نوشته‌ها

محروم از المپیک

olympic

تابستان سال۲۰۱۲، تنها یک روز مانده به برگزاری بازیهای المپیک لندن، باراسکیف خریستو ورزشکار دو میدانی پرش سه گام یونان، به دلیل توهین به سیاه پوستان آفریقایی از حضور در این مسابقات محروم شد. وی بر روی صفحه توییتر خود نوشته بود: با وجود سیاهان آفریقایی پناهنده در یونان … پشه های غرب نیل حداقل غذای خانگی خواهند خورد.

 رئیس هیئت ورزشی یونان پس از انتشار این نوشته در واکنش به این رویداد اعلام کرد که خریستو با این اقدام اصول ارزشی بازیهای المپیک را نقض کرده است و دیگر نمی تواند هیئت یونانی را همراهی کند.

رفتار نژاد پرستانه در همه ی دنیا نکوهیده وناپسند است و همگان بر این موضوع متفق القولند که ملاک برتری افراد، رنگ پوست و ملیت آن ها نیست. حال به نظر شما اگر رهبری از بهاییان جای رییس هیئت ورزشی یونان بود چه می کرد؟

شاید می بایست طبق آیین بهایی و وحدت عالم انسانی[۱] آن بهایی نیز او را از لیست ورزشکاران حذف می کرد .

ولی اشتباه می کنید زیرا سیاهان آفریقایی استثنا هستند.

در اوائل قرن بیستم، جناب عبدالبهاء در سخنرانی خود، در مقام تعریف و تمجید از سیاهان آمریکایی و مقایسه ی آنان با سیاهان آفریقایی، چنین می فرمایند:

مثلا چه فرق است میان سیاهان افریک و سیاهان امریک اینها خلق الله البقر علی صوره البشرند؛ ‏آنان متمدن و با هوش و با فرهنگ ‏هستند‏(خطابات ، ص ۱۱۹) .

بله! بنا به فرموده ی جناب عبدالبها سیاهان افریقایی استثنا هستند چون آن ها گاوند نه انسان ‏و ازین استثناها چه زیاد است[۲]

و این است معنای وحدت عالم انسانی در نظر بهاییان! لسان الغیب چه زیبا سروده است :

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل وهنوز   ……   باطل در این خیال که اکسیر می کند                                                           

 


[۱]یکی از ۱۲ تعلیم اجتماعی دین بهائی است. این تعلیم، هدف اصلی دین بهائی است. جمیع تعالیمی که در دین بهائی آمده‌است حول این محور یعنی وحدت علم انسانی می‌گردد(مقدمه‌ای بر آئین بهائی ص۱۷) .به اعتقاد بهائیان وحدت عالم انسانی، نیاز بارز زمانی است که در حال حاضر جهان در آن وجود دارد. وحدت خانواده، وحدت قبیله، وحدت حکومت شهری و وحدت ملی ایجاد شده است واکنون هدفی که دنیا برای رسیدن به آن تلاش می‌کند وحدت عالم انسانی است. مرحله ایجاد کشورها به پایان رسیده‌است. آشوب ناشی از برخورد قدرت‌های ملی به نهایت خود می‌رسد و دنیا که در جهت کمال پیش می‌رود باید وحدت و تمامیت روابط انسانی را بشناسد(جلوه مدنیت جهانی، شوقی افندی،، صفحه ۱۱۰)

[۲]الف:شیعیان :بهاالله دراشراقات از آنان با تعابیری چون “شیعه شنیعه” و “پستترین حزب و امت” یاد کرده ب: در همان جا علمای تشیع را (به دلیل نپذیرفتن ادعای باب و بهاء) با تعبیر <فراعنه و جبابره> و پراکندگان <اوهام> در بین مردم مورد طعن و لعن قرار داده است و..( پس گفتن گاو, شنیعه و لعن جزو وحدت عالم انسانی است)

به نقل از یار جوان

نکته ای علمی از عبدالبهاء

آینه بغل

22

«اجسام از آنچه که در آینه می بینید به شما نزدیک ترند». این جمله را کمتر کسی است که بر روی آینه بغل خودروها ندیده و یا در کتب درسی دوران تحصیلش پیرامون مسئله ی آینه های محدب مورد بررسی قرار نداده باشد. همان طور که می دانید آینه ی طرفین خودروها از نوع آینه ی محدب است تا بتواند اجسام را در چشم انداز وسیع تری در معرض دید قرار دهد و به خاطر همین اجسام را کوچکتر و نزدیک تر از فاصله ی واقعی خودشان نمایش می دهد.

دلیل این خاصیت این است که این آینه پرتو های نور را حتی اگر موازی یا متمرکز هم باشند تا جایی که می تواند پراکنده می کند.

این مطلب در تمامی منابع علمی مربوط به اپتیک در مورد آیینه ها مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته و درستی آن اثبات گردیده است ولی گاهی اوقات برخی افراد یا برخی از گروه ها سخنانی متناقض با علم روشن روز بیان می کنند.

به عنوان مثال جناب اشراق خاوری، یکی از بزرگترین مبلغان مسلک بهائیت که تالیفات زیادی نیز دارد، مطالبی را درباره آینه ها بیان کرده که شنیدن آن خالی از لطف نیست. ایشان در کتاب ایام تسعه ی خود می گوید: «مانند آفتاب که در مرآت مسطح تأثیر تام ندارد؛ ولی چون در مرآت مقعر یا در مرآت محدب تجلی نماید جمیع حرارت در نقطه ای جمع شود و آن نقطه از آتش، حرقتش بیشتر است»! این جمله و تمامی متن کتاب ایام تسعه به تأیید رسمی لجنه نشر آثار امری رسیده است و از این رو، شرعاً مورد تأیید اهالی آئین بهائیت است. این یعنی، بهائیان جهان، شرعاً معتقدند که آینه ی محدب و مقعر مثل هم رفتار می کنند و هردو نور را همگرا می کنند و در یک نقطه جمع می کنند.

