نوشته‌ها

چشم و گوش مهم نیست، من برایتان کفایت میکنم!

25آدمی برای جستجوی حقیقت، نیازمند لوازمی است. این لوازم می‌تواند علم و عقل باشد یا چشم و گوش. هر انسان عاقل و صاحب خردی می‌داند که اگر جای یکی از این لوازم خالی باشد، کمیت تحری حق و حقیقت خواهد لنگید، چه رسد به این که هیچ اثری از این لوازم مذکور در شخص یافت نشود.

حال اگر کسی با ادعایِ پیامبریِ دینی جدید، بیاید و شرط سعادت و رسیدن به حقیقت را کور شدن از مشاهده‌ی غیر خود و کر شدن از شنیدن کلامی جز سخنان خویش و جاهل شدن از علومی به غیر از علم جنابش بداند و همگان را نیز به این امر دعوت کند، چه قضاوتی درباره‌اش می‌کنید؟!  و اگر در همین کشاکش از او ادعایی بشنوید که می‌گویند هنوز بوی نو بودنش نرفته و این ادعا، مطلبی نیست جز اول تعلیم وی که تحری حقیقتش نامند، چقدر به الهی بودن حضرتش و آیین آسمانی وی ایمان خواهید آورد؟! و اصلاً چه خواهید کرد با این قسم و دم آن خروس بخت برگشته؟!

حال کر و کور شده و به توصیه‌ی جمال مبارک، جناب حسینعلی نوری ملقب به بهاء الله گوش جان می‌سپاریم، باشد که رستگار شویم:

«ای پسر تراب! کور شو تا جمالم بینی و کر شو تا لحن و صوت ملیحم را شنوی و جاهل شو تا از علمم نصیب بری و فقیر شو تا از بحر غنای لایزالم قسمت بی‌زوال برداری. کور شو یعنی از مشاهده غیر جمال من و کر شو یعنی از استماع کلام غیر من و جاهل شو یعنی از سوای علم من» کلمات مکنونه صفحه ۸ کلام یازدهم

 بهایی یا غیر بهایی، فرقی نمی‌کند،  قضاوت با شما که آیا با عمل به این توصیه‌ی جناب بهاء الله، دیگر جایی برای کنکاش و جستجوی حقیقت باقی می‌ماند؟! و اصلاً کدام عقل سلیم و منطق صحیح می‌پذیرد که لازمه‌ی رسیدن به حقیقت پنبه نهادن در گوش برای نشنیدن صدای مخالف و کور کردن چشم از دیدن هر منتقد است؟

 بعضی وقت‌هاست که می‌یابیم، قدرت تفکر و اندیشیدن عجب نعمت بزرگیست.

telegram4

حقیقتِ تلخ را تحری لازم نه

کلمه تحری به معنای جست و جو کردن است. در زبان عرب گویند: التحری؛ طلب ما هو اخری یعنی تحری جستجوی چیزی است که سزاوارتر باشد.

تحری حقیقت، عبارتیست است که از قدیم الایام در همه‌ی مکاتیب و ادیان الهی و نزد اهل معرفت متداول بوده. ما مسلمانان نیز دستور به تحری حقیقت را در قران کریم یافته‌ایم آنجا که می‌فرماید: «فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم الوالباب» زمر/۱۸ (پس بشارت بده بندگان مرا، کسانی که سخن معروف را می شنوند و بهترین نحو از آن پیروی می کنند، اینها کسانی هستند که خداوند هدایتشان فرموده و آنها (ایشان) خردمندانند.)

حال چند صباحی است این واژه‌ را با برچسب تعالیم دوازده گانه از بهاییان می‌شنویم. عباس پسر بزرگ بهاالله که خود را عبدالبهاّ می‌خواند، چنین گفته است: «اول تعلیم بهاالله، تحری حقیقت است و باید انسان تحری حقیقت کند و از تقلید دست بکشد.» کتاب خطابات مبارکه جلد دوم ص۱۴۴

اما آیا در مقامِ عمل هم این سخن در آیین بهایی، به شدت شعارشان است؟

آیا خود بهاییان از تقالید کورکورانه دست کشیده‌اند و حقیقت واقعی دینشان را به تیغ تحری سپرده‌اند؟

اصلا خود رهبران بهایی به این آموزه‌ی بدیع!!! خود عمل می‌کنند یا  بر سخنان باطل و عقاید غلط  تعصب می‌ورزند؟

نمونه‌ای از عملکرد این رهبران بدون تعصب و طالب حقیقت ما را به پاسخ هر چه دقیق‌تر این سؤالات راهنمایی می‌کند.

 علی محمد باب شیرازی در یکی از آثار خود به نام دلائل السبعه که پیروانش آن را از الهامات خداوندی می‌دانند، دچار اشتباهی بس عجیب شده است. وی پنداشته است که داوود پیامبر(ع) مدتی مدید پیش از موسی کلیم الله(ع) می‌زیسته در حالیکه داوود(ع) از پادشاهان و پیامبران بنی اسرائیل است و به تصریح قرآن مجید و تورات، قوم یهود پس از موسی(ع) زندگی می‌کردند. میرزا علی محمد در این باره می‌نویسد: «نظر کن در امت داود، پانصد سال در زبور تربیت شدند تا آنکه به کمال رسیدند. بعد که موسی ظاهر شد، قلیلی که از اهل بصیرت و حکمت زبور بودند، ایمان آوردند، مابقی ماندند.» کتاب الاسرا الاثار ص۱۰۹

این سخن بر پیروان باب گران آمد اما در دوران حیاتش از وی چیزی نپرسیدند. پس از مرگ باب، مکرر از بهاالله سوال می‌نمودند که مگر ممکن است داود پیش از موسی ظهور کرده باشد؟

بهاالله به جای آنکه راه انصاف را در پیش گیرد و به خطای باب اذعان کند، در دفاعی متعصبانه از باب چنین می‌گوید: «الی حین چند کره اهل باین سوال نموده‌اند که حضرت داود صاحب زبور بعد از حضرت کلیم علیه بهاالله الابهی بوده لکن نقطه اولی روح ما سوی فداه (علی محمد باب) آن حضرت را قبل از موسی ذکر فرموده و این فقره، مخالف کتب و ما عندالرسل است» کتاب اشراقات اثر بهاالله ص۱۸
سپس بدین اشکال چنین پاسخ داده است: «سزاوار عباد آن که مشرق امر اللهی (علی محمد باب) را تصدیق نماید و در آنچه از او ظاهر شود چه که به مقتضیات حکمت بالغه، احدی جز حق آگاه نه.»

آیا بهاالله نمی‌دانست که آن خطای تاریخی، قابل انکار نیست و با مقتضیات حکمت بالغه تفاوت دارد؟ اگر نمی‌دانسته که معاذ الله، ولی اگر او بدین امر واقف بوده، می‌توان گفت که برای اول تعلیم خود ارزشی قائل نه و ترک تعصب و تحری حقیقت را به فراموشی سپرد و وای به حال یازده تعلیم بعد.

عبدالبها چون این غلط آشکار را در آثار باب دید، به جای آنکه دیده‌ی انصاف گشاید و تسلیم حقیقت شود، از پدر پیروی نموده و او نیز در مقام توجیه برآمده واین چنین نوشت: «در لوح حضرت اعلی، ذکر داودی است که پی از حضرت موسی بود، بعضی را گمان چنان است که مقصود داود بن یسا است و حال آنکه حضرت داود بن یسا بعد از حضرت موسی بود. لهذا مغلین و معرضین که در کمین‌اند این بهانه را نمودند و بر سر منابر استغفرالله ذکر جهل و نادانی کردند. اما حقیقت حال این است که دو داود است، یکی پیش از حضرت موسی دیگری بعد از حضرت موسی» اسرار الاثار ص۱۱۰

این توضیح خود تعصب و غفلت عبدالبها را می‌رساند، زیرا در سخن باب و نیز در گفتار بهاالله ذکر داودی رفته است که صاحب زبور بوده است و این همان داود بن یسا(ع) است که مدت‌ها بعد از موسی(ع) زندگی می‌کرد و از انبیا بنی‌اسرائیل به شمار می‌آمد، نه داودی که پانصد سال قبل از موسی(ع) می‌زیسته و دارای امتی بوده است، که اتفاقا هیچ نام ونشانی از او در میان نیست! چنین داودی جز در تخیلات متعصبانه عبدالبها، آن هم درتنگنای جدل یافت نمی شود!

