاوت‌ دیگری‌ داشته‌ و اوراق‌ آن‌ مشحون‌ از دفاع‌ مؤ‌ثر علما از این‌ آب‌ و خاک‌ و تمامیت‌ ارضی‌ ایران‌ و دفاع‌ از حریم‌ دین‌ آسمانی‌ اسلام‌ در مقابل‌ هجوم‌ نظامی، سیاسی، فرهنگی‌ و اقتصادی‌ غرب‌ استعمارگر از یکسو، و همسویی‌ فعالیت‌های‌ فرقه‌ بابیه‌ و بهائیه‌ ــ به‌ مثابه‌ حزبی‌ سیاسی‌ ــ با بیگانگان‌ و دشمنان‌ کشور از سوی‌ دیگر است.‌

 ‌‌چنانکه‌ گذشت، رهبران‌ بهائی‌ برغم‌ حکم‌ به‌ عدم‌ مداخله‌ دین‌ و علما در سیاست، خود به‌ طور جدی‌ فعال‌ صحنه‌ سیاست‌ بوده‌ و اصولاً‌ ماهیت‌ سیاسی‌ آنان‌ بر ماهیت‌ فکری‌شان‌ غلبه‌ دارد. در موقعیتی‌ که‌ اسلام‌ و روحانیت‌ شیعه‌ به‌ عنوان‌ مستحکمترین‌ دژ پاسداری‌ از هویت‌ و استقلال‌ و تمامیت‌ ارضی‌ و وحدت‌ ملی‌ کشور در برابر سلطه‌ استعمار و تجاوز بیگانه‌ مطرح‌ است، و حتی‌ استعمارگران‌ هم‌ بدین‌ واقعیت‌ اذعان‌ داشته‌ و اسلام‌ و علمای‌ آن‌ را مهمترین‌ مانع‌ برای‌ خود شمرده‌ و همه‌ توانشان‌ را برای‌ شکستن‌ آن‌ به‌ کار می‌گیرند، نفس‌ تأسیس‌ یک‌ فرقه‌ و ایجاد یک‌ انشعاب، اقدامی‌ در جهت‌ شکستن‌ این‌ وحدت‌ و اقتدار بوده‌ و آشکارا ماهیتی‌ سیاسی‌ خواهد داشت. روشن‌ است‌ فرقه‌ای‌ که‌ ظهور و بروز آن‌ جنبه‌ سیاسی‌ بیابد، هنگامی‌ که‌ موضع‌ و سخن‌ کانونهای‌ قدرت‌ و سیاست‌ جهانی، مبنی‌ بر سکولاریسم‌ و جدایی‌ دین‌ از سیاست، را تکرار کند، آشکارا عملی‌ سیاسی‌ را انجام‌ داده‌ است.‌

 ‌‌حال‌ باید دید آیا بهائیت‌ و سران‌ آن‌ از ابتدا بر عدم‌ مداخله‌ اتباع‌ خود در سیاست‌ تأکید داشتند و به‌ عبارتی‌ این‌ موضوع‌ جزء اصول‌ اولیه‌شان‌ محسوب‌ می‌شود، یا آن‌ که‌ این‌ رویّه‌ را به‌ عنوان‌ تاکتیکی‌ حسابشده‌ جهت‌ مقابله‌ با شرایط‌ و اوضاع‌ اجتماعی‌ اتخاذ کردند تا بتوانند با آرامش‌ به‌ پیشبرد اهداف‌ خود نائل‌ شوند؟ آنچه‌ مسلم‌ است‌ بروز و ظهور مشکوک‌ این‌ فرقه‌ در تاریخ‌ ایران‌ با تنشهای‌ تند سیاسی‌ همراه‌ بود. ظهور فرقه‌ای‌ با ادعاهای‌ بابیه‌ و سپس‌ بهائیه‌ که‌ دم‌ از ظهور منجی‌ و موعود منتظر شیعیان‌ و بشریت‌ می‌زد و سپس‌ ادعای‌ نبوت‌ و الوهیت‌ و نسخ‌ اسلام‌ را مطرح‌ کرد خودبخود یک‌ حرکت‌ براندازانه‌ فرهنگی‌ ـ سیاسی‌ تلقی‌ می‌شود که‌ قلب‌ و اساس‌ یک‌ جامعه‌ را مورد هدف‌ قرار داده‌ است. حمایت‌ استعمارگران‌ و دشمنان‌ تمامیت‌ ارضی‌ و استقلال‌ ایران‌ از این‌ جریانات، در شرایطی‌ که‌ جامعه‌ ایرانی‌ جنگها و درگیریهای‌ سخت‌ نظامی‌ را با استعمار تجربه‌ کرده‌ بود، سیاسی‌ بودن‌ این‌ تحرک‌ موذیانه‌ را بیش‌ از پیش‌ آشکار می‌ساخت. از همین‌ رو بود که‌ صدراعظم‌ متدین، اصلاح‌طلب‌ و ایران‌دوست‌ عصر قاجار، امیرکبیر، چاره‌ کار را در قلع‌ و قمع‌ این‌ فرقه‌ مسلح‌ و برانداز دید. جنگ‌ داخلی‌ای‌ که‌ اتباع‌ باب‌ علیه‌ دولت‌ مرکزی‌ به‌ راه‌ انداخته‌ بودند در آن‌ شرایط‌ خطیر می‌توانست‌ استقلال‌ ایران‌ را به‌ باد دهد. بابیه‌ و بهائیه‌ که‌ امیرکبیر، ناصرالدین‌شاه‌ و علما را مانع‌ تحقق‌ اهداف‌ خود می‌دیدند دست‌ به‌ اقدامات‌ خشونت‌آمیز و تروریستی‌ نیز زدند و پروژه‌ شورش‌ مسلحانه‌ خود را تکمیل‌ کردند. تلاش‌ برای‌ ترور امیرکبیر، و نیز ترور ناکام‌ ناصرالدین‌شاه‌ که‌ یکی‌ از متهمین‌ اصلی‌ آن‌ حسینعلی‌ بهاء بود و نیز ترور آیت‌ الله‌ شهید ثالث‌ در قزوین‌ و دهها جنایت‌ دیگر، حکایت‌ از عزم‌ شورشیان‌ بر براندازی‌ سیاسی‌ ـ فرهنگی‌ در ایران‌ دارد. نتیجه‌ این‌ امر، دستگیری‌ بهاء و تعدادی‌ از اتباع‌ او و نهایتاً‌ تبعید آنها به‌ بغداد شد که‌ البته‌ دخالت‌ سفیر روسیه‌ در آزادی‌ حسینعلی‌ نوری‌ و رهانیدن‌ او از مجازات‌ را نباید از نظر دور داشت. بهاء و برادرش‌ صبح‌ ازل‌ توانستند بعد از حذف‌ دیگر مدعیان‌ رهبری‌ بابیه، نظیر فردی‌ به‌ نام‌ عظیم، رهبری‌ این‌ جریان‌ را به‌ دست‌ بگیرند و به‌ مدت‌ ده‌ سال‌ در بغداد همان‌ روند سیاسی‌ تند را علیه‌ قاجاریه‌ و علما دنبال‌ کنند، که‌ البته‌ موفقیتی‌ برایشان‌ در برنداشت. وقوع‌ اتفاقات‌ مهم‌ در ایران‌ عصر ناصری‌ در این‌ دوره‌ ده‌ ساله‌ نظیر جنگ‌ هرات‌ و تجزیه‌ آن‌ از ایران، تأسیس‌ فراموشخانه‌ ملکم‌ و تعطیل‌ آن‌ به‌ همت‌ آیت‌الله‌ حاج‌ ملا علی‌ کنی، عزیمت‌ ملکم‌ به‌ بغداد و اوج‌ گرفتن‌ تحرکات‌ ضداسلامی‌ آخوندزاده، روی‌ کار آمدن‌ میرزا حسین‌خان‌ سپهسالار و طرح‌ مسائل‌ جدید در ایران‌ که‌ بعضی‌ از آن‌ موارد می‌توانست‌ به‌ ترویج‌ بهائیت، البته‌ نه‌ در یک‌ فضای‌ متشنج‌ بلکه‌ فضایی‌ آرام، کمک‌ کند، در کنار ناکام‌ ماندن‌ حرکتهای‌ تند و مسلحانه‌ بابیان‌ منجر به‌ تغییر رویه‌ بهائیان‌ از براندازی‌ علنی‌ به‌ براندازی‌ نرم‌ شد و تحت‌ پوشش‌ اعلام‌ اطاعت‌ بهائیان‌ از هر رژیم‌ و حکومتی‌ صورت‌ گرفت. حسینعلی‌ بهاء در این‌ باره‌ می‌گوید: «این‌ حزب‌ (بهائیت) در مملکت‌ هر دولتی‌ ساکن‌ شوند باید به‌ امانت‌ و صدق‌ و صفا با آن‌ دولت‌ رفتار نمایند» .۴ عباس‌ افندی‌ هم‌ می‌گوید: «بر احبای‌ الهی‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعلیحضرت‌ پادشاهی‌ است‌ آنچه‌ امر فرماید اطاعت‌ کنند. و همچنین‌ کمال‌ تمکین‌ و انقیاد [را] به‌ جمیع‌ اولیای‌ امور داشته‌ باشند» .۵‌

