غیر بهائی از دیدگاه بهائی!

 

یکی از مباحث جالب در اعتقاد بهایی دیدگاه بهاییان نسبت به افراد بشر می باشد. بررسی این موضوع جوانب مهمی از این آیین را روشن می نماید. در این مقاله می خواهیم نظر آیین بهایی را در مورد افراد مختلف بشر و روش برخورد با آنان بررسی کنیم. بر این اساس در مورد آیین بودایی و برهمایی، افراد معتقد به آیین بابی، روش برخورد با طرد شدگان از بهاییان، شیعیان، عالمان، کسانی که این آیین را قبول نکرده اند و کسانی که با آن به مخالفت پرداخته اند را از دیدگاه رهبران بهایی بررسی خواهیم کرد.

مقدمه
یکی از مباحث جالب در آیین بهایی دیدگاه بهاییان به افراد بشر می باشد. بررسی این موضوع جوانب مهمی از این آیین را روشن می نماید. در این مقاله می خواهیم نظر آیین بهایی را در مورد افراد مختلف بشر و روش برخورد با آنان بررسی کنیم. بر این اساس در مورد آیین بودایی و برهمایی، افراد معتقد به آیین بابی، روش برخورد با طرد شدگان از بهاییان، شیعیان، عالمان، کسانی که این آیین را قبول نکرده اند و کسانی که با آن به مخالفت پرداخته اند را از دیدگاه رهبران بهایی بررسی خواهیم کرد.

انسان بودن تمام بشر
جناب عبدالبهاء در خطابات ، جلد ۲ ، صفحه ی ۱۵۲ می فرماید : 
«جمیع بشر انسانند یعنی تاج انسانی زینت هر سری و خلعت موهبت زیور هر بری کل بنده ی او هستند»

بنا بر این گفتار جناب عباس افندی هیچ تفاوتی میان انسانها نیست و هیچ کس از جرگه ی انسانیت خارج نیست!!!

دین بهایی کل جامعه بشری اعم از بهایی و غیر بهایی را انسان می داند !!!(بر اساس فرمایش پسر بزگوار ، جناب عبدالبهاء)

روش برخوردی دیگر
جناب بهاءالله فرموده اند «اذن داده شده احزاب عالم با یکدیگر به روح و ریحان معاشرت نمایند عاشروا یا قوم مع ادیان بالروح و الریحان»
(بهاء الله، مجموعه الواح، ص ۱۱۷) 

این فرمایش گرانمایه حضرت بهاء را دوستان بهایی باید با آب طلا بنویسند: 
تناقض را در مظاهر الاهیه راه نبوده و نخواهد بود 

حضرت بهاء اللّه… تعالیم بدیعی تأسیس فرمود و فضائل عالم انسانی تأسیس کرد … ( ثانیاً ) وحدت عالم انسانی یعنی جمیع بشر کل مشمول الطاف جلیل اکبرند بندگان یک خداوندند و پرورده حضرت ربوبیت رحمت شامل کل است و تاج انسانی زینت هر سری” (خطابات عبدالبهاء، ج۱، ص ۳۰ و ۳۱)

“حضرت بهاء اللّه مانند آفتاب از شرق ظاهر شد علم وحدت عالم انسانی بلند فرمود چنان اقوام مختلفه را الفت داد که اگر شخصی در مجامع آنها وارد شود نمیداند کدام مسیحی کدام مسلمان کدام یهودی کدام زردشتی است” (خطابات عبدالبهاء، ج۲، ص ۶۶)

“دشمن را دوست بینید و اهرمن را ملائکه شمارید جفاکار را مانند وفادار بنهایت محبّت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مسک معطّر بمشام رسانید” (مکاتیب، ج۳، ص ۱۶۰)، اما کمی آنطرف تر، خود بر این همه دست و دلبازی خرده گرفت و آن را ظلم به موجودات بی گناه قلمداد کرد؛ “انسان اکثر گنه کارند و حیوان بی گناه البتّه بی‌گناهان را مرحمت بیشتر باید کرد و مهربانی بیشتر باید نمود مگر حیوانات مؤذیه را مثل گرگ خونخوار مثل مار گزنده و سایر حیوانات مؤذیه چه که رحم باینها ظلم بانسان و حیوانات دیگر است مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی این ظلم بگوسفند است یک گله گوسفند را از میان بردارد کلب عقور را اگر فرصت دهی هزار حیوان و انسان را سبب هلاک شود پس رأفت بحیوان درنده ظلم بحیوانات مظلومه است لهذا باید چاره آنرا نمود ولکن بحیوانات مبارکه باید بی نهایت مهربانی نمود هرچه بیشتر بهتر” (مکاتیب، ج۳، ص ۲۱۲ و ۲۱۳)

زردشتی و بودایی
در کتاب مکاتیب جناب عبدالبها جلد ۳ صفحه ۳۷۸ آمده است: 
اما از جهت ادیان سائره در نصوص بهاءاللّه و کتب احبّا مثل کتاب میرزا ابوالفضل ذکرحضرت زردشت و حضرت بودا و برهما و کانفیوشس مصرّح است و همچنین در مکاتیب من در بدایت اساس حضرت زردشت و حضرت بودا بسیار موافق ولی بعد تحریف و تغییر یافت. 

جالب است که جناب عبدالبها اساس دیانت بودا و زردشت را موافق با خود می دانند درحالیکه در مورد بودا مصرح و مسلم است که دین آسمانی نبوده است و این جای بسی تعجب است دینی که مدعی آسمانی بودن است اساس خود را با یک آیین غیر آسمانی یکی می داند! جالب تر اینکه هیچیک از پیامبران گذشته آیین بودا را تایید نکرده اند و باید این سوال را از جناب عبدالبها پرسید اگر به واقع اساس دین بودا موافق ادیان آسمانی بود، و بودا پیامبر الهی بوده است چرا انبیای سلف هیچیک او را تایید نکرده اند ؟ و سوال دیگر اینکه ایشان از کجا می‌دانستند که در ابتدا اساس این ادیان چه بوده که آن را موافق با خود می دانستند؟
بابیان
ایشان در مورد بابیان در مکاتیب جلد۳ صفحه ١١۴ این چنین بیان کرده اند: 
و فرقه‌ای در ایران الآن عبارت از نفوس معدوده‌ای هست که اینها را بابی میگویند خود را نسبت بحضرت باب میدهند ولی بکلّی از حضرت باب بیخبرند تعالیم خفیّه‌ای دارند که بکلّی مخالف تعالیم بهاءاللّه است و در ایران مردم میدانند ولی چون باروپ آیند تعالیم خویش را مخفی دارند تعالیم حضرت بهاءاللّه را بر لسان رانند زیرا میدانند که تعالیم حضرت بهاءاللّه نافذ است لهذا این تعالیم بهاءاللّه را باسم خود شهرت دهند امّا تعالیم خفیّه ایشان میگویند مستفاد از کتاب بیانست و کتاب بیان از حضرت باب شما چون ترجمه کتاب بیان که در ایران شده بدست آرید بحقیقت پی میبرید که تعالیم بهاءاللّه بکلّی مباین تعالیم این فرقه است مبادا از این نکته غفلت کنید و اگر حقیقت را بیشتر تحرّی بخواهید از ایران استفسار نمائید. 

