وقتی بهائی بودیم… (۲)

وقتی بهائی بودیم… تحلیلی از زندگی صبحی(ادامه)

تجلیل دوباره از صبحی 
اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد… لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
” هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن …و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. “

بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها

“با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم…”

سر در گمی در جانشینی عبدالبها

به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یکسو خود عبدالبها کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش (غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

“اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، دربارۀ او بدگمان شده بود
و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر می گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.))

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام ” کتاب عهدی” نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من ” غصن اعظم” ( عبدالبهاء) و پس از او ” غصن اکبر” ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی” شوقی” – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود…”

چرا شوقی ؟! 

تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبها آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت
نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد:

“…متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت!

اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند…”

شخصیت شوقی 

اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبها و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد لذا با شنیدن خبر جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:

“…به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جملۀ این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است . 

در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! 

شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که معمولا جوانان می کنند می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم وبازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده… من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟! 

شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!! 

مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد…” 

آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!

تردیدها، مقدمه آگاهی 

با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود . دیگر به آداب بهایی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود…

“بگذریم. … به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد. 

این زن، پاینام ((ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینۀ (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و دربارۀ او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.)) 

با همۀ اینها ، من رابطۀ خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقۀ علیا هم نامۀ بلندی برایم نوشت. باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.)) 

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطۀ فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.))  حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال ۱۳۰۵ شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطۀ انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) . “

طرد و پی آمدهای آن 

نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:

“عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه دربارۀ کارها و سخنان من کردند.البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.)) 

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود.  تا آنکه نوروز ۱۳۰۷ در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان(ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی ، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانۀ خود بیرون کنی. 

در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید. پس از چند روز دوتن به خانۀ ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت. 

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند.  روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم. 

نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم…. ولی … 

از خانه بیرون آمدم.کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم! 
که مرا راه خواهد داد و به دیدۀ دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایستۀ کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد.

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می گشتم….خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچۀ سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانۀ آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. 

دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،… 

… اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند: 

نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همۀ اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم….”

تشرف به آستان صبح 

رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافکند و پاسخی شیرین دریافت کرد:

“… سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفتۀ سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم! 

چون اندیشۀ من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم . مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی…از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش نیست…”و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود… 

جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی! 

“…سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند]

که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند. از این گونه کارها بسیار کرده اند… 

اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد …با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی راندۀ هر در است و کسی به او نمی نگرد… از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه 
برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از 
ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانۀ ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است ؟… 

(فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند ودشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!)

نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید . 

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهرۀ آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند… 
هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست. 

… هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشۀ گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت…” 

جاودانگی در پناه حقیقت 

آری ،صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود… پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید.. .ودر ساعت چهار و ده دقیقۀ صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان۱۳۴۱در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: “خدا همۀ شما را به سلامت دارد.

در مجموع “صبحی” نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود.  اما پس از مرگ او نیز ( به گفتۀ یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال  نوارهای قصۀ او، مجدداً از رادیو پخش می شد…

خدایش رحمت کنادکه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو با پژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند…

به نقل از بهائی پژوهی

بهائیت‌ و سیاست …

رهبران‌ بهائیت‌ همواره‌ بر جدایی‌ دین‌ از سیاست‌ تأکید داشته‌ و به‌ دنبال‌ آن، بر عدم‌ پیوند بهائیت‌ و بهائیان‌ با جهان‌ سیاست‌ اصرار می‌ورزند. عباس‌ افندی‌ بر آن‌ بود که‌ «بین‌ قوای‌ دینییه‌ و سیاسیه‌ تفکیک‌ لازم‌ است» و هم‌ او گفته‌ است‌ که‌ «بهائیان‌ به‌ امور سیاسی‌ تعلقی‌ ندارند» و مهمتر از آن، از منظر وی: «میزان‌ بهائی‌ بودن‌ و نبودن‌ این‌ است‌ که‌ هر کس‌ در امور سیاسیه‌ مداخله‌ کند و خارج‌ از وظیفه‌ خویش‌ حرفی‌ زند یا حرکتی‌ نماید، همین‌ برهان‌ کافی‌ است‌ که‌ بهائی‌ نیست، دلیل‌ دیگر نمی‌خواهد… نفسی‌ از» بهائیان‌ «اگر بخواهد در امور سیاسیه‌ در منزل‌ خویش‌ یا محفل‌ دیگران‌ مذاکره‌ بکند، اول‌ بهتر است‌ که‌ نسبت‌ خود را از این‌ امر [بهائیت] قطع‌ نماید و جمیع‌ بدانند که‌ تعلق‌ به‌ این‌ امر ندارد. خود می‌داند، والاّ‌ عاقبت‌ سبب‌ مضرت‌ عمومی‌ گردد» . بر همین‌ مبنا، به‌ پیروان‌ خود حکم‌ می‌کند و همچنین‌ به‌ آنان‌ اطمینان‌ می‌دهد که: «به‌ نصوص‌ قاطعه‌ الهیه، در امور سیاسی‌ ابداً‌ مدخلی‌ نداریم‌ و راءیی‌ نزنیم» .۱‌