 ‌‌بهائیان‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودند که‌ به‌ جای‌ درگیری‌ با دولتها و مردم، با اعلام‌ عدم‌ مداخله‌ در سیاست، حاشیه‌ امنیتی‌ برای‌ ترویج‌ تفکر خود و براندازی‌ نرم‌ ایجاد کنند. آنها در این‌ مسیر، ضمن‌ تمجید از پادشاهان‌ و عادل‌ خواندن‌ آنان، به‌ روحانیت‌ شیعه‌ حمله‌ و آنها را به‌ جرم! جدا نشمردن‌ دین‌ از سیاست‌ و مداخله‌ در سیاست، متهم‌ به‌ مخالفت‌ با سلطنت‌ کرده‌ و می‌کنند. هوشمند فتح‌ اعظم‌ در توجیه‌ این‌ ادعا می‌نویسد: ‌

 «وقتی‌ دیانتی‌ ظاهر می‌شود جمیع‌ مردم‌ صغیر و کبیر با آن‌ مخالفت‌ می‌کنند و بر هدم‌ بنیانش‌ متحد و متفق‌ می‌گردند زیرا دیانت‌ به‌ هنگام‌ ظهورش‌ مخالف‌ جمیع‌ انتظارات‌ ملل‌ است.۶ ما نیز خود سیاستی‌ داریم… به‌ اسبابی‌ معنوی‌ به‌ تعدیل‌ عالم‌ اخلاق‌ پردازیم‌ نه‌ آن‌ که‌ تمسک‌ به‌ وسایل‌ مادیه‌ سیاسیه‌ جوییم، به‌ قوایی‌ ملکوتی‌ تدریجاً‌ قلوب‌ را تقلیب‌ و مسخر نماییم» .۷‌

 ‌‌در همین‌ زمینه‌ رهبران‌ بهائی‌ به‌ اتباع‌ خود توصیه‌ می‌نمایند: «امور اداریه‌ را به‌ دل‌ و جان‌ قبول‌ نمایند بلکه‌ سعی‌ موفور در تحصیل‌ آن‌ مبذول‌ دارند… ادامه‌ حاظرات‌ امریه‌ ادبیه‌ بی‌نهایت‌ این‌ ایام‌ لازم‌ و مفید و حشر و آمیزش‌ با رجال‌ دولت‌ و ملت‌ از لوازم‌ ضروریه‌ محسوب‌ ولی‌ زنهار این‌ مخالطه‌ و معاشرت‌ سبب‌ گردد که‌ متدرجاً‌ اجله‌ احباب‌ و اصحاب، مجذوب‌ و مفتون‌ محیط‌ پرشور و آشوب‌ احزاب‌ و سیاسیون‌ گردند و از حزب… منفصل‌ و منسلخ‌ شوند» .۸‌

 ‌‌حزب‌ بهائی‌ ظاهراً‌ اعضای‌ خود را از مداخله‌ در امور آشکار سیاسی‌ بازمی‌دارد و در عین‌ حال‌ آنها را به‌ نفوذ در امور اداری، تجاری، صنعتی، زراعی‌ و معارف‌ و علوم‌ تشویق‌ می‌کند.۹ ظهور افرادی‌ نظیر هژبر یزدانی، حبیب‌ ثابت، عبدالکریم‌ ایادی، عین‌الملک‌ هویدا، دکتر ذبیح‌ الله‌ قربان، ظاهراً‌ در همین‌ راستا قابل‌ تعریف‌ است، هر چند برخی‌ از آنان‌ در عالی‌ترین‌ مقامات‌ سیاسی‌ دولتی‌ نیز حضور داشتند. دستیابی‌ به‌ چنین‌ موقعیتی‌ فقط‌ در سایه‌ سیاست‌ انقیاد از حکومت‌ و البته‌ حمایت‌ بیگانگان‌ حاصل‌ می‌شد. این‌ که‌ عباس‌ افندی‌ تأکید می‌کند: «ای‌ احبای‌ الهی، باید سریر سلطنت‌ هر تاجداری‌ را خاضع‌ گردید و سُدّه‌ ملوکانه‌ هر شهریار کامل‌ را خاشع‌ شوید» و یا «بر احبای‌ الهی‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعلیحضرت‌ پادشاهی‌ است‌ آنچه‌ امر فرماید اطاعت‌ کنند و همچنین‌ کمال‌ تمکین‌ و انقیاد را به‌ جمیع‌ اولیای‌ امور داشته‌ باشند» ۱۰، تاکتیکی‌ است‌ جهت‌ خروج‌ از بحران‌ و بن‌بست‌ سیاسی‌ و گشودن‌ فضاهای‌ حیاتی‌ جهت‌ تنفس‌ حزب‌ سیاسی‌ بهائی‌ و پیشبرد اهداف‌ حزب‌ در قالبی‌ جدید. ‌