نظرات جناب عبدالبها در مورد جناب باب و بابیان بسیار جالب توجه وخواندنی است: 
۱٫ در ابتدا ایشان ادعا می کنند که افرادی که خود را بابی می دانند به کلی از جناب باب بی خبرند!
۲٫ می گوید آنها تعالیمی دارند که به کلی با تعالیم جناب بها مخالف است.
۳٫ تعالیم بابیان را مستفاد از کتاب بیان جناب باب می دانند.
۴٫ تعالیم جناب بها را به کلی مخالف و مباین با تعالیم جناب باب می دانند.

دانشمند و یا جاهل
جناب بها در اقتدارات ص ۱۱۱ می فرماید: 
گر مرد دانشمندی در تصدیق امر توقف کند جاهل محسوب می شود. 

بنابراین ملاک علم وجهل در بهائیت تصدیق یا عدم تصدیق امر می باشد!

گرگان درنده و کلاب گزنده
جناب عبدالبها در جلد سوم مکاتیب صفحه ۱۲۳ فرموده اند: 
و امّا پیروان مذهب قدیم که بر تعالیم و تقالید عتیقه باقی و بر قرار ماندند روز بروز بر جهل و نادانی افزودند بقسمیکه گرگان درنده گشتند و کلاب گزنده شدند در خونخوارگی از سباع ضاریه و ذئاب کاسره گوی سبقت ربودند و بنای تعرّض باین نفوس مبارکه گذاشتند هر روز فتنه‌ای بر پا نمودند و هر ساعت ستمی آغاز کردند هر وقتی آتش فساد برافروختند و پاکانرا بنار حقد و حسد بسوختند سرها بنیزه نمودند و باطفال ستیزه کردند مال و منال تالان نمودند و خانه و کاشانه تاراج کردند اطفال و نسوان از وطن اخراج نمودند عزیزان ذلیل گشتند امیران فقیر شدند نازنینان اسیر گشتند. 

بنابر، این بیاناتِ جناب عبدالبها: 
۱- اگر کسی پیرو مذهبی قدیمی باقی بماند و نخواهد دین و مذهبش را عوض کند روز به روز بر جهل و نادانی اش افزوده می گردد. 
۲- این فرد همچون گرگان درنده خو به وحشی گری و قتل و غارت می پردازد و اینها تماما به خاطر عقایدش می باشد چون او دارد از یک سری اعتقادات قدیمی تقلید و پیروی می کند. 

بهائیان می گویند دیگر در آیینشان تقلید جایز نیست. البته اگر این طور بود و در واقعیت هم در آیین بهایی تقلید وجود نداشت این ادعایشان درست بود ولی باید ببنیم که اولا تقلید به چه معنی است در دین مبین اسلام در یک سری احکام اجرایی به اصطلاح مسلمانان تقلید می کنند و این به این معناست که در آن حکم به شکلی که در متن حکم آمده عمل می کنند و هرکس از جانب خودش نظری نمی دهد مثلا اگر در حکم آمده است که نماز صبح دو رکعت و نماز ظهر چهار رکعت است همه از این امر اطاعت می کنند و این امور را بر طبق دستورات انجام می دهند و این می شود معنای تقلید. در ظاهر آیین بهایی امر تقلید بکلی نهی شده است ولی در باطن این طور نیست و کلی احکام و دستورات دارند که همه به ناچار باید از آن تبعیت کنند و کتاب اقدس که مهمترین کتاب آنها می باشد در مقام بیان احکام نازل شده است و همه بهائیان باید از آن اطاعت کنند حال باید پرسید آیا اطاعت از احکام و دستورات اقدس تقلید محسوب نمی شود؟ در مقام شعار و ادعا جناب عبدالبها تقلید را مذموم می دانند ولی کنه سخن ایشان این است که همه پیروان ادیان قدیم گمراه هستند و هر روز هم گمراه تر می شوند و تنها در صورتی نجات می یابند که تمامی اهل عالم بهایی شوند و از اوامر و دستورات او اطاعت کنند. 

گاو اما به شکل انسان


در اوائل قرن بیستم، جناب عبدالبهاء در سخنرانی خود، در مقام تعریف و تمجید از سیاهان آمریکایی و مقایسه‌ی آنان با سیاهان آفریقایی، چنین افاضه می‌کنند: 
“مثلاً چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند ‏آنان متمدن و با هوش و فرهنگ و حتی در این سفر در مجامع و مدارس و کنائس سیاهان در ‏واشنگتن صحبت‌های مفصل شد، مانند هوشمندان اروپ به تمام نکته‌ها پی می‌برند. ” ‏ ‏(خطابات بزرگ ، ص ۱۱۹)

بنابر فرمایش ایشان، سیاهان آفریقایی گاوهایی هستند که خداوند آن ها را به شکل آدم آفریده است.

روش برخورد با مطرودین(بهائیانی که از بهائیت اخراج شده اند)


حال بد نیست که بدانیم بهائیان چگونه با مطرودین رفتار می کنند : 

«راجع به احبائی که به واسطه غفلت و نادانی از تشکیلات اداری منفصل شوند سوال نموده بودید که آیا به محافل عمومی دعوت شوند یا خیر؟ فرمودند : دعوت آنان جایز نه و نسبت به کسانی که از جامعه امر منفصل شده اند آیا سلام و کلام با آنها جایز است یا نه؟ فرمودند اگر چنان چه انفصال روحانی است تکلم به هیچ وجه جائز نه.»
توقیعات شوقی. سنه ۱۰۲-۱۰۹ ص ۹۴

در این نوشته به دو نوع طرد اشاره شده است. 
یکی طرد یا انفصال اداری ، که به واسطه غفلت و نادانی است. و دوم طرد یا انفصال روحانی است.

۱- «در موضوع صادق فرزند آقا محمد جواد آشچی فرمودند بنویس این شخص بداخلاق و پست فطرت اخیرا مخالف دستور این عبد مسافرت به فلسطین نموده و وارد ارض اقدس گشته، تلغرافی راجع به طرد و اخراج او از جامعه به آن محفل مخابره گردید به والدش صریحا اظهار و انذار نمایند مخابره با او به هیچ وجه من الوجوه جائز نه، تمرد و مخالفت نتایجش وخیم است.» (شوقی افندی، توقیعات مبارکه، ص ۴۱)
۲- «در خصوص روحی غنی که از مشهد بدون اطلاع محفل مسافرت به آمریکا نموده فرمودند بنویس این شخص نیز نظر به مخالفت و انحرافش از جامعه منفصل، زیرا در انگلستان با پسر دهقان مرتبط و متفقا به امریک مسافرت نموده اند» (همان کتاب، ص ۷۸) 
۳- «هم چنین فرمودند : بنویس انفصال روحانی نصرت الله باهر، نظر به معاشرت با والده اش ! لازم و واجب» (همان کتاب، ص ۷۹) 
۴- «راجع به عزیمت پرویز پروانه به امریکا فرمودند : بنویس با محفل ملی امریک در این خصوص مخابره گردید، انفصال روحانی او از جامعه نظر به مخالفت و انحرافش لازم و واجب.» ( همان کتاب، ص ۷۸)

روش برخورد با غیر بهاییان


مدارکی که در ذیل می بینید دستورهایی است صریح که معاشرت نمودن با غیر بهائیان را جایز نمی داند: 
۱٫ «باید از معرضین در کل شئون اعراض نماییم و در آنی مؤانست و مجالست را جایز ندانیم که قسم به خداکه انفس خبیثه انفس طیبه را می گدازد چنان که نارحطب یابسه را و حر ثلج بارده را» (بهاءالله، مائده، ج ۸، مطلب ۵۳)
۲٫ «با نفوس معرض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلم و ملاقات جایز نه، هذا حکم قد نزل من سماء‌ آمر قدیم» (بهاء الله، مائده آسمانی، ج ۸، ص ۷۴ چاپ جدید، باب معاشرت با معرضین جایز نه.)