اتفاقا همین نویسنده و هم کیشان او قائل به اصل مهمی در دیانتشان هستند که اگر بخواهند دینشان را در دوازده جمله خلاصه کنند یکی این است که «دین باید با علم و عقل مطابق باشد».

در این باره جناب عبدالبها دوم شخص آیین بهائیت چنین تأکید می کنند: «دین و علم توأم است، از یکدیگر انفکاک ننماید و از برای انسان دو بال است که به آن پرواز نماید جناح واحد کفایت نکند هر دینی که از علم عاری است عبارت از تقالید است و مجاز است نه حقیقت.[۱]»

حالا یک سؤال: آیا بهائیان، شرعاً برای متمرکز کردن نور از آیینه های محدب استفاده می کنند یا خیر؟!

 ————————————————————————-

[۱] پیام ملکوت صفحه ۸۸ به نقل از خطابات طبع مصر صفحه ۳۲

به نقل از یار جوان

 

بهائیت در یک نگاه

bahaiat

در اوایل قرن سیزدهم هجری قمری، در پی ادعاهای آشکار و نهانِ شخصی به نام «شیخ احمد احسایی»، مبنی بر ارتباط با امام زمان علیه السلام، فرقه‌ای پدید آمد که بعدها با الهام از نام وی «شیخیه» نامیده شد. پس از شیخ احمد، جانشین او «سیدکاظم رشتی» به ادعاهای شیخ احمد، آب و رنگ بیشتری داد و پایه‌های شیخیه را مستحکم‌تر نمود و جمعی از شیعیان را گرد خود فراهم آورد. اما پس از آن ناخواسته باعث پدید آمدن فرقه‌ی بابیه شد.

پس از فوت سید کاظم، از آن‌جا که او به جانشینی شخص معینی به عنوان (رکن رابع ایمان)[۱] یا همان رابط میان امام زمان و مردم، تصریح نکرده بود؛ میان شیخیان اختلاف برخاست. هرچند بیشتر آنان از حاج کریم خان کرمانی تبعیّت کردند، اما گروهی از شیخیان جوان، در پی یافتن جانشین سید، به تکاپو افتادند و یکی از آنان به نام ملاحسین بشرویی، به سبب آشنایی پیشین با میرزا علی‌محمد شیرازی، به شیراز آمد و با او ملاقات کرد و به دنبال ادعای میرزا علی‌محمد، به عنوان رکن رابع ایمان یا باب امام زمان علیه السلام، به او گروید. میرزا پس از اظهار آشکار ارتباط مستقیم با «حجه بن الحسن العسکری»، ادعای «بابیت امام زمان علیه السلام» را علنی ساخت.[۲]

 سید باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری ادعای بابیت کرده بود و این ادعا تا سال ۱۲۶۴ هم‌چنان ادامه داشت.[۳] در همین سال که باب در زندان به سر می‌برد،[۴] گروهی از بابیان در دشت خوش آب و هوایی نزدیک شاهرود به نام «بدشت» گردآمدند تا تکلیف خود را روشن سازند. کارگردان اصلی و میزبان این گردهم‌آیی، یکی از بابیان جوان به نام میرزا حسینعلی نوری مازندرانی بود. دیگر سران این جمع، زرین تاج و محمدعلی بارفروشی بودند. آنان پس از مدتی گفت‌وگو، به این نتیجه رسیدند که دوران اسلام به سر آمده است و باید نسخ آیین اسلام را اعلان کنند. در همان ایامی که ماجرای بدشت به وقوع می‌پیوست، باب دعوی قائمیت نمود.[۵] البته چندی بعد پا را فراتر نهاد و دعوی نبوت کرد و دین تازه و کتاب تازه‌ای به نام «بیان» آورد[۶] و در اواخر عمر، پرده را بالاتر زد و دعوی خدایی کرد![۷] البته ایشان پس از اصابت ۱۱ ضربه چوب به پاهایش، از هر آنچه که ادعا کرده بود، توبه نمود.[۸] در حاشیه‌ی متن توبه‌نامه‌ی باب، تصریح شد که علت عدم صدور حکم اعدام، آن است که او را دیوانه تشخیص داده‌اند.[۹] اما چندی بعد به دستور و اصرار امیرکبیر، به خاطر جنگ‌های داخلی که به تحریک باب و توسط پیروانش درگرفته بود، به منظور نابودی عامل فساد، محاکمه و در شعبان سال ۱۲۶۶ هجری قمری تیرباران شد.[۱۰]

 پس از مرگ باب، بنا به وصیت او، جوانکی هجده ساله به نام «میرزا یحیی» معروف به صبح ازل، جانشین او شد. این جوانک ناپخته و کم‌تجربه از عهده‌ی اداره‌ی امور بابیان برنیامد. لذا در عمل زمام امر بابیان، دست برادر بزرگترش میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) افتاد. پس از چندی میان دو برادر بر سر جانشینی باب، اختلاف و نزاع ایجاد گشته و ضربه‌ی بزرگی به بابی‌گری وارد آمد که سرانجام میرزاحسینعلی توانست گوی سبقت را ربوده و زمام کار را دست گیرد. بهاءالله نیز همچون باب دعاوی گوناگونی داشت؛ افزون بر مقام «من یظهره اللهی»[۱۱] و پیامبری، گاهی خود را نمله‌ی فانیه[۱۲] (مورچه‌ی مردنی) می‌شمرد و گاهی هم پا از اریکه‌ی الوهیت فراتر می‌نهاد و خویشتن را خدای خدایان می‌پنداشت[۱۳] و این همه، در حالی بود که با صراحت تمام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را فرجام پیامبران و رسولان می‌دانست.[۱۴] سرانجام بهاءالله در سال ۱۳۰۹ هجری قمری در شهر عکای اسرائیل از دنیا رفت و مقبره‌ی او در آنجا هم اکنون قبله‌ی بهاییان است.