این داستان فقط نمونه‌ای از بی‌کران حکایات رهبران بهایی در باب تعلیم بدیع تحری حقیقت است و با کمی تحقیق و مطالعه در آثار این بزرگان، نمونه‌های شگفتی از این رویکردهای عاری از هرگونه تعصب جنابانشان را می‌توان یافت نمود. حال انتخاب با شماست، بهایی یا غیر بهایی، فرقی نمی‌کند، می‌توانید به دور از ذره‌ای تعصب، حقیقت را همانطور که هست، بپذیرید و یا به راه توجیه و تاویل گرویده‌ و از شدت تعصب، تحری حقیقت را به دستان پر مهر فراموشی بسپارید.

تعالیم جدید یا کپی از گذشتگان؟

از جمله تعالیمی که در بهائیت فقط در حد شعار مطرح شده است، تعلیم وحدت عالم انسانی می‌باشد که رهبران بهائی این تعالیم را جدید و بکر می‌دانند و معتقدند تنها خودشان موضوع وحدت دین انسان‌ها را برای اولین بار در طول تاریخ بشر مطرح کرده‌اند.

دومین رهبر بهائیان، جناب عباس افندی در کتاب خطابات بزرگ صفحه ۱۹۱ می‌گوید: از جمله این تعالیم وحدت عالم انسانی است، این در کدام کتاب است؟ نشان بدهید. و صلح عمومی است، این در کدام کتاب است؟ و دین باید سبب محبت و الفت باشد، اگر نباشد عدم دین بهتر است، این در کدام کتاب است؟

همچنین ایشان در جای دیگر می‌نویسد: این تعالیم پیش از ظهور بهاء الله کلمه‌ای از آن در ایران مسموع نشده بود.این را تحقیق فرمایید تا بر شما ظاهر و آشکار شود.

بر هر انسان اهل تحقیقی به وضوح پیداست که گفته‌های این جنابان گزافه‌ای بیش نیست، چرا که وحدت عالم انسانی موضوعی است که از دیر باز توسط انبیای الهی مطرح شده است و پیامبران دائماً مردم را به وحدت و یکپارچگی فرا می‌خواندند. چنان که در دستورات کلیسا می‌خوانیم: ای شنوندگان شما را می‌گویم! دشمنان خود را دوست بدارید و با کسانی که از شما نفرت کنند، احسان کنید. و هر که شما را لعن کند برای او برکت بطلبید. و برای هر که با شما کینه دارد، دعای خیر کنید…

و چنان که می‌خواهید مردم با شما عمل کنند، شما نیز به همین طور با ایشان سلوک نمایید؛ زیرا اگر محبان خود را محبت نمایید، شما را چه فضیلت است؟ زیرا گناهکاران هم محبان خود را محبت می‌نمایند.

همچنین در کتاب مقدس زرتشتیان آرزوی وحدت جامعه نیکان بدین صورت بیان شده:

بشود که ما با همه راستان که در سراسر هفت کشور زمین هستند همکار و انباز باشیم. بشود که آن‌ها با ما و ما با آن‌ها یکی باشیم. بشود که همه با یکدیگر محبت و معاونت کنیم و سراسر کردار نیکی که از این رو برآورده شود در گنجینه‌ی اهورا مزدا جاودان خواهد ماند. آخرین گهنبار۱و۲

همان‌طور که می‌دانید در جای جای دین مبین اسلام نیز انسان‌ها را به وحدت بین مردمان فرا خوانده است تا ظلم و ستم از میان برود.

حتی خود جناب عباس افندی نیز در جایی دیگر به سابقه‌ی و حدت عالم انسانی در ادیان گذشته اعتراف می‌کند و می‌نویسد:

امروز هر کسی به وحدت بشر خدمت کند در درگاه احدیت مقبول است؛ زیرا جمیع انبیای الهی در وحدت عالم انسانی کوشیدند و خدمت به عالم انسانی کردند، زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم انسانی است. حضرت موسی خدمت به وحدت انسانی نمود، حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تاسیس کرد، حضرت محمد اعلان وحدت انسانی نمود. انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تاسیس نمودند. شریعت الله یکی است و دین الله یکی و آن الفت و محبت است. حضرت بهاءالله تجدید تعالیم انبیاء فرمود. (خطابات/ج ۱/ص ۱۸و۱۹)

جالب است که بحث سابقه‌ی این تعالیم را با سه بیت شعر معروف از سعدی شیرین سخن به پایان رسانیم:

بنی آدم اعضای یکدیگرند                 که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار             دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی               نشاید که نامت نهند آدمی

دستبرد فکری

 

دزدی علمی،دستبرد فکری یا ایده دزدی به معنی «تخصیص دادن خلاقیت ادبی یا پژوهش دیگری یا بخشی از آن به خود،گویی که خود شخص آن را خلق کرده است». دستبرد فکری اگر در حوزه ی ادبیات باشد،دزدی ادبی ،اگر در حوزه ی هنر باشد،سرقت هنری  و اگر در حوزه ی پژوهش های دانشگاهی انجام شود سرقت علمی نامیده می شود.به زبان ساده دستبرد علمی یا ادبی یعنی رونویسی کارها یا ایده های دیگران  و انتساب آنها به خود.۱

«دستبرد علمی» و اصطلاحاتی مانند دزدی یا سرقت علمی، ادبی یا فکری در فارسی، در برابر واژهPlagiarismبه کار می‌روند.کاربرد این واژه در مفهوم «دزدی ادبی» را به «مارکوس والریوس مارتیلیوس» شاعر هجوسرای رومی سده نخست میلادی نسبت داده‌اند. وی خود را ارباب و صاحب و کلمات را برده خویش می‌دانست و به کسانی که اشعار وی را به نام خود عرضه می‌کردند، لقبplagiarius(به معنای بچه دزد، غارتگر، فریب دهنده) داده بود.

حال به یکی از مهمترین دستبردهای فکری در تاریخ می پردازیم.مسلک بهاییت تعالیم خود را بدیع و نوظهور قلمداد می کند(تا آنجا که جناب عبدالبها در صفحه۱۱۴ جلد سوم مکاتیب می نویسد:«این تعالیم پیش از ظهور بهاءالله کلمه ای از آن در ایران مسموع نشده بود.این را تحقیق فرمایید تا برشما ظاهر و آشکار شود.». جالب است که ایشان در خطابات یک صفحه۱۸و۱۹در تناقض بااین سخن خود بیان می دارند:«حضرت بهاءالله تجدید تعالیم انبیا فرمود.»)  این مسلک نیز به نوعی دست به دزدی فکری زده است و تعالیمش را از ادیان مختلف به نفع خویش گرفته است.برای مثال تعلیم اول بهاییت(تحری حقیقت و ترک تقالید) ابتکار خاص  و ابداع ویژه بهاییت نمی باشد بلکه عموم مکاتب و همه ی ادیان الهی مردم را به حق جویی و حق پذیری خوانده اند.چنان که در تورات کتاب ارمیاه،باب ۶عبارت۱۶می خوانیم :«خداوند چنین می فرماید که بر راه ها ایستاده بنگرید و سوال نمایید که از راه های قدیم کدامین خوب است و در آن راهی شوید که فراغت از جان خود خواهید یافت.»