 ‌‌شوقی‌ که‌ پس‌ از عباس‌ افندی‌ رهبری‌ بهائیان‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ نیز در این‌ زمینه‌ سخنان‌ فراوانی‌ دارد. برای‌ نمونه، می‌گوید: «معاذالله‌ از مداخله‌ در امور سیاسی، احباء باید به‌ کلی‌ از این‌ شئون‌ در کنار باشند و از هر وظیفه‌ای‌ که‌ منجر به‌ مداخله‌ در امر سیاست‌ شود، بیزار گردند» .۲‌

 ‌‌صادرکنندگان‌ احکام‌ و فتاوای‌ یاد شده، علمای‌ ایران‌ را به‌ علت‌ مداخله‌ آنان‌ در سیاست، محکوم‌ کرده‌ و ادعا می‌کنند که‌ حضور علمای‌ شیعه‌ در صحنه‌ سیاست‌ در چند قرن‌ اخیر، باعث‌ زیانهای‌ فراوانی‌ به‌ جامعه‌ و کشور گردید.۳ وقتی‌ رهبران‌ کیشی‌ اصولاً‌ دین‌ را از سیاست‌ جدا شمرده‌ و ادعا کنند خود به‌ این‌ مرام‌ پای‌بندند و اکیداً‌ نیز از پیروان‌ خود بخواهند که‌ چنین‌ باشند، و حتی‌ شرط‌ و نشانه‌ بهائی‌ بودن‌ را عدم‌ پیوند با سیاست‌ بدانند، طبیعی‌ و منطقی‌ است‌ که‌ مداخله‌ علمای‌ اسلام‌ و شیعه‌ در امور سیاست‌ را محکوم‌ بکنند. اما واقعیات‌ عینی‌ تاریخ‌ از عملکرد بهائیان‌ و رهبران‌ آنها، حکایت‌ دیگری‌ دارد و ماهیت‌ دیگری‌ از آنان‌ ترسیم‌ می‌کند.‌

 ‌‌به‌ گواه‌ تاریخ، رهبران‌ بهائی، حکم‌ جدایی‌ دین‌ از سیاست‌ و عدم‌ مداخله‌ علمای‌ روحانی‌ در امور سیاسی‌ را تنها برای‌ علمای‌ اسلام‌ و ایران‌ صادر کرده‌اند و خود را مشمول‌ آن‌ حکم‌ ندانسته‌ و با تمام‌ وجود در صحنه‌ سیاست‌ فعال‌ بوده‌ و هستند. این‌ رویکرد و مواضع‌ دوگانه، دست‌ کم‌ هنگامی‌ می‌تواند اعتباری‌ در عالم‌ عقل‌ و علم‌ بیابد که‌ تاریخ‌ بر زیانبار بودن‌ مداخله‌ علمای‌ ایران‌ در امور سیاسی، و سودمند بودن‌ فعالیت‌های‌ سیاسی‌ بهائیان‌ برای‌ سرنوشت‌ جامعه‌ و کشور گواهی‌ بدهد. و این‌ در حالی‌ است‌ که‌ تاریخ‌ در این‌ باره‌ قضاوت‌ دیگری‌ داشته‌ و اوراق‌ آن‌ مشحون‌ از دفاع‌ مؤ‌ثر علما از این‌ آب‌ و خاک‌ و تمامیت‌ ارضی‌ ایران‌ و دفاع‌ از حریم‌ دین‌ آسمانی‌ اسلام‌ در مقابل‌ هجوم‌ نظامی، سیاسی، فرهنگی‌ و اقتصادی‌ غرب‌ استعمارگر از یکسو، و همسویی‌ فعالیت‌های‌ فرقه‌ بابیه‌ و بهائیه‌ ــ به‌ مثابه‌ حزبی‌ سیاسی‌ ــ با بیگانگان‌ و دشمنان‌ کشور از سوی‌ دیگر است.‌

 ‌‌چنانکه‌ گذشت، رهبران‌ بهائی‌ برغم‌ حکم‌ به‌ عدم‌ مداخله‌ دین‌ و علما در سیاست، خود به‌ طور جدی‌ فعال‌ صحنه‌ سیاست‌ بوده‌ و اصولاً‌ ماهیت‌ سیاسی‌ آنان‌ بر ماهیت‌ فکری‌شان‌ غلبه‌ دارد. در موقعیتی‌ که‌ اسلام‌ و روحانیت‌ شیعه‌ به‌ عنوان‌ مستحکمترین‌ دژ پاسداری‌ از هویت‌ و استقلال‌ و تمامیت‌ ارضی‌ و وحدت‌ ملی‌ کشور در برابر سلطه‌ استعمار و تجاوز بیگانه‌ مطرح‌ است، و حتی‌ استعمارگران‌ هم‌ بدین‌ واقعیت‌ اذعان‌ داشته‌ و اسلام‌ و علمای‌ آن‌ را مهمترین‌ مانع‌ برای‌ خود شمرده‌ و همه‌ توانشان‌ را برای‌ شکستن‌ آن‌ به‌ کار می‌گیرند، نفس‌ تأسیس‌ یک‌ فرقه‌ و ایجاد یک‌ انشعاب، اقدامی‌ در جهت‌ شکستن‌ این‌ وحدت‌ و اقتدار بوده‌ و آشکارا ماهیتی‌ سیاسی‌ خواهد داشت. روشن‌ است‌ فرقه‌ای‌ که‌ ظهور و بروز آن‌ جنبه‌ سیاسی‌ بیابد، هنگامی‌ که‌ موضع‌ و سخن‌ کانونهای‌ قدرت‌ و سیاست‌ جهانی، مبنی‌ بر سکولاریسم‌ و جدایی‌ دین‌ از سیاست، را تکرار کند، آشکارا عملی‌ سیاسی‌ را انجام‌ داده‌ است.‌