شیعیان


ناگفته نماند که ایشان شیعیان مسلمان را هم جزء مشرکین می دانند. چنان که درص ۱۴۰ مائده ج ۴ و نیز رحیق مختوم ص ۵۹۵ آمده است: 

«لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور.»

“إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است” (مائده آسمانی، ج۴، ص ۲۸۰)

غیر بهاییان نزد خداوند، بی نام و نشان و حیوان بودن


حضرت بهاء الله گوش جان بسپارند که ایشان در کتاب بدیع صفحه ۲۱۳ نوشته است: 

«نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور»

معنای عبارت فوق این است که اگر کسی از بهائیت روی بتابد فی الفور اسم و وصفش را ازدست خواهد داد (ماهیتش مجهول خواهد شد) معلوم نیست که او چه موجودی خواهد گردید اما قدر مسلم آن است که در نزد پروردگار از حیوانات مذکور و محشور خواهد بود.

آنچه مسلم و روشن است این است که در کتب معتبر بهایی به کرات به این مساله اشاره شده است که فقط و فقط بهائیان هستند که در میان انسانها دارای ارزش و اعتبار هستند و برای سایر اقوام و پیروان سایر ادیان شئوناتی را بیان کرده اند که از یک طرف یک نوع بی ادبی و توهین محسوب می شود و از طرف دیگر با تمامی سخنان حضرات در خصوص وحدت عالم انسانی منافات دارد و بیانگر این مطلب است که جامعه بهائیت به اصول و تعالیم دین خود پایبند نیست و تنها آنها را در حد یک شعار بیان می نماید ، بلکه رفتاری متضاد آنها دارد . 

محرومیت کسی که غیر بهاییان را انسان بداند 


حضرت بهاءالله در کتاب بدیع ، صفحه ی ۱۴۰ می نوسید : 
«الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید ، از جمیع فیوضات رحمانی محروم است تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید»

ملاحظه می فرمایید که جناب بهاءالله نه تنها غیر بهائیان را از دایره انسانیت خارج می داند ، بلکه به فتوای ایشان هرکس که آنها را آدم بداند ، او نیز از جمیع فیوضات رحمانی محروم است

۳-پدر بزگوار (حضرت بهاءالله ) فرزند خود (جناب عبدالبهاء) را از کلیه ی فیوضات رحمانی محروم ساخته است چون عبدالبهاء برخلاف نظر پدر ، برای غیر بهائیان رتبه ی انسانیت قائل شده است . 
۴-شاید به بحث این تاپیک مربوط نباشد ، ولی به نظر شما تکلیف وحدت عالم انسانی چه می شود ؟

وظیفه ی منکرین


ایشان در مورد چنین می فرمایند: 
جناب بهاءالله کسانی که امر را نپذیرند و دشمنی ایشان را در دل داشته باشد در مورد منکرین خویش چنین فرموده اند: 
من ینکر هذا الفضل الظاهر المتعالی المنیر ینبغی له بان یسئل عن امه حاله فسوف یرجع الی اسفل الجحیم. 
گنج شایگان صفحه۷۸ و مائده آسمانی جلد۴ صفحه۳۵۵ باب یازدهم : منکرین امرالله 
یعنی هر کس که این فضل ظاهر متعالی منیر را انکار کند شایسته است برای او که حالش را از مادرش بپرسد پس به پایین جهنم خواهد رفت. 

چیزی که از این جمله دانسته می شود این است که منکرین ایشان حلال زاده نیستند و این چنین حالشان معلوم است؛ همان طور که در صفحه ی بعد در کتاب گنج شایگان تصریح شده است که: 
قل من کان فی قلبه بغض هذا الغلام (بهاء)فقد دخل الشیطان علی فراش امه 
بگو هرکس در قلبش دشمنی این غلام (بهاءالله) را داشته باشد قطعا شیطان در بستر و رختخواب مادرش رفته است

همان طور که می بینیم، بنا بر آن چه که ایشان فرموده اند، تمامی منکران ایشان حالشان معلوم است! این سخن ایشان برای ما و برای بهاییان بسیار کارگشا می باشد و مطالب بسیاری را برای ما روشن می نماید. 
وقتی که بیشتر به این جمله می اندیشیم، به این فکر می افتیم که: 

۱٫ آیا جناب میرزا یحیی، صبح ازل، هم که منکر ایشان شدند همین حال را دارد؟ 
۲٫ آیا خواهر جناب بهاءالله، عزیه خانم، هم که منکر ایشان شدند همین حال را دارد؟ 
۳٫ آیا جناب محمدعلی برادر جناب عبدالبها هم که منکر ایشان شدند و بین آنها دعوا رخ داد نیز همین حال را دارد؟ 
۴٫ آیا تمام بابیان که منکر ایشان شدند همین حال را دارند؟ 
۵٫ آیا تمام شیخیه و تمام مسلمانان که منکر ایشان و بهاییت شدند همین حال را دارند؟ 
۶٫ آیا این روش گفتار ایشان با آن چه که ایشان در مجموعه الواح، صفحه ۲۵۶ فرموده اند که «بگو ای دوستان، سراپرده یگانگی بلند شد به چشم بیگانه یکدیگر را نبینید؛ همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار» قابل جمع می باشد؟

به نقل از  بهائی پژوهی

وقتی بهائی بودیم… (۲)

وقتی بهائی بودیم… تحلیلی از زندگی صبحی(ادامه)

تجلیل دوباره از صبحی 
اما عبدالبها به فراست مطلب را دریافته و متوجه شک و تردید صبحی شده تصمیم می گیرد تا دیر نشده و صبحی از بهائیت بر نگشته او را از عکا دور کند و به بهانه تبلیغ به نقطه ای دیگر بفرستد و به نوعی با تجلیل او را بنوازد که همه شک ها در او ذوب شود و خلاصه نمک گیر شود و در رودر بایستی قرار گیرد و به خاطر حفظ این تجلیل ها و موقعیت استثنائی که پیدا نموده دست از بهائیت نکشد… لذا او را فرا می خواند و به بهانه تبلیغ در نقاط دیگر لوح بسیار مهمی به افتخار او صادر می کند و با الفاظ سرشار از تجلیل بسیار، اهمیت او را نشان می دهد و خطاب به او می نویسد:
” هوالأبهی، جناب صبحی ، چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن …و علیک البهاء الأبهی .عبدالبهاء: عباس. “

بازگشت به ایران و مرگ عبدالبها

“با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم…”

سر در گمی در جانشینی عبدالبها

به گزارش صبحی سر در گمی بزرگی در مورد جانشینی عبدالبها رخ داد.از یکسو خود عبدالبها کسی را شایسته رهبری پس از خود تشخیص نمی داد و می خواست بیت العدل را مامور این کار کند و از سوی دیگر طبق نصوص می بایست بعد از او محمد علی برادرش (غصن اکبر ) جانشین او و رهبر بهائیت شود:

“اغلب بهائیان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، دربارۀ او بدگمان شده بود
و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر می گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.))