هم چنین در قرآن می خوانیم:«پس بشارت ده آن بندگانی را که هرسخنی می شنوند پس نیکوترین گفتار را پیروی می کنند ایشانند که خدا رهنمایشان فرمود و همانا ایشانند که از خرد و بینش کامل برخوردارند.»۲

و نیز حضرت علی علیه السلام فرمودند:«سخن خردپذیر گمشده هر مومنی است.پس آن را بجویید اگر چه از مشرکان باشد»۳

جالب اینجاست که جناب بهاءالله هم سخن فوق را تصدیق دارد:«ثانی تعلیم بهاءالله تحری حقیقت است.اگر ملل و ادیان تحری حقیقت نمایند،متحد شوند،حضرت موسی ترویج حقیقت کرد و همچنین حضرت مسیح و حضرت ابراهیم و حضرت رسول و حضرت باب و حضرت بهاءالله کل تاسیس و ترویج حقیقت نمودند.»۴   پس می بینیم که تحری حقیقت ابتکار بهاییت نمی باشد و همه ادیان الهی انسان را به حق جویی می خوانند.

تعلیم دوم بهاییت(تطابق دین با علم و عقل) هم همانند تعلیم اول ابداع و نوآوری به شمار نمی آید؛چنان که جناب عبدالبهاء خود عقیده دارد که این آموزه بازگویی سخنان حضرت علی علیه السلام است و در آغاز فصل دوازدهم «کتاب بهاءالله و عصر جدید» می گوید:«حضرت علی داماد حضرت محمد فرموده اند:هر مسئله ای با علم موافق است،باید با دین نیز موافق باشد؛آن چه را عقل ادراک نماید دین آن را نباید قبول کند.دین و علم توأم اند؛هر دینی مخالف با علم نباشد،صحیح نیست.»۵

پس وقتی خود جناب عبدالبهاء پیشینه داری این آموزه را در سخن حضرت علی علیه السلام ذکر کرده،دیگر نوآوری بودن آن را نمی توان ادعاکرد. پس مشخص است که این تعالیم سرقت شده از ادیان مختلف است و همچنان که گفته شد مسلک بهاییت از این تعالیم به نفع خود سود برده است.

——————————————————–

۱٫ویکی پدیا

۲٫سوره زمر،آیه ۱۹

۳٫مقدمه جلد یکم اثبات الهداه

۴٫خطابات بزرگ صفحه۲۳۶ وخطابات۲صفحه۵

۵٫جناب عبدالبهاء مدرک اسلامی این نقل قول را مشخص نکرده است.استفاده ما در اینجا تنها این است که از زبان خود ایشان نونبودن این آموزه را بشنویم.

دروغ سیزده

دروغ سیزده 
بهائیان می‌گویند ما فرقه نداریم و دین نباید سبب اختلاف گردد. حتماً در امروز سیزده بدر این مقاله را بخوانید تا مختصری به این دروغ بهائیان پی ببریم. 
——————————————– 
مانند هر فرقه‌ای که اختلاف و انشعاب در میان پیروانش طبیعی است ، بهائیت هم از این قاعده مستثنی نیست .
هرچند که رهبران بهائیت ممکن است که ادعا کنند که در میان بهائیان انشعابی نیست ، ولی واقعیت این است که بهائیت دارای فرق مختلفی است ، که هرکدام خود را بهائی واقعی می‌دانند.
با یک بررسی کوتاه مشخص می‌شود که بهائیان در طول ۱۶۰ سال انشعابات زیادی به خود دیده است در اینجا به ارائه تاریخ این انشعابات می‌پردازیم 
•فرقه‌های در میان پیروان باب : 
• بیانی ( ازلی): 
• بهائی 
از فرقه بیانی یک دسته مانده‌اند ولی فرقه بهائی به دسته‌های بیشتری تقسیم گشتند که حال به بررسی این فرق می‌پردازیم 
فرق در میان پیروان بهاء الله : 
پیروان عبدالبهاء – بزرگ‌ترین پسر بهاء الله – ( ثابتی) 
فرق در میان پیروان بهاءالله : 
بهائیان موحد : پیروان برادر عبد البهاء ، میرزا محمد علی ، که به وسیله بهاء الله به عنوان رهبر بهائیان بعد از مرگ عبد البهاء معرفی شده بود ولی از طرف عبد البها تکفیر گردید . 
فرق در میان پیروان عبدالبهاء : 
پیروان بهائیان موحد به صورت قلیل ماندند ولی پیروان عبد البهاء به انشعابات بیشتر تقسیم شدند : 
فرقه‌های در میان پیروان عبدالبهاء : 
• آنهائی که باور دارند که قصد و وصیت عبد البهاء کذب است که به وسیله شوقی افندی ربانی دک‌ترین شده بود . 
فرقه‌های در میان پیروان عبدالبهاء : 
آنهائی که به شوقی افندی ربانی به عنوان جانشین واقعی اعتقاد ندارند : 
بهائی آزاد 
بهائی ریمی 
جامعه تاریخ جدید 
فرقه های در میان پیروان عبدالبهاء : 
بهائیان آزاد : 
بهاییانی که اعتقاد دارند خلیفه گری یا مسئول بهائیان با مرگ عبد البهاء تمام شده است . و آن میثاقی که معروف شده ، یک دک‌ترین است که توسط عبد البهاء نبوده بلکه توسط یک نویسنده حیله گر آماده شده است. 
فرقه های در میان پیروان عبدالبهاء : 
بهائیان متجدد ( ریفرمی) : 
آن‌ها مدعی هستند که میانه رو
هستند مذهب روحانی از بهاء الله
و عبد البهاء و مشخصاً مسیر جدیدی جدای از گروه متعصب و اصول گرا بهائیان حیفان ایجاد کردند . رهبر فعلیه این گروه‌های فردریک گلیشر(Fredrick Glaysher) است 
فرقه های در میان پیروان عبدالبهاء : 
بهائیان جامعه عهد جدید: 
این گروه پیروان ” میرزا احمد سهراب ” هستند . او به همراه ” لویس استیو سانتچانلرز” و همسرش ژولی”جامعه عهد جدید” را در سال ۱۹۲۹ رابعنوان راهی غیر مستقیم در انتشار آموزه‌های مذهب بهائی تاسیس کردند. بعدها که مشاجره بین میرزا احمد و شوقی افندی بالا گرفت ، سهراب و چانلرز به عنوان عهد شکن مشخص شدند و ترد گردیدند . آژانس امنیت آمریکا (NSA)در سال ۱۹۴۱ آن‌ها را مورد پیگرد قانونی قرار دارد . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی :

• پیروان ” گاردها و هارس ها ( نگهبانان ) ” 
• پیروان ” نواب ( نایب‌ها) 
• پیروان UHI مستقر در حیفا ( بهائیان مرتد ” Herterodox ” 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
آنهائی که اعتقاد به شوقی افندی و  چارلز میسون رمی دارند ( به عنوان نگهبانی و حراست)