 بنا بر لوح عهدی (وصیت نامه بهاءالله) قرار بود بعد از درگذشت بهاء، دو فرزند او عباس و سپس محمدعلی زمام‌دار اهل بهاء شوند. اما بعد از مرگ پدر، میان فرزندان جدایی افتاد و بر یکدیگر شوریدند و همان ماجرایی که میان یحیی صبح ازل و بهاءالله رخ داده بود، میان فرزندان بهاءالله نیز اتفاق افتاد. به گونه‌ای که همچون ماجرای گذشته موجب رد و بدل گشتن نسبت‌های زشتی میان آنها شد. در این رقابت عباس افندی با کیاست و حمایتی که از خارج داشت، توانست برادر را از گردونه‌ی رقابت قدرت، خارج کرده و رهبری را از آن خود کند. ایشان ارتباط نزدیکی با دولت انگلیس داشت و از این رو به وی نشان عالی knighthood اعطا گردیده و سِر (sir) لقب گرفت.[۱۵] عباس افندی در سال ۱۳۴۰ هجری قمری درگذشت و در حیفا کنار قبر باب دفن گردید. گفتنی است که حتی در تشییع جنازه‌ی وی نیز نمایندگانی از دولت انگلیس حضور داشتند.[۱۶] او فرزندِ پسر نداشت و با نوشتن «الواح وصایا» برای رهبری بهائیان، سلسله‌ی «ولایت امرالله» را تاسیس کرد.

 طبق مضامین الواح وصایا ولی امرها یکی بعد از دیگری خواهند آمد و هر یک باید جانشین خود را تعیین کنند و ایشان رئیس دائمی مجلس بیت العدل[۱۷] می‌باشند. براساس این نوشته، اولین ولی امر، نوه‌ی دختری عبدالبهاء، «شوقی افندی» است و بعد او فرزندان ذکور او «بکراً بعد بکرٍ»[۱۸] ولی امر بهائیان خواهند بود.[۱۹] با روی کارآمدن شوقی، گروهی او را نپذیرفته و جدایی[۲۰] دیگری در بهائیت پدید آمد. وی در ایام ریاست خود، به بهائیت صورت تشکیلات حزبی داد و محافل منتخب ملی و محلی بوجود آورد. اما برخلاف پیش‌گویی عباس افندی، شوقی عقیم بود و فرزندی نداشت. او حتی تا زمان مرگش یعنی سال ۱۳۳۶ هجری شمسی جانشینی معین نکرد و در نتیجه، پس از او کشمکش‌های زیادی میان بهائیان صورت گرفته و انشعاباتی بوجود آمد.[۲۱]

 هم‌اکنون هدایت و کنترل جامعه بهائیت به عهده‌ی نُه عضو مجلس بیت العدل (در غیاب ولی امرالله) می‌باشد، که مقر آن در حیفای اسرائیل است.

 

[۱] شیخ می‌گفت: میان امام غائب و مردم بایستی مردی الهی باشد که واسطه‌‌ی فیض و رابط بین خلق و حجت خدا گردد و او را به اقتباس از قرآن کریم، قریه‌ی ظاهره‌ی بین امام و رعیت می‌نامید.

[۲] رحیق مختوم، ج۱، ص۲۲ یا ۳۴

[۳] رحیق مختوم، ج۱، ص۵۸۱ تا ۵۸۵

[۴] باب پس از گریختن از شیراز به اصفهان، از حمایت حاکم اصفهان برخوردار شده و در عمارت او پنهانی اقامت می‌گزیند که از بخت بد ایشان با مرگ حاکم، ماجرای اقامت پنهانی برملاشده و او را در قلعه‌ی ماکو زندانی می‌کنند.

[۵] سید باب اعلان کرد: «إنَّنی أنَا القائِمُ الحَقُّ الَّذی أنتُم بِظُهُورِهِ تُوعَدُون…»من همان قائم حقی هستم که شما به ظهورش وعده داده شده‌اید. (پاورقی ظهورالحق ص۱۷۳)

[۶] نام کتاب تشریعی باب

[۷] لوح هیکل الدین: ان علیا قبل نبیل ذات الله و کینونیته

[۸] متن توبه نامه باب در کتاب «کشف الغطاء عن حیل الأعداءِ» آمده است.

[۹] الکواکب الدریه، ص۲۴۱

[۱۰] قرن بدیع، ج۱، ص۲۵۶

[۱۱] موعود کتاب بیان

[۱۲] آثار قلم اعلی، ج۴، ص۳۶۴

[۱۳] مکاتیب، ج۲، ص۲۵۵

[۱۴] اشراقات، ص۲۹۳

[۱۵] قرن بدیع، ج۳، ص۲۹۹

[۱۶] قرن بدیع، ج۳، ص۳۲۱ تا ۳۲۳

[۱۷] مجلسی با شرکت ۹ نفر که به انتخاب سه درجه برگزیده می‌شوند و مسولیت قانون‌گذاری در بهائیت به عهده‌ی آنهاست.

[۱۸] یعنی نخستین فرزند ذکور در پی نخستین فرزند

[۱۹] الواح وصایا چاپ مصر، ص۱۱تا ۱۶

[۲۰] برخی از مبلغین و بزرگان بهائیت هم‌چون عبدالحسین آیتی، فضل الله مهتدی معروف به صبحی (کاتب عبدالبهاء)، میرزاحسن نیکو و عده‌ای دیگر، از بهائیت دست کشیده و به دامان اسلام بازگشتند و هرکدام تالیفاتی جداگانه از فساد شوقی منتشر ساختند.