البته‌ باید در نظر داشت‌ که‌ اعلام‌ اینگونه‌ انقیاد در برابر هر پادشاهی، علاوه‌ بر منافع یادشده‌ برای‌ حزب‌ بهائیت، می‌تواند منجر به‌ حاشیه‌ رانده‌ شدن‌ طرف‌ اصلی‌ ماجرا یعنی‌ جامعه‌ اسلامی‌ و علمای‌ دین‌ شود که‌ بر اساس‌ آموزه‌های‌ الهی‌ و آسمانی‌ دین‌ اسلام‌ در مقابل‌ ظالمین‌ و ارباب‌ قدرت‌ که‌ به‌ مردم‌ ستم‌ روا می‌دارند می‌ایستند. توصیه‌ عمومی‌ رهبران‌ و تشکیلات‌ بهائی‌ به‌ پیروان‌ خود این‌ است‌ که‌ در امور اداری‌ مربوط‌ به‌ محفل‌ بهائیان‌ نظیر برقراری‌ جلسات، انجام‌ تبلیغات، تشکیل‌ مدارس‌ و چاپ‌ کتب‌ و… باید تابع‌ حکومت‌ باشند، اما در عین‌ اطاعت‌ «همت‌ بلیغ‌ و سعی‌ مستمر به‌ رسائل‌ مشروعه‌ مبذول‌ دارند تا اولیای‌ حکومت‌ محلی‌ و مرکزی‌ اقلیم‌ خویش‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و طیب‌ خاطر تخفیف‌ و تعدیل‌ و تبدیل‌ احکام‌ مقرره‌ خویش‌ دهند… اما در امور وجدانیه‌ از قبیل‌ تبری‌ و انکار و کتمان‌ عقیده‌ که‌ تعلق‌ به‌ اصل‌ امر و عقاید اساسیه‌ اهل‌ بهاء دارد بهائیان‌ در کل‌ اقطار شهادت‌ را بـر اطـاعـت‌ مـقـدم‌ شمرند.۱۱ محافل‌ بهائیان‌ همچنین‌ توصیه‌ می‌کند که‌ بهائیان‌ هر شهر و محل‌ در صورت‌ برخورد با مشکلات‌ به‌ اولیای‌ امور مراجعه‌ کنند و در آن‌ شهر کمیته‌ای‌ یا هیئتی‌ را جهت‌ ارتباط‌ با اولیای‌ امور تشکیل‌ دهند.۱۲‌

 ‌‌بهائیان‌ سیاست‌ خود را در خصوص‌ ارتباط‌ با سیاستمداران‌ و اصحاب‌ قدرت‌ تحت‌ عنوان‌ «اطاعت‌ فعال» مطرح‌ می‌کردند. در آستانه‌ تشکیل‌ حزب‌ رستاخیز، سیاست‌ آنها اعلام‌ وفاداری‌ کتبی‌ به‌ «اعلیحضرت‌ همایونی» احترام‌ به‌ قانون‌ اساسی‌ و تمکین‌ و تحسین‌ از اصول‌ نهضت‌ ترقی‌ و تعالی‌ ایران‌ که‌ به‌ نام‌ انقلاب‌ ششم‌ بهمن‌ معروف‌ است» بود. آنها خود را مطیع‌ فعال‌ معرفی‌ می‌کردند نه‌ بی‌طرف‌ بی‌اعتنا.۱۳‌

 ‌‌تا اینجا دیدیم‌ که‌ شعار عدم‌ مداخله‌ در سیاست‌ پوششی‌ برای‌ انجام‌ امور سیاسی‌ از سوی‌ حزب‌ بهائیت‌ است نه‌ رکنی‌ از ارکان‌ اساسی‌ آن، و در عمل‌ نیز موارد نقض‌ فراوانی‌ برای‌ رد این‌ ادعای‌ آنان‌ وجود دارد. مداخله‌ این‌ حزب‌ در امور سیاسی‌ نظیر کودتای‌ سوم‌ اسفند ۱۲۹۹ و شرکت‌ اعضای‌ مهم‌ آن‌ در سطوح‌ عالیه‌ حکومت‌ پهلوی‌ حکایت‌ از بطلان‌ این‌ ادعا دارد. اما این‌ حکم‌ ظاهراً‌ ابعاد و معانی‌ دیگری‌ هم‌ دارد. گاهی‌ اوقات‌ مراد آنان‌ از این‌ موضوع، عدم‌ دخالت‌ در براندازی‌ حکومتهاست. این‌ شعار در زمانی‌ مطرح‌ می‌شود که‌ توان‌ انجام‌ براندازی‌ وجود ندارد. اما در صورت‌ پیدا شدن‌ زمینه‌ و امکان‌ وقوع، از همکاری‌ و همراهی‌ با جریانهای‌ برانداز نیز کوتاهی‌ نمی‌کنند. نظیر آنچه‌ در عثمانی‌ و ایران‌ رخ‌ داد و منجر به‌ انقراض‌ خلافت‌ عثمانی‌ و سلطنت‌ قاجاریه‌ شد که‌ در هر دو مورد چهره‌های‌ بهائی‌ حضور دارند. گاهی‌ اوقات‌ منظور وارد نشدن‌ در دعواهای‌ سیاسی‌ است‌ که‌ البته‌ توجیهشان‌ این‌ است‌ که‌ بهائیت‌ مسلکی‌ جهانی‌ و کلی‌ است‌ و اگر وارد در تنازعات‌ سیاسی‌ ـ حزبی‌ شود، شمولیت‌ خود را از دست‌ می‌دهد. و گاهی‌ نیز منظورشان‌ جلوگیری‌ از جذب‌ افراد بهائی‌ در گروهها و احزابی‌ است‌ که‌ منجر به‌ جدایی‌ آنها از حزب‌ بهائی‌ خواهد شد. در اینجا بهائیت‌ در قالب‌ یک‌ حزب‌ قد علم‌ می‌کند و اعضای‌ خود را از عضویت‌ در احزاب‌ دیگر منع‌ می‌کند. بهائیان‌ می‌ترسند که‌ «اگر فردی‌ بهائی‌ عضو حزبی‌ سیاسی‌ شود مرام‌ و مقصد کدام‌یک‌ را ترویج‌ و تبلیغ‌ خواهد کرد» ، و در صورت‌ تعارض‌ و تناقض‌ بین‌ حکم‌ [بهائیت] با اصلی‌ از اصول‌ حزب‌ سیاسی، چه‌ روشی‌ اتخاذ خواهد نمود؟۱۴ البته‌ این‌ برای‌ بهائیت‌ که‌ خود یک‌ حزب‌ سیاسی‌ است‌ بسیار خطرناک‌ است. بنابراین‌ به‌ اتباع‌ خود می‌گویند: ‌

 «اگر بهائیت‌ را انتخاب‌ کرده‌ یا می‌کنم‌ باید به‌ حکم‌ عقل‌ دست‌ از عقاید دیگر بشویم‌ و اگر به‌ عقاید دیگر تمایلی‌ دارم‌ باید چشم‌ از بهائیت‌ بپوشم. بهاء گفته‌ است‌ ای‌ پسر ارض‌ اگر مرا خواهی‌ جز مرا مخواه… زیرا اراده‌ من‌ و غیر من‌ چون‌ آب‌ و آتش‌ در یک‌ دل‌ و قلب‌ نگنجد» .۱۵‌

‌‌به‌ همین‌ دلیل‌ وقتی‌ فردی‌ بهائی‌ به‌ کشور دیگری‌ سفر می‌کند، به‌ ویژه‌ جوانان‌ و دانشجویان، موظفند خود را به‌ تشکیلات‌ بهائی‌ در آن‌ کشور معرفی‌ کنند تا در «ظل‌ صیانت‌ محافل‌ مقدسه‌ روحانیه» در آیند و از جذب‌ شدن‌ در احزاب‌ دیگر خودداری‌ نمایند. بنابراین، شعار عدم‌ مداخله‌ در سیاست‌ دستوری‌ حزبی‌ برای‌ حفظ‌ و صیانت‌ حزب‌ بهائیت‌ از برخورد حکومتها و جلوگیری‌ از جذب‌ شدن‌ بهائیان‌ در سایر جریانات‌ است، وگرنه‌ ذات‌ دعاوی‌ و اقدامات‌ بهائیان‌ و پیوستگی‌ سران‌ آن‌ با قدرتهای‌ جهانی، جز عملی‌ سیاسی‌ نبوده‌ و آنان‌ عدم‌ پایبندی‌ خود به‌ این‌ شعار را مکرر نشان‌ داده‌اند.‌