 ‌‌حال‌ باید دید آیا بهائیت‌ و سران‌ آن‌ از ابتدا بر عدم‌ مداخله‌ اتباع‌ خود در سیاست‌ تأکید داشتند و به‌ عبارتی‌ این‌ موضوع‌ جزء اصول‌ اولیه‌شان‌ محسوب‌ می‌شود، یا آن‌ که‌ این‌ رویّه‌ را به‌ عنوان‌ تاکتیکی‌ حسابشده‌ جهت‌ مقابله‌ با شرایط‌ و اوضاع‌ اجتماعی‌ اتخاذ کردند تا بتوانند با آرامش‌ به‌ پیشبرد اهداف‌ خود نائل‌ شوند؟ آنچه‌ مسلم‌ است‌ بروز و ظهور مشکوک‌ این‌ فرقه‌ در تاریخ‌ ایران‌ با تنشهای‌ تند سیاسی‌ همراه‌ بود. ظهور فرقه‌ای‌ با ادعاهای‌ بابیه‌ و سپس‌ بهائیه‌ که‌ دم‌ از ظهور منجی‌ و موعود منتظر شیعیان‌ و بشریت‌ می‌زد و سپس‌ ادعای‌ نبوت‌ و الوهیت‌ و نسخ‌ اسلام‌ را مطرح‌ کرد خودبخود یک‌ حرکت‌ براندازانه‌ فرهنگی‌ ـ سیاسی‌ تلقی‌ می‌شود که‌ قلب‌ و اساس‌ یک‌ جامعه‌ را مورد هدف‌ قرار داده‌ است. حمایت‌ استعمارگران‌ و دشمنان‌ تمامیت‌ ارضی‌ و استقلال‌ ایران‌ از این‌ جریانات، در شرایطی‌ که‌ جامعه‌ ایرانی‌ جنگها و درگیریهای‌ سخت‌ نظامی‌ را با استعمار تجربه‌ کرده‌ بود، سیاسی‌ بودن‌ این‌ تحرک‌ موذیانه‌ را بیش‌ از پیش‌ آشکار می‌ساخت. از همین‌ رو بود که‌ صدراعظم‌ متدین، اصلاح‌طلب‌ و ایران‌دوست‌ عصر قاجار، امیرکبیر، چاره‌ کار را در قلع‌ و قمع‌ این‌ فرقه‌ مسلح‌ و برانداز دید. جنگ‌ داخلی‌ای‌ که‌ اتباع‌ باب‌ علیه‌ دولت‌ مرکزی‌ به‌ راه‌ انداخته‌ بودند در آن‌ شرایط‌ خطیر می‌توانست‌ استقلال‌ ایران‌ را به‌ باد دهد. بابیه‌ و بهائیه‌ که‌ امیرکبیر، ناصرالدین‌شاه‌ و علما را مانع‌ تحقق‌ اهداف‌ خود می‌دیدند دست‌ به‌ اقدامات‌ خشونت‌آمیز و تروریستی‌ نیز زدند و پروژه‌ شورش‌ مسلحانه‌ خود را تکمیل‌ کردند. تلاش‌ برای‌ ترور امیرکبیر، و نیز ترور ناکام‌ ناصرالدین‌شاه‌ که‌ یکی‌ از متهمین‌ اصلی‌ آن‌ حسینعلی‌ بهاء بود و نیز ترور آیت‌ الله‌ شهید ثالث‌ در قزوین‌ و دهها جنایت‌ دیگر، حکایت‌ از عزم‌ شورشیان‌ بر براندازی‌ سیاسی‌ ـ فرهنگی‌ در ایران‌ دارد. نتیجه‌ این‌ امر، دستگیری‌ بهاء و تعدادی‌ از اتباع‌ او و نهایتاً‌ تبعید آنها به‌ بغداد شد که‌ البته‌ دخالت‌ سفیر روسیه‌ در آزادی‌ حسینعلی‌ نوری‌ و رهانیدن‌ او از مجازات‌ را نباید از نظر دور داشت. بهاء و برادرش‌ صبح‌ ازل‌ توانستند بعد از حذف‌ دیگر مدعیان‌ رهبری‌ بابیه، نظیر فردی‌ به‌ نام‌ عظیم، رهبری‌ این‌ جریان‌ را به‌ دست‌ بگیرند و به‌ مدت‌ ده‌ سال‌ در بغداد همان‌ روند سیاسی‌ تند را علیه‌ قاجاریه‌ و علما دنبال‌ کنند، که‌ البته‌ موفقیتی‌ برایشان‌ در برنداشت. وقوع‌ اتفاقات‌ مهم‌ در ایران‌ عصر ناصری‌ در این‌ دوره‌ ده‌ ساله‌ نظیر جنگ‌ هرات‌ و تجزیه‌ آن‌ از ایران، تأسیس‌ فراموشخانه‌ ملکم‌ و تعطیل‌ آن‌ به‌ همت‌ آیت‌الله‌ حاج‌ ملا علی‌ کنی، عزیمت‌ ملکم‌ به‌ بغداد و اوج‌ گرفتن‌ تحرکات‌ ضداسلامی‌ آخوندزاده، روی‌ کار آمدن‌ میرزا حسین‌خان‌ سپهسالار و طرح‌ مسائل‌ جدید در ایران‌ که‌ بعضی‌ از آن‌ موارد می‌توانست‌ به‌ ترویج‌ بهائیت، البته‌ نه‌ در یک‌ فضای‌ متشنج‌ بلکه‌ فضایی‌ آرام، کمک‌ کند، در کنار ناکام‌ ماندن‌ حرکتهای‌ تند و مسلحانه‌ بابیان‌ منجر به‌ تغییر رویه‌ بهائیان‌ از براندازی‌ علنی‌ به‌ براندازی‌ نرم‌ شد و تحت‌ پوشش‌ اعلام‌ اطاعت‌ بهائیان‌ از هر رژیم‌ و حکومتی‌ صورت‌ گرفت. حسینعلی‌ بهاء در این‌ باره‌ می‌گوید: «این‌ حزب‌ (بهائیت) در مملکت‌ هر دولتی‌ ساکن‌ شوند باید به‌ امانت‌ و صدق‌ و صفا با آن‌ دولت‌ رفتار نمایند» .۴ عباس‌ افندی‌ هم‌ می‌گوید: «بر احبای‌ الهی‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعلیحضرت‌ پادشاهی‌ است‌ آنچه‌ امر فرماید اطاعت‌ کنند. و همچنین‌ کمال‌ تمکین‌ و انقیاد [را] به‌ جمیع‌ اولیای‌ امور داشته‌ باشند» .۵‌