این‌ها فرقه‌های حارسان هستند . همگی آن‌ها داستان جالبی دارند . در واقع این‌ها دارای سه شعبه هستند هرکدام اعتقاد به یک حارس دارند و یکی از آن‌ها (BUPC) منتظر حارس خود است . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
آنهائی که اعتقاد به یک حارس دارند سه گروهند : 
• بهائیان ارتدکس 
• BUPC
• هسته اصلی مذهب بهائی 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان ارتدکس :
پیروان جوئل ب ماران گلا را به عنوان حارس و نگهبان بعد از چارلز میسون رمی است . این گروه دومین گروه بزرگ بهائی است و دارای یک حارس زنده، شورای بین‌المللی بهائی و انستیو ” ایادی ” می‌باشند . بهائیان ارتودکس دارای تشکیلات و پیروان در : آمریکا ، هند ، استرالیا، کانادا ، اتریش ، …..، اسپانیا، فرانسه ، ایران ، پاکستان و بنگلادش می‌باشند . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان تحت اشراف عهد و میثاق ، پیروان جوزف پیه رمی ، حارس بعد از چارلزمیسونرمی ، این گروه از بهائیان دارای یک حارس ،شورای بین‌المللی بهائی و بیت العدل (UHS) ولی دارای انستیو ایادی نمی‌باشد . حارس و نگهبان فعلی نیل چیس است . به علت استفاده او از کلمه بهائی برای گروه خود ، آژانس امنیت ملی آمریکا نیز علیه نیل چیس اقامه دعوی کرده است . 
( برای اطلاعات بیشتر در مورد دکتر لیلند جنس به ویکیپدیا مراجعه نمایید)
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
هسته اصلی مذهب بهائی :
بر اساس خواست بهاء الله و عبد البها بایستی یک حارس زنده جهت هدایت بیت العدل (UHJ) وجود داشته باشد . بیت العدل موجود در حیفا ساختگی است .بدین جهت که دارای حارس نیست. این گروه دارای حارس زنده هستند و شورای بین‌المللی بهائی ندارند یا انستیو لیادی . حارس فعلی آن‌ها جک سوقومونیان است. او بعد از دونالد هاروی (سومین حارس) حارس شد . 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
پیروان ” نایب‌ها ” 
بهائیان تربیت 
پیروان رکس کینگ ، آنها می‌گویند رمی حارس نبوده است بلکه او فقط یک نایب بوده مذهب را راهبری می‌نموده تا وقتی که یک فرزند واقعی از بهاء الله جلو بیاید وحارس شود ( طبق اعتقادات این گروه ) کینگ او را به عنوان نایب بعدی انتخاب کرده است و اعضای خانواده او پیروی نایب کرده‌اند. 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان با مرکزیت حیفا این بزرگ‌ترین گروه بهائی است . آنها معتقدند که در موضوع حراست بداء اتفاق افتاده ( یعنی خدا قضای خود را تغییر داده ) و لذا دیگر حارسان نخواهند بود. 
بعد از شوقی افندی در زمان مرگ شوقی افندی وقتی او در لندن بوده بیوه او تلگرافی را ارسال داشت که اعلام کرده بود حارس خیلی ضعیف شده در حالیکه که در واقع او مرده بود. 
انشعابات در میان پیروان شوقی افندی ربانی : 
بهائیان با مرکزیت حیفا (ادامه…) 
وقتی که ایادی بعدها در حیفا همدیگر را ملاقات کردند تا صندوق را باز کنند ، آن‌ها مهر و موم را شکسته ولی گواه و وصیتی پیدا نکردند . دیر وقت همان شب یکی از ایادی ( ایرانی ) به سایر ایادی ایرانی گفت که در موضوع حراست بداء حاصل شده و این موضوع برای همیشه تمام شده است . هم اکنون بهائیان حیفی به وسیله بیت العدل (UHI) که دارای ۹ عضو «مصون از گناه» هدایت می‌گردد. 
سایر فرق 
علاوه بر تمام این‌ها ، گروه‌ها و انشعابات دیگری هم در بابیه/بهائیت است 

گروه اساس بهائیت: پیروان جمشید معانی . 
این گروه که فعلاً توسط جان کار رهبری می شوند و خود را گروه اساس ذات بهائیمی‌نامند . آن‌ها معتقد به آمدن ظهور سوم بعد از باب و بهاء الله هستند . 

گروه بیت الحارس جامع: پیروان ۵ شیخ 
آنها به شوقی افندی اعتقاد داشته . بر اساس آموخته‌های بهاء الله و عبدالبهاء بیت العدل بایستی دارای یک راس از حارس معصوم باشد. آنچنان که بهاء الله در احکام خود ذکر کرده است . بایستی ۲۴ حارس ( ولی امرالله و یا امام ) بیایند ، باب همراه ۱۸ نفر از حروف حی ۱۹ تا درست می‌کند . نام باقی‌مان ۵تا ذکر نشده است . ولی آن‌ها در آینده خواهند آمد . تمامی این« حارس‌ها» معصوم هستند بر اساس آموزه‌های بهاء الله آن‌ها پادشاهان کل جهان الهی می‌باشند 

پیروان دهش ( دهشتت): دهشتیت ها معتقد به رهبر خود ،دکتر دهش – سالم موسی الاوش ( مرحوم موسیس الیشا ) ( ۱۹۸۴- ۱۹۱۲) هستند که این گروه در بیروت ، لبنان گروه خود را دهشتیم گزاردند . و اعتقاد به رجعت باب دارند _ علی محمد شیراز ) و آنها به بهاء الله اعتقاد ندارند . 
نتیجه گیری : 
بنظر می‌رسد که فرقه گرائی در بهائیت سمت و سوی آن به طوری است که برای گروه اکثریت بهائی با مرکزیت حیفا مشکلات وسختی های زیادی را ایجاد کند . از سوی دیگر بهائیان معتقد به بیت العدل هم فشار بیشتری بر بیت العدل گذاشته تا موضوع حراست رامشخص کند . بجای اینکه از آن‌ها بخواهند که عهد شکنان را طرد کند

پیگیری های قضائی اخیر علیه سایر فرق بهائی باعث شده که موضوع حراست وحارسان به یک موضوع بین‌المللی تبدیل گردد. به نظر می‌رسد که توازن در این موضوع به سمت حراست است . اگر این جهت گیری و نزاع ادامه یابد . ممکن است بهائیت به شعب بیشتری تقسیم گردد. باید به آینده چشم دوخت . 
با تشکر .

با تشکر از: 
www.wikipedia.com
www.sourcewatch.com
www.sectsofbahais.com

 

بهائیت در یک نگاه

bahaiat

در اوایل قرن سیزدهم هجری قمری، در پی ادعاهای آشکار و نهانِ شخصی به نام «شیخ احمد احسایی»، مبنی بر ارتباط با امام زمان علیه السلام، فرقه‌ای پدید آمد که بعدها با الهام از نام وی «شیخیه» نامیده شد. پس از شیخ احمد، جانشین او «سیدکاظم رشتی» به ادعاهای شیخ احمد، آب و رنگ بیشتری داد و پایه‌های شیخیه را مستحکم‌تر نمود و جمعی از شیعیان را گرد خود فراهم آورد. اما پس از آن ناخواسته باعث پدید آمدن فرقه‌ی بابیه شد.

پس از فوت سید کاظم، از آن‌جا که او به جانشینی شخص معینی به عنوان (رکن رابع ایمان)[۱] یا همان رابط میان امام زمان و مردم، تصریح نکرده بود؛ میان شیخیان اختلاف برخاست. هرچند بیشتر آنان از حاج کریم خان کرمانی تبعیّت کردند، اما گروهی از شیخیان جوان، در پی یافتن جانشین سید، به تکاپو افتادند و یکی از آنان به نام ملاحسین بشرویی، به سبب آشنایی پیشین با میرزا علی‌محمد شیرازی، به شیراز آمد و با او ملاقات کرد و به دنبال ادعای میرزا علی‌محمد، به عنوان رکن رابع ایمان یا باب امام زمان علیه السلام، به او گروید. میرزا پس از اظهار آشکار ارتباط مستقیم با «حجه بن الحسن العسکری»، ادعای «بابیت امام زمان علیه السلام» را علنی ساخت.[۲]

 سید باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری ادعای بابیت کرده بود و این ادعا تا سال ۱۲۶۴ هم‌چنان ادامه داشت.[۳] در همین سال که باب در زندان به سر می‌برد،[۴] گروهی از بابیان در دشت خوش آب و هوایی نزدیک شاهرود به نام «بدشت» گردآمدند تا تکلیف خود را روشن سازند. کارگردان اصلی و میزبان این گردهم‌آیی، یکی از بابیان جوان به نام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی بود. دیگر سران این جمع، زرین تاج و محمدعلی بارفروشی بودند. آنان پس از مدتی گفت‌وگو، به این نتیجه رسیدند که دوران اسلام به سر آمده است و باید نسخ آیین اسلام را اعلان کنند. در همان ایامی که ماجرای بدشت به وقوع می‌پیوست، باب دعوی قائمیت نمود.[۵] البته چندی بعد پا را فراتر نهاد و دعوی نبوت کرد و دین تازه و کتاب تازه‌ای به نام «بیان» آورد[۶] و در اواخر عمر، پرده را بالاتر زد و دعوی خدایی کرد![۷] البته ایشان پس از اصابت ۱۱ ضربه چوب به پاهایش، از هر آنچه که ادعا کرده بود، توبه نمود.[۸] در حاشیه‌ی متن توبه‌نامه‌ی باب، تصریح شد که علت عدم صدور حکم اعدام، آن است که او را دیوانه تشخیص داده‌اند.[۹] اما چندی بعد به دستور و اصرار امیرکبیر، به خاطر جنگ‌های داخلی که به تحریک باب و توسط پیروانش درگرفته بود، به منظور نابودی عامل فساد، محاکمه و در شعبان سال ۱۲۶۶ هجری قمری تیرباران شد.[۱۰]