 ‌‌پیدایش‌ انشعابهای‌ درون‌ فرقه‌ای‌ و نبرد برای‌ کسب‌ رهبری‌ فرقه، نوعی‌ دیگر از فعالیت‌ سیاسی‌ است. پس‌ از اعدام‌ علی‌محمد باب، پیروانش‌ برای‌ کسب‌ جانشینی‌ او با یکدیگر به‌ ستیزه‌ برخاستند، این‌ ستیزه‌ باعث‌ شد بابیان‌ به‌ دو شاخه‌ ازلی‌ به‌ رهـبـری‌ یحیی‌ صبح‌ ازل، و بهائی‌ به‌ رهبری‌ حسینعلی‌ بهاء، که‌ هر دو برادر بودند، تقسیم‌ شوند. موج‌ ترور و خونریزی‌ میان‌ طرفداران‌ این‌ دو گروه، رفتار سلاطین‌ و خوانین‌ و دیگر قدرت‌طلبان‌ را تداعی‌ می‌کند. حسینعلی‌ که‌ لقب‌ بهاءالله‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود، در ۱۳۰۹ق‌ درگذشت. او از فرزندان‌ خود با عنوان‌ اغصان‌ تعبیر کرده‌ و عباس‌ را به‌ عنوان‌ غُصن‌ اعظم‌ و محمدعلی‌ را به‌ عنوان‌ غصن‌ اکبر معرفی‌ کرد. بنا بر وصیت‌ او می‌بایست‌ ابتدا عباس‌ جانشینش‌ می‌شد و پس‌ از او، محمدعلی‌ به‌ این‌ مقام‌ می‌رسید (قد اصطفینا الاکبر بعد الاعظم). اما دو برادر به‌ این‌ امر الهی! پایبند نمانده‌ جنگ‌ بین‌ آنان‌ بر سر جانشینی‌ پدر شدت‌ گرفت. هنگامه‌ برپا شد و کار به‌ فحش‌ و ناسزا و نسبتهای‌ غیراخلاقی‌ به‌ یکدیگر کشید. بدین‌گونه‌ بهائیان‌ نیز به‌ دو شاخه‌ ثابت‌ (پیروان‌ عباس‌ افندی) و موحد (پیروان‌ میرزا محمدعلی) تقسیم‌ شدند و هر کدام‌ دیگری‌ را ناقض‌ و مشرک‌ خوانده‌ در ثبات‌ موقعیت‌ خویش‌ کوشید.۱۶ در قاموس‌ سیاست، اینها همه‌ ماهیت‌ سیاسی‌ داشته‌ و نوعی‌ سیاست‌ورزی‌ تلقی‌ می‌شوند.‌

 ‌‌افزون‌ بر این، حضور بهائیان‌ در تحولات‌ سیاسی‌ ایران‌ معاصر از مصادیق‌ بارز فعالیت‌ سیاسی‌ است. نـقـش‌ ویـرانـگـر آنـان‌ در واگـرایـیها و بحرانهای‌ مشروطیت، حضور آنان‌ در فعالیت‌های‌ تروریستی‌ کمیته‌ مجازات، نقش‌ آنان‌ در متلاشی‌ ساختن‌ نـهـضـت‌ جـنـگـل، حـضـور آنـان‌ در بـالاتـریـن‌ و حساس‌ترین‌ موقعیتها و مناصب‌ سیاسی‌ حکومت‌ پهلوی‌ اول‌ و دوم‌ و بنابراین، نقش‌ آنان‌ در تعمیق‌ وابستگی‌ کشور به‌ بیگانگان‌ و تحکیم‌ سلطه‌ استعمار و امپریالیسم‌ بر مملکت، در این‌ مقال‌ نمی‌گنجد. (ایام: موضوعات‌ فوق‌ در مقالات‌ گوناگون‌ ویژه‌نامه‌ حاضر بررسی‌ شده‌اند). اما صرف‌نظر از جهت‌گیری‌ و ماهیت‌ این‌ فعالیت‌ها و این‌ که‌ آیا در راستای‌ منافع‌ ملی‌ بودند یا منافع‌ بیگانگان، تنها به‌ طرح‌ این‌ پرسش‌ بسنده‌ می‌شود که‌ پارادوکس‌ میان‌ آن‌ فتاوی‌ محکم‌ مبنی‌ بر عدم‌ مداخله‌ در سیاست‌ و این‌ حضور غیرقابل‌ انکار در امور سیاسی‌ را چگونه‌ می‌توان‌ توجیه‌ کرد؟! آیا باید واقعیات‌ عینی‌ تاریخ‌ را انکار کرد یا اصالت‌ و صداقت‌ فتاوا و مفتیان‌ یاد شده‌ را؟ ‌

 ‌‌بدین‌ترتیب، راز حمایت‌ بی‌دریغ‌ قدرتهای‌ استعماری‌ از بهائیان‌ روشن‌ می‌گردد. روشن‌ است‌ که‌ در دنیای‌ سیاست‌ و جهان‌ مبتنی‌ بر اصالت‌ سود، قدرتهای‌ خارجی‌ از هیچ‌ فرد، گروه‌ یا جریانی‌ حمایت‌ نمی‌کنند مگر آن‌ که‌ آن‌ را در پیوند با خود و در راستای‌ منافع‌ خویش‌ بدانند. به‌ راستی‌ صرف‌نظر از نقض‌ حقوق‌ بشر در سطح‌ کلان‌ و گسترده‌ به‌ وسیله‌ قدرتهای‌ مسلط‌ جهان، در دیگر نقاط‌ جهان‌ و از جمله‌ در ایران‌ عصر پهلوی‌ که‌ جوانان‌ تحصیل‌کرده‌ و علما و اندیشمندان‌ به‌ جرم‌ مبارزه‌ برای‌ حفظ‌ هویت‌ ملی‌ و کسب‌ استقلال، به‌ مسلخ‌ فرستاده‌ می‌شدند. و از قضا بهائیان‌ نیز در اجرای‌ آن‌ فجایع‌ نقش‌ داشتند، چگونه‌ است‌ که ملت ایران‌ چندان‌ حمایتی‌ از سوی‌ قدرتهای‌ جهانی‌ مدعی‌ حقوق‌ بشر نمی‌دیدند؟ و اکنون‌ چگونه‌ است‌ که‌ همان‌ قدرتها از هیچ‌ کوششی‌ نه‌ برای‌ رهایی‌ بهائیان‌ از زندان، که‌ برای‌ رشد و ارتقای‌ آنها دریغ‌ نمی‌ورزند؟ پاسخ‌ با توجه‌ به‌ ماهیت‌ نظام‌ سلطه، و پیشینه‌ این‌ فرقه، ناگفته‌ پیدا است. ‌

 

به نقل از حزب سیاسی بهائیت

 پانوشت‌ها:

 ۱٫ سید محمدباقر نجفی. بهائیان. تهران، طهوری، ۱۳۵۷٫ صص‌ ۷۵۵ بـه‌ بـعـد.