 ‌‌بهائیان‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بودند که‌ به‌ جای‌ درگیری‌ با دولتها و مردم، با اعلام‌ عدم‌ مداخله‌ در سیاست، حاشیه‌ امنیتی‌ برای‌ ترویج‌ تفکر خود و براندازی‌ نرم‌ ایجاد کنند. آنها در این‌ مسیر، ضمن‌ تمجید از پادشاهان‌ و عادل‌ خواندن‌ آنان، به‌ روحانیت‌ شیعه‌ حمله‌ و آنها را به‌ جرم! جدا نشمردن‌ دین‌ از سیاست‌ و مداخله‌ در سیاست، متهم‌ به‌ مخالفت‌ با سلطنت‌ کرده‌ و می‌کنند. هوشمند فتح‌ اعظم‌ در توجیه‌ این‌ ادعا می‌نویسد: ‌

 «وقتی‌ دیانتی‌ ظاهر می‌شود جمیع‌ مردم‌ صغیر و کبیر با آن‌ مخالفت‌ می‌کنند و بر هدم‌ بنیانش‌ متحد و متفق‌ می‌گردند زیرا دیانت‌ به‌ هنگام‌ ظهورش‌ مخالف‌ جمیع‌ انتظارات‌ ملل‌ است.۶ ما نیز خود سیاستی‌ داریم… به‌ اسبابی‌ معنوی‌ به‌ تعدیل‌ عالم‌ اخلاق‌ پردازیم‌ نه‌ آن‌ که‌ تمسک‌ به‌ وسایل‌ مادیه‌ سیاسیه‌ جوییم، به‌ قوایی‌ ملکوتی‌ تدریجاً‌ قلوب‌ را تقلیب‌ و مسخر نماییم» .۷‌

 ‌‌در همین‌ زمینه‌ رهبران‌ بهائی‌ به‌ اتباع‌ خود توصیه‌ می‌نمایند: «امور اداریه‌ را به‌ دل‌ و جان‌ قبول‌ نمایند بلکه‌ سعی‌ موفور در تحصیل‌ آن‌ مبذول‌ دارند… ادامه‌ حاظرات‌ امریه‌ ادبیه‌ بی‌نهایت‌ این‌ ایام‌ لازم‌ و مفید و حشر و آمیزش‌ با رجال‌ دولت‌ و ملت‌ از لوازم‌ ضروریه‌ محسوب‌ ولی‌ زنهار این‌ مخالطه‌ و معاشرت‌ سبب‌ گردد که‌ متدرجاً‌ اجله‌ احباب‌ و اصحاب، مجذوب‌ و مفتون‌ محیط‌ پرشور و آشوب‌ احزاب‌ و سیاسیون‌ گردند و از حزب… منفصل‌ و منسلخ‌ شوند» .۸‌