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام ” کتاب عهدی” نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من ” غصن اعظم” ( عبدالبهاء) و پس از او ” غصن اکبر” ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی” شوقی” – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود…”

چرا شوقی ؟! 

تحلیل صبحی در مورد علت روی کار آمدن شوقی، پرده از روی مطالب زیادی در مورد جنگ پنهان قدرت در داخل خانواده عبدالبها بر می دارد.عبدالبها فاقد پسر بود.وقتی نوه دختریش شوقی از مهد علیا به دنیا آمد به جانشینی او رضایت داد اما وقتی شوقی بزرگ شد و فساد اخلاق او بر عبدالبها آشکار گردید از این تصمیم پشیمان شدو راهکار دیگری را انتخاب نمود و در وصیت
نامه جدیدش ،موضوع جانشینی شوقی را حذف نمود لیکن نفوذ و فشار مهد علیا در مورد جانشینی پسرش شوقی کارساز شد و توانست همه مخالفان و مدعیان خانگی را کنار بزند و شوقی را با تمام نفص ها و نا توانی ها بر سر کار آورد:

“…متن تلگراف حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود به سالیان درازی پیش بر می گشت و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت!

اما بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند…”

شخصیت شوقی 

اسراری که صبحی بر اثر تماس نزدیک با عبدالبها و خانواده اش در عکا داشت بسیار حساس بود و کمتر بهایی دیگری را بر آن اسرار دسترسی بود. با فساد اخلاقی که صبحی از شوقی سراغ داشت و از نزدیک شاهد آن بود اصلا احتمال جانشینی او را نمی داد لذا با شنیدن خبر جانشینی شوقی کاملا شوکه شده به قول خودش پتکی سنگین بر همه باورهایش فرود آمد:

“…به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جملۀ این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است . 

در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! 

شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که معمولا جوانان می کنند می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم وبازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده… من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟! 

شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!! 

مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد…” 

آیا صبحی با این شناختی که از شوقی داشت می توانست بپذیرد چنین انسان فاسد و پر از کمبودی رهبر دینی باشد که او پیرو آن است؟!!

تردیدها، مقدمه آگاهی 

با جانشینی شوقی تردید ها در وجود صبحی نسبت به امر بهایی ، نهادینه می شود . دیگر به آداب بهایی مقید نیست و با آنکه دارای موقعیت بسیار ویژه ای در میان بهائیان است اما آزادگی او نمی گذارد که حقیقت بخاطر مقام ،ذبح شود…

“بگذریم. … به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.بعد از این ، شوقی از لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد. 

این زن، پاینام ((ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینۀ (امضای)او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و دربارۀ او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.)) 

با همۀ اینها ، من رابطۀ خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقۀ علیا هم نامۀ بلندی برایم نوشت. باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.)) 

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخش های این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطۀ فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.))  حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیق تر به جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال ۱۳۰۵ شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطۀ انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود)) . “

طرد و پی آمدهای آن 

نظام اطلاعاتی و تشکیلات جاسوسی سرانجام گزارش تغییرات روحی این کاتب مقرب عبدالبها را به شوقی می دهد و شوقی که حالا رهبر بهائیت شده است بهترین فرصت را بدست می آورد تا او را که از اسرار بسیاری مطلع است طرد نموده خطرش را از سر راه رهبری بر دارد:

“عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه دربارۀ کارها و سخنان من کردند.البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.)) 

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود.  تا آنکه نوروز ۱۳۰۷ در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان(ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی ، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانۀ خود بیرون کنی. 

در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید. پس از چند روز دوتن به خانۀ ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی وگرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت. 

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که پگوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند.  روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم. 

نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم…. ولی … 

از خانه بیرون آمدم.کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم! 
که مرا راه خواهد داد و به دیدۀ دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایستۀ کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد.

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کوی ها و برزن ها می گشتم….خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچۀ سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانۀ آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد. 

دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،… 

… اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید. نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند: 

نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همۀ اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم….”

تشرف به آستان صبح 

رنج ها و تلاطم های درون صبحی (از بطلان راهی که عمری رفته بود) کم بود که رنج جفا های عظیم بهائیان (یا به قول او هبائیان ) نیز بر آن افزوده شد. طرد و پی آمدهای آن از سوی مدعیان وحدت عالم انسانی(!) شامل زخم زبان ها،بد گوئی ها،شماتت ها،فتنه گری ها برای تحمیل فقر و بیکاری و بی آبروئی بر او مثل آوار هر روز بر سر او فرود می آمداما او خود را دلداری می دادو دست تضرع به آستان ربوبی درافکند و پاسخی شیرین دریافت کرد:

“… سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفتۀ سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم! 

چون اندیشۀ من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم . مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی…از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش نیست…”و بدینگونه صبحی به آغوش اسلام در آمده ، آماده پذیرش رنج هایی از این سخت تر می شود… 

جفاهای اصحاب وحدت عالم انسانی! 

“…سخن به درازا کشید می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند]

که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند. از این گونه کارها بسیار کرده اند… 

اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز می افتد …با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی راندۀ هر در است و کسی به او نمی نگرد… از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه 
برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم.در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از 
ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانۀ ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی سافته یا هنوز ناخوش است ؟… 

(فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند ودشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!)

نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بیحال شدم! باز می گویم نمی خواهم مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید . 

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهرۀ آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند… 
هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست. 

… هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشۀ گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که] مرد گمنامی زبانزد همه گشت…” 

جاودانگی در پناه حقیقت 

آری ،صبحی با یک عزم الهی علیرغم همه سختی ها حقیقت را در آغوش می گیرد و همه عواقب چنین تصمیم بزرگی را با شجاعت پذیرا می شود… پس از چندی به رادیو سراسری می رود و با هنرمندی و داستان پردازی ،هدایت جوانان وطن را مشتاقانه به عهده می گیرد و تا جان در بدن داشت با این عشق یعنی عشق به هدایت و بالندگی جوانان لحظه های زندگی را به جاودانگی معنویت الهی در پرتو آئین محمدی پیوند می زند تا آنکه پس از سالیانی متمادی خدمت به وطن و تلاش در راه اعتلای جوانان و خدمات فرهنگی و علمی وهنری روج بزرگش بسوی خالق مهربان پر کشید.. .ودر ساعت چهار و ده دقیقۀ صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان۱۳۴۱در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: “خدا همۀ شما را به سلامت دارد.