‌۲٫ همان، ص‌۷۵۸

‌۳٫ عباس‌ افندی‌ (عبدالبهاء)، رساله‌ سیاسیه، صص‌ ۲۱-۲۵

‌۴٫ مجله‌ اخبار امری، ایران، شماره‌ ۷-۸ (مهر و آبان)، ۱۳۴۴

‌۵٫ دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جدید، چاپ‌ حیفا، ۱۹۳۲، ص‌ ۳۰۲،

‌۶٫ آهنگ‌ بدیع، سال‌ دوم، ص‌ ۴٫‌

۷٫ همان‌ منبع

‌۸٫ شوقی‌ افندی، اخبار امری‌ ایران، شماره‌ ۹، دی‌ ماه‌ ۱۳۲۴٫‌۹٫ اخبار امری، سال‌ ۳۹، مهر و آبان، شماره‌ ۷-۸، صص‌ ۵۰۲ و ۵۰۳٫‌۱۰٫ عباس‌ افندی، رساله‌ سیاسیه، ص‌ ۳۵؛ دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جدید، ص‌ ۳۰۲٫‌۱۱٫ بخشنامه‌ محفل‌ بهائیان، مجله‌ اخبار امری، سال‌ ۵۷، ش‌ ۱۹، ۱۱ تا ۲۹ اسفند ۱۳۵۷، صص‌ ۹ و ۱۰٫‌۱۲٫ ابلاغات‌ محفل‌ روحانی‌ ملی‌ بهائیان‌ ایران، اخبار امری، سال‌ ۱۳۵۳، ش‌ ۸، ص‌ ۲۱۸٫‌۱۳٫ اخبار امری، سال‌ ۱۳۵۳، ش‌ ۱۹، صص‌ ۵۳۶-۵۳۷ .‌۱۴٫ دکتر محمود مجذوب. «چرا از مداخله‌ در سیاست‌ ممنوعیم» ، آهنگ‌ بدیع، سال‌ ۲۰ ( ۱۳۴۴)، ش‌ ۸، صص۳۰۵-۳۰۷ و ۳۲۳٫‌۱۵٫ مظفر یوسفیان، «چرا در سیاست‌ دخالت‌ نمی‌کنیم» ، آهنگ‌ بدیع، سال‌ نهم، ش‌ ۲، صص‌ ۳-۷، ۲۳-۲۷٫‌۱۶٫ عبدالکریم‌ موسوی. نقطه‌ اولی! جمال‌ ابهی! مرکز میثاق! تهران، جهان، ۱۳۴۸٫ صص‌ ۱۳۷-۱۴۶ و ۱۵۲-۱۵۵٫‌۱۷٫ اسماعیل‌ رائین. انشعاب‌ در بهائیت، پس‌ از مرگ‌ شوقی‌ ربانی. تهران، مؤ‌سسه‌ تحقیقی‌ رائین، ۱۳۵۷٫ صص‌ ۱۰۰-۱۱۵٫‌۱۸٫ رد اتهام‌ وابستگی‌ سیاسی‌ بهائیان‌ به‌ اسرائیل‌ و صهیونیسم. شهر النور، ۱۳۷، خرداد ۱۳۵۹، ص‌ ۴٫‌۱۹٫ بهرام‌ افراسیابی. تاریخ‌ جامع‌ بهائیت‌ (نوماسونی). تهران، سخن، ۱۳۶۸٫ ص‌ ۴۰۸٫‌۲۰٫ رائین، پیشین، ص‌ ۱۲۴٫

 

برای حضرت عبدالبهاء

با تقدیم تحیات ابدع ابهی محضر شریف حضرت عبدالبهاء

     ساعت­های بسیاری بر من می­ گذرد که در اندیشه­ تان به­ سر می­ برم. موارد بسیاری در ذهن می­ آید و می­ رود و من را به فکر کردن وامی­دارد. چون امکان شرفیابی به محضرتان را ندارم لهذا نامه­ ای نگاشتم و به ذکر چند مورد کوتاه از آن­ موارد بسنده کردم. امید آنکه به دستتان رسیده و از غوغای درونی­ام آگاهتان سازد:

     ان شاءالله که حالتان خوب است. اما اگر جویای احوال ما باشید ملالی نیست جز دوری شما؛ چرا که پس از رفتنتان حیرانی نصیب­مان شد. در وصایای شما خواندیم که فرموده­ اید پس از جناب شوقی افندی بکراً بعد بکر یعنی در سلاله­ ی او[۱] ولایت امر جامعه­ ی بهایی ادامه خواهد یافت. اما پس از مفقودی خواهرزاده ی تان ماندیم چه کنیم!؟ از قضای بد شاخه­ ی دوحه­ ی رحمانیه خشکید و جناب شوقی بدون فرزند، دارفانی را وداع گفت و مجلس اعظم و محکمه­ ی کبریِ آیین نازنین، بدون راهبر و راهنما (ولی امرالله) به اداره جامعه بهایی مشغول شد. ندانستیم تکلیف­مان چیست. اطاعت کنیم یا نه! زیرا عدم مشروعیت بیت العدل برایمان محرز شده بود و خود توصیه فرموده بودید : « حصن متین امرالله به اطاعت من هو ولی امرالله مصون و محفوظ مانَد.»[۲]

   تعالیم بزرگ و روحانی که پس از سفرهایتان به غرب، تعلیممان دادید و تاکید کردید که در هیچ کجا ذکر نگردیده[۳]! اعتماد به نفس عجیبی به ما داد؛ دست­مان را پر دیدیم و سرمان را بالا گرفتیم تا با شور و شوقی که داریم همگان را با این تعالیم آشنا سازیم. خواستیم تعلیم دوم یعنی وحدت عالم انسانی را در تمام عالم فریاد بزنیم اما صدای­مان در نای خشک گردید. از شما برای­مان نقل قول می­ کردند. چیزهای عجیبی می­ گفتند؛ از کلام­تان درباره­ ی سیاهان افریقایی[۴] و قوم ترک[۵] برای­مان می خواندند. کاش مارا در آن حال می­ دیدید. رنگ از چهره باخته بودیم و زبان­هایمان بی­ حرکت مانده بود. ندانستیم کدام را از شما بپذیریم!؟

     خطر را به خود نزدیک می­ دیدیم و به همه شک داشتیم. می­ ترسیدیم کلام­تان به گوش ظالمانی که از ارادت ما به شما آگاهند برسد. در واقع حق دفاع از ما سلب شده بود؛ با وجود تقریرتان در کتاب مستطاب مفاوضات که فرموده­ اید : « اگر نفسی به نفسی ظلمی کند، ستمی کند تعدی کند و آن شخص مقابله بالمثل نماید، این انتقام است مذموم است زیرا زید اگر پسر عمرو را بکشد عمرو حق ندارد که پسر زید را بکشد اگر بکشد انتقام است، این بسیار مذموم است بلکه باید بالعکس مقابله کند. »[۶]  ندانستیم چه بگوییم و چه کنیم!؟ اگر کلامتان را می پذیرفتیم، می­ بایست برای همیشه خطر را به جان می­ خریدیم واگر نه، عقل را ملاک قرار می­دادیم، در مواجهه با چنین موضوعی غیرعقلی، برای جواب دادن به آنان­که چگونگی تطابق آیین بهائیت با علم و عقل را مورد سوال قرار می­ دهند، بدون پاسخ می­ ماندیم[۷].