 ‌‌حزب‌ بهائی‌ ظاهراً‌ اعضای‌ خود را از مداخله‌ در امور آشکار سیاسی‌ بازمی‌دارد و در عین‌ حال‌ آنها را به‌ نفوذ در امور اداری، تجاری، صنعتی، زراعی‌ و معارف‌ و علوم‌ تشویق‌ می‌کند.۹ ظهور افرادی‌ نظیر هژبر یزدانی، حبیب‌ ثابت، عبدالکریم‌ ایادی، عین‌الملک‌ هویدا، دکتر ذبیح‌ الله‌ قربان، ظاهراً‌ در همین‌ راستا قابل‌ تعریف‌ است، هر چند برخی‌ از آنان‌ در عالی‌ترین‌ مقامات‌ سیاسی‌ دولتی‌ نیز حضور داشتند. دستیابی‌ به‌ چنین‌ موقعیتی‌ فقط‌ در سایه‌ سیاست‌ انقیاد از حکومت‌ و البته‌ حمایت‌ بیگانگان‌ حاصل‌ می‌شد. این‌ که‌ عباس‌ افندی‌ تأکید می‌کند: «ای‌ احبای‌ الهی، باید سریر سلطنت‌ هر تاجداری‌ را خاضع‌ گردید و سُدّه‌ ملوکانه‌ هر شهریار کامل‌ را خاشع‌ شوید» و یا «بر احبای‌ الهی‌ اطاعت‌ اوامر و احکام‌ اعلیحضرت‌ پادشاهی‌ است‌ آنچه‌ امر فرماید اطاعت‌ کنند و همچنین‌ کمال‌ تمکین‌ و انقیاد را به‌ جمیع‌ اولیای‌ امور داشته‌ باشند» ۱۰، تاکتیکی‌ است‌ جهت‌ خروج‌ از بحران‌ و بن‌بست‌ سیاسی‌ و گشودن‌ فضاهای‌ حیاتی‌ جهت‌ تنفس‌ حزب‌ سیاسی‌ بهائی‌ و پیشبرد اهداف‌ حزب‌ در قالبی‌ جدید. ‌

البته‌ باید در نظر داشت‌ که‌ اعلام‌ اینگونه‌ انقیاد در برابر هر پادشاهی، علاوه‌ بر منافع یادشده‌ برای‌ حزب‌ بهائیت، می‌تواند منجر به‌ حاشیه‌ رانده‌ شدن‌ طرف‌ اصلی‌ ماجرا یعنی‌ جامعه‌ اسلامی‌ و علمای‌ دین‌ شود که‌ بر اساس‌ آموزه‌های‌ الهی‌ و آسمانی‌ دین‌ اسلام‌ در مقابل‌ ظالمین‌ و ارباب‌ قدرت‌ که‌ به‌ مردم‌ ستم‌ روا می‌دارند می‌ایستند. توصیه‌ عمومی‌ رهبران‌ و تشکیلات‌ بهائی‌ به‌ پیروان‌ خود این‌ است‌ که‌ در امور اداری‌ مربوط‌ به‌ محفل‌ بهائیان‌ نظیر برقراری‌ جلسات، انجام‌ تبلیغات، تشکیل‌ مدارس‌ و چاپ‌ کتب‌ و… باید تابع‌ حکومت‌ باشند، اما در عین‌ اطاعت‌ «همت‌ بلیغ‌ و سعی‌ مستمر به‌ رسائل‌ مشروعه‌ مبذول‌ دارند تا اولیای‌ حکومت‌ محلی‌ و مرکزی‌ اقلیم‌ خویش‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و طیب‌ خاطر تخفیف‌ و تعدیل‌ و تبدیل‌ احکام‌ مقرره‌ خویش‌ دهند… اما در امور وجدانیه‌ از قبیل‌ تبری‌ و انکار و کتمان‌ عقیده‌ که‌ تعلق‌ به‌ اصل‌ امر و عقاید اساسیه‌ اهل‌ بهاء دارد بهائیان‌ در کل‌ اقطار شهادت‌ را بـر اطـاعـت‌ مـقـدم‌ شمرند.۱۱ محافل‌ بهائیان‌ همچنین‌ توصیه‌ می‌کند که‌ بهائیان‌ هر شهر و محل‌ در صورت‌ برخورد با مشکلات‌ به‌ اولیای‌ امور مراجعه‌ کنند و در آن‌ شهر کمیته‌ای‌ یا هیئتی‌ را جهت‌ ارتباط‌ با اولیای‌ امور تشکیل‌ دهند.۱۲‌

 ‌‌بهائیان‌ سیاست‌ خود را در خصوص‌ ارتباط‌ با سیاستمداران‌ و اصحاب‌ قدرت‌ تحت‌ عنوان‌ «اطاعت‌ فعال» مطرح‌ می‌کردند. در آستانه‌ تشکیل‌ حزب‌ رستاخیز، سیاست‌ آنها اعلام‌ وفاداری‌ کتبی‌ به‌ «اعلیحضرت‌ همایونی» احترام‌ به‌ قانون‌ اساسی‌ و تمکین‌ و تحسین‌ از اصول‌ نهضت‌ ترقی‌ و تعالی‌ ایران‌ که‌ به‌ نام‌ انقلاب‌ ششم‌ بهمن‌ معروف‌ است» بود. آنها خود را مطیع‌ فعال‌ معرفی‌ می‌کردند نه‌ بی‌طرف‌ بی‌اعتنا.۱۳‌