در مجموع “صبحی” نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود.  اما پس از مرگ او نیز ( به گفتۀ یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال  نوارهای قصۀ او، مجدداً از رادیو پخش می شد…

خدایش رحمت کنادکه با آگاهی و جسارت وصف نشدنی یک الگوی حقیقت جویی را فرا راه همه حق دوستان بویژه جوانان بهایی نهاد تا به شعارها و ظواهر دل نبندندو با پژوهش بطلان تاریکی را فریاد کنند…

به نقل از بهائی پژوهی

تحری حقیقت در بهائیت

واژه تحری به معنای «درنگ کردن در طلب امر » و نیز به معنای «حقیقت جوئی» به کار می رود و واژه حقیقت به معنای حق ، راستی ، درستی و هر چیز اصیل است .[۱]
تحری حقیقت در اصطلاح به معنای “تلاش برای یافتن حقیقت” است و به این معناست که انسان تأمل نموده و بدون شتابزدگی در پی تحصیل حقیقت و درستی و اصل دین به کاوش بپردازد .
سران بهائیت برای تبلیغ افکار و نظریات خویش ، اصولی را با نام تعالیم دوازده­ گانه مطرح نموده­­­­­ اند که اولین و مهمترین آن اصول ، تحری حقیقت می­باشد .
لذا با توجه به تبلیغات وسیع  بهائیت و مورد توجه قرار دادن این اصل توسط آنان به توضیح این اصل – تحری حقیقت – می­پردازیم.

تحری حقیقت در آثار رهبران بهائی
یکی از مهمترین فعالیتهای عباس افندی نشر امر[۲] در بلاد غرب بود ؛او از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۳ میلادی از طریق مصر به اروپا و آمریکا رفت و در بین راه طی این سه سال با سخنرانی های متعدد این تعالیم را ابلاغ کرد و پس از برگشت بنا داشت مسافرتی به هند برود که عمرش کفاف نداد.
در طول این مسافرت به بلاد غرب و طی این سخنرانی­ها ۱۲ اصل و تعلیم را از لابلای نوشته­ها و گفته­ های حسینعلی ،استخراج نموده به عنوان تعالیم دوازدگانه برای آئین بهائیت پایه گذاری نمود که البته بسیاری از این تعالیم در آثار حسینعلی یافت نمی­شود و خود عبدالبهاء آنها را ساخته است ولی به هرحال به عقیده بهائیان این دوازده اصل ،اساس عقاید بهائیان است . اولین و مهمترین اصل در این اصول اصل تحری حقیقت است .این اصل و تعلیم را عباس افندی (عبدالبهاء) به مناسبتهای مختلف تبیین نموده که به عنوان شاهد چند مورد آن ذکر می شود :عباس افندی حقیقت را هدایت الهی و یکی از فضائل عالم انسانی معرفی می­نماید و بزرگترین وظیفه انبیاء الهی را اعلام حقیقت در جهان برمی­شمرد.[۳]
در جایی دیگر می­گوید :« امّا بهاء اللّه فرمود تقلید جائز نیست تحری حقیقت باید بشود »[۴]
ایشان در نطقی در مجمع بهائیان لندن ضمن معرفی تحری حقیقت به عنوان اولین اصل از تعالیم خود تقلید را عامل نزاع و جدال بیان می نماید [۵]
او در پاریس با حضور تعدادی از احباب و غیره (٢١ اکتوبر ١٩١١ ) نیز علم را به عنوان یک حقیقت عامل اتحاد بین فِرَق و ادیان مختلف معرفی می کند [۶]
عبدالبهاء نیز چنین می­گوید :«(اول اساس بهاء اللّه تحری حقیقت است) یعنی باید نفوس از تقالیدی که از آباء و اجداد موروث مانده منزه و مقدس گردند »[۷]
بهائیان معتقدند اصل تحری حقیقت و یافتن حقیقت یک امر بدیع است چون موسس حقیقت حضرت بهاء الله است و این در ادیان دیگر نبوده است .
همچنین او در نطقی وظیفه هر کدام از انبیاء الهی در مورد این اصل را بیان می­کند که وطبق این تقسیم وظیفه جناب حسینعلی نوری را مهمترین پیامبر الهی معرفی می­نماید [۸]

شرایط تحری حقیقت در بهائیت
رهبران بهائی برای تحری حقیقت و رسیدن به حق شرائطی را نیز متذکر شده­اند :
 ۱ .شخص مایل به تحری حقیقت باشد
در مقدمه کتاب ایقان حسینعلی نوری چنین آمده است : « کتاب مستطاب ایقان شامل دو باب است، باب اوّل در شرائط سالک راه خدا و طالب حقیقت که برای وصول به مقصود باید باانقطاع صِرف و توجّه کامل و پرهیز از تقلیدو پیروی دیگران و به هدایت عقل سلیم و قلب طاهر به جستجو پردازد.» [۹] 
۲ .حب و بغض نداشته باشد یعنی مطالب را در کمال بی طرفی تحقیق کند .
«بهاءالله می­گوید : انسان چون بمقام بلوغ فائز شد باید تفحّص نماید و متوکّلاً علی الله و مقدّساً عن الحبّ و البغض در امری که عباد بآن متمسّکند، تفکّر کند و بسمع و بصر خود بشنود و ببیند چه اگر ببصر غیر ملاحظه نماید از مشاهده­ی تجلّیات انوار نیّر عرفان الهی محروم ماند. » [۱۰]
۳ . تأیید شده حقایق را به چشم خود ببیند
۴ .تقلید گذشته را فراموش کند
عبدالبهاء در سخنانی که در منزل خودش در پاریس بیان کرده می­گوید :
«اینست مسئله تحری حقیقت نتیجه این بحث چه می­شود نتیجه اینست که جمیع ملل عالم باید آنچه شنیده­ اند ، بگذارند ؛ نه به هیچ ملتی متمسک باشند و نه از هیچ ملتی متنفر . شاید آن ملتی را که متنفر است آن حق باشد و آن ملتی که بآن متمسک باطل باشد. وقتی که آنها را ترک کرد نه ملتی را متمسک نه ملتی را متنفر آن وقت تحری حقیقت می­کند و عاقبت ملاحظه می­نماید که حقیقت ادیان الهی یکی است اختلاف در تقالید است تحری حقیقت سبب می­شود که جمیع بشر متفق شوند »[۱۱]
۵ .در قضاوت انصاف داشته باشد
« اوّلاً که باید منصف باشد و منقطع از ما سوی اللّه و قلبش بکلّی به افق اعلی توجّه کند و از اسیری نفس و هوی، نجات یابد زیرا اینها همه مانعست. »

تناقضات تحری حقیقت در بهائیت
رهبران بهائی باوجود اینکه تأکید بسیاری بر تحری حقیقت دارند اما این اصل مهم در آثار و گفته­ های خودشان و یا در احکامی که برای اغنام الله [۱۲]وضع نموده اند اصلاً جایگاهی ندارد و با مطالعه آثارشان در کمال تعجب شاهد تناقضاتی هستیم که به عنوان نمونه می توان به موارد زیر اشاره نمود:
عباس افندی ( عبدالبهاء ) در الواح وصایا می­گوید :«ایادی امر اللّه باید بیدار باشند بمحض اینکه نفسی بنای اعتراض و مخالفت با ولیّ امر اللّه گذاشت فوراً آن شخص را اخراج از جمع اهل بهاء نمایند و ابداً بهانه­ای از او قبول ننمایند چه بسیار که باطل محض بصورت خیر در آید تا القای شبهات کند . »[۱۳]
اگر تحری حقیقت راه وصول به حقیقت است حتماً در ابتدای راه شبهاتی پیش می­آید و اگر صرف داشتن شبهه ، مرتد شناخته شود چگونه راه وصول به حق را طی کند ضمن اینکه این سخن یک تهدید است و کسی با دیدن آن از ترس اخراج از جمع به دنبال حقیقت نخواهد رفت .
حسینعلی نوری ( بهاء الله ) در الواح مبارکه ( چاپ قاهره مصر ) می نویسد :
« ﴿ای پسر تراب﴾ کور شو تا جمالم بینی و کر شو تا لحن و صوت ملیحم را شنوی و جاهل شو تا از علمم نصیب بری و فقیر شو تا از بحر غنای لا یزالم قسمت بیزوال برداری کور شو یعنی از مشاهده غیر جمال من و کر شو یعنی از استماع کلام غیر من  و جاهل شو یعنی از سوای علم من تا با چشم پاک و دل طیّب و گوش لطیف بساحت قدسم درآئی »
آیا کور شدن و کر شدن و چشمها را بر روی حقیقت بستن با تحری حقیقت سازگاری دارد ؟ آیا دعوت مردم و اغنام الله به جاهل شدن و پیروی از جهل همان تحری حقیقت است ؟