     « تحری حقیقت » از تعالیم دوازده گانه ی­تان بسیار به مذاق­مان شیرین آمد. خواستیم به دور از تعصبات بیندیشیم و کنکاش کنیم تا راه را از بیراهه بازشناسیم. اما پیش از آن­ که به نتیجه­ ای برسیم، ترس از عقوبت آن، پایمان را سست کرد و سرانجام دست کشیدیم و اعلام کردیم که بهایی مانده­ ایم. چرا که اگر در این تحری به حقیقتی غیر از بهائیت می­ رسیدیم، آینده­ ی شومی در انتظارمان بود؛ منظورم همان طرد و انفصال کامل از جامعه و محروم شدن از سلام و کلام است. زیرا طرد برای یک بهایی بیشتر شبیه به یک کابوس است و با یادآوری خاطرات مطرودین و چگونگی رفتار زجرآور با آنان وحشتی عجیب در دل پدید می­ آید.

     سیره­ ی مقدس شمارا خواستیم که سرمشق تربیت فرزندان­مان قرار دهیم. امید داشتیم با پرورش آن­ها به روش شما خدمتی به جامعه کرده باشیم و دنیا را با گفتار و رفتار آسمانی­تان قدری آشنا کنیم، اما نشد؛ بهتر است بگویم خودمان نخواستیم که بشود. تاریخ را که کمی ورق زدیم از درگیری شما با برادرتان محمدعلی افندی[۸] خبردار شدیم. برخوردتان برای­مان سنگین آمد. از شما که پیوسته دستور می­ دادید خائنان را ملجاء و پناه گردیم و اهرمن را ملائکه شماریم[۹] چنین انتظاری نمی­ رفت. با تأمل در این داستان از خود می­ پرسیدیم: چه شد که حضرت بهاءالله در تربیت اهل و عیال عاجز ماند و چرا شما بدون توجه به جریان میان خود و برادر، تمامی ادعاهای پدر را زیر سوال بردید در کتاب مکاتیب­تان نوشتید: « انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اهل و عیال و آل عاجز مانده چگونه امید به تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره­ای شبهه و تردید است؟ لاولله »[۱۰]

در خاتمه از آن ساحت رفیع تقاضامندم که در این مکتوب به نظر عنایت ملاحظه فرموده و موارد ذکر شده را برای اینجانب روشن نمایند.

به نقل از یار جوان


[۱] الواح وصایا ص ۱۱-۱۴

[۲] همان

[۳] خطابات بزرگ  ص۱۹۱

[۴] برای مطالعه بیشتر به مقاله « مساوی یا نامساوی » مراجعه شود.

[۵] برای مطالعه بیشتر به مقاله « فرار از خون آشام » مراجعه شود.

[۶]مفاوضات ص ۲۰۲

[۷] بهائیت معتقد است که « دین باید مطابق عقل باشد ، مطابق با علم باشد ، زیرا اگر مطابق علم و عقل نباشد اوهام است.» (خطابات۲صفحه۲۱۹)

[۸] برای مطالعه بیشتر به مقاله « تعارفات خانوادگی ۲ » مراجعه شود.

[۹] « اغیار را به مثابه یار نوارش فرمایید دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید،  جفاکار را  مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به مشام رسانید خائنان را ملجآ و پناه گردید» (مکاتیب ج۳  ص۱۶۰)

[۱۰] مکاتیب ج ۲ ص ۱۸۲

حقوق شهروندی در بهائیت(۲)

بخش دوم :حقوق شهروندی از نگاه بها،عبدالبها و شوقی 

یکم: حق انسانیت 

۱-شهروندان غیر بهائی،انسان نیستند! 

از نظر جناب بهاءالله، فقط بهائیان انسان محسوب می گردند و غیر بهائیان ،از بهائم و حیوانات شمرده می شوند.لذا شهروندان غیر بهائی،

سهمی از انسانیت نداشته و اصولا انسان نیستند چه رسد به اینکه حقوق شهروندی داشته باشند.این هم شاهد:

میرزا در کتاب بدیع صفحه ۲۱۳ نوشته است:

«نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور»!!

دوم :حق کرامت و احترام 

۱-شهروندان غیر بهائی دارای احترام و رتبه نیستند! 

بنا بر نصوص بهائی هرکس غیر بهائیان را انسان بنامدیا برای آنها رتبه ای قائل شود، از همه فیوضات و مراحم خداوندی محروم خواهد بود!

حضرت بهاءالله در کتاب بدیع ، صفحه ی ۱۴۰ می نویسد :

«الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید ، از جمیع فیوضات رحمانی محروم است تا چه رسد که

بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید»!!

ملاحظه می فرمایید که جناب بهاءالله نه تنها غیر بهائیان را از دایره انسانیت خارج می داند ، بلکه به فتوای ایشان هرکس که آنها را آدم بداند

، او نیز از جمیع فیوضات رحمانی محروم است.حق شهروندی پیشکش!
در جای دیگر غیر بهائیان را سنگریزه های بی ارزش می شمرد:

‌مائده آسمانی، ج ۴ (چاپ جدید) ص۱۴۰ و (چاپ قدیم) ص ۳۲۷

«احبائی هم لئالی الامر و من دونهم حصاه الارض.» یعنی : (دوستداران من درّ و جواهر و ما بقی ایشان سنگ ریزه های ارض خاکی اند.)

۲- شهروندان غیر بهائی ،زنازاده اند! 

(با عرض پوزش فراوان از خوانندگان)از نظرجناب بهاءالله کسانی که امر بهائی را نپذیرند و انکار نمایند زنا زاده اند.ایشان در مورد منکرین

خویش چنین فرموده اند:

من ینکر هذا الفضل الظاهر المتعالی المنیر ینبغی له بان یسئل عن امه حاله فسوف یرجع الی اسفل الجحیم.

یعنی حتی به برادر و خواهر خود(ازل و عزیه)هم که مخالف او بودند رحم نمی کند و آنها را با این عبارت زنا زاده می نامد!

همچنین شهروندانی هم که بغض جناب بها را در دل داشته باشند باید بدانند که حرام  زاده اند و باید بروند حال خود را از مادر خود

بپرسندچنانکه در صفحه ۷۹ کتاب گنج شایگان و مائده آسمانی صفحه ۳۵۵ باب یازدهم تصریح شده است که:

قل من کان فی قلبه بغض هذا الغلام (بهاء)فقد دخل الشیطان علی فراش امه بگو هرکس در قلبش دشمنی این غلام (بهاءالله) را داشته

باشد قطعا شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است!

۳-باید همچون عذاب باشید برای غیر بهائیان!

ایشان می فرمایند:

برای بهائیان ابر رحمت و برای کافران و مشرکان عذاب محتوم باشید!

مجموعه الواح ، ص ۲۱۶

«انتم یا احباء الله کونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله وبآیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و کان من المشرکین»

۴-عدم معاشرت با دگر اندیشان

ایشان دستور می دهند نه با دگر اندیشان ،نشست و برخاست کن و نه معاشرت و نه از آنها چیزی بشنو و سخنی بگو ، حتی اگر خواهر و

برادرت باشد(!):

مجموعه الواح ، ص ۳۶۰

«ایاک ان لا تجتمع مع اعداء الله فی مقعد ولا تسمع منه شیئاً و لو یتلی علیک من آیات الله العزیز الکریم»

مائده، ج ۴، ص ۳۶۵ (باب نهی از معاشرت با مشرکین)

«لاتعاشری مع المشرکات کذلک یأمرک منزل الایات»

مائده، ج ۸، مطلب ۵۲ ، ص ۳۸

«انا قطعنا حبل النسبه من کل ذی نسبه الا لمن آمن بالله و اعرض عن المشرکین. ان یا عبادی لو یسمع احد منکم بان اعرض اخوه او اخته

عن الله ینبغی له بان یعرض عنه و یقبل الی محبوب المخلصین»

سوم : حق برابری و مساوات 

۱-گاو محسوب شدن شهروندان سیاه آفریقائی ! 