[۲۱] عده‌ای با تاسیس بیت العدل، ۶ سال پس از مرگ شوقی، اطاعت از آن را در پیش گرفتند و عده‌ی دیگری نیز با دلایل قوی آن را بی‌اعتبار دانستند و به سرکردگی شخصی به نام «ریمی» انشعابی در بهائیت بوجود آوردند.

 به نقل از یار جوان

خشونت در بهائیت

b2940820cc8238333b1cf64fa41ab859

در این نوشتار،ابتدا اشاره ای به نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایرانشده و سپس خشونتو تروریسمدر فرقه بهایی وقتل‌های متعدد سران این فرقه ارائه می شود.

نقش یهودیان و حکومت بریتانیا در گسترش بهائی‌گری در ایران

 موج گرویدن زرتشتیان به بهایی‌گری در حوالی سال ۱۹۱۹ م. رخ داد و بسیاری از تقریباً ۲۵۰ نفر زرتشتی بهایی شده،۱ رعایای ارباب جمشید جمشیدیان، ثروتمند مقتدر زرتشتی، بودند که در روستاهای یزد و کرمان (روستاهای حسین‌آباد، مریم‌آباد، قاسم‌آباد و…) سکونت داشتند. این پدیده را می‌توان به شکل‌های مختلف تحلیل کرد و برای آن پایه‌های اجتماعی و فرهنگی فرض نمود.۲ ولی در آن روزها دست‌اندرکاران و آشنایان با سیاست مسئله را به گونه‌ای دیگر می‌دیدند؛ عموماً نه آن را جدی می‌گرفتند نه برای آن اصالتی قائل بودند. برای نمونه، اعظام قدسی در خاطرات خود از دوران تدریس در مدرسه سن‌لوئی تهران می‌نویسد:

«یک معلم انگلیسی به نام فریبرز که اصلاً زرتشتی بود ولی بهایی شده بود با من از نقطه نظر اینکه علاقه‌مند به خطّ فارسی بود اظهار دوستی نموده و تقاضا داشت که خط تعلیم بگیرد. من هم حاضر شدم. این بود که در روزهای مدرسه ایشان هم چند دقیقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعلیم می‌گرفتند…، یکی از روزها وارد صحبت مذهبی گردید و خواست از در تبلیغ با من وارد مذاکره گردد. به ایشان گفتم: اگر می‌خواهید که من به شما تعلیم خط بدهم از این مقوله با من صحبت ننمایید، چون تمام اینها را از مؤسس و غیره می‌شناسم؛ ولی شما حق دارید، چون زرتشتی بوده‌اید و حالا قبول این مشکل نموده‌اید؛ شما هم از نقطه‌نظر سیاسی قبول کرده‌اید. خنده‌ای کردند و گفتند: آقای میرزاحسن، مثل اینکه شما خوب وارد هستید».۳

در بررسی این پدیده با نقش ارباب جمشید جمشیدیان به عنوان حامی اصلی این موج آشنا می‌شویم. ارباب جمشید از صمیمی‌ترین دوستان اردشیر ریپورتر، رئیس شبکه اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران پس از مانکجی‌هاتریا بود و صمیمیت میان این‌دو تا بدان حد بود که برخی از دیدارهای محرمانه اردشیرجی و رضا خان در خانه ارباب جمشید صورت می‌گرفت.۴

 با توجه به این پیوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا و اردشیر ریپورتر منتسب کنیم به بیراهه نرفته‌ایم. جایگاه ارباب جمشید در این ماجرا تا بدان حد است که عبدالبهاء(عباس افندی )مکرراًبهاییان یزد و کرمان را به فرمانبری و اطاعت از او امر می‌کند.۵

به نوشته حسن نیکو، بهائیان هندوستان «همگی زرتشتی ایرانی هستند که از دهات یزد و کرمان به عنوان چای‌فروشی در بمبئی مجتمع شده‌اند و آنان نیز مانند کلیمی‌ها… همان تعصب زرتشتی را قدری کمتر از یهودیان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئی هستند در اکثریت آنها مستهلک شده؛ مخصوصاً به آنها راه نمی‌دهند».۶ از جمله کمک‌های الیگارشی ثروتمند و مقتدر پارسی به فرقه بهایی باید به اراضی وسیعی در شهر دهلی اشاره کرد که پارسیان به بهاییان اهدا کردند و در آن بنای باشکوه معبد لوتوس (نیلوفر آبی) ایجاد شد. این معبد یکی از اماکن مهم و مشهور شهر دهلی است و هر روزه هزاران تن بازدیدکننده دارد.

صبحی مهتدی می‌نویسد:

«این را هم بدانید که من با مردم هیچ کیش و آئینی دشمنی ندارم… ولی با این گروه که به دروغ و از روی ریا خود را بهایی نامیده و من آنها را جهود می‌خوانم دل خوش ندارم؛ زیرا اینها در سایه این نام که مردم اینها را یهودی ندانند کارهای زشت بسیار کرده‌اند که زیانش به همه مردم کشور رسیده است. گرانی خانه‌ها و بالا بردن بهای زمین‌ها و ساختن داروهای دغلی و دزدی و گرمی بازار ساره‌خواری و بردن نشانه‌های باستانی به بیرون کشور و تبه‌کاری و ناپاکی و روانی بازار زشتکاری و فریب زنان ساده به کارهای ناهنجاری همه با دست این گروه است که از نام یهودی گریزان و به بهایی‌گری سرافرازند».۷