جریان طرد روحانی
یکی از موارد نقض تحری حقیقت در فرقه بهائیت جریان طرد روحانی است به این معنا که در احکام بهائیان آمده است که اگر کسی در جامعه بهائی به سن شانزده سالگی برسد و به جامعه بهائی اعلام نکند که بهائی است ازجامعه طرد شده و به شدت با او برخورد می شود تا جائی که تمام ارتباطات با او قطع شده و مانند یک فرد جزامی مورد نفرت جامعه بهائی قرار می گیرد .
از دیگر عوامل طرد روحانی در جامعه بهائیت مخالفت با رهبران بهائی و سخن گفتن بر خلاف عقیده آنهاست که به موجب همین قانون بدوی و موهن به گواهی تاریخ بیش از ۸۰ درصد از خاندان میرزا حسینعلی نوری توسط رهبران بهائیت طرد شده­اند، رهبرانی که شعارهای گوشنواز و دل انگیزی نظیر « همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار»[۱۴] و « عاشروا مع الادیان بالرّوح و الرّیحان لیجدوا منکم عرفالرّحمن ایّاکم ان تأخذکم حمیّهالجاهلیّه بین البریّه کلّ بدء من اللّهو یعود الیه انّه لمبدء الخلق و مرجعالعالمین »[۱۵]  را سر داده­اند ولی گویا خود فراموش کرده­اند به آن عمل کنند  و عمل آنان دقیقاً خلاف مدعای آنان است.

نمونه ای دیگر از نقض تحری حقیقت
سید باب در یکی از آثار خود به نام «دلایل السبعه» که آن را اثری الهام گرفته از خداوند می‌داند، دچار اشتباهی بسیار فاحش شده است. وی می‌گوید که  حضرت داوود پیامبر ،مدتی مدید قبل از حضرت موسی زندگی می‌کرده است و این در حالی است که حضرت داود نبی از پیامبران بنی اسراییل شمرده می­شود و به تصریح قرآن مجید و تورات پس از حضرت موسی زندگی می­کرده است. سید باب در این باره می­نویسد:” نظر کن در امت داود، پانصد سال در زبور تربیت شدند تا آنکه به کمال رسیدند. بعدکه موسی ظاهر شد، قلیلی که از اهل بصیرت و حکمت زبور بودند، ایمان آوردند، مابقی ماندند.”[۱۶]
این سخن پیروان باب را متعجب ساخت، اما در زمان حیاتش چیزی از وی نپرسیدند، پس از مرگ باب مکرراً از بها الله سوال نمودند و بهاالله به عوض آنکه خطای باب (که اظهر من الشمس بود) را اذعان داشته باشد در دفاع از وی راه تعصب کورکورانه را پیش گرفته و در کتاب «اشراقات» می‌نویسد:«الی حین چند کره اهل به این سوال نموده‌اند که حضرت داود صاحب زبور بعد از حضرت کلیم- علیه بهاالله الابهی- بوده لکن نقطه اولی- روح ما سوی فداه – (همان سید باب) آن حضرت را قبل از موسی ذکر فرموده و این فقره، مخالف کتب و ما عند الرسل است».[۱۷]
سپس به این اشکال و ایراد باب، چنین پاسخ داده است:«سزاوار عباد آن که مشرق امر اللهی (سید باب) را تصدیق نماید و در آنچه از او ظاهر شود چه که به مقتضیات حکمت بالغه، احدی جز حق آگاه نیست »[۱۸]
بهاالله که خود می­ دانست آن خطای تاریخی قابل انکار نیست و با مقتضیات حکمت بالغه تفاوت دارد، ولی با این سخنش تحری حقیقت و ترک تعصب را به فراموشی سپرده بود. و جالب اینجاست که عباس افندی(عبدالبها)، چون این اشتباه و غلط آشکار را در اثر سید باب دید، به جای آنکه منصفانه عمل کند و تسلیم حقیقت شود در مقام توجیه او بر آمده است و می گوید که مقصود از این داود شخص دیگری غیر از داود بن یسا می­باشد که بعد از حضرت موسی می­زیسته است که این توضیح خود تعصب، غفلت و جاهلیت عباس افندی عبدالبها ) را می‌رساند زیرا در سخن باب و نیز در گفتار بها ذکر داودی است که صاحب زبور بوده است (همان داوود بن یسا) که مدتها پس از حضرت موسی (ع) زندگی می­کرده است و از انبیای بنی اسراییل به شمار می­رفته است و نه داودی که ۵۰۰ سال قبل از موسی زندگی می­کرده و دارای امتی بوده است که هیچ نام و نشانی از او نیست. چنین داودی جز در تخیلات متعصبانه عبدالبها آن هم در تنگنای جدل، یافت نمی­شود.
با توجه به مطالب فوق الذکر مشخص می­شود که داعیه­داران تحری حقیقت خود عامل به اعتقادات خود نیستند و این تنها یک شعار برای تحریف افکار عمومی است ولی با نگاه به آموزه های اسلامی و روایات نابی که پیرامون علم آموزی و حقیقت یابی وجود دارد و در کنار آن رفتار زیبای اهل بیت علیهم السلام و علمای اسلام با علم آموزان و پرسشگران حقیقت جو ، مفهوم واقعی این شعار را بهتر درک می­کنیم.
[۱]. حسن عمید ، فرهنگ لغت عمید ، انتشارات امیرکبیر ، ۱۳۸۲شمسی ، چاپ هشتم ، صفحه ۳۷۷
[۲]. در بهائیت به تعالیم بهائیت “امر” گفته می شود و مقصود از نشر امر انتشار و تبلیغ تعالیم و تفکرات حسینعلی نوری است .
[۳] . « حقیقت ،وحدت عالم انسانیست ،حقیقت محبت بین بشر است حقیقت اعلان عدالت است ،حقیقت هدایت اللّه است  ،حقیقت فضائل عالم انسانیست . انبیای الهی جمیعاً منادی حقیقت بودند و جمیع متحد و متفق بودند . هر پیغمبری مژده بخلف خویش داد  هر خلفی تصدیق سلف نمود  موسی خبر از مسیح داد. مسیح تصدیق موسی کرد.  حضرت مسیح خبر از محمد داد ، حضرت محمد تصدیق مسیح و موسی نمود جمیع بایکدیگر متحد بودند، ما چرا اختلاف کنیم ما امت آن نفوس مقدسه هستیم » فرج الله ذکی الکردی،خطابات عبدالبهاء،مصر،۱۹۲۱میلادی،لجنه ملی نشر آثار امری،جلد۱،صفحه۲۱۱
[۴] . همان  صفحه ۲۵۱
[۵] . «)اولا ) تحری حقیقت زیرا جمیع ملل بتقالیدی عامیانه تشبث نموده‌اند و از این جهت با یکدیگر در نهایت اختلاف و غایت نزاع و جدالند ،اما ظهور حقیقت کاشف این ظلمات است و سبب وحدت اعتقاد، زیرا حقیقت تعدد قبول نکند»خطابات حضرت عبدالبهاء، آلمان ، موسسه مطبوعات امری ، ۱۲۷ بدیع ،۱۹۷۰ میلادی ، جلد ۲ ، صفحه ۳۰
[۶] . «از جمله اساس دین الهی تحرّی حقیقت است که جمیع بشر تحرّی حقیقت کنندچون حقیقت واحد است جمیع فِرَق عالم راجمع میکندحقیقت علمست اساس ادیان الهی علم است علم سبب اتحادقلوب میشود»همان  صفحه  ۶۶
[۷] . همان  صفحه ۱۳۹
[۸]. “حضرت موسی ترویج حقیقت فرمود  حضرت مسیح تصریح حقیقت کرد  جمیع حواریین توضیح حقیقت نمودند  حضرت رسول تبشیر بحقیقت داد  اولیای الهی مؤسس حقیقت بودند  حضرت بهاء اللّه تأسیس حقیقت فرمود»خطابات عبدالبهاء،جلد۱،صفحه۲۱۰
[۹] . مقدمه کتاب ایقان (نازله از قلم بهاءالله )، لجنه ملّی نشر آثار بهائی به زبان فارسی و عربی ،مؤسّسه ملّی مطبوعات بهائی ، هوفمایم آلمان،۱۵۵ بدیع، ۱۹۹۸ میلادی
[۱۰] . عبدالحمید اشراق خاوری ، پیام ملکوت ، موسسه مطبوعات امری ، ۱۳۰ بدیع ، ۱۹۷۳میلادی،صفحه۱۱
[۱۱] . خطابات عبدالبهاء،جلد۱،صفحه۱۴۲
[۱۲] . یعنی گوسفندان خدا ، لقبی که حضرت بهاءالله بهائیان را به آن مفتخر فرموده است .
[۱۳] . عباس افندی ، الواح وصایای مبارکه ، موسسه مطبوعات امری ، صفحه ۱۳
[۱۴] . خطابات عبدالبهاء ، جلد ۱ ، صفحه ۳۹
[۱۵] . حسینعلی نوری ،کتاب اقدس ، موسسه مطبوعات امری ، ۱۹۷۳ میلادی ، ص۱۳۷ ( ترجمه متن : با ادیان دیگر به زیبائی معاشرت کنید تا رحمان را بشناسید و تعصبات جاهلیت را رها کنید چون همه شما از خدائید و به سزوی او بازمیگردید او ابتدای خلق و محل بازگشت آنهاست )
[۱۶]. اسدالله فاضل مازندرانی ، اسرا الآثار ، موسسه مطبوعات امری ، ۱۲۴ بدیع ، ۱۹۶۷ میلادی،صفحه ۱۰۹
[۱۷]. حسینعلی نوری،الواح بهاءالله شامل اشراقات و چند لوح دیگر ، موسسه مطبوعات امری،صفحه۱۸
[۱۸] . همان ، صفحه ۱۸