جناب عبدالبها در باره سیاهان آفریقائی و فرقشان با سیاهان امریکائی می گوید:

“مثلاً چه فرق است میان سیاهان افریک (آفریقا)و سیاهان امریک ، اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ

…”!!

‏ ‏(خطابات بزرگ ، ص ۱۱۹)

لذا از نظر ایشان سیاهان آفریقائی گاو هستند(حتی نمی گوید “مثل” گاو هستند بلکه می گوید خود گاو هستند)!

۲-وحشی دانستن شهروندان ترک و اهانت به آنان

اسرار الآثار، ج ۲ ص ۱۵۴ (ذیل کلمه ترک)

«در توقیعی خطاب به حاجی میرزا آقاسی است : اترکوا التروک ولو کان ابوک، ان احبّوک اکلوک و ان ابغضوک قتلوک.» (از ترک زبانان دوری

کن و فاصله بگیر، اگر چه پدرت باشد که اگر دوستت بدارد خواهدت خورد و اگر دشمن بدارد خواهدت کشت!)

۳:جاهل محسوب شدن شهروندان غیر بهائی 

از نظر جناب بها ،شهروندان دگر اندیش (غیربهائی) که تصدیق بهائیت را نکرده اند جاهل و نادان هستند!

او در اقتدارات ص ۱۱۱ می فرماید:

گر مرد دانشمندی در تصدیق امر توقف کند جاهل محسوب می شود!

۴-تبعیض بین شهری و روستائی از نظر حقوق شهروندی 

از نظر شارع بهائی،بین زن شهری و زن روستائی ،فرق وجود دارد.مهریه زن شهری طلاست و مهریه زن روستائی نقره و نباید اعتراضی هم

داشته باشد!

وطبیعتا مرد شهری و روستائی از نظر اقتصادی از هم متمایز می گردندچون یکی موظف به پرداخت طلا و دیگری موظف به پرداخت نقره

است!

۵-تبعیض بین زن و مرداز نظر حقوق شهروندی 

زن بهائی از خانه والبسه شوهرش ارث نمی برد!

دختر بهائی از خانه پدری و البسه او ارث نمی برد!

پسران متوفی بطور یکسان از پدر و مادر ارث نمی برند و ارث پسر بزرگتر از دیگر برادران و خواهران بیشتر است و در مجموع هم پسران از

دختران بیشتر ارث می برند!

زن بهائی از حج رفتن محروم است!

زن بهائی هرگز نمی تواند به عضویت نهاد رهبری بهائیت یعنی بیت العدل در آید!

شهروندان مرد نسبت به شهروندان زن، اقدم و اقوی هستند چنانکه در حیوانات هم اینگونه است! عبارت در کتاب گلزار تعالیم بهائی صفحه

۲۸۸،اینگونه است:

“سؤال خانمی بحضور مبارک عرض شد که گفته بود تا حال از جانب خدا زنی مبعوث نشده و همه مظاهر الهیّه رجال بوده اند . فرمودند: ” هر

چند نساء با رجال در استعداد و قواء شریکند ولی شبهه ای نیست که رجال اقدمند و اقوی حتّی در حیوانات مانند کبوتران و گنجشگان و

طاووسان و امثال آنان هم این امتیاز مشهود “!!

چهارم : حق آزادی 

الف:آزادی بیان 

۱-شهروندان ،حق آزادی بیان علیه تشکیلات را ندارند! 

هیچ شهروند بهائی حق ندارد علیه تشکیلات بهائی (از محافل محلی و ملی و ایادیان و مشاورین ویاران و لجنات و ..گرفته تا برسد به بیت

العدل) سخنی بگوید که در این صورت با مجازات بسیار سنگین “طرد” روبرو می شود.

ب:آزادی سفر

۲-شهروندان حق مسافرت به اسرائیل بدون اجازه تشکیلات را ندارند! 

چنانچه شهروند بهائی بدون اجازه تشکیلات به اسرائیل مسافرت کند و یا حتی بدون هماهنگی هواپیمایش از روی آسمان اسرائیل عبور کند

به مجازات سنگین “طرد “از سوی رهبری بهائیت مبتلا می شود!

افراد متعددی بودند که بدون اجازه شوقی به جاهائی سفر کرده بودند که با خشم او روبرو شده و از سوی او” طرد” شدند!

فحاشی شوقی افندی و طرد کسی که بدون اطلاع او به اسرائیل مسافرت کرده است:

در موضوع صادق فرزند آقا محمد جواد آشچی فرمودند بنویس:

این شخص بداخلاق و پست ‏فطرت اخیرا مخالف دستور این عبد مسافرت به فلسطین نموده و وارد ارض اقدس گشته، ‏تلغرافی راجع به طرد و

اخراج او از جامعه به آن محفل مخابره گردید به والدش صریحا اظهار و ‏انذار نمایند مخابره با او به هیچ وجه من الوجوه جائز نه، تمرد و مخالفت

نتایجش وخیم است! ‏‏(شوقی افندی ، توقیعات مبارکه، (۱۰۲- ۱۰۹) ص ۴۱) ‏

این هم اسامی برخی از افراد دیگری که توسط جناب شوقی طرد روحانی شده اند:

۱- روحی افنان نوه جناب عبدالبهاء به دلیل سفر دوم به آمریکا در سال ۱۹۳۵ بدون تایید شوقی افندی

۲- زهرا خانم نواده دختری جناب عبدالبهاء همسر ورحی افنان بدلیل ازدواج بدون کسب موافقت شوقی افندی

۳- ثریا خانم نواده جناب عبدالبهاء همسر فیضی افنان خواهر روحی افنان به دلیل ازدواج با یک ناقض عهد

۴- فواد افنان نوه جناب عبدالبهاء به دلیل سفر به انگلستان

۵- فیضی افنان نواده جناب بهاءالله

ج:آزادی سیاسی 

شهروندان حق دخالت در سیاست،عضویت در احزاب، شرکت در انتخابات و …را ندارند! طبق متون اصلی بهائی،هیچ شهروندی حق دخالت

در سیاست ،مخالفت با حاکمیت، اعتراض به ظالمان،شرکت در احزاب سیاسی، حضور در انتخابات و خلاصه فعالیت سیاسی در کشور ها را

ندارد!

اعتراض به حاکمان و زمامداران هم جائز نیست:

جناب میرزا در اقدس ،هرگونه اعتراضی رابر حاکمان و زمامداران جائز ندانسته و اکیدا دستور می دهد امور آنها را به خودشان واگذاریدو به آنها

اعتراض ننمائید و به جای آن به قلوب توجه نمائید.عبارت او چنین است:

لیس لاحد ان یعترض علی الذین یحکمون علی العباد!

در نقطه مقابل به اسم رافت دستور همنشینی با خائنان و اهرمنان داده شده است:

دستور همنشینی شهروندان با خائنان و گرگان خونخوار و اهرمنان!