صبحی نمونه‌ای از دغل‌کاری‌ها را چنین شرح می‌دهد:

«چند سال پیش به هر نیرنگی بود یک جهود هبانی را به نام عزیز نویدی در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه برای زمین‌های قلعه‌مرغی، که در دست هواپیمایی بود، دادمند تراشیدند و نیرنگ‌ها به کار بردند تا بیست میلیون از کیسه ارتش بیرون کشیدند و به دست چند تن بهایی دادند که برای شوقی رهبر فرقه بهایی بفرستد».۸

بهایی‌گری و تروریسم

آیتی از نظر قساوت و شجاعت بهاییان را مشابه با یزیدیان کردستان می‌داند و خلق و خوی ایشان را چنین توصیف می‌کند:

«دارای اخلاقی خشن بوده، سخت‌دل و کینه‌جو ولی متظاهر به مهر و محبت و نیز در شجاعت ایشان گفت‌وگو رفته. اغلب بر آنند که از این سجیه پسندیده محرومند به قسمی که تا مقاومت ندیده‌اند نهایت پردلی را اظهار می‌دارند ولی به محض اینکه به مقاومتی برخوردند میدان خالی کرده، عقب‌نشینی می‌کنند».۹

این قساوت را از اوّلین روزهای پیدایش بابی‌گری در میان اعضای این فرقه می‌توان دید. به نوشته فریدون آدمیت، بابی‌ها در جریان شورش‌های خود در دوران ناصری، با مردم و نیروهای دولتی رفتاری سبعانه داشتند و «اسیران جنگی» را «دست و پا می‌بریدند و به آتش می‌سوختند»۱۰ این قساوت و سبعیت را در ماجرای قتل شهید ثالث (حاج ملامحمدتقی برغانی، ۱۷ ذیقعده ۱۲۶۳ ق.)، عمو و پدر همسر قرت العین، نیز به روشنی می‌توان مشاهده کرد.

فریدون آدمیت بساط «میرزا حسینعلی» (بهاء) را از روز نخست مبتنی بر «دستگاه میرغضبی و آدم‌کشی» می‌داند.۱۱ در واقع از نخستین روزهای فعالیت فرقه بهایی مجموعه‌ای از قتل‌ها آغاز شد که اسرار برخی از آنها تاکنون روشن نشده و در برخی موارد نقش بهاییان در آن کاملاً به اثبات رسیده است. این قتل‌ها را به پنج گروه می‌توان تقسیم کرد:

 اوّل، قتل‌های سیاسی؛

دوم، قتل برخی شخصیت‌های مسلمان که تداوم حیات ایشان برای بهاییت مضر بود؛ سوم، قتل بابیان مخالف دستگاه میرزاحسینعلی نوری (به‌طور عمده ازلی‌ها)؛

چهارم، قتل بهاییانی که از برخی اسرار مطلع بودند یا به دلایلی تداوم حیات ایشان مصلحت نبود؛

پنجم، قتل بنا به اغراض شخصی سران فرقه بهایی.

قتل و خشونت

یکی از اوّلین قتل‌های سران بهاییت قتل میرزا اسدالله دیان است. میرزا اسدالله دیان۱۲ کاتب بیان و سایر مکتوبات علی محمد باب و از بابیان «حروف حیّ» بود و بسیاری از اسرار پیدایش بابی‌گری را می‌دانست. او به دستور میرزا حسینعلی بهاء به قتل رسید. میرزا آقاخان کرمانی (بابی ازلی و داماد میرزایحیی صبح ازل) می‌نویسد: «میرزا حسینعلی چون میرزا اسدالله دیان را مخل خود یافت، میرزا محمد مازندرانی پیش‌خدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت».۱۳

این شیوه پدر را عباس افندی نیز ادامه داد. آیتی می‌نویسد: «عباس افندی این رویه را دائماً تعقیب داشت؛ یعنی مخالف علنی خود را در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود می‌کوشید برای افنا و اعدامش».۱۴

ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبریج، به فردی به نام نصیر بغدادی معروف به مشهدی عباس (ساکن بیروت) اشاره می‌کند که آدمکش حرفه‌ای و مزدور میرزا حسینعلی بها و عباس افندی بود و به دستور ایشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلی قهیر، برادر زن علی محمد باب را که از برخی اسرار پیدایش بابی‌گری مطلع بود.

براون، همچنین به فعالیت‌های تبلیغی سه بابی ازلی در عکا اشاره می‌کند و می‌نویسد بهاییان عکا تصمیم گرفتند ایشان را از میان بردارند. آنان ابتدا خواستند این مأموریت را به نصیر بغدادی محول کنند ولی بعد منصرف شدند؛ زیرا احضار نصیر از بیروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در ۱۲ ذیقعده ۱۲۸۸ ق. هفت نفر از بهاییان به خانه افراد فوق در عکا ریختند و سید محمد اصفهانی، آقاجان کج‌کلاه و میرزا رضاقلی تفرشی را کشتند. حکومت عکا بها و پسرانش، عباس و محمدعلی افندی و میرزا محمدقلی، برادر بها و تمامی بهاییان عکا، از جمله قاتلان، را دستگیر کرد. بها و پسران و خویشانش شش روز زندانی بودند، سپس قاتلانش شناخته، در دادگاه به حبس‌های طولانی (۷ و ۱۵ سال) محکوم شدند.۱۵