به نقل از حزب سیاسی بهائیت

 

برای حضرت عبدالبهاء

با تقدیم تحیات ابدع ابهی محضر شریف حضرت عبدالبهاء

     ساعت­های بسیاری بر من می­ گذرد که در اندیشه­ تان به­ سر می­ برم. موارد بسیاری در ذهن می­ آید و می­ رود و من را به فکر کردن وامی­دارد. چون امکان شرفیابی به محضرتان را ندارم لهذا نامه­ ای نگاشتم و به ذکر چند مورد کوتاه از آن­ موارد بسنده کردم. امید آنکه به دستتان رسیده و از غوغای درونی­ام آگاهتان سازد:

     ان شاءالله که حالتان خوب است. اما اگر جویای احوال ما باشید ملالی نیست جز دوری شما؛ چرا که پس از رفتنتان حیرانی نصیب­مان شد. در وصایای شما خواندیم که فرموده­ اید پس از جناب شوقی افندی بکراً بعد بکر یعنی در سلاله­ ی او[۱] ولایت امر جامعه­ ی بهایی ادامه خواهد یافت. اما پس از مفقودی خواهرزاده ی تان ماندیم چه کنیم!؟ از قضای بد شاخه­ ی دوحه­ ی رحمانیه خشکید و جناب شوقی بدون فرزند، دارفانی را وداع گفت و مجلس اعظم و محکمه­ ی کبریِ آیین نازنین، بدون راهبر و راهنما (ولی امرالله) به اداره جامعه بهایی مشغول شد. ندانستیم تکلیف­مان چیست. اطاعت کنیم یا نه! زیرا عدم مشروعیت بیت العدل برایمان محرز شده بود و خود توصیه فرموده بودید : « حصن متین امرالله به اطاعت من هو ولی امرالله مصون و محفوظ مانَد.»[۲]

   تعالیم بزرگ و روحانی که پس از سفرهایتان به غرب، تعلیممان دادید و تاکید کردید که در هیچ کجا ذکر نگردیده[۳]! اعتماد به نفس عجیبی به ما داد؛ دست­مان را پر دیدیم و سرمان را بالا گرفتیم تا با شور و شوقی که داریم همگان را با این تعالیم آشنا سازیم. خواستیم تعلیم دوم یعنی وحدت عالم انسانی را در تمام عالم فریاد بزنیم اما صدای­مان در نای خشک گردید. از شما برای­مان نقل قول می­ کردند. چیزهای عجیبی می­ گفتند؛ از کلام­تان درباره­ ی سیاهان افریقایی[۴] و قوم ترک[۵] برای­مان می خواندند. کاش مارا در آن حال می­ دیدید. رنگ از چهره باخته بودیم و زبان­هایمان بی­ حرکت مانده بود. ندانستیم کدام را از شما بپذیریم!؟

     خطر را به خود نزدیک می­ دیدیم و به همه شک داشتیم. می­ ترسیدیم کلام­تان به گوش ظالمانی که از ارادت ما به شما آگاهند برسد. در واقع حق دفاع از ما سلب شده بود؛ با وجود تقریرتان در کتاب مستطاب مفاوضات که فرموده­ اید : « اگر نفسی به نفسی ظلمی کند، ستمی کند تعدی کند و آن شخص مقابله بالمثل نماید، این انتقام است مذموم است زیرا زید اگر پسر عمرو را بکشد عمرو حق ندارد که پسر زید را بکشد اگر بکشد انتقام است، این بسیار مذموم است بلکه باید بالعکس مقابله کند. »[۶]  ندانستیم چه بگوییم و چه کنیم!؟ اگر کلامتان را می پذیرفتیم، می­ بایست برای همیشه خطر را به جان می­ خریدیم واگر نه، عقل را ملاک قرار می­دادیم، در مواجهه با چنین موضوعی غیرعقلی، برای جواب دادن به آنان­که چگونگی تطابق آیین بهائیت با علم و عقل را مورد سوال قرار می­ دهند، بدون پاسخ می­ ماندیم[۷].