 پس از مرگ باب، بنا به وصیت او، جوانکی هجده ساله به نام «میرزا یحیی» معروف به صبح ازل، جانشین او شد. این جوانک ناپخته و کم‌تجربه از عهده‌ی اداره‌ی امور بابیان برنیامد. لذا در عمل زمام امر بابیان، دست برادر بزرگترش میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) افتاد. پس از چندی میان دو برادر بر سر جانشینی باب، اختلاف و نزاع ایجاد گشته و ضربه‌ی بزرگی به بابی‌گری وارد آمد که سرانجام میرزاحسینعلی توانست گوی سبقت را ربوده و زمام کار را دست گیرد. بهاءالله نیز همچون باب دعاوی گوناگونی داشت؛ افزون بر مقام «من یظهره اللهی»[۱۱] و پیامبری، گاهی خود را نمله‌ی فانیه[۱۲] (مورچه‌ی مردنی) می‌شمرد و گاهی هم پا از اریکه‌ی الوهیت فراتر می‌نهاد و خویشتن را خدای خدایان می‌پنداشت[۱۳] و این همه، در حالی بود که با صراحت تمام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را فرجام پیامبران و رسولان می‌دانست.[۱۴] سرانجام بهاءالله در سال ۱۳۰۹ هجری قمری در شهر عکای اسرائیل از دنیا رفت و مقبره‌ی او در آنجا هم اکنون قبله‌ی بهاییان است.

 بنا بر لوح عهدی (وصیت نامه بهاءالله) قرار بود بعد از درگذشت بهاء، دو فرزند او عباس و سپس محمدعلی زمام‌دار اهل بهاء شوند. اما بعد از مرگ پدر، میان فرزندان جدایی افتاد و بر یکدیگر شوریدند و همان ماجرایی که میان یحیی صبح ازل و بهاءالله رخ داده بود، میان فرزندان بهاءالله نیز اتفاق افتاد. به گونه‌ای که همچون ماجرای گذشته موجب رد و بدل گشتن نسبت‌های زشتی میان آنها شد. در این رقابت عباس افندی با کیاست و حمایتی که از خارج داشت، توانست برادر را از گردونه‌ی رقابت قدرت، خارج کرده و رهبری را از آن خود کند. ایشان ارتباط نزدیکی با دولت انگلیس داشت و از این رو به وی نشان عالی knighthood اعطا گردیده و سِر (sir) لقب گرفت.[۱۵] عباس افندی در سال ۱۳۴۰ هجری قمری درگذشت و در حیفا کنار قبر باب دفن گردید. گفتنی است که حتی در تشییع جنازه‌ی وی نیز نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند.[۱۶] او فرزندِ پسر نداشت و با نوشتن «الواح وصایا» برای رهبری بهائیان، سلسله‌ی «ولایت امرالله» را تاسیس کرد.

 طبق مضامین الواح وصایا ولی امرها یکی بعد از دیگری خواهند آمد و هر یک باید جانشین خود را تعیین کنند و ایشان رئیس دائمی مجلس بیت العدل[۱۷] می‌باشند. براساس این نوشته، اولین ولی امر، نوه‌ی دختری عبدالبهاء، «شوقی افندی» است و بعد او فرزندان ذکور او «بکراً بعد بکرٍ»[۱۸] ولی امر بهائیان خواهند بود.[۱۹] با روی کارآمدن شوقی، گروهی او را نپذیرفته و جدایی[۲۰] دیگری در بهائیت پدید آمد. وی در ایام ریاست خود، به بهائیت صورت تشکیلات حزبی داد و محافل منتخب ملی و محلی بوجود آورد. اما برخلاف پیش‌گویی عباس افندی، شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت. او حتی تا زمان مرگش یعنی سال ۱۳۳۶ هجری شمسی جانشینی معین نکرد و در نتیجه، پس از او کشمکش‌های زیادی میان بهائیان صورت گرفته و انشعاباتی بوجود آمد.[۲۱]

 هم‌اکنون هدایت و کنترل جامعه بهائیت به عهده‌ی نُه عضو مجلس بیت العدل (در غیاب ولی امرالله) می‌باشد، که مقر آن در حیفای اسرائیل است.

 

[۱] شیخ می‌گفت: میان امام غائب و مردم بایستی مردی الهی باشد که واسطه‌‌ی فیض و رابط بین خلق و حجت خدا گردد و او را به اقتباس از قرآن کریم، قریه‌ی ظاهره‌ی بین امام و رعیت می‌نامید.

[۲] رحیق مختوم، ج۱، ص۲۲ یا ۳۴

[۳] رحیق مختوم، ج۱، ص۵۸۱ تا ۵۸۵

[۴] باب پس از گریختن از شیراز به اصفهان، از حمایت حاکم اصفهان برخوردار شده و در عمارت او پنهانی اقامت می‌گزیند که از بخت بد ایشان با مرگ حاکم، ماجرای اقامت پنهانی برملاشده و او را در قلعه‌ی ماکو زندانی می‌کنند.

[۵] سید باب اعلان کرد: «إنَّنی أنَا القائِمُ الحَقُّ الَّذی أنتُم بِظُهُورِهِ تُوعَدُون…»من همان قائم حقی هستم که شما به ظهورش وعده داده شده‌اید. (پاورقی ظهورالحق ص۱۷۳)

[۶] نام کتاب تشریعی باب

[۷] لوح هیکل الدین: ان علیا قبل نبیل ذات الله و کینونیته

[۸] متن توبه نامه باب در کتاب «کشف الغطاء عن حیل الأعداءِ» آمده است.

[۹] الکواکب الدریه، ص۲۴۱

[۱۰] قرن بدیع، ج۱، ص۲۵۶

[۱۱] موعود کتاب بیان

[۱۲] آثار قلم اعلی، ج۴، ص۳۶۴

[۱۳] مکاتیب، ج۲، ص۲۵۵

[۱۴] اشراقات، ص۲۹۳

[۱۵] قرن بدیع، ج۳، ص۲۹۹

[۱۶] قرن بدیع، ج۳، ص۳۲۱ تا ۳۲۳

[۱۷] مجلسی با شرکت ۹ نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده می‌شوند و مسولیت قانون‌گذاری در بهائیت به عهده‌ی آنهاست.

[۱۸] یعنی نخستین فرزند ذکور در پی نخستین فرزند

[۱۹] الواح وصایا چاپ مصر، ص۱۱تا ۱۶

[۲۰] برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت هم‌چون عبدالحسین آیتی، فضل الله مهتدی معروف به صبحی (کاتب عبدالبهاء)، میرزاحسن نیکو و عده‌ای دیگر، از بهائیت دست کشیده و به دامان اسلام بازگشتند و هرکدام تالیفاتی جداگانه از فساد شوقی منتشر ساختند.

[۲۱] عده‌ای با تاسیس بیت العدل، ۶ سال پس از مرگ شوقی، اطاعت از آن را در پیش گرفتند و عده‌ی دیگری نیز با دلایل قوی آن را بی‌اعتبار دانستند و به سرکردگی شخصی به نام «ریمی» انشعابی در بهائیت بوجود آوردند.

 به نقل از یار جوان

خشونت در بهائیت

b2940820cc8238333b1cf64fa41ab859

در این نوشتار،ابتدا اشاره ای به نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایرانشده و سپس خشونتو تروریسمدر فرقه بهایی وقتل‌های متعدد سران این فرقه ارائه می شود.

نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایران

 موج گرویدن زرتشتیان به بهایی‌گری در حوالی سال ۱۹۱۹ م. رخ داد و بسیاری از تقریباً ۲۵۰ نفر زرتشتی بهایی شده،۱ رعایای ارباب جمشید جمشیدیان، ثروتمند مقتدر زرتشتی، بودند که در روستاهای یزد و کرمان (روستاهای حسین‌آباد، مریم‌آباد، قاسم‌آباد و…) سکونت داشتند. این پدیده را می‌توان به شکل‌های مختلف تحلیل کرد و برای آن پایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرض نمود.۲ ولی در آن روزها دست‌اندرکاران و آشنایان با سیاست مسئله را به گونه‌ای دیگر می‌دیدند؛ عموماً نه آن را جدی می‌گرفتند نه برای آن اصالتی قائل بودند. برای نمونه، اعظام قدسی در خاطرات خود از دوران تدریس در مدرسه سن‌لوئی تهران می‌نویسد:

«یک معلم انگلیسی به نام فریبرز که اصلاً زرتشتی بود ولی بهایی شده بود با من از نقطه نظر اینکه علاقه‌مند به خطّ فارسی بود اظهار دوستی نموده و تقاضا داشت که خط تعلیم بگیرد. من هم حاضر شدم. این بود که در روزهای مدرسه ایشان هم چند دقیقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعلیم می‌گرفتند…، یکی از روزها وارد صحبت مذهبی گردید و خواست از در تبلیغ با من وارد مذاکره گردد. به ایشان گفتم: اگر می‌خواهید که من به شما تعلیم خط بدهم از این مقوله با من صحبت ننمایید، چون تمام اینها را از مؤسس و غیره می‌شناسم؛ ولی شما حق دارید، چون زرتشتی بوده‌اید و حالا قبول این مشکل نموده‌اید؛ شما هم از نقطه‌نظر سیاسی قبول کرده‌اید. خنده‌ای کردند و گفتند: آقای میرزاحسن، مثل اینکه شما خوب وارد هستید».۳

در بررسی این پدیده با نقش ارباب جمشید جمشیدیان به عنوان حامی اصلی این موج آشنا می‌شویم. ارباب جمشید از صمیمی‌ترین دوستان اردشیر ریپورتر، رئیس شبکه اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران پس از مانکجی‌هاتریا بود و صمیمیت میان این‌دو تا بدان حد بود که برخی از دیدارهای محرمانه اردشیرجی و رضا خان در خانه ارباب جمشید صورت می‌گرفت.۴

 با توجه به این پیوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا و اردشیر ریپورتر منتسب کنیم به بیراهه نرفته‌ایم. جایگاه ارباب جمشید در این ماجرا تا بدان حد است که عبدالبهاء(عباس افندی )مکرراًبهاییان یزد و کرمان را به فرمانبری و اطاعت از او امر می‌کند.۵

به نوشته حسن نیکو، بهائیان هندوستان «همگی زرتشتی ایرانی هستند که از دهات یزد و کرمان به عنوان چای‌فروشی در بمبئی مجتمع شده‌اند و آنان نیز مانند کلیمی‌ها… همان تعصب زرتشتی را قدری کمتر از یهودیان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئی هستند در اکثریت آنها مستهلک شده؛ مخصوصاً به آنها راه نمی‌دهند».۶ از جمله کمک‌های الیگارشی ثروتمند و مقتدر پارسی به فرقه بهایی باید به اراضی وسیعی در شهر دهلی اشاره کرد که پارسیان به بهاییان اهدا کردند و در آن بنای باشکوه معبد لوتوس (نیلوفر آبی) ایجاد شد. این معبد یکی از اماکن مهم و مشهور شهر دهلی است و هر روزه هزاران تن بازدیدکننده دارد.

صبحی مهتدی می‌نویسد:

«این را هم بدانید که من با مردم هیچ کیش و آئینی دشمنی ندارم… ولی با این گروه که به دروغ و از روی ریا خود را بهایی نامیده و من آنها را جهود می‌خوانم دل خوش ندارم؛ زیرا اینها در سایه این نام که مردم اینها را یهودی ندانند کارهای زشت بسیار کرده‌اند که زیانش به همه مردم کشور رسیده است. گرانی خانه‌ها و بالا بردن بهای زمین‌ها و ساختن داروهای دغلی و دزدی و گرمی بازار ساره‌خواری و بردن نشانه‌های باستانی به بیرون کشور و تبه‌کاری و ناپاکی و روانی بازار زشتکاری و فریب زنان ساده به کارهای ناهنجاری همه با دست این گروه است که از نام یهودی گریزان و به بهایی‌گری سرافرازند».۷

صبحی نمونه‌ای از دغل‌کاری‌ها را چنین شرح می‌دهد:

«چند سال پیش به هر نیرنگی بود یک جهود هبانی را به نام عزیز نویدی در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه برای زمین‌های قلعه‌مرغی، که در دست هواپیمایی بود، دادمند تراشیدند و نیرنگ‌ها به کار بردند تا بیست میلیون از کیسه ارتش بیرون کشیدند و به دست چند تن بهایی دادند که برای شوقی رهبر فرقه بهایی بفرستد».۸

بهایی‌گری و تروریسم

آیتی از نظر قساوت و شجاعت بهاییان را مشابه با یزیدیان کردستان می‌داند و خلق و خوی ایشان را چنین توصیف می‌کند:

«دارای اخلاقی خشن بوده، سخت‌دل و کینه‌جو ولی متظاهر به مهر و محبت و نیز در شجاعت ایشان گفت‌وگو رفته. اغلب بر آنند که از این سجیه پسندیده محرومند به قسمی که تا مقاومت ندیده‌اند نهایت پردلی را اظهار می‌دارند ولی به محض اینکه به مقاومتی برخوردند میدان خالی کرده، عقب‌نشینی می‌کنند».۹

این قساوت را از اوّلین روزهای پیدایش بابی‌گری در میان اعضای این فرقه می‌توان دید. به نوشته فریدون آدمیت، بابی‌ها در جریان شورش‌های خود در دوران ناصری، با مردم و نیروهای دولتی رفتاری سبعانه داشتند و «اسیران جنگی» را «دست و پا می‌بریدند و به آتش می‌سوختند»۱۰ این قساوت و سبعیت را در ماجرای قتل شهید ثالث (حاج ملامحمدتقی برغانی، ۱۷ ذیقعده ۱۲۶۳ ق.)، عمو و پدر همسر قرت العین، نیز به روشنی می‌توان مشاهده کرد.

فریدون آدمیت بساط «میرزا حسینعلی» (بهاء) را از روز نخست مبتنی بر «دستگاه میرغضبی و آدم‌کشی» می‌داند.۱۱ در واقع از نخستین روزهای فعالیت فرقه بهایی مجموعه‌ای از قتل‌ها آغاز شد که اسرار برخی از آنها تاکنون روشن نشده و در برخی موارد نقش بهاییان در آن کاملاً به اثبات رسیده است. این قتل‌ها را به پنج گروه می‌توان تقسیم کرد:

 اوّل، قتل‌های سیاسی؛

دوم، قتل برخی شخصیت‌های مسلمان که تداوم حیات ایشان برای بهاییت مضر بود؛ سوم، قتل بابیان مخالف دستگاه میرزاحسینعلی نوری (به‌طور عمده ازلی‌ها)؛

چهارم، قتل بهاییانی که از برخی اسرار مطلع بودند یا به دلایلی تداوم حیات ایشان مصلحت نبود؛

پنجم، قتل بنا به اغراض شخصی سران فرقه بهایی.

قتل و خشونت

یکی از اوّلین قتل‌های سران بهاییت قتل میرزا اسدالله دیان است. میرزا اسدالله دیان۱۲ کاتب بیان و سایر مکتوبات علی محمد باب و از بابیان «حروف حیّ» بود و بسیاری از اسرار پیدایش بابی‌گری را می‌دانست. او به دستور میرزا حسینعلی بهاء به قتل رسید. میرزا آقاخان کرمانی (بابی ازلی و داماد میرزایحیی صبح ازل) می‌نویسد: «میرزا حسینعلی چون میرزا اسدالله دیان را مخل خود یافت، میرزا محمد مازندرانی پیش‌خدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت».۱۳

این شیوه پدر را عباس افندی نیز ادامه داد. آیتی می‌نویسد: «عباس افندی این رویه را دائماً تعقیب داشت؛ یعنی مخالف علنی خود را در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود می‌کوشید برای افنا و اعدامش».۱۴

ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبریج، به فردی به نام نصیر بغدادی معروف به مشهدی عباس (ساکن بیروت) اشاره می‌کند که آدمکش حرفه‌ای و مزدور میرزا حسینعلی بها و عباس افندی بود و به دستور ایشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلی قهیر، برادر زن علی محمد باب را که از برخی اسرار پیدایش بابی‌گری مطلع بود.