 ‌‌تا اینجا دیدیم‌ که‌ شعار عدم‌ مداخله‌ در سیاست‌ پوششی‌ برای‌ انجام‌ امور سیاسی‌ از سوی‌ حزب‌ بهائیت‌ است نه‌ رکنی‌ از ارکان‌ اساسی‌ آن، و در عمل‌ نیز موارد نقض‌ فراوانی‌ برای‌ رد این‌ ادعای‌ آنان‌ وجود دارد. مداخله‌ این‌ حزب‌ در امور سیاسی‌ نظیر کودتای‌ سوم‌ اسفند ۱۲۹۹ و شرکت‌ اعضای‌ مهم‌ آن‌ در سطوح‌ عالیه‌ حکومت‌ پهلوی‌ حکایت‌ از بطلان‌ این‌ ادعا دارد. اما این‌ حکم‌ ظاهراً‌ ابعاد و معانی‌ دیگری‌ هم‌ دارد. گاهی‌ اوقات‌ مراد آنان‌ از این‌ موضوع، عدم‌ دخالت‌ در براندازی‌ حکومتهاست. این‌ شعار در زمانی‌ مطرح‌ می‌شود که‌ توان‌ انجام‌ براندازی‌ وجود ندارد. اما در صورت‌ پیدا شدن‌ زمینه‌ و امکان‌ وقوع، از همکاری‌ و همراهی‌ با جریانهای‌ برانداز نیز کوتاهی‌ نمی‌کنند. نظیر آنچه‌ در عثمانی‌ و ایران‌ رخ‌ داد و منجر به‌ انقراض‌ خلافت‌ عثمانی‌ و سلطنت‌ قاجاریه‌ شد که‌ در هر دو مورد چهره‌های‌ بهائی‌ حضور دارند. گاهی‌ اوقات‌ منظور وارد نشدن‌ در دعواهای‌ سیاسی‌ است‌ که‌ البته‌ توجیهشان‌ این‌ است‌ که‌ بهائیت‌ مسلکی‌ جهانی‌ و کلی‌ است‌ و اگر وارد در تنازعات‌ سیاسی‌ ـ حزبی‌ شود، شمولیت‌ خود را از دست‌ می‌دهد. و گاهی‌ نیز منظورشان‌ جلوگیری‌ از جذب‌ افراد بهائی‌ در گروهها و احزابی‌ است‌ که‌ منجر به‌ جدایی‌ آنها از حزب‌ بهائی‌ خواهد شد. در اینجا بهائیت‌ در قالب‌ یک‌ حزب‌ قد علم‌ می‌کند و اعضای‌ خود را از عضویت‌ در احزاب‌ دیگر منع‌ می‌کند. بهائیان‌ می‌ترسند که‌ «اگر فردی‌ بهائی‌ عضو حزبی‌ سیاسی‌ شود مرام‌ و مقصد کدام‌یک‌ را ترویج‌ و تبلیغ‌ خواهد کرد» ، و در صورت‌ تعارض‌ و تناقض‌ بین‌ حکم‌ [بهائیت] با اصلی‌ از اصول‌ حزب‌ سیاسی، چه‌ روشی‌ اتخاذ خواهد نمود؟۱۴ البته‌ این‌ برای‌ بهائیت‌ که‌ خود یک‌ حزب‌ سیاسی‌ است‌ بسیار خطرناک‌ است. بنابراین‌ به‌ اتباع‌ خود می‌گویند: ‌

 «اگر بهائیت‌ را انتخاب‌ کرده‌ یا می‌کنم‌ باید به‌ حکم‌ عقل‌ دست‌ از عقاید دیگر بشویم‌ و اگر به‌ عقاید دیگر تمایلی‌ دارم‌ باید چشم‌ از بهائیت‌ بپوشم. بهاء گفته‌ است‌ ای‌ پسر ارض‌ اگر مرا خواهی‌ جز مرا مخواه… زیرا اراده‌ من‌ و غیر من‌ چون‌ آب‌ و آتش‌ در یک‌ دل‌ و قلب‌ نگنجد» .۱۵‌

‌‌به‌ همین‌ دلیل‌ وقتی‌ فردی‌ بهائی‌ به‌ کشور دیگری‌ سفر می‌کند، به‌ ویژه‌ جوانان‌ و دانشجویان، موظفند خود را به‌ تشکیلات‌ بهائی‌ در آن‌ کشور معرفی‌ کنند تا در «ظل‌ صیانت‌ محافل‌ مقدسه‌ روحانیه» در آیند و از جذب‌ شدن‌ در احزاب‌ دیگر خودداری‌ نمایند. بنابراین، شعار عدم‌ مداخله‌ در سیاست‌ دستوری‌ حزبی‌ برای‌ حفظ‌ و صیانت‌ حزب‌ بهائیت‌ از برخورد حکومتها و جلوگیری‌ از جذب‌ شدن‌ بهائیان‌ در سایر جریانات‌ است، وگرنه‌ ذات‌ دعاوی‌ و اقدامات‌ بهائیان‌ و پیوستگی‌ سران‌ آن‌ با قدرتهای‌ جهانی، جز عملی‌ سیاسی‌ نبوده‌ و آنان‌ عدم‌ پایبندی‌ خود به‌ این‌ شعار را مکرر نشان‌ داده‌اند.‌