براون در جای دیگر (حواشی بر مقاله شخصی سیاح، چاپ اول، ۱۸۹۱) به این ماجرا اشاره می‌کند. او می‌نویسد: «مقامات دولت عثمانی تصمیم به تبعید دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و در ربیع‌الثانی سال ۱۲۸۵ ق. صبح ازل و پیروانش را به فاماگوستا۱۶ (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسینعلی بها و ۸۰ نفر از پیروانش و چهار نفر ازلی را به عکا فرستادند. این چهار نفر ازلی عبارت بودند از: حاجی سید محمد اصفهانی، آقاجان بیگ کج‌کلاه، میرزا رضاقلی تفرشی و برادرش آقا میرزا نصرالله. به نوشته براون، قبل از عزیمت به عکا، حسینعلی بهاء ، میرزا نصرالله تفرشی را در ادرنه (آدریانوپول) با سم به قتل رسانید و کمی پس از ورود به عکا، سه ازلی دیگر در منزل مسکونی‌شان در بندر عکا به دست اطرافیان بهاء مقتول شدند».۱۷

میرزا آقاخان کرمانی در رساله هشت بهشت درباره آدم‌کشی‌های سران فرقه بهایی به تفصیل سخن گفته است. او می‌نویسد: «میرزا حسینعلی بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، میرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و در عکا نیز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را حاجی سید محمد و آقاجان بیگ و میرزا رضاقلی تفرشی در خانه نزدیک قشله که منزل داشتند شهید کردند و قاتلین اینان عبدالکریم شمر و حسین آب‌کش و محمد جواد قزوینی».۱۸

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، در ایران نیز اصحاب حسینعلی بها موجی از وحشت و ترور آفریدند و به قتل ازلیان صاحب‌نفوذ دست زدند:

«آقا عبدالواحد، آقامحمدعلی اصفهانی، حاجی آقا تبریزی و پسر حاجی فتاح، هر یک را به طوری جداگانه درصدد قتل برآمدند و بعضی فرار کردند. از آن جمله خیاط‌باشی و حاجی ابراهیم‌خان را در خانه گندم‌فروشی کشتند و جسم آنان را با آهک در زیر خاک گذارده روی آنها را با گچ سکو بستند…»

این قتل‌ها حتی شامل طلبکاران میرزا حسینعلی نوری (بهاء) نیز می‌شد:

«و همچنین حاجی جعفر را، که مبلغ هزار و دویست لیره از میرزا حسینعلی بهاء طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدری تندی نمود و دزدی‌های حضرات را حس کرده، میرزا آقاجان کچل قزوینی را تشویق کردند که آن پیرمرد را شبانه کشته، از طبقه فوقانی کاروانسرا به زیر انداختند و گفتند خودش پرت شده… همچنین هر یک از اصحاب اقدمین، که از فضاحت و شناعت کارهای میرزا مطلع بودند و فریب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهید نمودند. مثلاً جناب آقای سید علی عرب را، که از حروف حیّ نخستین بود، در تبریز، میرزا مصطفی نراقی و شیخ خراسانی شهید کردند و میرزا بزرگ کرمانشاهی را، که از اجله سادات بود و جناب آقا رجبعلی قهیر را، که او نیز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجه شهادت رسیدند و برادرش آقاعلی محمد را در بغداد عبدالکریم شمر کشت. هر یک از اصحاب خودش را نیز که از فسق و فجور و باطن کار وی خبردار شدند در عکا یا نقطه دیگر تمام کردند. مانند حاجی آقا تبریزی. حتی آقا محمدعلی اصفهانی را که در اسلامبول تجارت می‌نمود و مدتی فریب او را خورده بود، … میرزا ابوالقاسم دزد بختیاری را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را… قصد نماید…۱۹

به نوشته میرزا آقاخان کرمانی، پس از فوت میرزا حسینعلی بهاء (۲ ذیقعده ۱۳۰۹ ق.) شیوه فوق ادامه یافت.اوّلین قربانی میرزا محمد نبیل زرندی، مورخ معروف بهایی بود که خیال داشت خود را جانشین بها خواند. «پسران خدا حسینعلی بها خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بیچاره را خفه کرده، بردند به دریا انداختند».۲۰

در میان قتل‌های متعدد و فراوان بهائیان، به ویژه باید به قتل حاج شیخ زکریا نصیرالاسلام اشاره کرد. حاج شیخ زکریا انصاری دارابی، ملقب به نصیرالاسلام، از سران مجاهدینی بود که به فتوای حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری به جهاد با استعمار انگلیس و عوامل داخلی ایشان دست زدند و در این زمینه سهمی بزرگ داشتند. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین تهرانی (نجل خلیل) و حاج سید عبدالحسین مجتهد لاری بود و به نوشته رکن‌زاده آدمیت، در شهرستان‌های داراب، فسا، لار و نی‌ریز علیه انگلیس قیام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزادی‌خواهی و استحکام مبانی مشروطه ایران کوشید و در رکاب مجتهد لاری جهاد کرد. مساعی وی چنان ارجمند بود که آخوند خراسانی یک حلقه انگشتری فیروزه و اجازه مجاهده در راه آزادی برای او فرستاده و او را در اجازه‌نامه نصیرالاسلام خواند. رکن‌زاده آدمیت می‌افزاید:

«این است که نصیرالاسلام با گروهی از تفنگچیان مجاهد در راه تعقیب و تنکیل ستم‌پیشگان بی‌آزرم و فرقه بهائی، که در شهر نی‌ریز جمعیت و نفوسی داشتند، بیش از پیش کوشید و آنها هم در پی فرصت بودند تا او را از میان بردارند و همین که فرصت به دست آمد دو نفر از تفنگچیان او را، که یوسف و جعفرقلی نام داشتند، به وسیله تطمیع و تحمیق وادار به قتل او کردند و در ماه رجب سال ۱۳۳۱ ق. پس ازفراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه… به وسیله شلیک سه تیر تفنگ شهیدش کردند. آن وقت ۵۲ سال داشت.۲۱