     « تحری حقیقت » از تعالیم دوازده گانه ی­تان بسیار به مذاق­مان شیرین آمد. خواستیم به دور از تعصبات بیندیشیم و کنکاش کنیم تا راه را از بیراهه بازشناسیم. اما پیش از آن­ که به نتیجه­ ای برسیم، ترس از عقوبت آن، پایمان را سست کرد و سرانجام دست کشیدیم و اعلام کردیم که بهایی مانده­ ایم. چرا که اگر در این تحری به حقیقتی غیر از بهائیت می­ رسیدیم، آینده­ ی شومی در انتظارمان بود؛ منظورم همان طرد و انفصال کامل از جامعه و محروم شدن از سلام و کلام است. زیرا طرد برای یک بهایی بیشتر شبیه به یک کابوس است و با یادآوری خاطرات مطرودین و چگونگی رفتار زجرآور با آنان وحشتی عجیب در دل پدید می­ آید.

     سیره­ ی مقدس شمارا خواستیم که سرمشق تربیت فرزندان­مان قرار دهیم. امید داشتیم با پرورش آن­ها به روش شما خدمتی به جامعه کرده باشیم و دنیا را با گفتار و رفتار آسمانی­تان قدری آشنا کنیم، اما نشد؛ بهتر است بگویم خودمان نخواستیم که بشود. تاریخ را که کمی ورق زدیم از درگیری شما با برادرتان محمدعلی افندی[۸] خبردار شدیم. برخوردتان برای­مان سنگین آمد. از شما که پیوسته دستور می­ دادید خائنان را ملجاء و پناه گردیم و اهرمن را ملائکه شماریم[۹] چنین انتظاری نمی­ رفت. با تأمل در این داستان از خود می­ پرسیدیم: چه شد که حضرت بهاءالله در تربیت اهل و عیال عاجز ماند و چرا شما بدون توجه به جریان میان خود و برادر، تمامی ادعاهای پدر را زیر سوال بردید در کتاب مکاتیب­تان نوشتید: « انصاف باید داشت از نفسی که در تربیت اهل و عیال و آل عاجز مانده چگونه امید به تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذره­ای شبهه و تردید است؟ لاولله »[۱۰]

در خاتمه از آن ساحت رفیع تقاضامندم که در این مکتوب به نظر عنایت ملاحظه فرموده و موارد ذکر شده را برای اینجانب روشن نمایند.

به نقل از یار جوان


[۱] الواح وصایا ص ۱۱-۱۴

[۲] همان

[۳] خطابات بزرگ  ص۱۹۱

[۴] برای مطالعه بیشتر به مقاله « مساوی یا نامساوی » مراجعه شود.

[۵] برای مطالعه بیشتر به مقاله « فرار از خون آشام » مراجعه شود.

[۶]مفاوضات ص ۲۰۲

[۷] بهائیت معتقد است که « دین باید مطابق عقل باشد ، مطابق با علم باشد ، زیرا اگر مطابق علم و عقل نباشد اوهام است.» (خطابات۲صفحه۲۱۹)

[۸] برای مطالعه بیشتر به مقاله « تعارفات خانوادگی ۲ » مراجعه شود.

[۹] « اغیار را به مثابه یار نوارش فرمایید دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید،  جفاکار را  مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خونخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به مشام رسانید خائنان را ملجآ و پناه گردید» (مکاتیب ج۳  ص۱۶۰)

[۱۰] مکاتیب ج ۲ ص ۱۸۲

همه با هم برابراند!(۱)

بهائیان مدعی اند که پیامبرشان دینی جدید پس از اسلام آورده که بر خلاف اسلام(!) مطابق با عقل انسان است و تمام نیازهای امروز ما را برآورده می‌کند. یعنی اعتقادی برای امروز. آن‌ها معتقدند که آئین جناب بهاءالله کامل است و از مهم‌ترین دست‌آوردهای آن که در اوضاع کنونی دنیا بسیار مورد استفاده قرار می‌گیرد، تعلیمی است به نام وحدت عالم انسانی. مشتاق شدیم بدانیم که این تعلیم چیست که گویا تاج افتخار بهائیت شده و آن را نسبت به اسلام برتری داده: جناب بهاءالله، نخستین رهبر بهائیان، می‌فرمایند: «بگو ای دوستان سراپرده‌ یگانگی بلند شد به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید، همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار»(مجموعه الواح ص۲۶۵) سخن ایشان کاملا واضح است: همه‌‌ی انسان‌ها با هم برابر اند چون از یک پدر و مادر زاده شده‌اند و تفاوتی میان آن‌ها وجود ندارد. جناب عباس عبدالبهاء، فرزند خلف جناب بهاءالله- که جانشین پدر هم شدند- در تکمیل فرمایشات پدرش می‌گوید:«تعصب جنسی و وطنی و دینی و مذهبی و سیاسی و تجاری و صناعی و زراعی جمیع را از میان بردارید تا آزاد جهان باشید و مشید بنیان وحدت علم انسانی»(مائده، ج۵) (نمونه‌های این سخنان زیاد است که فعلا به همین دو مورد بسنده می‌شود.) واقعا این سخنان حضرات زیباست! اما در بحث روی این موضوعات، ۲ نکته وجود دارد: ۱- بهائیان بنا به ادعای جناب عباس افندی معتقدند که این تعالیم و آرمان‌ها مخصوص خودشان است و هرگز قبلا نبوده است. در حالی که همه‌مان می دانیم که این مفاهیم زیبا که بیان شد، توصیه‌ها و پیام‌های سایر فرستاده‌های الهی به ویژه پیامبر اسلام بوده که رهبران بهائی به نام خود ثبت کرده اند. ۲- جالب اینجاست که اگر این گفته‌ها و شعارها را بپذیریم، گفته‌های دیگر این حضرات را نمی‌توانیم قبول کنیم. برای مثال خود این آقایان بودند که گفتند تعصب سیاسی و جنسی و قومی و قبیله‌ای نداشته باشید و همه را به یک چشم ببینید؛ اما می‌بینیم که همین جناب عباس افندی وقتی به تعریف از سیاهان امریکایی می‌پردازد می‌گوید: «مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک این‌ها خلق‌الله البقر علی صورهالبشراند آنان متمدن و باهوش…» یعنی سیاهان افریقایی در اصل گاو هستند که به صورت انسان درآمده‌اند اما سیاهان امریکایی متمدن و باهوش هستند! گویا همین آقا نبوده که گفته تعصب قومی و ملی را ز میان بردارید!! این است وحدت عالم انسانی؟ همین جناب عباس افندی در جایی دیگر وقتی از خاطرات خود می‌گوید و نقل می‌کند وقتی یکی از بزرگان ارتش عثمانی او را از مفسدین در دین شمرد «… اندیشیدم که ترک است و باید جوابی مضحک و مسکت داد»(اسرارالآثار، فاضل مازندرانی، جلد ۳ ص۴۲) یعنی چون فلان شخص ترک است باید جوابی مضحک به او داد؟! این است نمونه وحدت عالم انسانی و اینکه همه‌ی انسان‌ها باهم برابرند و هیچ فرقی میان آن‌ها نیست؟! باید از افرادی که به این دو بزرگوار اعتقاد دارند پرسید که ما باید به حرف ایشان توجه کنیم یا عملشان را الگو قرار دهیم؟! قضاوت با خوانندگان (ادامه دارد…)