 ‌‌پیدایش‌ انشعابهای‌ درون‌ فرقه‌ای‌ و نبرد برای‌ کسب‌ رهبری‌ فرقه، نوعی‌ دیگر از فعالیت‌ سیاسی‌ است. پس‌ از اعدام‌ علی‌محمد باب، پیروانش‌ برای‌ کسب‌ جانشینی‌ او با یکدیگر به‌ ستیزه‌ برخاستند، این‌ ستیزه‌ باعث‌ شد بابیان‌ به‌ دو شاخه‌ ازلی‌ به‌ رهـبـری‌ یحیی‌ صبح‌ ازل، و بهائی‌ به‌ رهبری‌ حسینعلی‌ بهاء، که‌ هر دو برادر بودند، تقسیم‌ شوند. موج‌ ترور و خونریزی‌ میان‌ طرفداران‌ این‌ دو گروه، رفتار سلاطین‌ و خوانین‌ و دیگر قدرت‌طلبان‌ را تداعی‌ می‌کند. حسینعلی‌ که‌ لقب‌ بهاءالله‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود، در ۱۳۰۹ق‌ درگذشت. او از فرزندان‌ خود با عنوان‌ اغصان‌ تعبیر کرده‌ و عباس‌ را به‌ عنوان‌ غُصن‌ اعظم‌ و محمدعلی‌ را به‌ عنوان‌ غصن‌ اکبر معرفی‌ کرد. بنا بر وصیت‌ او می‌بایست‌ ابتدا عباس‌ جانشینش‌ می‌شد و پس‌ از او، محمدعلی‌ به‌ این‌ مقام‌ می‌رسید (قد اصطفینا الاکبر بعد الاعظم). اما دو برادر به‌ این‌ امر الهی! پایبند نمانده‌ جنگ‌ بین‌ آنان‌ بر سر جانشینی‌ پدر شدت‌ گرفت. هنگامه‌ برپا شد و کار به‌ فحش‌ و ناسزا و نسبتهای‌ غیراخلاقی‌ به‌ یکدیگر کشید. بدین‌گونه‌ بهائیان‌ نیز به‌ دو شاخه‌ ثابت‌ (پیروان‌ عباس‌ افندی) و موحد (پیروان‌ میرزا محمدعلی) تقسیم‌ شدند و هر کدام‌ دیگری‌ را ناقض‌ و مشرک‌ خوانده‌ در ثبات‌ موقعیت‌ خویش‌ کوشید.۱۶ در قاموس‌ سیاست، اینها همه‌ ماهیت‌ سیاسی‌ داشته‌ و نوعی‌ سیاست‌ورزی‌ تلقی‌ می‌شوند.‌

 ‌‌افزون‌ بر این، حضور بهائیان‌ در تحولات‌ سیاسی‌ ایران‌ معاصر از مصادیق‌ بارز فعالیت‌ سیاسی‌ است. نـقـش‌ ویـرانـگـر آنـان‌ در واگـرایـیها و بحرانهای‌ مشروطیت، حضور آنان‌ در فعالیت‌های‌ تروریستی‌ کمیته‌ مجازات، نقش‌ آنان‌ در متلاشی‌ ساختن‌ نـهـضـت‌ جـنـگـل، حـضـور آنـان‌ در بـالاتـریـن‌ و حساس‌ترین‌ موقعیتها و مناصب‌ سیاسی‌ حکومت‌ پهلوی‌ اول‌ و دوم‌ و بنابراین، نقش‌ آنان‌ در تعمیق‌ وابستگی‌ کشور به‌ بیگانگان‌ و تحکیم‌ سلطه‌ استعمار و امپریالیسم‌ بر مملکت، در این‌ مقال‌ نمی‌گنجد. (ایام: موضوعات‌ فوق‌ در مقالات‌ گوناگون‌ ویژه‌نامه‌ حاضر بررسی‌ شده‌اند). اما صرف‌نظر از جهت‌گیری‌ و ماهیت‌ این‌ فعالیت‌ها و این‌ که‌ آیا در راستای‌ منافع‌ ملی‌ بودند یا منافع‌ بیگانگان، تنها به‌ طرح‌ این‌ پرسش‌ بسنده‌ می‌شود که‌ پارادوکس‌ میان‌ آن‌ فتاوی‌ محکم‌ مبنی‌ بر عدم‌ مداخله‌ در سیاست‌ و این‌ حضور غیرقابل‌ انکار در امور سیاسی‌ را چگونه‌ می‌توان‌ توجیه‌ کرد؟! آیا باید واقعیات‌ عینی‌ تاریخ‌ را انکار کرد یا اصالت‌ و صداقت‌ فتاوا و مفتیان‌ یاد شده‌ را؟ ‌