براون، همچنین به فعالیت‌های تبلیغی سه بابی ازلی در عکا اشاره می‌کند و می‌نویسد بهاییان عکا تصمیم گرفتند ایشان را از میان بردارند. آنان ابتدا خواستند این مأموریت را به نصیر بغدادی محول کنند ولی بعد منصرف شدند؛ زیرا احضار نصیر از بیروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در ۱۲ ذیقعده ۱۲۸۸ ق. هفت نفر از بهاییان به خانه افراد فوق در عکا ریختند و سید محمد اصفهانی، آقاجان کج‌کلاه و میرزا رضاقلی تفرشی را کشتند. حکومت عکا بها و پسرانش، عباس و محمدعلی افندی و میرزا محمدقلی، برادر بها و تمامی بهاییان عکا، از جمله قاتلان، را دستگیر کرد. بها و پسران و خویشانش شش روز زندانی بودند، سپس قاتلانش شناخته، در دادگاه به حبس‌های طولانی (۷ و ۱۵ سال) محکوم شدند.۱۵

براون در جای دیگر (حواشی بر مقاله شخصی سیاح، چاپ اول، ۱۸۹۱) به این ماجرا اشاره می‌کند. او می‌نویسد: «مقامات دولت عثمانی تصمیم به تبعید دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و در ربیع‌الثانی سال ۱۲۸۵ ق. صبح ازل و پیروانش را به فاماگوستا۱۶ (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسینعلی بها و ۸۰ نفر از پیروانش و چهار نفر ازلی را به عکا فرستادند. این چهار نفر ازلی عبارت بودند از: حاجی سید محمد اصفهانی، آقاجان بیگ کج‌کلاه، میرزا رضاقلی تفرشی و برادرش آقا میرزا نصرالله. به نوشته براون، قبل از عزیمت به عکا، حسینعلی بهاء ، میرزا نصرالله تفرشی را در ادرنه (آدریانوپول) با سم به قتل رسانید و کمی پس از ورود به عکا، سه ازلی دیگر در منزل مسکونی‌شان در بندر عکا به دست اطرافیان بهاء مقتول شدند».۱۷

میرزا آقاخان کرمانی در رساله هشت بهشت درباره آدم‌کشی‌های سران فرقه بهایی به تفصیل سخن گفته است. او می‌نویسد: «میرزا حسینعلی بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، میرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و در عکا نیز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را حاجی سید محمد و آقاجان بیگ و میرزا رضاقلی تفرشی در خانه نزدیک قشله که منزل داشتند شهید کردند و قاتلین اینان عبدالکریم شمر و حسین آب‌کش و محمد جواد قزوینی».۱۸

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، در ایران نیز اصحاب حسینعلی بها موجی از وحشت و ترور آفریدند و به قتل ازلیان صاحب‌نفوذ دست زدند:

«آقا عبدالواحد، آقامحمدعلی اصفهانی، حاجی آقا تبریزی و پسر حاجی فتاح، هر یک را به طوری جداگانه درصدد قتل برآمدند و بعضی فرار کردند. از آن جمله خیاط‌باشی و حاجی ابراهیم‌خان را در خانه گندم‌فروشی کشتند و جسم آنان را با آهک در زیر خاک گذارده روی آنها را با گچ سکو بستند…»

این قتل‌ها حتی شامل طلبکاران میرزا حسینعلی نوری (بهاء) نیز می‌شد:

«و همچنین حاجی جعفر را، که مبلغ هزار و دویست لیره از میرزا حسینعلی بهاء طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدری تندی نمود و دزدی‌های حضرات را حس کرده، میرزا آقاجان کچل قزوینی را تشویق کردند که آن پیرمرد را شبانه کشته، از طبقه فوقانی کاروانسرا به زیر انداختند و گفتند خودش پرت شده… همچنین هر یک از اصحاب اقدمین، که از فضاحت و شناعت کارهای میرزا مطلع بودند و فریب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهید نمودند. مثلاً جناب آقای سید علی عرب را، که از حروف حیّ نخستین بود، در تبریز، میرزا مصطفی نراقی و شیخ خراسانی شهید کردند و میرزا بزرگ کرمانشاهی را، که از اجله سادات بود و جناب آقا رجبعلی قهیر را، که او نیز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجه شهادت رسیدند و برادرش آقاعلی محمد را در بغداد عبدالکریم شمر کشت. هر یک از اصحاب خودش را نیز که از فسق و فجور و باطن کار وی خبردار شدند در عکا یا نقطه دیگر تمام کردند. مانند حاجی آقا تبریزی. حتی آقا محمدعلی اصفهانی را که در اسلامبول تجارت می‌نمود و مدتی فریب او را خورده بود، … میرزا ابوالقاسم دزد بختیاری را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را… قصد نماید…۱۹

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، پس از فوت میرزا حسینعلی بهاء (۲ ذیقعده ۱۳۰۹ ق.) شیوه فوق ادامه یافت.اوّلین قربانی میرزا محمد نبیل زرندی، مورخ معروف بهایی بود که خیال داشت خود را جانشین بها خواند. «پسران خدا حسینعلی بها خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بیچاره را خفه کرده، بردند به دریا انداختند».۲۰

در میان قتل‌های متعدد و فراوان بهائیان، به ویژه باید به قتل حاج شیخ زکریا نصیرالاسلام اشاره کرد. حاج شیخ زکریا انصاری دارابی، ملقب به نصیرالاسلام، از سران مجاهدینی بود که به فتوای حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری به جهاد با استعمار انگلیس و عوامل داخلی ایشان دست زدند و در این زمینه سهمی بزرگ داشتند. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین تهرانی (نجل خلیل) و حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری بود و به نوشته رکن‌زاده آدمیت، در شهرستان‌های داراب، فسا، لار و نی‌ریز علیه انگلیس قیام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزادی‌خواهی و استحکام مبانی مشروطه ایران کوشید و در رکاب مجتهد لاری جهاد کرد. مساعی وی چنان ارجمند بود که آخوند خراسانی یک حلقه انگشتری فیروزه و اجازه مجاهده در راه آزادی برای او فرستاده و او را در اجازه‌نامه نصیرالاسلام خواند. رکن‌زاده آدمیت می‌افزاید:

«این است که نصیرالاسلام با گروهی از تفنگچیان مجاهد در راه تعقیب و تنکیل ستم‌پیشگان بی‌آزرم و فرقه بهائی، که در شهر نی‌ریز جمعیت و نفوسی داشتند، بیش از پیش کوشید و آنها هم در پی فرصت بودند تا او را از میان بردارند و همین که فرصت به دست آمد دو نفر از تفنگچیان او را، که یوسف و جعفرقلی نام داشتند، به وسیله تطمیع و تحمیق وادار به قتل او کردند و در ماه رجب سال ۱۳۳۱ ق. پس ازفراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه… به وسیله شلیک سه تیر تفنگ شهیدش کردند. آن وقت ۵۲ سال داشت.۲۱

قتل سید ابوالحسن کلانتر سیرجان (۱۳۲۴ ق.) از قتل‌های جنجالی بهاییان است. بهاییان به تحریک مخالفان سید ابوالحسن کلانتر (اسفندیارخان رئیس طایفه بوچاقچی، شاهزاده حاج داراب میرزا از مالکان محل و سید حسین قوال‌التجار از متنفذین سیرجان) پرداختند و در نتیجه در جریان یک میهمانی کلانتر سیرجان در تاریکی شب به قتل رسید. این ماجرا به شورش مردم سیرجان بر ضدّ بهائیان انجامید و مردم، که منابع بهایی ایشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» می‌خوانند، سید یحیی سیرجانی (بهایی عامل قتل کلانتر) را کشتند.۲۲