قتل سید ابوالحسن کلانتر سیرجان (۱۳۲۴ ق.) از قتل‌های جنجالی بهاییان است. بهاییان به تحریک مخالفان سید ابوالحسن کلانتر (اسفندیارخان رئیس طایفه بوچاقچی، شاهزاده حاج داراب میرزا از مالکان محل و سید حسین قوال‌التجار از متنفذین سیرجان) پرداختند و در نتیجه در جریان یک میهمانی کلانتر سیرجان در تاریکی شب به قتل رسید. این ماجرا به شورش مردم سیرجان بر ضدّ بهائیان انجامید و مردم، که منابع بهایی ایشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» می‌خوانند، سید یحیی سیرجانی (بهایی عامل قتل کلانتر) را کشتند.۲۲

قتل محمد فخار نیز از قتل‌هایی است که سر و صدای فراوان به پا کرد. بهاییان، به دستور محفل روحانی یزد، فرد فوق را، که گویا به بهایی‌گری اهانت می‌کرد، کشتند و جسد او را سوزانیدند. در پی این پیشامد، ابتدا عامل مستقیم قتل، سلطان نیک‌آیین، دستگیر شد و سپس ۱۲ نفر از معاریف بهاییان یزد، از جمله محمدطاهر مالمیری و میرزا حسن نوش‌آبادی و حسین شیدا، به اتهام مشارکت در قتل زندانی شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمان به تهران فرستاده شد. هر چند اتهام این گروه قتل بود ولی در زندان تهران در محل کم‌جمعیت و آبرومندی که مختص به اشراف و اعیان بود محبوس شدند و با سران کرد و لر و خان‌های بختیاری معاشر بودند و حتی مدیر زندان را تبلیغ می‌کردند. بهائیان در دادگاه به مظلوم‌نمایی فراوان دست زدند و از جمله مالمیری چنین گفت:

«هوای یزد خشک است و کله‌های اهل یزد تمام خشک است و یک تعصبات لامذهبی جاهلانه‌ای دارند که در سایر ولایات نیست. اهل یزد عموماً قتل ما بهائیان راواجب می‌دانند و مال ما را حلال و هرگونه تهمتی و اذیتی را در حقّ ما ثواب می‌دانند و به عقیده باطل خود بهشت می‌خرند».

تمامی اعضای این گروه، به جز سلطان نیک‌آیین، پس از ۱۴ ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهائیان مقتدر پایتخت، تبرئه شدند. ریاست این دادگاه را فردی به نام عاصمی و وکالت بهاییان را فردی به نام دادخواه به عهده داشتند. هرچند منابع بهایی می‌کوشند تا این ماجرا را «تهمت» جلوه دهند؛۲۳ ولی محکوم شدن سلطان نیک‌آئین، به رغم اعمال نفوذ فراوان بهائیان، ثابت می‌کند که مجرم بوده است.

عبدالحسین آیتی با اشاره به قتل محمد فخار و موارد دیگر می‌نویسد:

«خدا نیارد روزی که میدان برای بغضا و شحناء ایشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم می‌کشند. (در واقعه ۱۳۲۴ فتنه بابی‌های شاهرود) یا مانند سلطان باروت کوب نیک‌آئین و چند تن اهل محفل روحانی در یزد محمد کوزه‌گر فخار را در کوره می‌سوزانند یا ذکر الله و عبدالحق نامی خود را در بین مهاجرین روسیه انداخته، در آذربایجان آتشی برافروختند که نمرود از آن شرم می‌برد».۲۴

پی‌نوشت‌ها:

۱. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۱.

۲. برای نمونه بنگرید به:

Susan J.Stiles.‎‎ “Zoroastrian Convertions to the Bahai Faith in Yazd, Iran”, The University of Arizona, M.A.‎‎ Thesis, 1983.‎‎

۳. حسن اعظام قدسی (اعظام الوزاره). کتاب خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صدساله. تهران، ۱۳۴۲، چاپخانه حیدری. ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. برای نمونه بنگرید به: خاطرات اردشیر ریپورتر (ظهور و سقوط پهلوی، ج ۲، صص ۱۵۰ و ۱۵۵).

۵. عبدالبهاء. مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهاییان پارسی. صص ۳۷، ۳۸، ۴۰، ۴۱، ۴۳، ۴۹، ۵۴، ۵۵، ۵۷؛ نیز مراجعه شود به: شهبازی، نظریه توطئه، صص ۸۱ـ۸۶.

۶. فلسفه نیکو، ج ۱، ص ۸۹.

۷. صبحی. پیام پدر. ص ۲۲۷.

۸. همان مأخذ، ص ۲۳۶.

۹. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

۱۰. امیرکبیر و ایران. ص ۴۴۸.