“…اهرمن را ملائکه شمارید. ‏جفاکار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید ‏و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به

مشام رسانید. ‏

خائنان را ملجآ و پناه گردید …‏(ص ۱۶۰ ج سوم مکاتیب)‏

د: آزادی های شخصی 

– شهروندان حق تراشیدن سر یا بلند کردن مو (بیشتر از حد گوش)را ندارند!

– شهروندان مطابق دستورات کتاب اقدس،نباید سر خود را بتراشند و موهای خود را بیشتر از دوسه سانتیمتر(تا حد گوش) بلند کنند!

– شهروندان حق ملاقات و دیدار مشرکین و منافقین را ندارند!

– از نظر رهبران بهائی، ملاقات دگر اندیشان حرام است:

“إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است”

(مائده آسمانی، ج۴، ص ۲۸۰)

– جالب است دانسته شود که از نظر بهائیت ،شیعیان هم جزو مشرکین محسوب می شوندو طبیعتا لقای این مشرکین هم حرام است

چنانکه درص ۱۴۰ مائده ج ۴ و نیز رحیق مختوم ص ۵۹۵ آمده است:

«لعمرالله (به خدا سوگند)حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور»! یعنی سوگند هم یاد می کند که شیعیان

مشرک هستند و تاکید می نماید که این موضوع در” صحیفه سرخ”(؟!) هم ذکر شده است!

– شهروندان حق معاشرت و موانست با معرضین را ندارند!

سران بهائی صراحتا دستور داده اند که با معرضان از بهائیت ،نشست و برخاست و همنشینی و انس پیدا کردن،حرام است زیرا ممکن است

این دیدارها بهائیان را نسبت به بهائیت دلسرد نمایدو این دستور از آسمان صادر شده است!:

«باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم که قسم به خداکه انفس خبیثه انفس طیبه را می

گدازد چنان که نارحطب یابسه را و حر ثلج بارده را» (بهاءالله، مائده، ج ۸، مطلب ۵۳)

همچنین : «با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم» (بهاء الله،

مائده آسمانی، ج ۸، ص ۷۴ چاپ جدید، باب معاشرت با معرضین جایز نه!)

تصور بفرمائید اگر این معرض از بهائیت، پدر یا همسر یا فرزند یک بهائی باشد ،معاشرت و موانست با او برای شهروند بهائی حرام است تا

جائی که حتی سلام و کلام با او هم جایز نیست!

اصولا طرد روحانی توسط ولی امرالله و محرومیت معاشرت دیگران حتی همسر و فرزند فرد مطرود با مفاد اعلامیه مذکور به ویژه ماده ۱۸ آن

تعارض دارد.

– محدودیت زمانی شهروندان درنگاهداری وسائل خانه !

جناب بها در کتاب اقدس:بر شما نوشته (یعنی واجب )شده است که وسائل و اسباب خانه را بعد از انقضای نوزده سال تجدید نمائید!(یعنی

نگهداری بیش از نوزدهسال وسائل،گناه است!)

– لزوم کناره گیری شهروندان از عالمان دین

جناب بها در ایقان ،علما رابزرگ‌ترین مانع و سدّ هدایت مردم شمرده و همه‌ی ایشان را جاه طلب و دین فروش گفته و ازمردم خواسته است

اصلاً دنبال عالمان نروند و از آنان احتراز جویند واگر می‌خواهند به حقیقت وحقّانیّت باب برسند باید گوش به حرف احدی از علما ندهند و به

آن‌ها متمسّک نشوند که اگر چنین کنند از درک حقیقت و وصول به سرچشمه حیات و معرفت محجوب و محروم گردند.

پنجم : حق داد رسی 

شهروندان بهائی حق ندارند به دادگاههای کشورها مراجعه نمایند و باید در داخل نظام بهائیت داد رسی شوند.ملاک و میزان هم در حل

دعاوی ،کتاب اقدس و متون دیگر میرزاست . برخی از شاخص های نظام داد رسی هم به قرار ذیل است:

۱- شهروندان دزد باید انگ دار شوند! 

مجازات دزدان در بار اول دزدی ،تبعید و در بار دوم ،زندان و در نوبت سوم انگ خوردن بر پیشانی اوست:

اقدس:… در نوبت سوم اگر دزدی نمود ، باید در پیشانی او علامتی حک نمائید تا به موجب این علامت شناخته شود و در شهرهای مختلف

خدا موجب شناسائی او شود تا اورا نپذیرند و اخراج نمایند!(حد دزدی هم مشخص نیست که چقدر باشد تا مشمول این مجازات ها شود)

۲-گرفتن طلا ازشهروندان مرتکب اعمال منافی عفت برای بیت العدل ! 

اگر مرد و زنی بهائی ،مرتکب عمل زنا شدند باید طبق نص کتاب اقدس ،هر کدام نه مثقال طلا به بیت العدل بپردازند. چنانچه برای بار دوم

مرتکب این عمل زشت گردیدند باید هر کدام دو برابر این مبلغ یعنی هیجده مثقال به همان مرکز یعنی بیت العدل بپردازند.

( تکلیف خلافکاران ثروتمند که باید برای بار دهم عمل خلاف خود ۴۳٫۲کیلو و برای بار  پانزدهم خلافکاری خود ۱۳۸۲٫۴ کیلو و برای بار بیستم

زنای خود ۴۴۲۳۶٫۸ کیلو(سه کامیون پانزده تنی) طلا به بیت العدل بپردازند چیست؟ بار ی سی ام و چهلم و پنجاهم  چه می شود؟(ماشین

حساب ها کم می آورند!)

۳-سوزاندن شهروند مجرم 

در بهائیت ،جزای کسی که آپارتمانی را آتش بزند این است که خودش را آتش بزنند!

(هیچ حدی هم معین نشده است)

این عین عبارت کتاب اقدس است:

“ومن احرق بیتا متعمدا فاحرقوه “

اگر کسی عمدا خانه ای را آتش زد باید او را بسوزانید !!( اگر هم خواستید تخفیف بدهید حبس ابدش کنید!)

۴- طلاگرفتن از شهروند محزون ساز! 

جریمه محزون ساختن یکنفر ، نوزده مثقال طلاست که به پول امروز یک میلیون و  هشتصد هزار تومان است.لذا هر شهروندی که کسی را

محزون کند باید این مبلغ را  بپردازد. همین شهروند اگر مرتکب فحشاء شود و زنا کند باید نه مثقال طلا یعنی به پول امروز هشتصد هزار

تومان به بیت العدل بپردازد!

پس جریمه زنا کردن هشتصد هزار تومان ولی جریمه محزون ساختن یک ملیون و هشتصد هزار تومان است!

************************

اکنون با توجه به مدارک ذکر شده باید از بهائیان پرسید:

۱- آیا به حقوق شهروندی که در متون خود دارید پای بندید یا آن را قبول ندارید؟

۲-آیا به مجامع جهانی هم همین ها را عرضه می کنید یا چیز دیگری می گوئید؟

۳-آیاحاضرید متن کتاب باب را که دستور قتل عام شهروندان غیر بابی را می دهدبه مجامع جهانی عرضه نمائید؟

۴-تکلیف شهروندان غیر بهائی که از دید بهاءالله،انسان شمرده نمی شوند چیست؟

۵-محدودیت های غیر قابل قبولی که احکام بهائی برای شهروندان دارد و با امروز سازگار نیست جه می باشد؟

۶-آیا هیچ منصفی حاضر است اسم این احکام را،احکام الهی بشمارد؟

 

به نقل از بهائی پژوهی