قتل محمد فخار نیز از قتل‌هایی است که سر و صدای فراوان به پا کرد. بهاییان، به دستور محفل روحانی یزد، فرد فوق را، که گویا به بهایی‌گری اهانت می‌کرد، کشتند و جسد او را سوزانیدند. در پی این پیشامد، ابتدا عامل مستقیم قتل، سلطان نیک‌آیین، دستگیر شد و سپس ۱۲ نفر از معاریف بهاییان یزد، از جمله محمدطاهر مالمیری و میرزا حسن نوش‌آبادی و حسین شیدا، به اتهام مشارکت در قتل زندانی شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمان به تهران فرستاده شد. هر چند اتهام این گروه قتل بود ولی در زندان تهران در محل کم‌جمعیت و آبرومندی که مختص به اشراف و اعیان بود محبوس شدند و با سران کرد و لر و خان‌های بختیاری معاشر بودند و حتی مدیر زندان را تبلیغ می‌کردند. بهائیان در دادگاه به مظلوم‌نمایی فراوان دست زدند و از جمله مالمیری چنین گفت:

«هوای یزد خشک است و کله‌های اهل یزد تمام خشک است و یک تعصبات لامذهبی جاهلانه‌ای دارند که در سایر ولایات نیست. اهل یزد عموماً قتل ما بهائیان راواجب می‌دانند و مال ما را حلال و هرگونه تهمتی و اذیتی را در حقّ ما ثواب می‌دانند و به عقیده باطل خود بهشت می‌خرند».

تمامی اعضای این گروه، به جز سلطان نیک‌آیین، پس از ۱۴ ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهائیان مقتدر پایتخت، تبرئه شدند. ریاست این دادگاه را فردی به نام عاصمی و وکالت بهاییان را فردی به نام دادخواه به عهده داشتند. هرچند منابع بهایی می‌کوشند تا این ماجرا را «تهمت» جلوه دهند؛۲۳ ولی محکوم شدن سلطان نیک‌آئین، به رغم اعمال نفوذ فراوان بهائیان، ثابت می‌کند که مجرم بوده است.

عبدالحسین آیتی با اشاره به قتل محمد فخار و موارد دیگر می‌نویسد:

«خدا نیارد روزی که میدان برای بغضا و شحناء ایشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم می‌کشند. (در واقعه ۱۳۲۴ فتنه بابی‌های شاهرود) یا مانند سلطان باروت کوب نیک‌آئین و چند تن اهل محفل روحانی در یزد محمد کوزه‌گر فخار را در کوره می‌سوزانند یا ذکر الله و عبدالحق نامی خود را در بین مهاجرین روسیه انداخته، در آذربایجان آتشی برافروختند که نمرود از آن شرم می‌برد».۲۴

پی‌نوشت‌ها:

۱. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۱.

۲. برای نمونه بنگرید به:

Susan J.Stiles.‎‎ “Zoroastrian Convertions to the Bahai Faith in Yazd, Iran”, The University of Arizona, M.A.‎‎ Thesis, 1983.‎‎

۳. حسن اعظام قدسی (اعظام الوزاره). کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صدساله. تهران، ۱۳۴۲، چاپخانه حیدری. ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. برای نمونه بنگرید به: خاطرات اردشیر ریپورتر (ظهور و سقوط پهلوی، ج ۲، صص ۱۵۰ و ۱۵۵).

۵. عبدالبهاء. مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهاییان پارسی. صص ۳۷، ۳۸، ۴۰، ۴۱، ۴۳، ۴۹، ۵۴، ۵۵، ۵۷؛ نیز مراجعه شود به: شهبازی، نظریه توطئه، صص ۸۱ـ۸۶.

۶. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۹.

۷. صبحی. پیام پدر. ص ۲۲۷.

۸. همان مأخذ، ص ۲۳۶.

۹. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

۱۰. امیرکبیر و ایران. ص ۴۴۸.

در ۲۲ ذیقعده ۱۲۶۴ / ۲۰ سپتامبر ۱۸۴۸ سلطنت ایران به ناصرالدین شاه رسید. در سه سال اوّل سلطنت ناصرالدین شاه حکومت ایران در دست با کفایت و مقتدر میرزاتقی خان امیرکبیر قرار داشت که مطلوب کانون‌های استعمارگر غربی نبود. در این دوران شورش‌های بزرگی در ایران درگرفت که مهم‌ترین آنها شورش محمد حسن خان سالار در خراسان و شورش آقاخان محلاتی در کرمان و شرق ایران و شورش پیروان باب بود. درباره نقش استعمار انگلیس در شورش‌های سالار و آقاخان محلاتی مطالب فراوانی مطرح شده ولی در زمینه نقش کانون‌های دسیسه‌گر خارجی در شورش بابیه تاکنون تحقیق دقیق و کاملی انجام نگرفته است. شورش بابی‌ها در نخستین سال سلطنت ناصرالدین شاه و در سه منطقه مازندران و زنجان و یزد صورت گرفت و رهبری آن با کسانی بود که مدعی پیروی از باب بودند: آخوند ملا محمد حسین بشرویه‌ای و ملا محمد علی بارفروشی در مازندران، ملامحمدعلی زنجانی در زنجان و سید یحیی دارابی در یزد. امیرکبیر با قاطعیت به سرکوب این شورش‌ها دست زد و سران بابی شورش‌های فوق را در سال ۱۲۶۶ ق. اعدام کرد. به طور مستند می‌دانیم که ملا محمد علی زنجانی، رهبر شورش زنجان، امیدوار بود که قشون روسیه به یاری بابیان بشتابد و زمانی که از این امر نومید شد خواستار وساطت روسیه و انگلستان برای نجات جان خود شد. که طبعاً امیرکبیر نمی‌پذیرفت. (آدمیت، امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۰) در میان بابیان، ملاحسین بشرویه به «باب الباب» ملا محمدعلی بارفروشی به «قدوس» و ملا محمدعلی زنجانی به «حجت» ملقب‌اند. در پی این شورش‌ها بود که به دستور امیرکبیر باب نیز اعدام شد.

۱۱. امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۷.

۱۲. میرزا اسدالله دیان احتمالاً یهودی الاصل بود زیرا با زبان‌های عبری و سریانی به خوبی آشنایی داشت. در ایران آن زمان بعید بود که فردی مسلمان با زبان عبری آشنا باشد.

۱۳. میرزا آقاخان کرمانی. هشت بهشت. صص ۲۸۳، ۳۰۲ـ۳۰۳.

۱۴. کشف الحیل، ج ۳، ص ۱۱۹.

۱۵. Edward G.Brown Materials for the Study of Babi Religion.‎‎ Cambridge, 1918.‎‎ pp.‎‎ ۵۲-۵۷, ۲۲۰.‎

و نیز بنگرید به: کشف الحیل، ج ۳، صص ۱۱۴ـ۱۲۴.

۱۶. Famagusta Maghusa.‎‎

۱۷. Edward G.Brown  A Travellers Narrative.‎‎.‎.‎ ۱۸۹۱.‎۲ vol.‎‎ London.‎‎ Cambridge University .‎‎.‎.‎.‎

۱۸. هشت بهشت. ص ۳۰۹.

۱۹. همان مأخذ، صص ۳۰۸ـ۳۰۹.

۲۰. همان مأخذ، ص ۳۱۰.

۲۱. محمد حسین رکن‌زاده آدمیت. دانشمندان و سخن سرایان فارسی، ج ۵، صص ۶۶۸ـ۶۶۹.

۲۲. برای آشنایی با روایت بهائیان از این ماجرا بنگرید به: مصابیح هدایت. ج ۵، صص ۸۸ـ۹۵.

۲۳. بنگرید به: مصابیح هدایت، ج ۵، صص ۳۷۰ـ۳۷۴.

۲۴. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

 

 

منبع:http://yek-sargashte.persianblog.ir