در ۲۲ ذیقعده ۱۲۶۴ / ۲۰ سپتامبر ۱۸۴۸ سلطنت ایران به ناصرالدین شاه رسید. در سه سال اوّل سلطنت ناصرالدین شاه حکومت ایران در دست با کفایت و مقتدر میرزاتقی خان امیرکبیر قرار داشت که مطلوب کانون‌های استعمارگر غربی نبود. در این دوران شورش‌های بزرگی در ایران درگرفت که مهم‌ترین آنها شورش محمد حسن خان سالار در خراسان و شورش آقاخان محلاتی در کرمان و شرق ایران و شورش پیروان باب بود. درباره نقش استعمار انگلیس در شورش‌های سالار و آقاخان محلاتی مطالب فراوانی مطرح شده ولی در زمینه نقش کانون‌های دسیسه‌گر خارجی در شورش بابیه تاکنون تحقیق دقیق و کاملی انجام نگرفته است. شورش بابی‌ها در نخستین سال سلطنت ناصرالدین شاه و در سه منطقه مازندران و زنجان و یزد صورت گرفت و رهبری آن با کسانی بود که مدعی پیروی از باب بودند: آخوند ملا محمد حسین بشرویه‌ای و ملا محمد علی بارفروشی در مازندران، ملامحمدعلی زنجانی در زنجان و سید یحیی دارابی در یزد. امیرکبیر با قاطعیت به سرکوب این شورش‌ها دست زد و سران بابی شورش‌های فوق را در سال ۱۲۶۶ ق. اعدام کرد. به طور مستند می‌دانیم که ملا محمد علی زنجانی، رهبر شورش زنجان، امیدوار بود که قشون روسیه به یاری بابیان بشتابد و زمانی که از این امر نومید شد خواستار وساطت روسیه و انگلستان برای نجات جان خود شد. که طبعاً امیرکبیر نمی‌پذیرفت. (آدمیت، امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۰) در میان بابیان، ملاحسین بشرویه به «باب الباب» ملا محمدعلی بارفروشی به «قدوس» و ملا محمدعلی زنجانی به «حجت» ملقب‌اند. در پی این شورش‌ها بود که به دستور امیرکبیر باب نیز اعدام شد.

۱۱. امیرکبیر و ایران، ص ۴۵۷.

۱۲. میرزا اسدالله دیان احتمالاً یهودی الاصل بود زیرا با زبان‌های عبری و سریانی به خوبی آشنایی داشت. در ایران آن زمان بعید بود که فردی مسلمان با زبان عبری آشنا باشد.

۱۳. میرزا آقاخان کرمانی. هشت بهشت. صص ۲۸۳، ۳۰۲ـ۳۰۳.

۱۴. کشف الحیل، ج ۳، ص ۱۱۹.

۱۵. Edward G.Brown Materials for the Study of Babi Religion.‎‎ Cambridge, 1918.‎‎ pp.‎‎ ۵۲-۵۷, ۲۲۰.‎

و نیز بنگرید به: کشف الحیل، ج ۳، صص ۱۱۴ـ۱۲۴.

۱۶. Famagusta Maghusa.‎‎

۱۷. Edward G.Brown  A Travellers Narrative.‎‎.‎.‎ ۱۸۹۱.‎۲ vol.‎‎ London.‎‎ Cambridge University .‎‎.‎.‎.‎

۱۸. هشت بهشت. ص ۳۰۹.

۱۹. همان مأخذ، صص ۳۰۸ـ۳۰۹.

۲۰. همان مأخذ، ص ۳۱۰.

۲۱. محمد حسین رکن‌زاده آدمیت. دانشمندان و سخن سرایان فارسی، ج ۵، صص ۶۶۸ـ۶۶۹.

۲۲. برای آشنایی با روایت بهائیان از این ماجرا بنگرید به: مصابیح هدایت. ج ۵، صص ۸۸ـ۹۵.

۲۳. بنگرید به: مصابیح هدایت، ج ۵، صص ۳۷۰ـ۳۷۴.

۲۴. کشف الحیل، ج ۲، ص ۷.

 

 

منبع:http://yek-sargashte.persianblog.ir

 

نظام رهبری کننده بهائیان

نظام رهبری کننده بهائیان در زمان حاضر سازمان و تشکیلاتی است به نام “ بیت العدل“.

این سازمان متشکل از نه نفر است که همگی باید مرد بوده و ظاهراً باید منتخب

از میان بهائیان باشند.

مقر تشکیلاتی آنها در اسرائیل در شهر حیفا می باشد.
مطابق نصوص و پیش بینی های رهبران بهائی ، مشروعیت بیت العدل به حضور

ولی امر الله ” است. لیکن چون آخرین رهبر بهائیان یعنی شوقی افندی عقیم

بود و بجه دار نشد، ” بیت العدل” اکنون به تنهائی بهائیان را اداره می کند و وظیفه

قانونگزاری در بهائیت و تبیین و تفسیر نصوص بهائی به عهدۀ آنهاست.

سؤال: “ ولی امر الله” را بیشتر توضیح دهید:

پاسخ: میرزا حسینعلی دو پسر داشت به نام عباس و محمد علی . قرار بود هر

دو پسر به ترتیب جانشین پدر شوند و بهائیت را اداره کنند . اما آنها بر سر جانشینی

و تقسیم ارث و املاک پدر با یکدیگر به نزاع برخاسته و نهایتاً عباس ( ملقب به

عبدالبهاء) جانشین پدر و رهبر بهائیان گردید. او هم می خواست جانشینی را در

اولاد ذکور خود قرار دهد ولی چون فرزند پسر نداشت نوۀ دختری خود به نام شوقی

افندی و سازمان بیت العدل را بعنوان نظام رهبری پس از خود معین نمود و گفت

بیت العدل بدون ولی امر ( رهبران از نسل او) معنا ندارد. لذا شوقی افندی بیت العدل

را تأسیس و خود به رهبری آن مشغول شد. قرار بود بیست و چهار ولی امر ( دو برادر

امامان و اوصیاء دیانت های قبل) ، رهبری بهائیت را به دست گیرند لیکن شوقی افندی

عقیم بود و بچه دار نشد و سلسله ولی امر الله ) ناقص ماند و همان بیت العدل ( هیأت

نه نفره از مردان) رهبری بهائیت را به دست گرفتند…

سؤال : هیچیک از بهائیان به این امر اعتراضی نکردند؟!

پاسخ: بلی اعتراض بلکه انشعاب نمودند و تبدیل به چند گروه شدند که هم اکنون

بعنوان ” جامعه بهائیان آزاد” و نامهای دیگر ، این سوی و آن سوی فعالیت می کنند

و اقدامات و قوانین بیت العدل را نا مشروع و غیر قانونی می دانند.