 ‌‌بدین‌ترتیب، راز حمایت‌ بی‌دریغ‌ قدرتهای‌ استعماری‌ از بهائیان‌ روشن‌ می‌گردد. روشن‌ است‌ که‌ در دنیای‌ سیاست‌ و جهان‌ مبتنی‌ بر اصالت‌ سود، قدرتهای‌ خارجی‌ از هیچ‌ فرد، گروه‌ یا جریانی‌ حمایت‌ نمی‌کنند مگر آن‌ که‌ آن‌ را در پیوند با خود و در راستای‌ منافع‌ خویش‌ بدانند. به‌ راستی‌ صرف‌نظر از نقض‌ حقوق‌ بشر در سطح‌ کلان‌ و گسترده‌ به‌ وسیله‌ قدرتهای‌ مسلط‌ جهان، در دیگر نقاط‌ جهان‌ و از جمله‌ در ایران‌ عصر پهلوی‌ که‌ جوانان‌ تحصیل‌کرده‌ و علما و اندیشمندان‌ به‌ جرم‌ مبارزه‌ برای‌ حفظ‌ هویت‌ ملی‌ و کسب‌ استقلال، به‌ مسلخ‌ فرستاده‌ می‌شدند. و از قضا بهائیان‌ نیز در اجرای‌ آن‌ فجایع‌ نقش‌ داشتند، چگونه‌ است‌ که ملت ایران‌ چندان‌ حمایتی‌ از سوی‌ قدرتهای‌ جهانی‌ مدعی‌ حقوق‌ بشر نمی‌دیدند؟ و اکنون‌ چگونه‌ است‌ که‌ همان‌ قدرتها از هیچ‌ کوششی‌ نه‌ برای‌ رهایی‌ بهائیان‌ از زندان، که‌ برای‌ رشد و ارتقای‌ آنها دریغ‌ نمی‌ورزند؟ پاسخ‌ با توجه‌ به‌ ماهیت‌ نظام‌ سلطه، و پیشینه‌ این‌ فرقه، ناگفته‌ پیدا است. ‌

 

به نقل از حزب سیاسی بهائیت

 پانوشت‌ها:

 ۱٫ سید محمدباقر نجفی. بهائیان. تهران، طهوری، ۱۳۵۷٫ صص‌ ۷۵۵ بـه‌ بـعـد.

‌۲٫ همان، ص‌۷۵۸

‌۳٫ عباس‌ افندی‌ (عبدالبهاء)، رساله‌ سیاسیه، صص‌ ۲۱-۲۵

‌۴٫ مجله‌ اخبار امری، ایران، شماره‌ ۷-۸ (مهر و آبان)، ۱۳۴۴

‌۵٫ دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جدید، چاپ‌ حیفا، ۱۹۳۲، ص‌ ۳۰۲،

‌۶٫ آهنگ‌ بدیع، سال‌ دوم، ص‌ ۴٫‌

۷٫ همان‌ منبع

‌۸٫ شوقی‌ افندی، اخبار امری‌ ایران، شماره‌ ۹، دی‌ ماه‌ ۱۳۲۴٫‌۹٫ اخبار امری، سال‌ ۳۹، مهر و آبان، شماره‌ ۷-۸، صص‌ ۵۰۲ و ۵۰۳٫‌۱۰٫ عباس‌ افندی، رساله‌ سیاسیه، ص‌ ۳۵؛ دکتر اسلمنت، بهاءالله‌ و عصر جدید، ص‌ ۳۰۲٫‌۱۱٫ بخشنامه‌ محفل‌ بهائیان، مجله‌ اخبار امری، سال‌ ۵۷، ش‌ ۱۹، ۱۱ تا ۲۹ اسفند ۱۳۵۷، صص‌ ۹ و ۱۰٫‌۱۲٫ ابلاغات‌ محفل‌ روحانی‌ ملی‌ بهائیان‌ ایران، اخبار امری، سال‌ ۱۳۵۳، ش‌ ۸، ص‌ ۲۱۸٫‌۱۳٫ اخبار امری، سال‌ ۱۳۵۳، ش‌ ۱۹، صص‌ ۵۳۶-۵۳۷ .‌۱۴٫ دکتر محمود مجذوب. «چرا از مداخله‌ در سیاست‌ ممنوعیم» ، آهنگ‌ بدیع، سال‌ ۲۰ ( ۱۳۴۴)، ش‌ ۸، صص۳۰۵-۳۰۷ و ۳۲۳٫‌۱۵٫ مظفر یوسفیان، «چرا در سیاست‌ دخالت‌ نمی‌کنیم» ، آهنگ‌ بدیع، سال‌ نهم، ش‌ ۲، صص‌ ۳-۷، ۲۳-۲۷٫‌۱۶٫ عبدالکریم‌ موسوی. نقطه‌ اولی! جمال‌ ابهی! مرکز میثاق! تهران، جهان، ۱۳۴۸٫ صص‌ ۱۳۷-۱۴۶ و ۱۵۲-۱۵۵٫‌۱۷٫ اسماعیل‌ رائین. انشعاب‌ در بهائیت، پس‌ از مرگ‌ شوقی‌ ربانی. تهران، مؤ‌سسه‌ تحقیقی‌ رائین، ۱۳۵۷٫ صص‌ ۱۰۰-۱۱۵٫‌۱۸٫ رد اتهام‌ وابستگی‌ سیاسی‌ بهائیان‌ به‌ اسرائیل‌ و صهیونیسم. شهر النور، ۱۳۷، خرداد ۱۳۵۹، ص‌ ۴٫‌۱۹٫ بهرام‌ افراسیابی. تاریخ‌ جامع‌ بهائیت‌ (نوماسونی). تهران، سخن، ۱۳۶۸٫ ص‌ ۴۰۸٫‌۲۰٫ رائین، پیشین، ص‌ ۱۲۴٫